بـه خاطر خودت میگویم
گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت بگذار ببرد تو را هر جا کـه دلش خواست
کـه یادت باشد زندگی شوخیه بـه اشتباه جدی گرفته شده ماست
💯
@Ghtos
گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت بگذار ببرد تو را هر جا کـه دلش خواست
کـه یادت باشد زندگی شوخیه بـه اشتباه جدی گرفته شده ماست
💯
@Ghtos
❤4
هفت راز خوشبختی و آرامش
متنفرنباش…
خشمگین نشو…
ساده زندگی کن…
کم توقع باش…
همیشه لبخند بزن….
ببخش و
یک عشق خوب داشته باش.
💯
@Ghtos
متنفرنباش…
خشمگین نشو…
ساده زندگی کن…
کم توقع باش…
همیشه لبخند بزن….
ببخش و
یک عشق خوب داشته باش.
💯
@Ghtos
👍8🥰3
خانم معلمی تعریف میکرد:
در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچهها را برای یک سرود آماده میکردم.
به نیت اینکه آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان.
پدر و مادرشان هم دعوت مراسمند و بچهها در مقابل معلمان و اولیا سرود را اجرا کنند.
چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند.
روز مراسم بچهها را آوردم و مرتبشان کردم.
باهم در مقابل اولیا و معلمان شروع به خواندن سرود کردند.
ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع.
دست و پا تکان میداد و خودش رو عقب جلو میکرد و حرکات عجیبی انجام میداد.
بچهها هم سرود را میخواندن و ریز میخندیدند، کمی مانده بود بخاطر خندهشان هرچه ریسیده بودم پنبه شود.
سرم از غصه سنگین شده بود و نمیتونستم جلوی چشم مردم یک تنبیه حسابیش هم بکنم.
خب چرا این بچه این کار رو میکنه، چرا شرم نمیکنه از رفتارش؟ این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!
نمونه خوبی و تو دل بروی بچهها بود!!
رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمیفهمید
به قدری عصبانیام کرده بود که آب دهانم را نمیتوانستم قورت دهم.
خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرفتر و دوباره شروع کرد!
فضا پر از خنده حاضران شده بود، همه سیر خندیدند.
نگاهی گرداندنم، مدیر را دیدم، رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرقهایش سرازیر بود.
از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت: فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟! اخراجش میکنم، تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه،
من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانشآموز حتمی شود.
حالا آنی که کنارم بود زنی بود، مادر بچه، رفته بود جلو و تمام جوگیر شده بود.
بسیار پرشور میخندید و کف میزد،
دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود.
همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم:
چرا اینجوری کردی؟!
چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟!
دخترک جواب داد:
آخر مادرم اینجاست، برای مادرم اینکار را میکردم!!
معلم گفت: با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم: آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها اینچنین نمیکنند و خود را لوس نمیکنند؟!
چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت: آموزگار صبر کن بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح میدهم؛ مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من "کرولال" است،
چیزی نمیشنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه میکردم.
تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود،
این زبان اشاره است، زبان کرولالها
همین که این حرفها را زد از جا جهیدم، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!!
آفرین دختر، چقدر باهوش، مادرش چقدر برایش عزیز، ببین به چه چیزی فکر کرده!!!
فضای مراسم پر شد از پچپچ و درگوشی حرف زدن و... تا اینکه همه موضوع را فهمیدند،،
نه تنها من که هرکس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!!
از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانشآموز نمونه را به او عطا کرد!!!
با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش میرفت و مثل بزغاله برای مادرش جست و خیز میکرد تا مادرش را شاد کند!!
درس این داستان این بود: زود عصبانی نشو، زود از کوره در نرو، تلاش کن زود قضاوت نکنی، صبر کن تا همهی زوایا برایت روشن شود تا ماجرا را درست بفهمی!!
💯
@Ghtos
در مدرسه ابتدایی بودم، مدتی بود تعدادی از بچهها را برای یک سرود آماده میکردم.
به نیت اینکه آخر سال مراسمی گرفته شود برایشان.
