بعد یه پیرمردی بود که خیلی ضعیف بود و مواد میکشید شب ها میومد داخل سطل ها رو نگاه میکرد و پلاستیک جمع میکرد همیشه هم لباساش پاره پوره بودن و موهاش شلخته
😭7
یه شب دیدم با یه کیسه بزرگ پلاستیک وارد خونه ی این پسر و دختره شد
خیلی به این قضیه فکر میکردم چون اونا یه سوپرمارکت داشتن وضعشون خوب بود
جدا از این ۳ تا سگ خیلییی بامزه داشتن و یه خونه ی بزرگ
جدا از این ۳ تا سگ خیلییی بامزه داشتن و یه خونه ی بزرگ
💔6
خلاصه بعد از یه مدت خبر میاد که پسره میخواد ازدواج کنه و فلان و دیگه اونجا کار نکردن
با خودم گفتم خداروشکر اوکی شدن اینا تا اینکه پارسال خیلی رندوم یه جا دیدمشون و فهمیدم پسره طلاق گرفته
😭17
بعد فهمیدم باباشون فوت کرده.. دختره هم معتاد شده بود و اره خودشو ازم قایم کرد
😭22
یه بار از کلاس داشتم برمیگشتم یه نگاه یواشکی انداختم به حیاطشون دیدم تپه های زباله و پلاستیک داره منفجرش میکنه
😭7💔2
Forwarded from IJBOL
then he watched💥 me watch the front door all night willing u to come and he said⚡️ it’s supposed to be fun turning 21☄🌪🌩
😭9