⚪️ حالِ خوشِ مجتبی مینُوی در استانبول
« چه غم اگر شهر استانبول زیاده پرصداست و بالخصوص غوغای تاکسیها و ناله و غرّش کشتیها گاهی سلب استراحت میکند، درون سالون مطالعه سلیمانیه آرام و راحتبخش است. حتی گاهی که در قراءتخانه كتبخانه ملّت از کثرت آرامش و بیصدائی یا در اثر سنگینی غذا ممکنست خواب بر انسان مستولی شود ممنون هم میتوان شد که یک اتومبیل آمبولانس از خیابان بگذرد و شیون و ضجّهای بلند کند.
اگر بعضی روزها گرمای هوا تحملناپذیر میشود چه باک، گوشه خنک و خلوتی که در زیر گنبد آسمانآسای ایاصوفیّه برای خوانندگان فراهم کردهاند تلافی میکند.
اگر شب در سالن هتل بانگ رادیو چنان بلند است که به هفت خانه دورتر هم میرسد غصّه نیست، چون روز بعد را میتوان از صبح تا شب در زیر سقف زیبا و طالار با روح قوجا راغبپاشا عصبهای کش آمده را استراحت داد؛ و بعد از آنکه انسان چند ساعتی را در کتبخانه عمومی یا کتبخانه اونیورسینه صرف مطالعه افكار گذشتگان کردهاست میتواند در زیر بلوط بلند و سبز و خرّم (که آن را چنار مینامند ) و در میدان با صفای بایزید با عزیز بیگ و مصطفی بیگ و مظفّر بیگ و عبدالباقی بیگ به صرف چای و قهوه و شنیدن سخنان شیرین و لذّتبخش رفع ملالت کند، یا با عصمت بیگ و حیدر بیگ و ابراهیم بیگ به عالم آب سری بزند، یا در کنجِ دنج زکی ولیدی افندی و اسمعیل حکمت افندی گفتههای پر مغز و اطلاعات نادر و ذیقیمت کسب کند. به قول شاعر ما شیخ سعدی:
زمانی درس علم و بحث تنزیل
که باشد نفس را از وی کمالی
زمانی شعر وشطرنج و حکایات
که خاطر را بود دفع ملالی
خلاصه آنکه در این دو ماه در این شهر شما با آنکه من تنها آمده بودم و در ابتدا هیچ آشنائی نداشتم یک آن حسّ غربت نکردم، و مثل این بود که در میان قوم خود و با خویشان و دوستان و آشنایان خود زندگی میکنم - چرا، تفاوتی بود، امّا از این حیث که چون مهمان و مسافرم بیش از حدّ استحقاق به من محبّت و مهربانی ابراز کردند. ازین گذشته دیگر خیال نمیکنم احدی هرگز به من به چشم بیگانه نگاه کرده باشد، و بنده هم در اینجا دوستانی یافتهام که محبتشان هرگز از قلب من زایل نخواهد شد.
دست و پا گیره عمده من خیال میکردم ندانستن زبان باشد. امّا آن هم بحمدالله خيال واهی بود. اولاً عده فارسیدانها و ایراندوستها در این شهر بسیار بیش از آنست که در بدو نظر ممکنست به خاطر خطور کند، از پیران هشتادساله تا جوانان سیساله فراوان دیدهام کسانی را که تعلیم فارسی کارشان نیست و ادعای فارسیدانی نمیکنند و معهذا به زبان ما تفهیم و تفهّم میتوانند کرد، وتلفظ ایشان مصداق شعر شاعر ماست که "ترکان پارسیگو بخشندگان عمرند". ثانياً با همان چند کلمهای که بتدریج از زبان ترکی یاد میگرفتم هر گاه جمله ناقص دست و پا شکستهای هم میساختم چون مستمعين من با ادب و حوصله گوش میدادند از عجز خود خجالت نمیکشیدم، و چون ذهن تند و هوش تیز آنها مقصود مرا زود در مییافت احتیاجی به بسط و تفصیل حسّ نمیکردم.»
⚪️ مینوی، "شهر کتابخانهها"، تاریخ و فرهنگ، صص ۳۱۳-۳۱۵.
@HistoryandMemory
« چه غم اگر شهر استانبول زیاده پرصداست و بالخصوص غوغای تاکسیها و ناله و غرّش کشتیها گاهی سلب استراحت میکند، درون سالون مطالعه سلیمانیه آرام و راحتبخش است. حتی گاهی که در قراءتخانه كتبخانه ملّت از کثرت آرامش و بیصدائی یا در اثر سنگینی غذا ممکنست خواب بر انسان مستولی شود ممنون هم میتوان شد که یک اتومبیل آمبولانس از خیابان بگذرد و شیون و ضجّهای بلند کند.
اگر بعضی روزها گرمای هوا تحملناپذیر میشود چه باک، گوشه خنک و خلوتی که در زیر گنبد آسمانآسای ایاصوفیّه برای خوانندگان فراهم کردهاند تلافی میکند.
