| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
«چنین گویند که در روزگار عمربن عبدالعزيز، رحمةُ اللهِ عَلَيه، قحط افتاد و مردم در رنج افتادند. قومی از عرب نزد وی آمدند و بنالیدند و گفتند: «يا أميرَالمؤمنین، ماگوشت‌ها و خون‌های خویش بخوردیم اندر قحط - یعنی که لاغر شدیم و لون‌ها زرد کردیم از نیافتن طعام - و واجب ما اندر بیت المال تو است. این مال یا [از] آنِ تو است یا [از] آنِ خدای، عزَّ و جلّ، و یا از آنِ بندگان خدای است. اگر از آنِ بندگان خدای است، از آنِ ماست؛ و اگر از آنِ خدای است، خدای را بدان حاجت نیست؛ و اگر از آن توست، تَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ [يوسف: ۸۸] - تفسیر چنان است که بر ما صدقه کن؛ که خدای، تعالی، مکافات کننده نیکوکاران است- تا از این تنگی برهیم؛ که پوست بر تن‌های ما خشک شده».
عمربن عبدالعزیز را دل بسوخت و آب به چشم اندر آورد، گفت: «همچنین کنم که شما گفتید». هم درساعت بفرمود تا کار ایشان بساختند و مقصود حاصل کردند. و چون خواستند که برخیزند و بروند، عمربن عبدالعزیز، رحمة الله عليه، گفت:
«ای مردمان، کجا می‌روید؟ چنان که [سخن] بندگان خدای، عزَّ و جلّ، با من گفتید، سخن من با خدای، تعالی، بگویید»؛ یعنی مرا دعا کنید. پس عرابیان روی سوی آسمان کردند و گفتند: «یا رب، به عزت تو که با عمر بن عبدالعزیز آن کنی که با بندگان تو کرده». چون دعا تمام کردند، هم دروقت ابری برآمد و بارانی سخت اندر گرفت، و از ژاله* یکی بر خشت پخته سرای آمد و به دو نیم شد، و از میان وی کاغذی بیرون آمد. نگاه کردند، بر وی نوشته بود: «هذه بَرَائةٌ من اللهِ العزيزِ الى عمر بن عبدالعزيز مِن النّار»؛ پارسی‌اش چنین بود که این امانی است از خدای، تعالی، مرعمر بن عبد العزيز را از آتش دوزخ».

¤ خواجه نظام‌الملک طوسی، سیرالملوک (سیاست‌نامه)، به‌کوشش محمود عابدی، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۹۸ش، صص ۷۲-۷۳.

* ژاله = تگرک.
@HistoryandMemory
Fifteen ideas I’m proud of as I look back on my career:
1. Using family histories for studying Nishapur’s ulama
2. Applying logistic curves to the study of conversion
3. Analyzing the age structure of medieval Islamic education
4. Recognizing the disappearance of wheeled vehicles in Middle East during Late Antiquity
5. Tracing history of camel domestication and use
6. Highlighting the importance of hybrid camel (bukht) breeding
7. Discovering link between printed amulets and the Banu Sasan
8. Dividing history of animals into pre-domestic, domestic, and post-domestic
9. Coining concept Islamo-Christian Civilization
10. Finding evidence of early Islamic cotton boom in Iran
11. Describing pre-Mongol Iranian decline in late 11th-12th centuries
12. Tracing North African harnessing technology from Roman times to present
13. Separating history of wheels from history of wheelsets
14. Drawing attention of medieval Middle East climate history
15. Problematizing the history of the caster

Richard W. Bulliet

@HistoryandMemory
¤ بَلاذُری و کشتار مردم موصل: نمونه‌ای از پروپاگاندای عباسیان

در ۱۳۳ﻫ،یکسالی پس از پیروزی نهضت عباسیان و برآمدن خلافت عباسی، مردم موصل از پذیرش والی گُماشتۀ سَفّاح، محمد بن صُول، سرباز زدند. سفاح برادرش یحیی را با لشکری گران راهی آنجا کرد و این سپاه طی چند روز دست به کشتاری عظیم زدند و یازده هزار تا سی‌هزار تن را از دم تیغ گذراندند (برای گزارشی مفصل از این رویداد نک.: ازدی، تاریخ موصل، ۱۴۵-۱۵۴). یکی از مورخانی که این رویداد را روایت کرده مورخ بزرگ و نامدار احمد بن یحیی بَلاذُری (د.۲۷۹ﻫ.) است. او در گزارش این واقعه در اَنْساب الاَشْراف (تصحیح سهيل زكار و رياض الزركلی، ۴/۲۸۱) چنین آورده است:
« وَأَمَّا يَحْيَى بْن مُحَمَّد بْن عَلِيّ بْن عَبْدِ اللَّهِ
فَإِن أمِير الْمُؤْمِنيِنَ أَبَا الْعَبَّاس ولاه الموصل فجرد فِي أهلها السَيْف وهدم حائطًا كَانَ عَلَيْهَا. وَكَانَ أَهْل الموصل ثلاثة أصناف: خوارج ولصوصًا وتجارًا، فنادى منادي يَحْيَى: الصّلاة جامعة، فاجتمع النَّاس فأمر بقتلهم جميعًا وفيهم تجار وَكَانَ العامل عَلَى الموصل قبله محمد ابن صول ثُمَّ صار خليفته. وَقَدْ كَانَ ابْن صول يقتل وجوه أَهْل الموصل ليلًا ويلقيهم فِي دجلة، فَلَمَّا ولي يَحْيَى أمَره بمكاشفتهم وكانت ولايته فِي سنة ثَلاث وثلاثين ومائة، وَكَانَ أَهْل الموصل لشرارتهم يسمون خزر العرب».
بلاذری برای آنکه کشتار اهالی موصل را توجیه کند نخست آنان را به سه دسته تقسیم می‌کند: خوارج، دزدان و تاجران! برچسب خارجی در سرتاسر دوره اموی و عباسی بهانه مشروعی برای سرکوب مخالفان بود؛ تکلیف دزدان هم روشن است! امّا باید از مورخ بزرگ احمد بن یحیی بلاذری پرسید تاجران چرا باید کشته شوند! شگفتا که بلاذری به این سه اتهام اکتفا نمی‌کند و در پایان گزارش برای‌ آنکه به خواننده القاء کند که قتل‌عام موصلیان کار درستی بوده‌، برچسپی دیگر را هم اضافه می‌کند و می‌نویسد:« مردم موصل به‌واسطه شرارتشان خزرالعرب نامیده شده‌اند». خزران قومی ترک‌تبار و ساکن قفقاز بودند که در سده‌های نخست اسلامی بارها سرسختانه با سپاهیان مسلمان جنگیدند و بزرگ‌ترین مانع گسترش اسلام در اروپای شرقی بودند(نک. عالم‌زاده، ۸۵-۸۶؛ذیلابی، ۵-۲۴). خزرها در آن زمان از نظر مسلمانان نماد شرارت بودند و از همین‌روی بلاذری مردم موصل را بدانان مانند کرده‌است.

