Forwarded from 𝑯𝒂𝒖𝒏𝒕𝒊𝒏𝒈 𝒕𝒉𝒆 𝒏𝒂𝒓𝒓𝒂𝒕𝒊𝒗𝒆 (𝚃𝚒𝚝𝚢)
Forwarded from Charlottesville.🏳️⚧️ (Charlie)
saw this guy with a little motorcycle and a cart digging through the trash to find valuable stuff
I handed him my aluminum cans
I handed him my aluminum cans
من وقتی بچه بودم یه سوپری بود سر کوچهیه خواهر و برادر مدیریتش میکردن اکثر مواقع هم داداشه سرکار بود انی وی من یه روز اینو دیدم رفت خونشون که رو به روی سوپری بود
یه خونه ی دو نبش تقریبا بزرگ با یه حیاط بزرگ
یه خونه ی دو نبش تقریبا بزرگ با یه حیاط بزرگ
بعد یه پیرمردی بود که خیلی ضعیف بود و مواد میکشید شب ها میومد داخل سطل ها رو نگاه میکرد و پلاستیک جمع میکرد همیشه هم لباساش پاره پوره بودن و موهاش شلخته
😭7
یه شب دیدم با یه کیسه بزرگ پلاستیک وارد خونه ی این پسر و دختره شد
خیلی به این قضیه فکر میکردم چون اونا یه سوپرمارکت داشتن وضعشون خوب بود
جدا از این ۳ تا سگ خیلییی بامزه داشتن و یه خونه ی بزرگ
جدا از این ۳ تا سگ خیلییی بامزه داشتن و یه خونه ی بزرگ
💔6
خلاصه بعد از یه مدت خبر میاد که پسره میخواد ازدواج کنه و فلان و دیگه اونجا کار نکردن
با خودم گفتم خداروشکر اوکی شدن اینا تا اینکه پارسال خیلی رندوم یه جا دیدمشون و فهمیدم پسره طلاق گرفته
😭17
بعد فهمیدم باباشون فوت کرده.. دختره هم معتاد شده بود و اره خودشو ازم قایم کرد
😭22
یه بار از کلاس داشتم برمیگشتم یه نگاه یواشکی انداختم به حیاطشون دیدم تپه های زباله و پلاستیک داره منفجرش میکنه
😭7💔2