یه دوستی داشتم که داشت برام تعریف میکرد و گریهش گرفته بود، گفتم چقدر دود سیگار زیاده تو این کافه و چشم آدم رو میسوزونه. که چی؟ هیچی ولی من داشتم خرد میشدم ولی نمیخواستم تو چیزیت بشه.
ولی فکر میکنی آدم خوبه ماجرا بودی؟ ولی فکر میکنم آدم خوبه ماجرا بودم؟ نه، هرکسی یجوری گوه. شاید که خاکستری بودیم با اغماض. شایدم همون شخصیت منفی.
یه منِ بد دهن اون پشت مغزم هست، شاید زیر هیپوفیز باشه، تا میام با خودم حرف بزنم بهم میگه «گوه نخور!».
اینارو نمیگم چون دارم به کسی فکر میکنم. اتفاقا اینارو دارم میگم چون به کسی فکر نمیکنم. چون خسته شدم از فکر نکردن. خواستم بگم چی شد که کمتر شدم.
رک باشیم. همیشه وقت برای جبران نیست. همیشه یه راه دیگه نیست. بعضی وقتا باید بدونی که دیگه راهی نداری.
ترحم نمیکنید حتا، دنبال مسکنید. اینکه یه بدبخت تری رو پیدا کنید و به خودتون بگید ببین اینو که بدتره! باهاش حال خودتون رو خوب کنید.
نوشته بود اگه اومد بزنه بگو یجوری بزنه که بلند نشم، گفتم چرا؟ گفت چون اگر بلند بشم جوری میزنم که بلند نشه.
آفرین که حرفاتون قشنگه، آفرین که توقع های قشنگی دارید ولیخب احیانا توقعی که از بقیه دارید رو از خودتون هم دارید؟ چیزی که میخواید بقیه براتون باشن خودتون برای بقیه هستید؟ اگر هستیدکه دمتون گرم و اگرم نیستید بشینید بهش فکر کنید ببینید شاید یه جای کار میلنگید.
قبلا برام مهم بود بفهمونم که چرا بنظرم چیزی که میگم معنیش متفاوته، که چرا کاری که برام انجام دادی از نظرم زشت بوده ولی میدونی؟ این درگیری ها باشه برای آدمی که برام مهم تره، شما هم اینجوری ببین قضیه رو که الان یه آدم بهتر شدم که چیزی نمیگم نه اینکه برام کم ارزش تر شده باشی.
آدم میخواد قلبش رو از تو سینهش در بیاره، یه روبان بپیچه دورش اون پشتش رو با سنجاق بچسبونه و یه جعبه کادو درخور پیدا کنه و هدیه بده به عده ای ولی خب متاسفانه قلب رو که در بیاری نفسی برات نمیمونه که کادوش کنی.
بیا پیشم بشین به اندازه ای که نفسی تازه کنی، منم چند دقیقه ای همه چیز جز تو رو فراموش کنم.
«ما هممون دنبال یه نیمه دیگه ایم چون این یکی نیمه رو باختیم، اون یکی نیمه رو وقتی میبینیم که این بکی نیمه رو ساختیم»
«دنیا همان یک لحظه بود، آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود»
یعنی وقتی وایسادی روبروم و توی چشمام نگاه کردی؟
یعنی وقتی وایسادی روبروم و توی چشمام نگاه کردی؟
یه بیت شعر بود که مضمون مصرع اول این بود که آدمای کنارم بود که منو ساخت و در مصرع دوم دقیقا میفرمان که «وگرنه من همان خاکم که هستم».