¤ برای گزارش‌های دیگر از واقعه نک. نظری پسیخانی و دیگران، «تاریخ‌های محلی ناحیه جزیره: گونه شناسی ساختاری و ارزیابی محتوایی»، تاریخ و تمدن اسلامی، شماره ۳۴، بهار ۱۴۰۰، صص ۸۱-۱۰۸.
https://jhcin.srbiau.ac.ir/article_17742.html

@HistoryandMemory
اگر ریشه‌های طالبان را در تاریخ بجوییم به امام اعظم ابوحَنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی کابلی(د. ۱۵۰ﻫ.)، بنیانگذار مذهب حنفی، خواهیم رسید. امّا آن گریزان از قدرت کجا و این شیفتگان قدرت کجا! صاحبان قدرت دوبار، یک بار در دورۀ اموی و یک بار در دورۀ عباسی، کوشیدند تا او را به منصب قضاء گمارند، امّا او نپذیرفت. بار نخست یزید بن عمر بن هُبیره، والی اموی عراق(۱۲۸-۱۳۲)، به او پیشنهاد قضای کوفه را داد که سرباز زد؛ پس فرمان داد او را یکصد و ده تازیانه زدند در یازده روز، هر روز ده تازیانه (فضربه مائة سوط و عشرة أسواط في كل يوم عشرة أسواط)، امّا ابوحنیفه از رای خود بازنگشت (ﻧﻜ. خطبیب بغدادی، تاریخ بغداد، ۱۳/ ۳۲۷-۳۲۸). بار دوم منصورخلیفه عباسی (ﺣﻜ. ۱۳۶-۱۵۸ﻫ) باربار کوشید تا ابوحنیفه را به قضای بغداد بگمارد، حتی سوگند خورد که این کار باید بشود، امّا او زیربار نرفت. سرانجام منصور او را به زندان بیافکند و در همانجا درگذشت (ﻧﻜ. همان، ۱۳/ ۳۲۹-۳۳۰).

@HistoryandMemory
¤ بنی‌امیه: آل‌فرعون

در جریان واقعۀ کربلا/ عاشوراء و پس از آن چندباری بنی‌امیه به آل‌فرعون تشبیه شده‌اند. در روایتی امام حسین (ع) در روز عاشوراء یکی از یاران خود زُهَیر بن قَیْن بَجَلی را به مومن آل‌فرعون تشبیه کرد (طبری، ۵/ ۴۲۷). زُهیر پیش از واقعۀ کربلا از هوداران عثمان (عثمانیه) و در جبهۀ مخالفان شیعه بود، با این همه در راه کوفه به لشکر امام حسین (ع) پیوست و در روز عاشوراء چند بار برای موعظه به سوی لشکر بنی‌امیه رفت. در بار آخر درحالی که مشغول موعظه بود يكى از یاران امام به سوی او آمد و گفت: «ابو عبدالله می‌گويد بيا، به دينم قسم، اگر مؤمن آل‌فرعون قوم خويش را اندرز گفت و كار دعوت را به كمال برد تو نيز اين قوم را اندرز گفتى و به كمال بردى، اگر اندرز و بلاغ سودمند افتد» (همانجا).
روایتی دیگر در دست است که در آن علی بن حسین، امام سجاد(ع)، وضع خاندان خود را پس از واقعۀ عاشوراء همچون وضع بنی‌اسرائیل در میان آل‌فرعون دانسته است. راوی، مِنْهال بن عَمرو اَسدی، آورده است: «علی بن حسین زین‌العابدین (ع) را دیدم و از او پرسیدم: چگونه صبح کردی؟(در روایت ابن‌اعثم: چگونه شب کردی؟). امام پاسخ داد: گمان نمی‌کردم پیری چون تو نداند که ما چگونه صبح کرده‌ایم! ما در میان قوم خود به گونه‌اى صبح كرديم كه بنى‌اسرائيل در ميان آل‌فرعون صبح مى‌كردند كه پسران آنها را مى‌كشتند و زن‌ها را زنده مى‌گذاشتند» (ابن‌سعد ۵/ ۳۳۵؛ ابن‌اعثم، ۵/ ۱۳۳؛ سید بن طاووس، ۲۲۹ ؛ ابن‌سعد در جایی دیگر (۵/ ۲۱۳) همین روایت را به نقل از محمد بن حنفیه هم آورده‌است) در روایت‌ها محل این دیدار بازار دمشق ذکر شده و از این روی روشن است که این دیدار پس از واقعۀ کربلا و در دوران حضور امام سجاد(ع) در شام صورت گرفته است. بر پایه همین تشبیه است که عمر بن عبدالعزیز، خلیفۀ پارسای اموی، نیز «مومن آل‌فرعون» نامیده شده است (ازدی، ۴).


