GhafGraph
چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد من همانم که پسندید و پسندیده نشد | #سجاد_سامانی |
چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد
یاد لبهای تو افتادم و با خود گفتم:
غنچهای بود که گل کرد ولی چیده نشد
من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی
چهبسا طعنهزدنهای تو بخشیده نشد
ای که مهرت نرسیده ست به من، باور کن
هیچکس قدر من از قهر تو رنجیده نشد
عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعى كردم كه بفهمانم و فهمیده نشد
| #سجاد_سامانی |
من همانم که پسندید و پسندیده نشد
یاد لبهای تو افتادم و با خود گفتم:
غنچهای بود که گل کرد ولی چیده نشد
من نظربازم و کم معصیتی نیست ولی
چهبسا طعنهزدنهای تو بخشیده نشد
ای که مهرت نرسیده ست به من، باور کن
هیچکس قدر من از قهر تو رنجیده نشد
عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعى كردم كه بفهمانم و فهمیده نشد
| #سجاد_سامانی |
GhafGraph
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا حلوا به کسی ده که محبت نچشیدهست | #سعدی |
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست
گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدهست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدهست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدهست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدهست
از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدهست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدهست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدید است
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدهست
با این همه باران بلا بر سر سعدی
نشگفت اگرش خانهٔ چشم آب چکیدهست
| #سعدی |
یا دیده و بعد از تو به رویی نگریدهست
گر مدعیان نقش ببینند پری را
دانند که دیوانه چرا جامه دریدهست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالش
از مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدهست
ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید
فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدهست
رحمت نکند بر دل بیچاره فرهاد
آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیدهست
از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهر
دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدهست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختی
پیداست که هرگز کس از این میوه نچیدهست
سر قلم قدرت بی چون الهی
در روی تو چون روی در آیینه پدید است
ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدهست
با این همه باران بلا بر سر سعدی
نشگفت اگرش خانهٔ چشم آب چکیدهست
| #سعدی |
GhafGraph
غروب کرده مرا آفتاب عمر ای غم چه شد که باز تو چون سایه در قفای منی؟ | #ابوتراب_جلی |
همیشه مایه ی رنج و بلا برای منی
از اینقرار تو دل نیستی، بلای منی
صفا چگونه پذیرد میان ما ایدل؟
که من اسیر تو هستم تو مبتلای منی
جدا مشو دمی از پیش دیده ام ای اشک
که یادگار من از یار بیوفای منی
غروب کرده مرا آفتاب عمر ای غم
چه شد که باز تو چون سایه در قفای منی؟
چه وصف گویمت ای سرو بوستان کمال؟
که سرفراز تر از فکر نارسای منی
"جلی" چنان بتو بیگانه وار مینگرد
که کس گمان نکند هرگز آشنای منی
| #ابوتراب_جلی |
از اینقرار تو دل نیستی، بلای منی
صفا چگونه پذیرد میان ما ایدل؟
که من اسیر تو هستم تو مبتلای منی
جدا مشو دمی از پیش دیده ام ای اشک
که یادگار من از یار بیوفای منی
غروب کرده مرا آفتاب عمر ای غم
چه شد که باز تو چون سایه در قفای منی؟
چه وصف گویمت ای سرو بوستان کمال؟
که سرفراز تر از فکر نارسای منی
"جلی" چنان بتو بیگانه وار مینگرد
که کس گمان نکند هرگز آشنای منی
| #ابوتراب_جلی |
GhafGraph
هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت امید آخرین اگر تویی، برای من بمان | #حسین_منزوی |
برای کینه؟ آه نه! برای عشق من، بمان
برای دوست داشتن، برای خواستن بمان
هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت
امید آخرین اگر تویی، برای من بمان
به سبزه و نسیم و گل، تو درس زیستن بده
بهار باش و باز هم به خاطر چمن بمان
تمامت و کمال را به نام ما رقم زدند
کمال عشق اگر منم، تو هم “تمام زن” بمان
برای آنکه تیشه را به فرق خویش نشکند
امید زیستن شو و برای کوهکن بمان
مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آن
برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
| #حسین_منزوی |
برای دوست داشتن، برای خواستن بمان
هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت
امید آخرین اگر تویی، برای من بمان
به سبزه و نسیم و گل، تو درس زیستن بده
بهار باش و باز هم به خاطر چمن بمان
تمامت و کمال را به نام ما رقم زدند
کمال عشق اگر منم، تو هم “تمام زن” بمان
برای آنکه تیشه را به فرق خویش نشکند
امید زیستن شو و برای کوهکن بمان
مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آن
برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
| #حسین_منزوی |
به چشم های من ِاز قرار برگرشته
هوای گریه ی بی اختیار برگشته
بگو به آن مژه های سیاه رفته مگر
که بخت عاشق چشم انتظار، برگشته
منم همانکه خودش را رسانده با امید
سر قرار تو و بی قرار برگشته
اسیر آهوی چشمت شده دل شیرم
پی شکار تو رفته، شکار برگشته
به حکم اهل دل، این مرد را شهید بدان
اگرچه زنده از این کارزار برگشته
خوشم به این که از این عشق برنمی گردم
چه غم اگر ورق روزگار برگشته
| #سجاد_رشیدی_پور |
هوای گریه ی بی اختیار برگشته
بگو به آن مژه های سیاه رفته مگر
که بخت عاشق چشم انتظار، برگشته
منم همانکه خودش را رسانده با امید
سر قرار تو و بی قرار برگشته
اسیر آهوی چشمت شده دل شیرم
پی شکار تو رفته، شکار برگشته
به حکم اهل دل، این مرد را شهید بدان
اگرچه زنده از این کارزار برگشته
خوشم به این که از این عشق برنمی گردم
چه غم اگر ورق روزگار برگشته
| #سجاد_رشیدی_پور |