اگر شب در سالن هتل بانگ رادیو چنان بلند است که به هفت خانه دورتر هم میرسد غصّه نیست، چون روز بعد را میتوان از صبح تا شب در زیر سقف زیبا و طالار با روح قوجا راغبپاشا عصبهای کش آمده را استراحت داد؛ و بعد از آنکه انسان چند ساعتی را در کتبخانه عمومی یا کتبخانه اونیورسینه صرف مطالعه افكار گذشتگان کردهاست میتواند در زیر بلوط بلند و سبز و خرّم (که آن را چنار مینامند ) و در میدان با صفای بایزید با عزیز بیگ و مصطفی بیگ و مظفّر بیگ و عبدالباقی بیگ به صرف چای و قهوه و شنیدن سخنان شیرین و لذّتبخش رفع ملالت کند، یا با عصمت بیگ و حیدر بیگ و ابراهیم بیگ به عالم آب سری بزند، یا در کنجِ دنج زکی ولیدی افندی و اسمعیل حکمت افندی گفتههای پر مغز و اطلاعات نادر و ذیقیمت کسب کند. به قول شاعر ما شیخ سعدی:
زمانی درس علم و بحث تنزیل
که باشد نفس را از وی کمالی
زمانی شعر وشطرنج و حکایات
که خاطر را بود دفع ملالی
خلاصه آنکه در این دو ماه در این شهر شما با آنکه من تنها آمده بودم و در ابتدا هیچ آشنائی نداشتم یک آن حسّ غربت نکردم، و مثل این بود که در میان قوم خود و با خویشان و دوستان و آشنایان خود زندگی میکنم - چرا، تفاوتی بود، امّا از این حیث که چون مهمان و مسافرم بیش از حدّ استحقاق به من محبّت و مهربانی ابراز کردند. ازین گذشته دیگر خیال نمیکنم احدی هرگز به من به چشم بیگانه نگاه کرده باشد، و بنده هم در اینجا دوستانی یافتهام که محبتشان هرگز از قلب من زایل نخواهد شد.
دست و پا گیره عمده من خیال میکردم ندانستن زبان باشد. امّا آن هم بحمدالله خيال واهی بود. اولاً عده فارسیدانها و ایراندوستها در این شهر بسیار بیش از آنست که در بدو نظر ممکنست به خاطر خطور کند، از پیران هشتادساله تا جوانان سیساله فراوان دیدهام کسانی را که تعلیم فارسی کارشان نیست و ادعای فارسیدانی نمیکنند و معهذا به زبان ما تفهیم و تفهّم میتوانند کرد، وتلفظ ایشان مصداق شعر شاعر ماست که "ترکان پارسیگو بخشندگان عمرند". ثانياً با همان چند کلمهای که بتدریج از زبان ترکی یاد میگرفتم هر گاه جمله ناقص دست و پا شکستهای هم میساختم چون مستمعين من با ادب و حوصله گوش میدادند از عجز خود خجالت نمیکشیدم، و چون ذهن تند و هوش تیز آنها مقصود مرا زود در مییافت احتیاجی به بسط و تفصیل حسّ نمیکردم.»
⚪️ مینوی، "شهر کتابخانهها"، تاریخ و فرهنگ، صص ۳۱۳-۳۱۵.
@HistoryandMemory
🔘 شاهرخ مسکوب در ۵ بهمن ۱۳۵۷:
«آریامهر همیشه در حسرت محبوبیت و قدرت بود. محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش. گرچه وانمود میکرد که هر دو را دارد ولی نداشت. این هر دو را دشمنش، آیتالله، دارد و بدتر از همه آنکه این دشمن، آیتالله یعنی روحانیِ مذهبی است که او در تمام دوران پادشاهیش دانسته به وسیله آن عوامفریبی میکرد و سنگش را به سینه میزد. حزب رستاخیز او هیچ نبود ولی رستاخیز واقعی در این نهضتی است که به ضد آن «رستاخیز» در گرفت. آن یکی به خلاف ادعایش فقط فراگیرنده جمعی فرومایگان متملّق بود و این یکی فراگیرنده ملت. در اینجا نیز نتیجهها خلاف خواست تاریخسازان بود و "نیرنگ عقل" فن بدلش را زد.
شریعتی و روحانیان مبارز که در طی سالهای گذشته نمیتوانستند مستقیماً از مستبد و دستگاهش صحبت کنند، دائم برای بیان مقصود از یزید و معاویه و حکومت اموی استفاده میکردند. آریامهر را به گذشته میبردند و با شرح گذشته آریامهر را توصیف میکردند. آریامهر تاریخی میشد. (اما نه آنجوری که دلخواهش بود) از طرف دیگر چون مخاطبهای مذهبی برای درک گذشته از اوضاع زمانه خود مدد میگرفتند، یزید و معاویه به زمان حال آورده میشدند. آنها را از راه آریامهر و اطرافیان در مییافتند. امویان "اینزمانی" actuel میشدند. به این ترتیب روحانیان مبارز و اجتماعیِ این سالها دو سر تاریخ را (چون دایرهای) به هم میبستند و آریامهر را در آن به "گردش" درمیآوردند و یا بر عکس تاریخ ستم را در وی متجسد میکردند».
🔘 روزها در راه، صص ۵۰-۵۱.
@HistoryandMemory
«آریامهر همیشه در حسرت محبوبیت و قدرت بود. محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش. گرچه وانمود میکرد که هر دو را دارد ولی نداشت. این هر دو را دشمنش، آیتالله، دارد و بدتر از همه آنکه این دشمن، آیتالله یعنی روحانیِ مذهبی است که او در تمام دوران پادشاهیش دانسته به وسیله آن عوامفریبی میکرد و سنگش را به سینه میزد. حزب رستاخیز او هیچ نبود ولی رستاخیز واقعی در این نهضتی است که به ضد آن «رستاخیز» در گرفت. آن یکی به خلاف ادعایش فقط فراگیرنده جمعی فرومایگان متملّق بود و این یکی فراگیرنده ملت. در اینجا نیز نتیجهها خلاف خواست تاریخسازان بود و "نیرنگ عقل" فن بدلش را زد.