¤ برای شواهد دیگر نک. نظری پسیخانی و دیگران،«بازتاب باورها و نگرش‌های شیعی در تاریخ موصل ابوزکریا اَزْدی (د.۳۳۴ﻫ)»
https://hph.alzahra.ac.ir/article_5164.html

@HistoryandMemory
سرگذشت افغانستان به روایت پرچم.pdf
1.1 MB
¤پرچم افغانستان
این روزها در پی سلطۀ مجدد طالبان بر افغانستان و در میانۀ کشاکش‌های بی‌شمار سیاسی و بین‌المللی دربارۀ وضع این کشور، چنددستگی و کشمکش بر سر بیرق ملی این کشور دوباره بالا گرفته است. پریروز (۲۷ امرداد) بود که خبر آمد طالبان بر روی شماری از باشندگان شهر جلال‌آباد که می‌کوشیدند پرچم «سبز و سرخ و سیاه» را جایگزین بیرق سفید طالبان کنند، آتش گشودند؛ گفته شده دو یا سه تن کشته و چندین تن نیز زخمی شده‌اند. همزمان گروه مقاومتی که در درۀ پنجشیر شکل گرفته نیز پرچم «سبز و سفید و سیاه»، پرچم اتحاد شمال/ دولت مجاهدین، را در آنجا برافراشته‌اند. قصۀ پرچم افغانستان و نزاع بر سر نگاره و رنگ‌های آن خود نشانی است روشن از شکاف‌های عمیق تاریخی، ملی/ قومی، مذهبی در این کشور. حبیب برجیان دو دهه پیش در مقاله‌ای به سرگذشت دگرگونی‌های این پرچم، دست‌کم ۱۴‌بار، پرداخته‌است. بازخوانی این مقالۀ خواندنی و ارزشمند برای شناخت آنچه در این روزهای پر از درد و افغان این سرزمین «خسته خسته از جفایی» می‌گذرد، خالی از فایده نیست.

¤برجیان، ح.، «سرگذشت افغانستان به روایت پرچم»، نامه پارسی، ش۲۵، تابستان ۱۳۸۱، صص ۳۳-۵۵.
@HistoryandMemory
به‌عنوان پژوهنده تاریخ و تمدن اسلامی از آثار مرحوم استاد محمدرضا حکیمی تنها با این ترجمه ایشان از مختصر البلدان ابن‌فقیه همدانی، جغرافی‌دان مسلمان ایرانی سده‌‌های سوم و چهارم هجری، دمخور بوده‌ام. ترجمه‌ای که با نام مستعار "ح. مسعود" منتشر شده‌است! گمانم بر این است که ایشان مایل نبوده نام واقعی‌اش بر کتابی که ناشر آن بنیاد فرهنگ ایران وابسته به شاهنشاهی پهلوی با ریاست عالیه فرح پهلوی بود، ثبت شود!

@HistoryandMemory
در دوره اسلامی در نسبت به آذربایجان/ آذربیجان افزون بر "آذری"، "آذربی" هم به کار می‌رفته است.
ر. ک. یاقوت حَموی، مُعجَم البُلدان، ذیل "آذربیجان".

@HistoryandMemory
¤ استاد اخراجی مدرسه نظامیه بغداد

«على بن محمد بن على فصيحی، ابوالحسن، از مردم استرآباد بود و آن شهرى است از طبرستان و بهترين شهرهاى آن. او نحو را نزد عبدالقاهر جرجانى خواند و ابونزار نحوى و حَیْصَ‌بَیْص شاعر از او فرا گرفتند. بنا بر قول حافظ سلفى، در روز چهارشنبه سيزدهم ذوالحجه سال ۵۱۶ رخت از جهان بربست.
به بغداد آمد و تا پايان زندگى در آنجا زيست. بعد از شيخ ابوزكريا يحيى بن على خطيب تبريزى در نظاميه به تدريس نحو پرداخت. او را به تشيع نسبت دادند و در اين باب از او پرسيدند، گفت: انكار نمی‌كنم من از فرق تا قدم شيعى هستم. پس او را از نظاميه اخراج كردند و ابومنصور موهوب بن احمد بن محمد بن خضر جواليقى جانشين او شد. ازآن‏‌پس دانش‏‌پژوهان به خانه‏‌اش می‌آمدند تا نزد او بخوانند. او را به سبب آنكه كتاب الفصيح ثعلب را تدريس می‌كرد فصيحى لقب داده بودند».