پدر و مادرشان هم دعوت مراسمند و بچهها در مقابل معلمان و اولیا سرود را اجرا کنند.
چندین بار تمرین کردیم و سرود رو کامل یاد گرفتند.
روز مراسم بچهها را آوردم و مرتبشان کردم.
باهم در مقابل اولیا و معلمان شروع به خواندن سرود کردند.
ناگهان دختری از جمع جدا شد و بجای خواندن سرود شروع کرد به حرکت جلوی جمع.
دست و پا تکان میداد و خودش رو عقب جلو میکرد و حرکات عجیبی انجام میداد.
بچهها هم سرود را میخواندن و ریز میخندیدند، کمی مانده بود بخاطر خندهشان هرچه ریسیده بودم پنبه شود.
سرم از غصه سنگین شده بود و نمیتونستم جلوی چشم مردم یک تنبیه حسابیش هم بکنم.
خب چرا این بچه این کار رو میکنه، چرا شرم نمیکنه از رفتارش؟ این که قبلش بچه زرنگ و عاقلی بود!!
نمونه خوبی و تو دل بروی بچهها بود!!
رفتم روبرویش، بهش اشاراتی کردم، هیچی نمیفهمید
به قدری عصبانیام کرده بود که آب دهانم را نمیتوانستم قورت دهم.
خونسردی خود را حفظ کردم، آرام رفتم سراغش و دستش را گرفتم، انگار جیوه بود خودش را از دستم رها کرد و رفت آن طرفتر و دوباره شروع کرد!
فضا پر از خنده حاضران شده بود، همه سیر خندیدند.
نگاهی گرداندنم، مدیر را دیدم، رنگش عوض شده بود، از عصبانیت و شرم عرقهایش سرازیر بود.
از صندلیش بلند شد و آمد کنارم، سرش را نزدیک کرد و گفت: فقط این مراسم تمام شود، ببین با این بچه چکار کنم؟! اخراجش میکنم، تا عمر دارد نباید برگردد مدرسه،
من هم کمی روغنش را زیاد کردم تا اخراج آن دانشآموز حتمی شود.
حالا آنی که کنارم بود زنی بود، مادر بچه، رفته بود جلو و تمام جوگیر شده بود.
بسیار پرشور میخندید و کف میزد،
دخترک هم با تشویق مادر گرمتر از پیش شده بود.
همین که سرود تمام شد پریدم بالای سن و بازوی بچه را گرفتم و گفتم:
چرا اینجوری کردی؟!
چرا با رفقایت سرود را نخواندی؟!
دخترک جواب داد:
آخر مادرم اینجاست، برای مادرم اینکار را میکردم!!
معلم گفت: با این جوابش بیشتر عصبانی شده و توی دلم گفتم: آخر ندید بَدید همه مثل تو مادر یا پدرشان اینجاست، چرا آنها اینچنین نمیکنند و خود را لوس نمیکنند؟!
چشمام گرد شد و خواستم پایین بکشمش که گفت: آموزگار صبر کن بگذار مادرم متوجه نشود، خودم توضیح میدهم؛ مادر من مثل بقیه مادرها نیست، مادر من "کرولال" است،
چیزی نمیشنود و من با آن حرکاتم شادی و کلمات زیبای سرود را برایش ترجمه میکردم.
تا او هم مثل بقیه مادران این شادی را حس کند! این کار من رقص و پایکوبی نبود،
این زبان اشاره است، زبان کرولالها
همین که این حرفها را زد از جا جهیدم، دست خودم نبود با صدای بلند گریستم، و دختر را محکم بغل کردم!!
آفرین دختر، چقدر باهوش، مادرش چقدر برایش عزیز، ببین به چه چیزی فکر کرده!!!
فضای مراسم پر شد از پچپچ و درگوشی حرف زدن و... تا اینکه همه موضوع را فهمیدند،،
نه تنها من که هرکس آنجا بود از اولیا و معلمان همه را گریاند!!
از همه جالبتر اینکه مدیر آمد و عنوان دانشآموز نمونه را به او عطا کرد!!!