شریعتی و روحانیان مبارز که در طی سالهای گذشته نمیتوانستند مستقیماً از مستبد و دستگاهش صحبت کنند، دائم برای بیان مقصود از یزید و معاویه و حکومت اموی استفاده میکردند. آریامهر را به گذشته میبردند و با شرح گذشته آریامهر را توصیف میکردند. آریامهر تاریخی میشد. (اما نه آنجوری که دلخواهش بود) از طرف دیگر چون مخاطبهای مذهبی برای درک گذشته از اوضاع زمانه خود مدد میگرفتند، یزید و معاویه به زمان حال آورده میشدند. آنها را از راه آریامهر و اطرافیان در مییافتند. امویان "اینزمانی" actuel میشدند. به این ترتیب روحانیان مبارز و اجتماعیِ این سالها دو سر تاریخ را (چون دایرهای) به هم میبستند و آریامهر را در آن به "گردش" درمیآوردند و یا بر عکس تاریخ ستم را در وی متجسد میکردند».
🔘 روزها در راه، صص ۵۰-۵۱.
@HistoryandMemory
🔘 سیروس سهامی استاد پیشین(جغرافیای انسانی) دانشگاه فردوسی مشهد و نخستین رئیس این دانشگاه پس از انقلاب امروز، ۸ بهمن ۱۳۹۹، درگذشت. در جایی درباره آنچه در روزهای انقلاب و پس از آن بر او گذشته، چنین نوشته:
«زمانی که «سونامی» انقلاب اتفاق افتاد و تمامی حجم خیابانها را انبوه جمعیت پر کرد، من بناگاه خود را «گاوروش» میان سالی یافتم که سرود خوانان نام «ولتر» و «روسو» بر لب داشت و در پشت سنگرهای مبارزه مردمی به گردآوری پوکههای خالی سرگرم بود. در جریان انقلاب، واحدهای متعدد وابسته به دانشگاه مشهد، مرکز تجمع جمعیت و آغازگر بسیاری از حرکتها بود…
در آغاز اسفند ماه ۵۷، وزیر علوم وقت تلفنی از من خواست اداره دانشگاه مشهد را بر عهده بگیرم. گفتم آمادگی و شایستگی احراز این سمت را ندارم: فاقد سابقه کار اداریم و از سویی معتقدم که رییس دانشگاه باید از سوی شورای دانشگاه و از میان موجهترین چهرههای علمی به این مهم گمارده شود. پرسید: کدام شورا؟ وانگهی تو «سرباز انقلابی» و وضع دانشگاهها نابسامان است. من که پیشتر برای خدمت نظام وظیفه از معافیت فرهنگی استفاده کرده بودم، پیشنهاد «سربازی» را به جد گرفتم و با قبول مسئولیت دانشگاه در آن دوران طوفانی، برای خود یک لشکرزرهی دشمن تراشیدم.
در نیمه دوم سال ۱۳۵۸، با استقرار شوراها از مسئولیت اداره دانشگاه کناره گرفتم تا به شکل گیری «جامعه مستقل هیات علمی دانشگاه مشهد» مدد رسانده باشم. «جامعه» نهادی دموکراتیک بود که هرگونه تعین و تبعیض سیاسی، قومی، مذهبی، جنسی و مانند آن را مردود میشمرد و دانشگاه را محل تعاطی اندیشههای ناهمگرا میدانست. شمار قابل توجهی از اعضای هیئت علمی به این جریان دموکراتیک پیوستند تا بعدها پارهای از آنها از عرصه دانشگاهها برای همیشه رانده شوند.
در فروردین ماه ۱۳۶۱ به یک «گفتمان فوق دکتری» در وکیل آباد مشهد فراخوانده شدم که دوره آن چهار سال و نیم به درازا انجامید. یکی از بندیان به محض برخورد با من، گفت: «بچهها! اگر تردید دارید که اینجا دانشگاه است، این هم رئیسش!» در تمامی این مدت از بیماری تنفسی و بعدها قلبی رنج بردم. در بهار ۱۳۶۲ پس از ۲۹ سال خدمت «۲۶ سال خدمت سر صف و ۳ سال تحصیل در دانشسرایعالی» برای همیشه از کار معاف شدم. طوق لعنت نوکری به موقع از گردنم باز شده بود… در انتهای تابستان ۱۳۶۵ سلامتم به کلی از دست رفت. مرا به آغوش گرم خانوادهای فرستادند که به گفته آن بزرگ، بهآذین، «ارکانش هر دم در خطر فروریختن بود».
اکنون بیشتر اوقاتم به کارِ گِلِ ترجمه میگذرد که به خروس اخته کردن«ملا» بیشباهت نیست! مثل آن است وقت آن رسیده باشد که با ذکر این سخن از آندره مالرو در کتاب «فاتحان»، قال این مقال را بکنم : «یک زندگی به هیچ نمیارزد، اما هیچ چیز ارزندهتر از یک زندگی نیست».
🔘 نقل از: انزلی کلاب/ anzaliclub.ir
@HistoryandMemory
«زمانی که «سونامی» انقلاب اتفاق افتاد و تمامی حجم خیابانها را انبوه جمعیت پر کرد، من بناگاه خود را «گاوروش» میان سالی یافتم که سرود خوانان نام «ولتر» و «روسو» بر لب داشت و در پشت سنگرهای مبارزه مردمی به گردآوری پوکههای خالی سرگرم بود. در جریان انقلاب، واحدهای متعدد وابسته به دانشگاه مشهد، مرکز تجمع جمعیت و آغازگر بسیاری از حرکتها بود…
در آغاز اسفند ماه ۵۷، وزیر علوم وقت تلفنی از من خواست اداره دانشگاه مشهد را بر عهده بگیرم. گفتم آمادگی و شایستگی احراز این سمت را ندارم: فاقد سابقه کار اداریم و از سویی معتقدم که رییس دانشگاه باید از سوی شورای دانشگاه و از میان موجهترین چهرههای علمی به این مهم گمارده شود. پرسید: کدام شورا؟ وانگهی تو «سرباز انقلابی» و وضع دانشگاهها نابسامان است. من که پیشتر برای خدمت نظام وظیفه از معافیت فرهنگی استفاده کرده بودم، پیشنهاد «سربازی» را به جد گرفتم و با قبول مسئولیت دانشگاه در آن دوران طوفانی، برای خود یک لشکرزرهی دشمن تراشیدم.