¤ یاقوت حَمَوی، مُعجم الادباء، ترجمه عبدالمحمد آیتی، ۲/ ۸۶۶.

پ.ن. از شرط‌های اساسی برای تدریس و تدرس در مدرسه نظامیه پیروی از مذهب شافعی بود.

@HistoryandMemory
درهای مغربی/ مراکشی 🇲🇦

@HistoryandMemory
«فارسی امپراتورهای بزرگی را به زانو نشانده، یک مشت بی‌فرهنگ تربیت‌شده در بازار قصه‌خوانی پشاور، خیال باطل می‌کنند. فارسی زبان تمدنی این جغرافیا بود و می‌ماند.

لهجه‌ام دُرِّ دری اما زبانم پارسی‌ست
روح من شهنامه است و جسم و جانم پارسی‌ست

از تبار رستم و از زادگاهِ آرش‌ام
تیرهایم واژگان است و کمانم پارسی‌ست

این زبان واحد، این پهنای فرهنگ سترگ
این جنون عشق در خون رگانم، پارسی‌ست

این زبان رودکی و مولوی و حافظ است
گنگ اگر من خواب دیدم، ترجمانم پارسی‌ست

دوست دارم مولوی‌وار این زبان شمس را
این زبان شعر و منطق در دهانم پارسی‌ست

هر کجا در من نهال دوستی بنشانده‌اند
باغ صلح و آشتی‌ام، باغبانم پارسی‌ست

می‌روم از فرش تا عرش خدا بی‌واسطه
راه‌پیمای سلوکم، نردبانم پارسی‌ست

از اهورا مانده این آواز در گوش زمان:
من خدای مهرم و پیغمبرانم پارسی‌ست

شوق پرواز است در من بی‌کران در بی‌کران
کفتر آزادگی‌ام، آسمانم پارسی‌ست».

نجیب بارور شاعر افغانستانی

خبر: «طالبان پیش‌نویس قانون اساسی خود را ارایه کرده‌اند. این پیش‌نویس به زبان پشتو است. زبان پشتو را زبان ملی و زبان امارت اعلام کرده‌اند»!

@HistoryandMemory
تاریخ‌نامه یوحنا سکوپای نیکیو
گردانیده محمود فاضلی بیرجندی

۴ مهر ۱۴۰۰
با افتخار اعلام می‌دارد که گردانیده فارسی کتاب ارجمند " تاریخ‌نامه یوحنا سکوپای نیکیو" از چاپ بیرون آمد و در دسترس دوستداران تاریخ ایران است.

این کتاب تاریخ عمومی دنیاست که آغاز آفرینش تا به زمان صدر اسلام را گزارش کرده است. نویسنده این تاریخ، نامش یوحنا و سکوپای شهر نیکیو در سرزمین قبطیان بوده است، گیپتوس بوم که پس از هجوم عربان به زبان عربی، مصر نامیده شد.

از نکات برجسته این تاریخ‌نامه یکی داستان آفرینش قبطیان است که گزارش آن چیزی است جز از داستان آفرینش عبریان. در پی آن افسانه‌های ترسایان عالم است، تا برسد به دوره تاریخی. در آن دوره از جمله، گزارش‌هایی از قوم آشور دارد و حکومت آنان. داستانی از ریشه قوم پارس دارد و تاریخ پارسیان را بازگفته تا به هخامنشیان رسیده است. در این جا گزارشی دست اول از لشکرکشی کمبوجیه به مصر دارد که اکنون با این ترجمه از کتاب، تنها گزارش از آن ماجراست که یک قبطی نوشته و در دست پارسی زبانان قرار داده شد.

یوحنا گزارش خودش را از تاریخ به پیش آورده تا به روزگار یورش‌های عرب‌ها به مملکت قبطیان رسیده است. از زدوخوردهای عربان با قبطیان که بر آیین ترسایی بودند گزارش کرده و هم از همدستی برخی قبطیان با مهاجمان خبرها داده است. درست به مانند آنچه بر ایران گذشته است.

این کتاب برگ دیگری است از کوشش های این دانش آموز رشته تاریخ، برای درآوردن برخی از منابع ناب تاریخ دنیا به زبان فارسی. بادا که تاب و نفسی باشد تا این کار را پی بگیرد.
خواستاران کتاب با این شماره تماس بگیرند:
+98 919 339 0334

✓ برگرفته از برگه مترجم در فیس‌بوک

@HistoryandMemory
به‌یاد استاد آذرتاش آذرنوش (۲۹ بهمن ۱۳۱۶ قم-۱۵ مهر ۱۴۰۰تهران)