با مادرش دست همدیگر را گرفتند و رفتند، گاهی جلوتر از مادرش میرفت و مثل بزغاله برای مادرش جست و خیز میکرد تا مادرش را شاد کند!!
درس این داستان این بود: زود عصبانی نشو، زود از کوره در نرو، تلاش کن زود قضاوت نکنی، صبر کن تا همهی زوایا برایت روشن شود تا ماجرا را درست بفهمی!!
💯
@Ghtos
👍13❤🔥2🫡1
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ(نور۳۵)
خدا نور آسمانها و زمین است.
الهی به اون گوشه تاریک قلبمون که
ترس و وحشت و ناامیدی تسخیرش کرده ،
نور امید بباره و تموم تار و پودشو روشن کنه✨❤️🩹
💯
@Ghtos
خدا نور آسمانها و زمین است.
الهی به اون گوشه تاریک قلبمون که
ترس و وحشت و ناامیدی تسخیرش کرده ،
نور امید بباره و تموم تار و پودشو روشن کنه✨❤️🩹
💯
@Ghtos
❤10
به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام میدهید، نه تنها او به شما فکر میکند بلکه خداوند نیز به شما فکر میکند.
💯
@Ghtos
💯
@Ghtos
👍4❤2
We don’t grow when things are easy, we grow when we face challenges.
ما وقتی همهچیز راحت پیش میرن رشد نمیکنیم، ماوقتی با چالشها مواجه میشیم رشد میکنیم.
💯
@Ghtos
ما وقتی همهچیز راحت پیش میرن رشد نمیکنیم، ماوقتی با چالشها مواجه میشیم رشد میکنیم.
💯
@Ghtos
👍6❤🔥1
Forwarded from کانال شعرو دکلمه
.
﴿ وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى ﴾
- و به زودی پروردگآرت آنقدر به تو عطآ خوآهد ڪرد ڪه خشنود شوی 🙏🏼💚
#صبحتان پر از نور و محبت الهی ❤️
@Herat_Jan07 🏅
﴿ وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى ﴾
- و به زودی پروردگآرت آنقدر به تو عطآ خوآهد ڪرد ڪه خشنود شوی 🙏🏼💚
#صبحتان پر از نور و محبت الهی ❤️
@Herat_Jan07 🏅
❤7🥰2👍1
میگویند رسیدن به آرامش هدف است باید گفت آرامش تختگاه نوک کوه است آیا کوهنورد همیشه بر آن خواهد ماند؟
بیشتر زمان زندگی او در پایه و دامنه کوه میگذرد به امید رسیدن به آرامشی اندک و دوباره نهیب دل و دلدادگی به فرازی دیگر
💯
@Ghtos
بیشتر زمان زندگی او در پایه و دامنه کوه میگذرد به امید رسیدن به آرامشی اندک و دوباره نهیب دل و دلدادگی به فرازی دیگر
💯
@Ghtos
❤🔥3
❤4
* *⏱️وقت افطار نزدیک است 📿
*📝طلب دعا از همهی عزیزان🤲*
*🤚بهترین دعا در غیاب افراد است👇*
*🤲دعای افطار 🤲*
اَللَّهُمَّ إِنی لَکَ صَمتُ وَبِکَ آمَنتُ وَعَلَیکَ تَوَکَلّتُ وَعَلَی رِزقِکَ اَفطَرتُ.
ترجمه:- بارالها ! برای تو روزه گرفتم وبه تو ایمان آوردم وخاص برتو اعتماد نمودم وبا نعمتی که نصیب من فرموده اید روزه ام را افطار میکنم.
﴿ افطار خوش عزیزان♥️🥰﴾
*
💯
@Ghtos
*📝طلب دعا از همهی عزیزان🤲*
*🤚بهترین دعا در غیاب افراد است👇*
*🤲دعای افطار 🤲*
اَللَّهُمَّ إِنی لَکَ صَمتُ وَبِکَ آمَنتُ وَعَلَیکَ تَوَکَلّتُ وَعَلَی رِزقِکَ اَفطَرتُ.
ترجمه:- بارالها ! برای تو روزه گرفتم وبه تو ایمان آوردم وخاص برتو اعتماد نمودم وبا نعمتی که نصیب من فرموده اید روزه ام را افطار میکنم.