در نیمه دوم سال ۱۳۵۸، با استقرار شوراها از مسئولیت اداره دانشگاه کناره گرفتم تا به شکل گیری «جامعه مستقل هیات علمی دانشگاه مشهد» مدد رسانده باشم. «جامعه» نهادی دموکراتیک بود که هرگونه تعین و تبعیض سیاسی، قومی، مذهبی، جنسی و مانند آن را مردود میشمرد و دانشگاه را محل تعاطی اندیشههای ناهمگرا میدانست. شمار قابل توجهی از اعضای هیئت علمی به این جریان دموکراتیک پیوستند تا بعدها پارهای از آنها از عرصه دانشگاهها برای همیشه رانده شوند.
در فروردین ماه ۱۳۶۱ به یک «گفتمان فوق دکتری» در وکیل آباد مشهد فراخوانده شدم که دوره آن چهار سال و نیم به درازا انجامید. یکی از بندیان به محض برخورد با من، گفت: «بچهها! اگر تردید دارید که اینجا دانشگاه است، این هم رئیسش!» در تمامی این مدت از بیماری تنفسی و بعدها قلبی رنج بردم. در بهار ۱۳۶۲ پس از ۲۹ سال خدمت «۲۶ سال خدمت سر صف و ۳ سال تحصیل در دانشسرایعالی» برای همیشه از کار معاف شدم. طوق لعنت نوکری به موقع از گردنم باز شده بود… در انتهای تابستان ۱۳۶۵ سلامتم به کلی از دست رفت. مرا به آغوش گرم خانوادهای فرستادند که به گفته آن بزرگ، بهآذین، «ارکانش هر دم در خطر فروریختن بود».
اکنون بیشتر اوقاتم به کارِ گِلِ ترجمه میگذرد که به خروس اخته کردن«ملا» بیشباهت نیست! مثل آن است وقت آن رسیده باشد که با ذکر این سخن از آندره مالرو در کتاب «فاتحان»، قال این مقال را بکنم : «یک زندگی به هیچ نمیارزد، اما هیچ چیز ارزندهتر از یک زندگی نیست».
🔘 نقل از: انزلی کلاب/ anzaliclub.ir
@HistoryandMemory
چرا نقد نمیکنیم؟ | معصومعلی پنجه
۱. سال ۸۰ یا ۸۱ با چند تن از همکلاسیهایم در دورۀ کارشناسی ارشد تاریخ وتمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بر آن شدیم که برخی از کتابها بهویژه کتابهای درسی این رشته را در جلساتی با حضور استادان ارزیابی و نقد کنیم. در نخستین جلسه کتاب «تاریخنگاری در اسلام» نوشتۀ سیدصادق سجادی و هادی عالمزاده با حضور استاد عالمزاده و دو استاد دیگر به نقد کشیده شد. استاد عالمزاده نه تنها با روی گشاده نقدها را شنیدند و پذیرفتند، بلکه خود بیش از همه بر ضعفها و اشکالهای کتاب انگشت نهادند! در جلسه دوم به سراغ کتابی از یکی دیگر از استادان برجسته و پیشکسوت این رشته رفتیم که با بازخوردی کاملاً متفاوت روبرو شدیم! استاد عزیز ما در مواجهه با پیشنهاد برگزاری جلسه نقد کتاب ایشان برآشفت و با تعبیر «چند الف بچه» میخواهند کتاب من را نقد کنند، آن جلسه را هوا کرد و ما هم از ترس از خیر برگزاری آن جلسات گذشتیم!
۲. در همان سالها بر کتاب «مطالعات اسلامی در غرب» نوشتۀ محسن الویری نقدی نوشتم که در مجلۀ کتابماه دین منتشر شد. اکنون پس از سالها بر این باورم که در آن نقد قدری تند رفتهام و در مقایسه با دیگر کتابها این کتاب یکی از درسنامههای خوب این رشته است، امّا آنچه جالب توجه است این است که در این کتاب دست کم یکی دو اشتباه «گلدرشت» صورت گرفته که شایسته بود پس از چاپ آن نقد در چاپهای بعدی اصلاح گردد تا دانشجوی تازهکار را به غلط نیندازد، امّا هنوز در چاپ نهم این اشکالات رفع نشده است!
۳. در پایاننامه کارشناسی ارشد خود در بخش پیشینۀ تحقیق، نه در متن بلکه در حاشیه، کتابی را نقد کرده بودم. در روز دفاع یکی از داوران از من خواست که این پاورقی را حذف کنم، چرا که برای آیندهام خوب نیست! من هم البته کوتاه آمدم و آن چند سطر را لاک گرفتم! این جمله را استادی به من گفت که در کلاسهایش و بهشکل شفاهی شدیدترین نقدها را علیه آثار استادان دیگر مطرح میکند، امّا هیچوقت آنها را مکتوب و چاپ نمیکند!
