نمیفهمم آدم هارو. واقعا نمیفهمم. دیگه حتی تلاشی برای فهمشون دوست ندارم بکنم.
شما زمینی ها چه میفهمید ما فضایی ها چی میگیم.
شما زمینی ها چه میفهمید ما فضایی ها چی میگیم.
اون کارت ملی/شناسنامه بیصاحبی رو که پیدا میکنید جای چسبوندن پشت شیشه مغازه بندازید صندوق پست!
رنجِ بدست آوردن لذت بخشه.
بابت چیز هایی که نداشتم ناراحتم، اما این نداشتن بهم رنجِ بدست آوردن رو هدیه داده.
بابت چیز هایی که نداشتم ناراحتم، اما این نداشتن بهم رنجِ بدست آوردن رو هدیه داده.
الان اخبار نشون داد یه چیزی رو برای اولین بار در دنیا ساختن که از نمونه خارجیش ارزون تره.
معیار من برای اینکه بدونم یک فرد چقدر تو اون موضوع خوبه، مقدار تواضعی هست که اون فرد نشون میده.
آدم ها شدن ادعا، طبل تو خالی؟ کوهی از پنبه؟
نیازی نیست بگی چقدر خوبی، باید ببینن که چقدر خوبی.
این با نداشتن اعتماد بنفس فرق داره. که اتفاقا بنظرم دقیقا خود اعتماد بنفس هستش. اونی که اعتماد بنفس نداره میره پشت کلمه ها قایم میشه. اونی که داره کون این حرفا نمیذاره.
اتفاقا اطرافتون رو نگاه کنید میبینید طرف هرچی خالی تر، القاب دکتر و مهندس و استاد بیشتر. (استادای کنکور، فعالای روانشناسی زرد و ...).
آدم ها شدن ادعا، طبل تو خالی؟ کوهی از پنبه؟
نیازی نیست بگی چقدر خوبی، باید ببینن که چقدر خوبی.
این با نداشتن اعتماد بنفس فرق داره. که اتفاقا بنظرم دقیقا خود اعتماد بنفس هستش. اونی که اعتماد بنفس نداره میره پشت کلمه ها قایم میشه. اونی که داره کون این حرفا نمیذاره.
اتفاقا اطرافتون رو نگاه کنید میبینید طرف هرچی خالی تر، القاب دکتر و مهندس و استاد بیشتر. (استادای کنکور، فعالای روانشناسی زرد و ...).
Forwarded from من، احمد، مرتضا (فصل سوم)
تقریبا دست رو هر چیزی بذاری، اگه درست توش دقیق شی، (و اگه پیدا کنی یه ادم درست حسابی تو اون فیلد رو)، چنین چیزهایی پیدا میکنی، کنار آدمی که پیانو میزنه بشینی، اون لحظه متوجه نیستی چه خاری ازین آدم بگا رفته برای اینکه دو دستش هماهنگ شه، واقعا هم در مغز آدم باید فعل و انفعالاتی انجام بشه که بشه این دو دست هماهنگ بشن، اما نگاه میکنی دستاشو، حس میکنی آروم دارن میلغزن، میخوام بگم نشونه هست، اما برای خود من نشونه اصلی اینه، اگه کسی رو نگاه میکنم که داره کاری رو انجام میده، اگه جوری انجام میده که ساده به نظر میرسه، آبم میاد و میفهمم بلده داره چیکار میکنه، میشه بسط اش هم داد، بسط دادنش میشه چیزی که من اسمشو میذارم خاصیت هرمی، از یه ادمی بپرسی داره چیکار میکنه، شغلش چیه، اگه واقعا کار خاصی داره انجام میده، خیلی خلاصه جواب میده، یه چیزی میگه در حد "کس موش چال میکنم"، بعد ازش بیشتر بپرسی، بیشتر میگه، بیشتر میگه، بیشتر میگه، تهش درمیاد که بابا این کاری که این ادم داره میکنه، کلی جزئیات درش نهفته است که این ادمه بهش مسلطه، یعنی جوابهاش اینجوریه که اولش خلاصه است، و هر چی بیشتر عمق میزنی، بیشتر جوابهاش جالبتر میشه. اما برعکسش چجوریه، برعکسش اینجوریه که در جواب سوال اولت، کلی عبارت تخصصی بکار میبره، جواب طولانی میده، بعد هر چی بیشتر ازش میپرسی جوابهاش بیشتر بیربط میشه، جوری که اخرش میبینی داره کس موش چال میکنه.
یکجوری از انتخاب هاتون مطمئنید که انتخاب های اشتباه قبلی یادتون رفته.
آدم که انقدر به خودش مطمئن نمیشه.
آدم که انقدر به خودش مطمئن نمیشه.
کلمه «باشه» واقعا کاربردیه. این کلمه زیباست، از بحث کردن میگذره، از تلاش اضافی میگذره، توضیحی نمیدع، میگه بیا این حق مال تو، برو باهاش هرکاری میخوای بکن، من حوصله ندارم.
امروز خوابی رو دیدم که نباید میدیدم، توی خواب حسی داشتم که نباید میداشتم، آدمی تو خوابم بود که نباید میبود، کاری کردم که نباید میکردم. وقتی بیدار شدم تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود:
امروز خوابی رو دیدم که نباید میدیدم.
امروز خوابی رو دیدم که نباید میدیدم.