افسوس که استاد خوش‌نام، خوش‌پوش، خوش‌روی و خوش‌فکر ما آذرتاش آذرنوش هم در این سال ِمرگ پای از دایرۀ هستی بیرون نهاد!
آذرتاش آذرنوش از خود کارنامۀ آموزشی و پژوهشی پرباری برجای نهاده‌است که پرداختن بدان مجالی دیگر می‌طلبد. آنچه اکنون در ذهن و زبانم می‌چرخد خاطرۀ زیبای کلاس‌های درس اوست. نشستن بر سر کلاس درس استاد آذرتاش آذرنوش یکی از بخت‌یاری‌ها و دلخوشی‌های ما نودانشجویانی بود که در میانۀ دهۀ هفتاد خورشیدی به دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران پای نهاده بودیم. آذرتاش آذرنوش از جملۀ استادان فرهیخته و برجستۀ دانشکده و صاحب کرسی درس‌های «آموزش زبان عربی» و «تاریخ زبان وفرهنگ عربی» بود. او که در آموزش زبان عربی سبک و شیوۀ نوینی پایه‌ریزی کرده بود، دانشجویان گریزان از زبان عربی را شیفته آموختن این زبان می‌کرد. آذرنوش خود نیز در دبیرستان به‌واسطۀ آموزش سنتی عربی- که در همۀ عمر علیه آن سخن راند و با آن جنگید- از این زبان «بدش می‌آمد»، اما با «شعر صحرا» دلباختۀ ادبیات عرب شد. شیفتگی او به زبان و ادب عربی افزون بر «زیبایی‌های‌اش»، از این روی بود که «تمام فرهنگ ایرانی پیش و آغاز اسلام در زبان عربی جمع شده» است.

به مینو همی جان او باد شاد!

@HistoryandMemory
Forwarded from اتچ بات
استراحت جامع

به یاد آذرتاش آذرنوش

#یادداشتهای_زندگی_روزانه
#ابراهیم_م_بشلی

از کجا شروع کنم؟ آذرتاش آذرنوش از آن استادانی بوده که انبوهی خاطره ساخته؛ حتی برای دانشجویانی که مدت زیادی با او سروکار نداشته‌اند؛ آن وقت ببینید خاطره گفتن از استادی که از ترم اول لیسانس تا ده‌دوازده سال بعد از دکتری، شاگردش بوده‌ام چقدر می‌تواند دشوار باشد؟
وقتی به دانشکده‌ی الهیات رفتم، من هم مثل بقیه‌ی بچه‌ها، از دیدن یک استاد تروتمیز، بی‌نهایت شیک‌پوش، خوش‌تیپ و بی‌ریش شوکه شدم. آذرنوش به خاطر دفاع از نظریه و روش جدیدش در آموزش عربی، شخصا با آن همه کلاس و پرستیژ، به دانشجوهای ترم اولیِ لیسانس درس می‌داد؛ آن هم هشت واحد در ترم یک.
سنتگراهای حوزوی مدعی آموزش عربی بودند در حالی‌که اغلب‌شان یک سطر به عربی نمی‌توانستند بنویسند و آذرنوش با روش "احمدومریم" اش در این راه غوغایی به پا کرده بود. خودش درس می‌داد که نتیجه‌ی روش بی‌نظیرش را ببیند و لذت ببرد؛ و می‌بُرد.
چند شاگرد برترش را هم به دستیاری گرفته بود و آنها هم همان "احمد و مریم" را به‌خوبی درس می‌دادند مثل عنایت‌الله فاتحی‌نژاد و بعدا عبدالهادی فقهی‌زاده و بابک فرزانه که خیلی جوانتر بودند. شگفت‌آور بود که می‌دیدیم که استادی چنین شیک، در دانشکده‌ی الهیات عربی درس می‌دهد. آن عالی‌جناب البته در عرض دو جلسه با دانشجوهای سختکوش دوست می‌شد و انرژی عجیبش هم مایه‌ی شگفتی بود که هر هفته انشاهای عربی مغلوط دانشجوها را می‌خواند و تصحیح می‌کرد؛ چون اطمینان داشت که بیشترشان در پایان ترم دوم، به عربی خواهند نوشت و جاحظ‌خوان خواهند شد.
کتاب آموزش عربی آذرنوش، داستان احمد و خواهرش مریم بود در موقعیتهای مختلف؛ سرانجام احمد این بود که به جبهه برود و در درس آخر به شهادت برسد. آخر هر ترم دوم لیسانس، سر کلاس آموزش زبان عربی، تقریبا همه‌ی بچه‌ها اشک می‌ریختند و این ماجرا نمی‌دانم چند بار در دانشکده‌ی الهیات تکرار شده است.
اما برخی کسان هم تا توان داشتند بر سر راه این سبک نوآورانه‌ی آذرنوشی سنگها انداختند که تسلیم شود و نشد.

وقتی قرار شد برای تلویزیون داخلی دانشگاه تهران برنامه تهیه کنیم، با عبدالهادی فقهی‌زاده به خانه‌‌ی استاد در خیابان آذربایجان رفتیم و مصاحبه‌ی مفصلی کردیم. آن مصاحبه به جای پخش تلویزیونی، در مجله‌ی برگ فرهنگ (شماره‌ی ۷، زمستان ۱۳۷۹) چاپ شد چون تلویزیون دانشگاه قبل از شروع کار، با شکایت رادیوتلویزیون انحصاری ایران (صداوسیما) به حکم قاضی‌مرتضوی، شبانه قلع‌وقمع شد و نمی‌دانم نوارهای ویدیویی را چه کردند.
با همه‌ی مشغله‌ی کاری‌اش از حال دانشجویان قدیم غافل نبود. وقتی می‌پرسید کار جدیدی در دست داری؟ غرق شعف می‌شدیم. وقتی یکی از کتابهایم در ارشاد احمدی‌نژاد گیر کرده بود گفت: "به فلانی که بالاخره یک زمانی شاگردم بوده و الان جزو مقامات است بگویم که مشکل را حل کند؟"، گفتم حیف ِ شان و کلاس شما که به‌خاطر من از آن فلانی چیزی بخواهید. بعد سیگار بهمن‌کوچکش را آتش زد و از همین سنخ سنگ‌اندازیهایی که در کارش روا داشته بودند گفت و دلداریها داد؛ که باید صبور و سخت‌جان بود.