@HistoryandMemory
۱. سال ۸۰ یا ۸۱ با چند تن از همکلاسیهایم در دورۀ کارشناسی ارشد تاریخ وتمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بر آن شدیم که برخی از کتابها بهویژه کتابهای درسی این رشته را در جلساتی با حضور استادان ارزیابی و نقد کنیم. در نخستین جلسه کتاب «تاریخنگاری در اسلام» نوشتۀ سیدصادق سجادی و هادی عالمزاده با حضور استاد عالمزاده و دو استاد دیگر به نقد کشیده شد. استاد عالمزاده نه تنها با روی گشاده نقدها را شنیدند و پذیرفتند، بلکه خود بیش از همه بر ضعفها و اشکالهای کتاب انگشت نهادند! در جلسه دوم به سراغ کتابی از یکی دیگر از استادان برجسته و پیشکسوت این رشته رفتیم که با بازخوردی کاملاً متفاوت روبرو شدیم! استاد عزیز ما در مواجهه با پیشنهاد برگزاری جلسه نقد کتاب ایشان برآشفت و با تعبیر «چند الف بچه» میخواهند کتاب من را نقد کنند، آن جلسه را هوا کرد و ما هم از ترس از خیر برگزاری آن جلسات گذشتیم!
۲. در همان سالها بر کتاب «مطالعات اسلامی در غرب» نوشتۀ محسن الویری نقدی نوشتم که در مجلۀ کتابماه دین منتشر شد. اکنون پس از سالها بر این باورم که در آن نقد قدری تند رفتهام و در مقایسه با دیگر کتابها این کتاب یکی از درسنامههای خوب این رشته است، امّا آنچه جالب توجه است این است که در این کتاب دست کم یکی دو اشتباه «گلدرشت» صورت گرفته که شایسته بود پس از چاپ آن نقد در چاپهای بعدی اصلاح گردد تا دانشجوی تازهکار را به غلط نیندازد، امّا هنوز در چاپ نهم این اشکالات رفع نشده است!
۳. در پایاننامه کارشناسی ارشد خود در بخش پیشینۀ تحقیق، نه در متن بلکه در حاشیه، کتابی را نقد کرده بودم. در روز دفاع یکی از داوران از من خواست که این پاورقی را حذف کنم، چرا که برای آیندهام خوب نیست! من هم البته کوتاه آمدم و آن چند سطر را لاک گرفتم! این جمله را استادی به من گفت که در کلاسهایش و بهشکل شفاهی شدیدترین نقدها را علیه آثار استادان دیگر مطرح میکند، امّا هیچوقت آنها را مکتوب و چاپ نمیکند!
@HistoryandMemory
دکتر حسن محجوب (۱۳۰۷-۱۳۹۹)، مدیرعامل شرکت سهامی انتشار، در یازدهم بهمنماه درگذشت. وی یکی از سه دانشجوی نخستین دوره دکتری رشته فرهنگ و تمدن اسلامی (ورودی۱۳۴۴) دانشکده الهیات دانشگاه تهران بود.
تصویر: کلاس درس "تاریخ اسلام" زندهیاد علامه سیدحسن تقیزاده (د. ۱۳۴۸) که در خانه ایشان برگزار میشدهاست.
از راست: استاد هادی عالمزاده، شادروان دکتر حسینعلی هروی و شادروان دکتر حسن محجوب.
@HistoryandMemory
تصویر: کلاس درس "تاریخ اسلام" زندهیاد علامه سیدحسن تقیزاده (د. ۱۳۴۸) که در خانه ایشان برگزار میشدهاست.
از راست: استاد هادی عالمزاده، شادروان دکتر حسینعلی هروی و شادروان دکتر حسن محجوب.
@HistoryandMemory
۲۶ سال از درگذشت انوشهروان استاد عباس زریابخویی (۱۴ بهمن ۱۳۷۳ش) میگذرد.
زنده یاد استاد سیّد جلالالدین آشتیانی(د.۱۳۸۴ش) در نامهای به استاد هادی عالم زاده در وصفِ این استادِ پاکیزهدل و پاکنهاد چنین آورده:
"باسمه تعالی
دوست بسیار عزیزم، دانشمند بزرگوار، جناب آقای دکتر عالمزاده ادام الله تعالی و توفیقه
بعد از عرض ارادت و سلام نامۀ جناب دکتر شریعتمداری تقدیم میشود. اگر صلاح دانستید که برخی از عبارات را عوض نمایید یا ماشین فرمایید کاغذی را امضا کردهام که تقدیم میشود. جناب آقای دکتر ابراهیمی و جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی را سلام مینمایم. خدمت حضرت استاد بزرگوار آقای دکتر عباس زریاب خویی-ادام الله افاداته- سلام حقیر را ابلاغ فرمایید. همۀ اخلاق و روحیۀ یک نفر مسلمانی که امیر مومنان بپسندد در دکتر زریاب هست: حیا و نجابت و صفا و علوّ طبع و بیاعتنایی به چیزهایی که خیلی صاحبان داعیه آن را برای خود «مقام» میدانند.
سید جلالالدین آشتیانی
[بعدالتحریر]
واقعاً سعادت و شقاوت ذاتی است و عوامل خارجی زیاد تاثیر چشمگیر ندارد، ولی مکمل باید به حساب بیاید.
« یک اهل دل از مدرسه بیرون نیامد/ ویران شود این مدرسه دارالجهل است».
اقداماتی از طریق دانشجویان و عوامل دیگر شده است. نتیجه عرض خواهد شد."
عالمزاده، هادی، «کسب جمعیت در میان جمع»، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد سید جلالالدین آشتیانی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۴، ص ۱۸۵.
