صحنه پر شده از آدم هایی که در بدترین حالت حشره مزاحم زندگی آدم هستن و در بهترین حالت سیاهی لشکر.
شلوغی تمرکز آدم رو میگیره. خلوت کنید دورتون رو از آدم های اضافی.
شلوغی تمرکز آدم رو میگیره. خلوت کنید دورتون رو از آدم های اضافی.
🔥8
در ستایش خوشبختی.
راستش غم زیاده. اما چند وقتیه حس خوبی به زندگیم دارم.
نمیدونم، گاهی به این فکر میکنم که یه دوستی ۷۰۰ کیلومتر اونور تر قبل از اولین مصاحبه کاریم، از ساعت ۱۲ شب تا ۷ صبح شروع کنه بهم موارد رایج کارم رو یادم دادن.
داشتن دوستی که وقتی بگی باید برم دکتر و بعد بیهوشی باید یکی باشه باهاش برگردم، ۲۰۰ کیلومتر بکوبه بیاد تهران، وایسه کارت تموم شه برگردید.
داشتن دوستی که توی داغون ترین لحظات زندگیت زنگ بزنی باهاش صحبت کنی.
داشتم به این فکر میکردم که از یه شهر غریبه ۵۰ هزار تومن پا شدم اومدم تهران (حالا نه که گوشه خیابون بخوابم. دانشجو بودم، خوابگاه بود تا مدت خوبی). همین سه-چهار سال پیش بود نشسته بودیم دونفره، نفری دو سه تا سکه ۵۰۰ تومنی گذاشتیم روی هم تا بتونیم دو نخ سیگار بگیریم بکشیم. یادمه زمانی که توی همین شهر تقریبا یه هفته هیچ غذایی نخوردم چون به پولی همراهم نبود. یادمه تهش که رفتم جلسه همه گفتن چرا عین جنازه هایی؟ انگار قراره بیوفتی همینجا.
یادمه زنگ زدم به اون فامیلمون توی تهران و گفتم حاضرم مجانی فلان کار رو بکنم اما یاد بگیرم گفت نه. بعدش دیگه از آشنایی تقریبا چیزی نخواستم.
یادمه سفر نرفتم چون هیچ کفش سالمی نداشتم.
یادمه اون موقعی که حقوق وزارت کار ۱.۳ میلیون بود حدودا، من خیلی کمتر حقوقم بود. یادمه که پاهام درد میکرد اما باید میرفتم کمک کنم توی لوله کشی.
یادمه از ارتفاع میترسیدم اما برای کار مجبور بودم توی ارتفاع وایسم.
یادمه date هایی که میپیچوندم چون پول رفتن بهشون نداشتم.
یادمه روزایی که استرس داشتم خوابگاه تموم شد، الان دیگه میندازنم تو خیابون، کجا بمونم.
الان؟ چند وقت یکی از فامیل های دور با نزدیک تماس میگیره برای اینکه اگه میتونم کاری براش پیدا کنم.
پول؟ نه که زیاد دارم، اتفاقا کمه ولی دیگه هیچوقت لنگ سیگار و غذا نشدم. راستش خیلی وقته همه وعده های غذاییم رو از بیرون میگیرم.
کفش نداشتن؟ یادمه بعنوان خرید عید ۱۲ تا کفش خریدم.
برای آدم هایی که دوستشون داشتم تونستم کادو هایی بگیرم که بنظرم بتونه لطف هاشون رو جبران کنه.
درآمد؟ مهم نیست. ولی اونقدری شد که نگرانی خونه برای خوابیدنم از بین بره. که وقتی همخونهم بگه میرم نگرانی ای بابت اجاره نداشته باشم، که حتی چند وقت پیش دنبال خرید همین خونه بودم.
از همه مهم تر، شنیدن صدای مادرم که با خوشحالی پشت تلفن میگه ازم راضیه و دعام میکنه.
