ExDa
برای صحبت ناسالم هم هستم. کلا باید تا ۵ صبح باشم.
خواب موندم، باید دنبال کار جدید باشم. این یکی دیگه قابل فرار نیست.
آدم نمیتونه تغییرات رو کنترل کنن، همیشه کلی چیز ناخواسته هستش که دست تو یست.
فکر کن که فقط قراره یبار زندگی کنی و توی اون یک بار هم قرار نیست همه چیز دست خودت باشه.
فکر کن که فقط قراره یبار زندگی کنی و توی اون یک بار هم قرار نیست همه چیز دست خودت باشه.
حس میکنم چشمام رو نمیتونم باز نگه دارم.
تا هفته پیش فکر میکردم آخر شب ها روی صندلی یا روی زمین خوابم میبره.
هفته پیش برای یه موضوعی باید بیهوش میشدم برای اولین، داروی بیهوشی رو زدن، بیدار که شدم متوجه شدم من شب ها نمیخوابیدم. بیهوش میشدم.
تا هفته پیش فکر میکردم آخر شب ها روی صندلی یا روی زمین خوابم میبره.
هفته پیش برای یه موضوعی باید بیهوش میشدم برای اولین، داروی بیهوشی رو زدن، بیدار که شدم متوجه شدم من شب ها نمیخوابیدم. بیهوش میشدم.
تلاش برای بدست آوردن هم موضوع جالبیه. آدم چی رو میخواد و چه بهایی رو حاضره براش پرداخت کنه.
اصلا زندگیمون همش حول همین نقطست که چی میخوایم و چه بهایی براش حاضریم بدیم.
و من میلِ به خواستن رو دارم ازدست میدم.
اصلا زندگیمون همش حول همین نقطست که چی میخوایم و چه بهایی براش حاضریم بدیم.
و من میلِ به خواستن رو دارم ازدست میدم.
زندگی پر از موفقیت و موقعیت هایی هست که آدم بهشون نرسیده.
دیدید؟ آدم رو پر از حسرت میکنن. پزشک نشدی، اون آدمه فلان چیزش خوشگل تره و بهش نرسیدی، افتخار ملی نشدی و ... .
ولی کی گفته تمام موقعیت های دنیا برای ماست و باید بدست بیاد؟
آرزو های بقیه مال بقیست.
دیدید؟ آدم رو پر از حسرت میکنن. پزشک نشدی، اون آدمه فلان چیزش خوشگل تره و بهش نرسیدی، افتخار ملی نشدی و ... .
ولی کی گفته تمام موقعیت های دنیا برای ماست و باید بدست بیاد؟
آرزو های بقیه مال بقیست.
فکر میکنم تمام حس خوشحالی از این میاد که یک آدم چقدر باخت هاش رو جدی میگیره یا چقدر برد هاش رو.
متاسفانه آدمِ نیمه خالیم.
متاسفانه آدمِ نیمه خالیم.
لحظه ای که داری مطمین و جدای از بقیه راهت رو می ری و یه لحظه می زنی تو سر خودت وایمیسی می گی نکنه حق با بقیه باشه فقط غمگین نیست. غم و شرم و حسرت و غرورت به همدیگه می پیچن. نتیجش خوب نمی شه. شبیه همون دل پیچه خودمون می شه.
این کیبورد جدید نیم فاصله ندارم.
این کیبورد ها چرا رعایت نمی کنن؟ نمی ذارن آدم ادا اطوار هاش رو راحت داشته باشه.
این کیبورد ها چرا رعایت نمی کنن؟ نمی ذارن آدم ادا اطوار هاش رو راحت داشته باشه.
حس میکنم دارم سقوط میکنم. کسی قرارها دست آدم رو بگیره یا قراره خودت بتونی اون وسط راه گیر کنی به شاخه ای چیزی و سر جات بمونی؟
نه که یکیش درست باشه و اون یکی غلط. دنبال اثبات درست بودن یکی و غلط بودن اون یکی نیستم، دنبال جوابی هستم برای خودم.
نه که یکیش درست باشه و اون یکی غلط. دنبال اثبات درست بودن یکی و غلط بودن اون یکی نیستم، دنبال جوابی هستم برای خودم.