﴿ افطار خوش عزیزان♥️🥰﴾
*
💯
@Ghtos
❤3
شما تنها امید خودتان هستید،
این وظیفهی دنیاست تا آنقدر
به ناامید کردنتان ادامه دهد
تا سرانجام به این حقیقت بیدار شوید!👌❤️
💎
@Ghtos
این وظیفهی دنیاست تا آنقدر
به ناامید کردنتان ادامه دهد
تا سرانجام به این حقیقت بیدار شوید!👌❤️
💎
@Ghtos
❤9
❤🔥8
#تیکه_کتاب
✍ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ
ﻋﻮﺍﻣﻠﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺩﻥ
ﺁﻧﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﯾﻂ
ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﺵِ ﻣﺘﻌﺎﻟﯽِ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ
ﺳﻮﻕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﻫﻤﯿﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻭﺟﻪ
ﺗﻤﺎﯾﺰِ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻭﺣﯿﻮﺍﻧﯿﺖ ﺩﺍﻧﺴﺖ.
#ﺯﯾﮕﻤﻮﻧﺪ_ﻓﺮﻭﯾﺪ
❤️
@Ghtos
✍ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ
ﻋﻮﺍﻣﻠﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺩﻥ
ﺁﻧﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﯾﻂ
ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﺵِ ﻣﺘﻌﺎﻟﯽِ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ
ﺳﻮﻕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ
ﻫﻤﯿﻦ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻭﺟﻪ
ﺗﻤﺎﯾﺰِ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻭﺣﯿﻮﺍﻧﯿﺖ ﺩﺍﻧﺴﺖ.
#ﺯﯾﮕﻤﻮﻧﺪ_ﻓﺮﻭﯾﺪ
❤️
@Ghtos
❤6👍2
داستان کوتاه
♦️مرد میانسالی در محله ی ما زندگی میکند که من از بچگی او را میشناسم، آدم تو دار و خنده روییست...
همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد میپوشد...
او حتی محرم هم پیرهن سفید میپوشه،
من هرگز اونو توی هیات و مسجد و امامزاده ها ندیدم...
به قول بابام اصلا شاید کافر باشه...
ولی هیچوقت کسی ازش بدی ندیده سرش تو کار خودشه...
زنش هم تقریبا حجاب آنچنانی نداره خیلی عادی میپوشه، همیشه دوست داشتم بدونم که چرا اهل مسجد و هیات نیست...
تا اینکه یه روز دل و به دریا زدم و توی یه مسیر که با هم بودیم ازش پرسیدم آقا رضا دوست داری یه سفر بری خونه ی خدا...
با خنده گفت تو چی، دوست داری؟
گفتم اره چرا که نه...
بابام هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا رو داره، گفت انشالا نصیبش میشه...
گفتم جوابمو ندادی دوست داری بری؟
گفت من خونه ی خدا زیاد رفتم، اصلا هم حسرتش رو ندارم...
چشام داشت از کاسه در میومد پرسیدم شوخی میکنی؟ گفت شوخی چرا؟
گفتم اخه ندیدم کسی تو محل بگه شما حج رفته باشید: گفت شما پرسیدید خونه ی خدا ،منم گفتم اره زیاد رفتم، اگه بخوای تو رو هم میبرم...
خندم گرفت گفتم چطور، گفت کاری نداره فردا صب آماده باش ببرم خونه ی خدا..اونجا خیلیا هستن خدا هم منتظره دیدنمونه...
خلاصه شب تا صب خوابم نبرد، همش فکر میکردم جادوگره یا هم فکرایی تو سرشه...
خلاصه صبح که شد رفتم در خونشون و صداش زدم و اونم با صورت تراشیده و پیرهن شاد و موهای براق و سیگار وینستون روی لب اومد بیرون و با ماشینش رفتیم...
وسط راه پرسیدم میخای ببریم امامزاده درسته؟ گفت به زودی میبینی...
با هزاران سوال بی جواب توی سرم سکوت کردم تا اینکه رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست...