راستش فخر نیست، حس کردم نامردیه همش از غم های اطراف بگم. یک ساله درگیر تشخیص ۳ نوع مختلف سرطان شدم که هیچکدوم رو نداشتم. حس میکنم لبخندی که دارم روی لبمه رو لیاقتش رو دارم. درست نیست آدم خوشبختی هاش، آدم های زندگیش و... رو یادش بره.
وجه تسمیه: هرمان هسه یه کتاب داره به اسم در ستایش سالخوردگی که هیچ ربطی به موضوع نداره. اسم قشنگ بود، وزنش هم میخوند با خوشبختی.
راستش غم زیاده. اما چند وقتیه حس خوبی به زندگیم دارم.
نمیدونم، گاهی به این فکر میکنم که یه دوستی ۷۰۰ کیلومتر اونور تر قبل از اولین مصاحبه کاریم، از ساعت ۱۲ شب تا ۷ صبح شروع کنه بهم موارد رایج کارم رو یادم دادن.
داشتن دوستی که وقتی بگی باید برم دکتر و بعد بیهوشی باید یکی باشه باهاش برگردم، ۲۰۰ کیلومتر بکوبه بیاد تهران، وایسه کارت تموم شه برگردید.
داشتن دوستی که توی داغون ترین لحظات زندگیت زنگ بزنی باهاش صحبت کنی.
داشتم به این فکر میکردم که از یه شهر غریبه ۵۰ هزار تومن پا شدم اومدم تهران (حالا نه که گوشه خیابون بخوابم. دانشجو بودم، خوابگاه بود تا مدت خوبی). همین سه-چهار سال پیش بود نشسته بودیم دونفره، نفری دو سه تا سکه ۵۰۰ تومنی گذاشتیم روی هم تا بتونیم دو نخ سیگار بگیریم بکشیم. یادمه زمانی که توی همین شهر تقریبا یه هفته هیچ غذایی نخوردم چون به پولی همراهم نبود. یادمه تهش که رفتم جلسه همه گفتن چرا عین جنازه هایی؟ انگار قراره بیوفتی همینجا.
یادمه زنگ زدم به اون فامیلمون توی تهران و گفتم حاضرم مجانی فلان کار رو بکنم اما یاد بگیرم گفت نه. بعدش دیگه از آشنایی تقریبا چیزی نخواستم.
یادمه سفر نرفتم چون هیچ کفش سالمی نداشتم.
یادمه اون موقعی که حقوق وزارت کار ۱.۳ میلیون بود حدودا، من خیلی کمتر حقوقم بود. یادمه که پاهام درد میکرد اما باید میرفتم کمک کنم توی لوله کشی.
یادمه از ارتفاع میترسیدم اما برای کار مجبور بودم توی ارتفاع وایسم.
یادمه date هایی که میپیچوندم چون پول رفتن بهشون نداشتم.
یادمه روزایی که استرس داشتم خوابگاه تموم شد، الان دیگه میندازنم تو خیابون، کجا بمونم.
الان؟ چند وقت یکی از فامیل های دور با نزدیک تماس میگیره برای اینکه اگه میتونم کاری براش پیدا کنم.
پول؟ نه که زیاد دارم، اتفاقا کمه ولی دیگه هیچوقت لنگ سیگار و غذا نشدم. راستش خیلی وقته همه وعده های غذاییم رو از بیرون میگیرم.
کفش نداشتن؟ یادمه بعنوان خرید عید ۱۲ تا کفش خریدم.
برای آدم هایی که دوستشون داشتم تونستم کادو هایی بگیرم که بنظرم بتونه لطف هاشون رو جبران کنه.
درآمد؟ مهم نیست. ولی اونقدری شد که نگرانی خونه برای خوابیدنم از بین بره. که وقتی همخونهم بگه میرم نگرانی ای بابت اجاره نداشته باشم، که حتی چند وقت پیش دنبال خرید همین خونه بودم.
از همه مهم تر، شنیدن صدای مادرم که با خوشحالی پشت تلفن میگه ازم راضیه و دعام میکنه.