@HistoryandMemory
زنده یاد استاد سیّد جلالالدین آشتیانی(د.۱۳۸۴ش) در نامهای به استاد هادی عالم زاده در وصفِ این استادِ پاکیزهدل و پاکنهاد چنین آورده:
"باسمه تعالی
دوست بسیار عزیزم، دانشمند بزرگوار، جناب آقای دکتر عالمزاده ادام الله تعالی و توفیقه
بعد از عرض ارادت و سلام نامۀ جناب دکتر شریعتمداری تقدیم میشود. اگر صلاح دانستید که برخی از عبارات را عوض نمایید یا ماشین فرمایید کاغذی را امضا کردهام که تقدیم میشود. جناب آقای دکتر ابراهیمی و جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی را سلام مینمایم. خدمت حضرت استاد بزرگوار آقای دکتر عباس زریاب خویی-ادام الله افاداته- سلام حقیر را ابلاغ فرمایید. همۀ اخلاق و روحیۀ یک نفر مسلمانی که امیر مومنان بپسندد در دکتر زریاب هست: حیا و نجابت و صفا و علوّ طبع و بیاعتنایی به چیزهایی که خیلی صاحبان داعیه آن را برای خود «مقام» میدانند.
سید جلالالدین آشتیانی
[بعدالتحریر]
واقعاً سعادت و شقاوت ذاتی است و عوامل خارجی زیاد تاثیر چشمگیر ندارد، ولی مکمل باید به حساب بیاید.
« یک اهل دل از مدرسه بیرون نیامد/ ویران شود این مدرسه دارالجهل است».
اقداماتی از طریق دانشجویان و عوامل دیگر شده است. نتیجه عرض خواهد شد."
عالمزاده، هادی، «کسب جمعیت در میان جمع»، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد سید جلالالدین آشتیانی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۴، ص ۱۸۵.
@HistoryandMemory
در سدههای میانه اسلامی شماری از مورخان سنی متاثر از تبلیغات سیاسی-مذهبی عباسیان نسب فاطمی/علوی "فاطمیان" را رد میکردند و از این روی آنها را در نسبت به عُبیدالله المهدی، بنیانگذار این سلسله "عُبیدیه/ عُبیدیین" مینامیدند. گویا هنوز این مورخان پیروانی دارند از جمله نویسنده این کتاب!
مغرب اوسط/ میانه کمابیش با "الجزایر" کنونی منطبق است.
#تازهها
#تاریخآموزش #مغرباوسط
#فاطمیان #عبیدیان
@HistoryandMemory
مغرب اوسط/ میانه کمابیش با "الجزایر" کنونی منطبق است.
#تازهها
#تاریخآموزش #مغرباوسط
#فاطمیان #عبیدیان
@HistoryandMemory
🔘 از باخته تا بافْت | معصومعلی پنجه
[پیشکش بهاستاد پرویز ضیاءشهابی]
خلد برین نمونۀ جنت سرای بافت
تنگ آمده فضای جهان از فضای بافت
با آن لطافت آب و هوای بهشت عدن
کی همسری نموده به آب و هوای بافت
علیمحمد خان وزیری (جغرافیای کرمان، ۲۴۷)
استاد پرویز ضیاءشهابی (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند) در ۱۳۲۲ خورشیدی در تهران زاده شد، امّا خاستگاه و زادگاه خاندان وی شهر بافت در استان کرمان است. شهری سردسیری و خوش آب و هوا در استان عمدتاً کویری و گرمسیری کرمان، هم از این روی است که مردماناش آن را«بام کویر» نامیدهاند. خاطرۀ «بافت» در دل و جان استاد بافته شده و در گوشهای از ذهن زیبا و حافظۀ درخشان وی جای خوش کرده است. بخشی از کودکی و نوجوانی استاد، بهویژه در تابستانها، در بافت و کوچهباغهای زیبای آن گذشته؛ کوچههایی با دیوارهای خشتی و کاهگلی و باغهایی آکنده از دار و درخت بهویژه درختان گردو و چشمهها و کاریزهای پر آب.
این نوشتار کوتاه از پیجویی در کتابخانۀ جغرافیای عربی و فارسی گرد آمده و کوتاهی آن نه از قصور نگارنده بلکه ناشی از گزارشهای بسیار اندک و کوتاه جغرافیدانان مسلمان دربارۀ این شهر است. گویا دورافتادگی این شهر از شاهراهای درون و بیرون ایالت کرمان در آن روزگاران که سفر تنها راه کسب اطلاعات بود، در این نقصان دادهها و گزارشها بیش از دلایل دیگر موثر بوده است.
نام شهر بافت از سدۀ سوم هجری در آثار جغرافیایی به شکلهای گونهگون پدیدار گشته است. در کهنترین منبع جغرافیایی اسلامی یعنی المسالک و الممالک ابن خُرْدادْبِه که در سدۀ سوم هجری نگاشته شده، نام بافت به صورت «باخته» آمده است(ابن خرداذبه، ۵۴). یک سده بعد(سدۀ چهارم) ابنحَوقل نیز در صورةالارض از آن به همین صورت «باخته» یاد کرده است(ابن حوقل، ۲/ ۳۰۷-۳۰۸). در آثار معاصرانِ ابن حوقل، یعنی اصطخری (مسالک الممالک، ۱۶۰) و مَقدسی(احسن التقاسيم، ۴۶۸) به صورت «ناجت» ضبط شده که احتمال میرود تصحیف ناسخان باشد! در همین سدۀ چهارم در کهنترین کتاب جغرافیایی فارسی نام شهر به صورت امروزی آمده است: «بافت و خیر[خَبْر] دو شهرکند آبادان و با نعمت»(حدودالعالم، ۱۲۶). به جز همین وصف کوتاه که نشان از آبادی شهر در سدۀ چهارم هجری دارد، در دیگر منابع جغرافیایی سدۀ سوم و چهارم هجری نام بافت تنها در ذکر راهها و مسافتهای میان شهرها آمده و گزارشی و وصفی از این شهر در آن روزگار دست نیست.