Forwarded from Attic. (Hadis)
از خالی ها می ترسم؛
از هر جای خالی؛ از هر صندلی که می دانم در فلان ساعت و فلان تاریخ، فلانی رویش نشسته است کنارم و حرف زده است و حالا نیست اما آن صندلی بدون تغییر مثل روز اول سرجایش است. از صفحهی مجازی ِرها شدهی - یک زمان شلوغ و پلوغ ِیک نفر، که حالا گویی فقط صدای باد را درونش می توان شنید. از آخرین پیام ارسال شده و سکوتِ محض میان من و دیگری که بعد از آن انگار کلمه ها تمام شده اند و کسی سعی نکرده است ادامه دهنده گفتگو باشد. از خانهای که روزی صدای ساکنینش گوش فلک را کر می کرد و حالا صاحبخانه در آن تنها گوشه ای کز کرده، صدای رادیو را بلند کرده که صدای سکوت آزارش ندهد. از گوش تیز کردن و نشنیدن ِیک حرف تازه، شوخی ِبی مزه دو غریبه با هم در خیابان، حرفهای عجیب مردم و کوچِ برق از چشمها. از خالی شدن یکی یکی گلدان ها به خاطر پژمردن گلها و سوختن شان از آفتابی که دیگر نیست. از جای خالی درختهایی که دانه دانه قطع می شوند تا جایشان را سیمان و آهن پُر کند. از آدمهایی که می روند جایی دیگر دنبال زندگی عادی بگردند و اینجا مثل همان صفحه ی مجازی، صدای باد جای خالی شان را می کوبد توی صورتت - وگرنه گمان می کنی آن چیست که هنگام وزش باد موهایت را جابجا می کند؟ از آخرین تماسی که سالها از تاریخش می گذرد. از جای دود گرفتهی قاب عکس ها، از رفاقتی که به دوستی، و آشنایی و سپس فراموشی تنزل می کند، از گرمای دستی که دیگر نیست، از شوقی که به سرزمین های دور سفر کرده است، گویی او هم به دنبال دزدی می گردد تا اثر جادویی اش را به او پس بدهد. از همهی خالی ها می ترسم. از تبدیل شدن به آنچه بعد از خروج از رحمِ مادر بوده ام، می ترسم.
از هر جای خالی؛ از هر صندلی که می دانم در فلان ساعت و فلان تاریخ، فلانی رویش نشسته است کنارم و حرف زده است و حالا نیست اما آن صندلی بدون تغییر مثل روز اول سرجایش است. از صفحهی مجازی ِرها شدهی - یک زمان شلوغ و پلوغ ِیک نفر، که حالا گویی فقط صدای باد را درونش می توان شنید. از آخرین پیام ارسال شده و سکوتِ محض میان من و دیگری که بعد از آن انگار کلمه ها تمام شده اند و کسی سعی نکرده است ادامه دهنده گفتگو باشد. از خانهای که روزی صدای ساکنینش گوش فلک را کر می کرد و حالا صاحبخانه در آن تنها گوشه ای کز کرده، صدای رادیو را بلند کرده که صدای سکوت آزارش ندهد. از گوش تیز کردن و نشنیدن ِیک حرف تازه، شوخی ِبی مزه دو غریبه با هم در خیابان، حرفهای عجیب مردم و کوچِ برق از چشمها. از خالی شدن یکی یکی گلدان ها به خاطر پژمردن گلها و سوختن شان از آفتابی که دیگر نیست. از جای خالی درختهایی که دانه دانه قطع می شوند تا جایشان را سیمان و آهن پُر کند. از آدمهایی که می روند جایی دیگر دنبال زندگی عادی بگردند و اینجا مثل همان صفحه ی مجازی، صدای باد جای خالی شان را می کوبد توی صورتت - وگرنه گمان می کنی آن چیست که هنگام وزش باد موهایت را جابجا می کند؟ از آخرین تماسی که سالها از تاریخش می گذرد. از جای دود گرفتهی قاب عکس ها، از رفاقتی که به دوستی، و آشنایی و سپس فراموشی تنزل می کند، از گرمای دستی که دیگر نیست، از شوقی که به سرزمین های دور سفر کرده است، گویی او هم به دنبال دزدی می گردد تا اثر جادویی اش را به او پس بدهد. از همهی خالی ها می ترسم. از تبدیل شدن به آنچه بعد از خروج از رحمِ مادر بوده ام، می ترسم.