داشتم شاخ در میاوردم فقط نگاه میکردم، همینکه رفتیم داخل بچه ها دویدن بغل آقا رضا و اونو عمو صدا میزدن آقا رضا هم از وسایلی که تو مسیر خریده بود بهشون میداد وصدای خنده ی بچه ها بلند شد...
آقا رضا برگشت طرف من و گفت اینم خونه ی خدا ،دیدی که چقدر خونش نزدیکه، ادامه داد: خدا توی آسایشگاه معلولان ذهنی، توی بیمارستان محک، توی آسایشگاه سالمندان، و همیشه چشم به راهه...
چرا ملاک اعتقاد مردم را از ظاهر تشخیص میدهید، چرا همش فکر میکنید خدا توی امامزاده ها و مساجده...
خانه های خدا خیلی نزدیکتره اگه دقت کنیم...
💯
@Ghtos
♦️مرد میانسالی در محله ی ما زندگی میکند که من از بچگی او را میشناسم، آدم تو دار و خنده روییست...
همیشه صورتش سه تیغ و پیراهن شاد میپوشد...
او حتی محرم هم پیرهن سفید میپوشه،
من هرگز اونو توی هیات و مسجد و امامزاده ها ندیدم...
به قول بابام اصلا شاید کافر باشه...
ولی هیچوقت کسی ازش بدی ندیده سرش تو کار خودشه...
زنش هم تقریبا حجاب آنچنانی نداره خیلی عادی میپوشه، همیشه دوست داشتم بدونم که چرا اهل مسجد و هیات نیست...
تا اینکه یه روز دل و به دریا زدم و توی یه مسیر که با هم بودیم ازش پرسیدم آقا رضا دوست داری یه سفر بری خونه ی خدا...
با خنده گفت تو چی، دوست داری؟
گفتم اره چرا که نه...
بابام هم همیشه حسرت حج رفتن و کربلا رو داره، گفت انشالا نصیبش میشه...
گفتم جوابمو ندادی دوست داری بری؟
گفت من خونه ی خدا زیاد رفتم، اصلا هم حسرتش رو ندارم...
چشام داشت از کاسه در میومد پرسیدم شوخی میکنی؟ گفت شوخی چرا؟
گفتم اخه ندیدم کسی تو محل بگه شما حج رفته باشید: گفت شما پرسیدید خونه ی خدا ،منم گفتم اره زیاد رفتم، اگه بخوای تو رو هم میبرم...
خندم گرفت گفتم چطور، گفت کاری نداره فردا صب آماده باش ببرم خونه ی خدا..اونجا خیلیا هستن خدا هم منتظره دیدنمونه...
خلاصه شب تا صب خوابم نبرد، همش فکر میکردم جادوگره یا هم فکرایی تو سرشه...
خلاصه صبح که شد رفتم در خونشون و صداش زدم و اونم با صورت تراشیده و پیرهن شاد و موهای براق و سیگار وینستون روی لب اومد بیرون و با ماشینش رفتیم...
وسط راه پرسیدم میخای ببریم امامزاده درسته؟ گفت به زودی میبینی...
با هزاران سوال بی جواب توی سرم سکوت کردم تا اینکه رسیدیم به آسایشگاه بچه های بی سر پرست...
داشتم شاخ در میاوردم فقط نگاه میکردم، همینکه رفتیم داخل بچه ها دویدن بغل آقا رضا و اونو عمو صدا میزدن آقا رضا هم از وسایلی که تو مسیر خریده بود بهشون میداد وصدای خنده ی بچه ها بلند شد...
آقا رضا برگشت طرف من و گفت اینم خونه ی خدا ،دیدی که چقدر خونش نزدیکه، ادامه داد: خدا توی آسایشگاه معلولان ذهنی، توی بیمارستان محک، توی آسایشگاه سالمندان، و همیشه چشم به راهه...
چرا ملاک اعتقاد مردم را از ظاهر تشخیص میدهید، چرا همش فکر میکنید خدا توی امامزاده ها و مساجده...
خانه های خدا خیلی نزدیکتره اگه دقت کنیم...
💯
@Ghtos
👍1