درسدۀ ششم هجری اِدریسی جغرافیدان مغربی در نُزهة المُشتاق فی اختراق الآفاق، نام شهر را به صورت«باخته» آورده و در وصف آن نگاشته:«باخته از شهرهای کرمان، شهری کوچک با ساختمانهایی نیکو و بازارها و پیشهها» (ادریسی، ۱/ ۴۳۴). در قرن هفتم یاقوت حَموی در فرهنگنامه جغرافیایی خویش، مُعجم البُلدان، نام این شهر را به شکل «بافْد» ضبط کرد و در وصف آن آورده:«بافْد با سكون فا، شهرکى در كرمان در راه شيراز از سرزمینهای گرمسير است، ابوعبدالله اسماعيل بن عبدالغافر فارسى از گروهى از مردم اين شهر روايت دارد»(یاقوت، ۱/ ۳۲۶). در همین قرن حِمیَری در الروض المِعطار فى خبر الاقطار صورتی دیگر از نام شهر عرضه کرده و وصفی نسبتاَ مفصل از آن به دست داده است :«فاخته، شهری نیکو از خورههای کرمان دارای منبر و بازارها... و جایی خوش و آب و هوا با درختان پرشمار بادام، سِنجد، گردو، انار و بِهْ؛ باری میوههای آن بر میوههای دیگر سرزمینها برتری دارد»(حِمیری، ۴۳۳). در سدۀ هشتم هجری ابوالفداء در تقويم البلدان، همچون یاقوت از آن با نام «بافد» یاد میکند:«شهری از شهرهای کرمان از شهرهای گرمسیر»(ابوالفداء، ۳۸۸). خلاف گفتۀ یاقوت و ابوالفداء بافت شهری سردسیری و خوش آب و هواست. شگفت آن است که آنچه جغرافیدانان مغربی، اِدریسی و حِمیری، از آن سوی جهان اسلام دربارۀ بافت آوردهاند، کاملتر و دقیقتر از نوشتههای جغرافیدانان مشرقی است، میتوان احتمال داد که ایشان منابعی در اختیار داشتهاند که امروزه در دسترس ما نیست.
@HistoryandMemory
⬇️
[پیشکش بهاستاد پرویز ضیاءشهابی]
خلد برین نمونۀ جنت سرای بافت
تنگ آمده فضای جهان از فضای بافت
با آن لطافت آب و هوای بهشت عدن
کی همسری نموده به آب و هوای بافت
علیمحمد خان وزیری (جغرافیای کرمان، ۲۴۷)
استاد پرویز ضیاءشهابی (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند) در ۱۳۲۲ خورشیدی در تهران زاده شد، امّا خاستگاه و زادگاه خاندان وی شهر بافت در استان کرمان است. شهری سردسیری و خوش آب و هوا در استان عمدتاً کویری و گرمسیری کرمان، هم از این روی است که مردماناش آن را«بام کویر» نامیدهاند. خاطرۀ «بافت» در دل و جان استاد بافته شده و در گوشهای از ذهن زیبا و حافظۀ درخشان وی جای خوش کرده است. بخشی از کودکی و نوجوانی استاد، بهویژه در تابستانها، در بافت و کوچهباغهای زیبای آن گذشته؛ کوچههایی با دیوارهای خشتی و کاهگلی و باغهایی آکنده از دار و درخت بهویژه درختان گردو و چشمهها و کاریزهای پر آب.
این نوشتار کوتاه از پیجویی در کتابخانۀ جغرافیای عربی و فارسی گرد آمده و کوتاهی آن نه از قصور نگارنده بلکه ناشی از گزارشهای بسیار اندک و کوتاه جغرافیدانان مسلمان دربارۀ این شهر است. گویا دورافتادگی این شهر از شاهراهای درون و بیرون ایالت کرمان در آن روزگاران که سفر تنها راه کسب اطلاعات بود، در این نقصان دادهها و گزارشها بیش از دلایل دیگر موثر بوده است.
نام شهر بافت از سدۀ سوم هجری در آثار جغرافیایی به شکلهای گونهگون پدیدار گشته است. در کهنترین منبع جغرافیایی اسلامی یعنی المسالک و الممالک ابن خُرْدادْبِه که در سدۀ سوم هجری نگاشته شده، نام بافت به صورت «باخته» آمده است(ابن خرداذبه، ۵۴). یک سده بعد(سدۀ چهارم) ابنحَوقل نیز در صورةالارض از آن به همین صورت «باخته» یاد کرده است(ابن حوقل، ۲/ ۳۰۷-۳۰۸). در آثار معاصرانِ ابن حوقل، یعنی اصطخری (مسالک الممالک، ۱۶۰) و مَقدسی(احسن التقاسيم، ۴۶۸) به صورت «ناجت» ضبط شده که احتمال میرود تصحیف ناسخان باشد! در همین سدۀ چهارم در کهنترین کتاب جغرافیایی فارسی نام شهر به صورت امروزی آمده است: «بافت و خیر[خَبْر] دو شهرکند آبادان و با نعمت»(حدودالعالم، ۱۲۶). به جز همین وصف کوتاه که نشان از آبادی شهر در سدۀ چهارم هجری دارد، در دیگر منابع جغرافیایی سدۀ سوم و چهارم هجری نام بافت تنها در ذکر راهها و مسافتهای میان شهرها آمده و گزارشی و وصفی از این شهر در آن روزگار دست نیست.