راستش فخر نیست، حس کردم نامردیه همش از غم های اطراف بگم. یک ساله درگیر تشخیص ۳ نوع مختلف سرطان شدم که هیچکدوم رو نداشتم. حس میکنم لبخندی که دارم روی لبمه رو لیاقتش رو دارم. درست نیست آدم خوشبختی هاش، آدم های زندگیش و... رو یادش بره.
وجه تسمیه: هرمان هسه یه کتاب داره به اسم در ستایش سالخوردگی که هیچ ربطی به موضوع نداره. اسم قشنگ بود، وزنش هم میخوند با خوشبختی.
❤24👍2🔥1😢1
ExDa
در ستایش خوشبختی. راستش غم زیاده. اما چند وقتیه حس خوبی به زندگیم دارم. نمیدونم، گاهی به این فکر میکنم که یه دوستی ۷۰۰ کیلومتر اونور تر قبل از اولین مصاحبه کاریم، از ساعت ۱۲ شب تا ۷ صبح شروع کنه بهم موارد رایج کارم رو یادم دادن. داشتن دوستی که وقتی بگی…
غلط املایی و ... زیاد باید داشته باشه. ویرایش نکردم، اگه چیزی دیدید بگید اصلاح کنم. دوست ندارم دوباره خوندنش رو.
بعضی چیز ها توی زندگی آدم نه لزوما فرصتن نه تهدید. میتونن هم باشن ها ولی صرفا هم میتونه یه اتفاق ساده باشه که تاثیرش رو نمیبینیم.
اما موضوع اینه که اگر گذشتی ازشون، زمان به عقب برنمیگرده.
اما موضوع اینه که اگر گذشتی ازشون، زمان به عقب برنمیگرده.
❤7
«کجا میشود نشان گمشدگانی را گرفت که
خودخواسته پیدا نمی شوند...؟»
- گوگل. نبود، دیپوب.
خودخواسته پیدا نمی شوند...؟»
- گوگل. نبود، دیپوب.
❤5😁2
سوپرپاور مورد علاقه؟
دوست داشتم با لمس کردن زخم ها، داستانشون رو بشنوم و دردشون رو حس کنم.
دوست داشتم با لمس کردن زخم ها، داستانشون رو بشنوم و دردشون رو حس کنم.
🔥7👍1🤬1
یعنی تخمی ترینِ انسان ها اون هایی هستند که از روی خوبی بهشون لطف میکنی ولی ربطش میدن به یک چیز مزخرف.
البته اینو با مداد یادداشت کنید. چون رقابت شدیده، ممکنه مجبور شیم پاک کنیم اسم گروه دیگه ای رو بذاریم بعنوان تخمی ترین.
البته اینو با مداد یادداشت کنید. چون رقابت شدیده، ممکنه مجبور شیم پاک کنیم اسم گروه دیگه ای رو بذاریم بعنوان تخمی ترین.
👍11
زور پلک هام از تمام فکرهای تو سرم بیشتره.
کاش الان فرامرز خودنگاری اینجا بود و این آیتمی که پلک هام دارن میزنن تا من بیهوش شم از خواب رو توضیح بده.
کاش الان فرامرز خودنگاری اینجا بود و این آیتمی که پلک هام دارن میزنن تا من بیهوش شم از خواب رو توضیح بده.
👍2
ExDa
کم حافظه بودن مصداق بارز bug as feature هستش.
والله تویی که دیسلایک زدی حتی اگه بدونی bug as feature اشاره به چی داره.
👎6😁5👏2👍1
چرا آدم باید دورش شلوغ باشه و پر از اسم هایی که بزرگترین تاثیرشون روی زندگیت حضور اسمشون هستش.
نمیدونم چطور بگم.
نمیدونم چطور بگم.
👍5😢1
از اینکه ازم استفاده ابزاری بشه بدم میاد.
اصلا برای همینه که نذاشتم هیچ استفاده ای داشته باشم.
اصلا برای همینه که نذاشتم هیچ استفاده ای داشته باشم.
👍6😱2🤔1