ExDa – Telegram
ExDa
1.01K subscribers
300 photos
29 videos
5 files
61 links
اگر فکر می‌کنی درست دیدی، یبار دیگه با دقت بیش‌تری ببین.
جهت معاشرت ناسالم:
@notwys
Download Telegram
ناراحتی های بقیه از‌خودم رو یه کاریش می‌کنم. نهایتا می‌گم فدای سرم.‌

ناراحتی خودم از خودم رو چیکار‌ کنم؟ بگم فدای سرت، حالیش نیست‌ و ناراحته؟
نمی‌تونی بچرخی و هرکاری دوست داشته باشی بکنی و توقع داشته باشی با یک کلمه تمام نفرتی که ایجاد کردی رو‌از بین ببری. آره شاید برای همین چند کلمه هم مجبور شدی پا بذاری روی غرورت‌ ولی خب کافی نیست.
من آدم صبر کردن نیستم. یعنی تمام توانم رو گذاشتم تا بتونم ولی خب متاسفانه کم‌توانم.
نمی‌دونم چرا این شکلیه. آخر شب ها از یک جایی به بعد تمام حرف ها و آدم ها برام خالی و پوچ می‌شن. انگار که دستمو گرفتن از زمین بردن بیرون، زمین نابود شده و من چند ده قرنه که نیستم، دیگه همه چیز یادم رفتم. بیگانه می‌شم.
همین.
پشه هامون از چین و ژاپن وارد می‌شن فکر کنم. واقعا تعهد کاری دارن.
وقتِ چند وقتی نبودنه.
حرف هایی می‌زنن که توقع دارم بعدش بلافاصله بع‌بع کنان دنبال علف و یونجه تازه باشن وگرنه منطقی نیست.
من نتونستم تعریف کنم کارایی که نکردم رو، چیزایی که نمی‌دونم رو، حرف هایی که قبولشون نداشتم رو. نه اشتباه نشه. منظورم این نیست که من خوب بودم، نه ولی خب نتونستم. اگر هم آدم مزخرفی بودم همونی رو نشون دادم که هستم.

شما که تونستی چیزی جز خودت باشی هم آفرین، کار سختیه. جایزه‌ت آدماییه که باورت کردن. احتمالا درست نیست ولی خب‌ نباشه. کاریش نمی‌شه‌ کرد.
قدرت انتخاب دست آدم نباشه یه درده و هی می‌ناله از جبر. قدرت انتخاب هم دستش باشه که خب انقدر حماقت داره که یه درد دیگه‌ست.
«می‌خوام فقط کنار تو سرد بشه تنها استکان چایی من»
اشتباه متوجه شدید. شایدم من اشتباه متوجه کردم. هیچوقت اجباری نیست نیست که کاری رو بکنید. ولی فهمش سخت نیست که هر کاری عواقب و‌تاثیر متفاوت خودش رو داره؟ نمی‌شه هرکاری بکنید و نتیجه ثابت بخواید.

اصلا چی می‌گم؟ مگه من باید متوجه می‌کردم شمارو؟ راحت باشید.
هربار اومدم آدم بهتری باشم دلایل بیش‌تری بهم دادن تا بفهمم دارم مسیر اشتباه رو می‌رم.
+هیچ پستی رو چه از قبل چه از بعد ربط ندید به این موضوع. نه تا حالا هیچکدوم مرتبط بوده، نه احتمالا باشه. قبلا هم توضیح دادم راجب مضمون پست ها‌. من خیلی وقته حس عاشق پیشگی و‌شیفته بودن ندارم. اکثر چیزایی که می‌نویسم یا خاطرات دورن یا اتفاق نیوفتادن.
«قطع می‌شه لابه‌لای برگه های تاریخ این نبض»
می‌دونید؟ آدم می‌خونه گذشته رو. با الانش مقایسه می‌کنه و حس مرده بودن بهش دست می‌ده.
شاید کمی کژتابی داشته باشه اینکه من بفرستمش. ولی خب شما درست متوجه بشیدش.
«سهم ما چی شد؟ یه آسمون آرزو با دو تا بال بسته»
من باشم یا نباشم فردا صبح خورشید طلوع می‌کنه.
گرمه.در آوردن لباس هم کارساز نیست فکر کنم پوست و گوشت و خون رو هم در بیارم بزارم یه گوشه بازم احساس گرما کنم.