زندگی آذرنوش، زندگی ممتاز و درجه‌ی یک و رویایی یک استاد ایرانی بوده است. خوب زیست و درست و شاد زیست و سخت محترم و عزیز ماند و رفت که به قول خودش به استراحتی جامع بپردازد. هر بار که این عبارت را بر زبان می‌آورد صدای "آ" را در کلمه‌ی جامع به طول سه مَد می‌کشید و لبخندی می‌زد.

عالیجناب آذرنوش!
سپاس برای کلاسهای‌ بی‌نظیرت
برای خنده‌هایت
برای هزار خاطره‌ای که ساختی
و
برای نصیحتهایت که گوش نکردم و تاوانش را دادم.
@AndoneMila
برای آشنایی با شخصیت جذاب و احوال خوش انوشه‌روان استاد آذرتاش آذرنوش این گفتگوی کوتاه که به سبک مصاحبه‌ با سلبریتی‌ها انجام شده خواندنی است:

«گفتگو با دکتر آذرتاش آذرنوش، استاد دانشکده الهیات

بای بسم الله: اغراق دکتر آذرتاش آذرنوش قمی، درباره اسمش شنیدنی است: ظلمی که پدر در حق ما کرد. اگر چه این «اسم» آخر عاقبت بخیر شد؛ ولی حتی پیش از انقلاب هم برای ما دردسرهایی درست کرد. آذرنوش می‌گفت: از ۱۸ سالگی توی الهیات بودم؛ اما وقتی این «چهره ماندگار» از فرانسه برگشت - به هر حال - برای این که مثل اسمش زرتشتی به حساب نیاید، مرقومه مرحوم آیت الله مرعشی نجفی را به دانشگاه تقدیم کرد، مبنی بر این که آن مرجع عظمی خانواده ایشان را به تشیع می‌شناسند. دکتر با همسر فرانسوی‌اش در خیابان اردیبهشت می‌زید؛ از ایران همان ابعادی برای همسر او جذابیت دارد که دکتر مجذوبشان است؛ ولی دکتر درباره فرانسه عقیده دارد: به هیچی شبیه نیست جز یک زن بسیار زیبا.

چند درصد روح تان ایرانی نیست؛
۱۰۰درصد روحم ایرانی است. منتها آرایش اروپایی درش پدید شده.
خودزندگینامه ها؛
معمولا یک مشت حرفهای دروغ، حتی اونایی که خیلی تند می روند.مثل؛ آناتول فرانس. ژان کوکتو ...
چه جوری بیرون می یاین؛
جوری که به چشم دیگران نیک بنماید (سارتر)
آینه؛
آخ نگین. همان قدر دلنواز که خشن و زیان بار! بازتابش بر حسب سن شما عوض می‌شود.
مچ گیری؛
اشکال من اینه که مچم بسته نیست.
نتیجه مچ باز؛
کسی نمی آید از خر لخت پالونش را بدزده .
برخوردتان با دانشجویان؛
عالی .
خود اونا چی می گن؛
دانشجویان خیلی می پسندند.
رو چه حساب؛
خشک نیستم ، خودم را نمی گیرم، ظاهر شیک.
پسند ظاهر؛
اگه می تونستم با «جین» می رفتم دانشکده .
رنگ لباس؛
مسلم به سمت قرمز نمی رم، رنگ روشن محتشم . نباید رنگ فریادگر باشد.
روش تدریس؛
درسم را جدی می گیرم ، ولی با شوخی بیان می کنم.
در کلاس؛
بی نهایت شوخی می کنم .
سبک شوخی تان؛
نیش خاصی ندارد.
جوک؛
گاهی خیانت آمیزه .
دانشجویان را چه جوری صدا می کنین؛
با اسم کوچک .
عکس العمل شان؛
احساس شخصیت و یکرنگی می کنند.
آدم که با خودش آشتی کند؛
با اجتماع آشتی می کند و خیلی چیزها می تواند بفهمد.
روح زندگی شما؛
همون عشقه آقا! می شه چیز دیگه ای باشه؛
عشق؛
من نمی دونم چیه.
شبیه چیه؛
سوره های آخر قرآن.
بهترین ترجمه قرآن؛
همه بهترین و بدترین اند.
سوره ها؛
مثل موسیقی و شعرند، برد جادویی دارند.
در ترجمه قرآن به چی توجه نشده؛
به ریتم معنایی .
و این ریتمها؛
مثل نقاشی آبستره است .
کاشیهای ایرانی؛
یک سنت ایرانی است.
اسلیمی ها؛
زیباترین حرکتی که در هر جایی می تونید ببینید.
تاثیرشان؛
روح تان بالا پایین می رود. دایم در نوسانید.
مقرنس ها؛
روحم نمی پسندند.
آینه کاری؛
متنفرم .
آجر؛
از زیباترین مواد هنری ایران
با آجر چی می سازن؛
هنرهای بی پایانی می شه خلق کرد.
اماکن تاریخی؛
زندگی یک ملت.
چه چیز ایران جذاب نیست؛
از اونوری سوال کنید.
چیش جالبه؛
ایران یک تاریخ بی نهایت غنی داره .
کسی که در این تاریخ زندگی کنه؛
می فهمه که چرا باید ایرانی بود.
یک نکته مهم؛
چون درون این فرهنگ غوطه وریم ، آن را حس نمی کنیم .
چی همیشه آزارتون می ده؛
نامنطقی بودن مردم .
منطقی بودن؛
باید جزو سرشت آدم باشه ؛ نباشه شگفت آوره .
بیشترین منشاء تاسف؛
انسان ها.
دردسر بزرگ انسان؛
خود انسان .
عصبانی می شین؛
خیلی راحت.
کی؛
چیزی به دیگران بگین تا عصبانی بشم . به خودم مهم نیست .
چی ناراحت تون می کنه؛
والا نمی دونم ، زیاد ناراحت می شم ولی علتش ...؛
بدترین روزهای زندگی؛
روزی که به دنیا آمدم و روزی که خواهم مرد.
بهترین ها؛
پره ... خیلی زیاده.
زندگی روزمره ، چیش بده؛
چیزی که شما دوستش ندارین !
اوقات مناسب؛
صبح ، دوست دارم با صبح زندگی کنم.
ساعتتان را با چه زمانی تنظیم می کنید؛
به وقت تهران.
تاکسی سوار می شین؛
نه تاکسی ، نه اتوبوس.
که چی؛
یه حالت توهین آمیزی نسبت به شهروند داره
اهل روزنامه هستین؛
به خط مایل می خونم
چرا؛
مطالب تکراری ، فارسی بسیار بد.
دست به خاک می زنین؛
آمیزش دستم را با خاک «عاشقانه» حس می کنم.
باغچه؛
خودم گل کاری می کنم.
انتخاب یک گل؛
گل بودن هنره؛ این که کدوم گل باشی مهم نیست .
چی خیلی مهمه؛
اگه خیلی جدی بگم، هیچی و همه چی.
اشک؛
فریبنده است ولی مهم نیست.
اهل خطر کردن‌اید؛
بله متاسفانه خطر چیز زیبایی است.
تجربه خطر؛
هفته‌ای ۳ بار چوگان بازی می‌کنم و هفته‌ای ۳ بار ممکنه بمیرم.
حس‌تان هنگام این ورزش ایرانی؛
یکی شدن با مرکب.
اسب؛
زیبا و مطیع.
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
ساختارش؛
یک هارمونی کمال یافته.
چه حسی می ده؛
غرور و زیبایی شناسی
رخش؛
افسانه ای که فقط باید دوست داشت.
افسانه های اسبها؛
همه زیباست ؛ اما واقعیت ندارد، حتی تاریخی هاش .
این جمله : «مقصد ما راهه»؛
حرف قشنگی یه . راه همیشه زنده ست.
زیباترین راهها؛
راههای نرفته
تابلوهای مسیر؛
دلم می خواد یک طرفه یا بن بست نباشه .
خطر ریزش کوه؛
راه ، راهه . یه دنیاس . همه چی داره . باید قبول کرد.

وحشتناکترین راهها؛
اوه ! راههای صدبار پیموده ؛ حالا می خواد جاده هراز باشه یا حافظ شناسی .
دوست دارین کدوم ایستگاه پیاده نشین؛
ایستگاه آخر ، ایستگاه مرگ ؛ بهتره که ایستگاه وسط راه باشه .
اگه ویرگول بودین ، دوست داشتین کجای جمله به کار برین؛
به این فکر نکرده بودم .
یا : حروف ربط؛
ربطهای عاشقانه را بیشتر دوست دارم تا ربطهای بی ربط را.
تجسم عشق؛
حیفه (تصویر) از عظمتش کم می کنه
یه مثال زنده؛
اعجاز آیه های قرآن را ترجمه های فارسی می گیره . از حرف خدا به حرف انسان تبدیل می شه .
اگه می شد ، دوست داشتین غزل باشین یا قصیده یا...؛
غزل ! قصیده چیه .
چرا غزل؛
زیباست و گویا .
از کتابهای بزرگ فارسی چه طور؛
ترجیح می دادم حافظ باشم .
اولین گیرایی ادبیات عرب؛
شعر صحرا بود
پیش از آن؛
از عربی بدم می آمد؛ زیرا همان عربی بود که در دبیرستان ها (مثلا) می آموزند!
چیزی که تا حالا شما را در عربی نگه داشته؛
(علاوه بر زیبایی هایش) تمام فرهنگ ایرانی پیش و آغاز اسلام در زبان عربی جمع شده.
یک سند دست اول؛
ابونواس.
ابونواس از چشم شما؛
(گنجینه و) عصاره فرهنگ ایرانی در قرن دوم.
اگر در قبایل عرب بودید؛
حتما می کوشیدم عین اونا باشم تا به اعماق فرهنگشان نفوذ کنم و لذت ببرم.
جاهلیت؛
به معنای نادانی نیست ؛ یعنی خشونت.
باز هم از ابونواس؛
ایرانی خفت ، ایرانی شراب خورد... هر کاری می کرد یک جامه ایرانی بر تن داشت.
دوست داشتین جای کدام شخصیت بودین؛
خیلی دشواره که آدم بخواد جای کسی باشه.
غرق شدن در شخصیت کسی؛
هنگام تحریر زندگی «ابن مقفع»
عبدالله ابن مقفع در یک جمله؛
شهسوار فرهنگ ایرانی ؛ اگر چه کلمه ای به فارسی ننوشته.
از تجربه غرق شدن تان؛
زنم داد کشید: غذا می خوری ، ابن مقفعی غذا می خوری . حمام می ری ... ول کن!
باز هم او؛
آنقدر برد انسانیش بالاست که آدم حسودیش می شه .
حالا اگر به جای من بودین ، چه سوالی طرح می کردین؛
اجازه مرخصی می دین؛!

علی اکبر مظاهری | روزنامه جام جم | ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۲

@HistoryandMemory
شانزدهم مهرماه زادروز ایرج افشار

روز ۱۶ مهر ۱۳۰۴ زاده شده‌ام. نام ماماچۀ من مادام بالك بود. فرانسوى بوده است. دكتر يوسف مير او را به پدرم معرفى كرده بود. مادرم مى‌گفت پروردن من در اختيار او و دايه‌اش رقيه نبود. هرچه دكتر مير مى‌گفت بر آن آداب مى‌بايست رفتار بشود. دكتر مير گفته بود ساعات معيّنى به بچه شير بدهند، او را دائم بغل نكنند، بگذارند در جاى خود گريه كند و از اين قبيل رفتارها. پدرم در آن ايام تحت تأثير تربيت فرنگى‌مآبى بود.
خانه‌اى كه من آنجا زاده شدم و روزگار كودكی‌ام در آن گذشت باغى بود پوشيده از درختان ميوه (سيادرخت) و كاجهاى بلند كهن‌سال. اين باغ در ضلع شمال غربى چهارراهى بود كه يك سوى آن راهى بود كه به سردر سنگى مى‌رسيد و از سوى ديگر به چهارراه آقا شيخ هادى، يعنى در تقاطع خيابان پهلوى و خيابان معروف به قنات فرمانفرما بود. روبه‌روى باغ ما بخشى از تملّكات وسيع عبدالحسين ميرزا فرمانفرما بود كه عاقبت «كاخ مرمر» شد.
بنا به نوشته‌اى كه پشت قرآنى خطى متعلّق به خانواده هست من پنج پشت خود را بيش نمى‌شناسم. پدرم محمود بود و او فرزند محمدصادق و او فرزند احمد و او فرزند كربلايى عاشور افشار. كربلايى عاشور را نمى‌دانم چه‌كاره بوده است. آنچه احتمال مى‌دهم مى‌بايد از اخلاف افشارهايى باشد كه در دوران صفويه در كرمان و يزد مناصب دولتى داشته‌اند.
اما فرزند او، حاجى احمد افشار مسلّم است كه در يزد به تجارت اشتغال داشت و صاحب ثروتى بود كه در زمان جنگ هرات حاكم وقت يزد از او تنخواهى طلب مى‌كند و بنا به گفتۀ محمدجعفر خورموجى در كتاب حقايق الاخبار ناصرى از حاجى مبلغ يكصدهزار تومان گرفته مى‌شود و حاجى به تظلّم راهى تهران مى‌شود و به حضور ناصرالدين شاه بار مى‌يابد و موفق به پس گرفتن آن وجه مى‌شود. تفصيل قضيه را در كتاب مذكور بايد ديد و پدرم هم در مقدمۀ گفتارهاى ادبى از تأليفات خود بدان موضوع پرداخته است.

[اين دفتر بى‌معنى...، (يادگارنماى فرهنگى از ايرج افشار)، به كوشش بهرام، كوشيار و آرش افشار، انتشارات سخن، در دست انتشار]

برگرفته از صفحه گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار

https://www.facebook.com/Irajafshar

@HistoryandMemory
Forwarded from اتچ بات
"مصاحبه با استاد دکتر آذرتاش آذرنوش"


فایل پی‌دی‌اف گفت‌و‌گوی عبدالهادی فقهی‌زاده و ابراهیم موسی‌پور بشلی با استاد دکتر آذرتاش آذرنوش؛
مجله‌ی برگ فرهنگ، شماره‌ی هفتم، زمستان ۱۳۷۹، ص ۳۲_۴۶.
این گفت‌و‌گو در ۲۹ دی‌ماه ۱۳۷۹ در منزل استاد انجام شده است.

@AndoneMila
مستند «مستشرق» ساخته مسعود طاهری که روایتی است از زندگی و اندیشه‌های هانری کربن خاورشناس نامدار فرانسوی این هفته سه‌شنبه ساعت ۲۰ از شبکه مستند سیما پخش خواهد شد.
@HistoryandMemory
🔸 گروه مطالعات تاریخی پژوهشکده تحقیق و توسعه علوم انسانی «سمت» با همکاری انجمن ایرانی تاریخ برگزار می‌کند:

▫️ سلسه نشست‌های بازاندیشی در آموزش دانشگاهی تاریخ

▪️نظریه‌ها، مدل‌ها و مفاهیم در تاریخ باستان (نشست اول)

🔸ناقدان:
▫️ دکتر اسماعیل سنگاری
▪️عضو هیأت علمی دانشگاه اصفهان

▫️ دکتر کامیار عبدی
▪️عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی

🔸مترجم کتاب:
▫️ دکتر احسان افکنده
▪️عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی

📆 چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰

🕰 ۱۵ الی ۱۷

🔗برای شرکت در این نشست وارد این لینک شوید.

▫️ به کانال سازمان «سمت» بپیوندید👇
👉 @sazman_samt
1