درسدۀ ششم هجری اِدریسی جغرافیدان مغربی در نُزهة المُشتاق فی اختراق الآفاق، نام شهر را به صورت«باخته» آورده و در وصف آن نگاشته:«باخته از شهرهای کرمان، شهری کوچک با ساختمانهایی نیکو و بازارها و پیشهها» (ادریسی، ۱/ ۴۳۴). در قرن هفتم یاقوت حَموی در فرهنگنامه جغرافیایی خویش، مُعجم البُلدان، نام این شهر را به شکل «بافْد» ضبط کرد و در وصف آن آورده:«بافْد با سكون فا، شهرکى در كرمان در راه شيراز از سرزمینهای گرمسير است، ابوعبدالله اسماعيل بن عبدالغافر فارسى از گروهى از مردم اين شهر روايت دارد»(یاقوت، ۱/ ۳۲۶). در همین قرن حِمیَری در الروض المِعطار فى خبر الاقطار صورتی دیگر از نام شهر عرضه کرده و وصفی نسبتاَ مفصل از آن به دست داده است :«فاخته، شهری نیکو از خورههای کرمان دارای منبر و بازارها... و جایی خوش و آب و هوا با درختان پرشمار بادام، سِنجد، گردو، انار و بِهْ؛ باری میوههای آن بر میوههای دیگر سرزمینها برتری دارد»(حِمیری، ۴۳۳). در سدۀ هشتم هجری ابوالفداء در تقويم البلدان، همچون یاقوت از آن با نام «بافد» یاد میکند:«شهری از شهرهای کرمان از شهرهای گرمسیر»(ابوالفداء، ۳۸۸). خلاف گفتۀ یاقوت و ابوالفداء بافت شهری سردسیری و خوش آب و هواست. شگفت آن است که آنچه جغرافیدانان مغربی، اِدریسی و حِمیری، از آن سوی جهان اسلام دربارۀ بافت آوردهاند، کاملتر و دقیقتر از نوشتههای جغرافیدانان مشرقی است، میتوان احتمال داد که ایشان منابعی در اختیار داشتهاند که امروزه در دسترس ما نیست.
@HistoryandMemory
⬇️
⬆️
در دورۀ قاجاریه از ناحیه (بلوک) بافت با نام بلوک «اَقطاع»( ج. قطعه) یاد میشد. از این دوره دو کتاب جغرافیایی محلی ایالت کرمان در دست است که مفصل به جغرافیای بافت/اقطاع نیز پرداختهاند. خواجه محمد امین منشی کرمانی در وصف اَقطاع آورده:«بلوک اقطاع، بلوکی است نیکو و قطعهای است چون مینو. واقع است ما بین مغرب و جنوب کرمان و بیست فرسخ الی بلده مسافت آن. مشتمل است بر چند قریه دلنشین و مزارع مسرت قرین. قرایی که در جانب کوهستان است از حیثیت آب و هوا رشک بوستان جنان، و قطعاتی که در جلگه آن سرزمین است نمونۀ اسفل السافلین»(جغرافیای ایالت کرمان در عهد ناصری، ۲۶۵). وزیری کرمانی،مورخ وجغرافیدان سدۀ سیزدهم هجری(قمری)، نیز از بافت دور قاجاری چنین یاد میکند:«هوایش فِردَوس نَعیم و در نُزهَت رِیاض و صافی حِياض مشهور است. مزارع آن آبش بیشتر از رودخانه، و قنوات متعدد نیز دارد... باغستانی خوش روح دارد. بِهْ اینجا در طعم و مزه بر بِهْ اصفهان سبقت گرفته ولی کوچک است. درخت صنوبر اینجا زیاد است»(جغرافیای کرمان، ۲۴۷).
🔘 چامه، شمارۀ سیزدهم، شهریور و مهر۱۳۹۹، صص ۱۳۴-۱۳۶.
@HistoryandMemory
در دورۀ قاجاریه از ناحیه (بلوک) بافت با نام بلوک «اَقطاع»( ج. قطعه) یاد میشد. از این دوره دو کتاب جغرافیایی محلی ایالت کرمان در دست است که مفصل به جغرافیای بافت/اقطاع نیز پرداختهاند. خواجه محمد امین منشی کرمانی در وصف اَقطاع آورده:«بلوک اقطاع، بلوکی است نیکو و قطعهای است چون مینو. واقع است ما بین مغرب و جنوب کرمان و بیست فرسخ الی بلده مسافت آن. مشتمل است بر چند قریه دلنشین و مزارع مسرت قرین. قرایی که در جانب کوهستان است از حیثیت آب و هوا رشک بوستان جنان، و قطعاتی که در جلگه آن سرزمین است نمونۀ اسفل السافلین»(جغرافیای ایالت کرمان در عهد ناصری، ۲۶۵). وزیری کرمانی،مورخ وجغرافیدان سدۀ سیزدهم هجری(قمری)، نیز از بافت دور قاجاری چنین یاد میکند:«هوایش فِردَوس نَعیم و در نُزهَت رِیاض و صافی حِياض مشهور است. مزارع آن آبش بیشتر از رودخانه، و قنوات متعدد نیز دارد... باغستانی خوش روح دارد. بِهْ اینجا در طعم و مزه بر بِهْ اصفهان سبقت گرفته ولی کوچک است. درخت صنوبر اینجا زیاد است»(جغرافیای کرمان، ۲۴۷).
🔘 چامه، شمارۀ سیزدهم، شهریور و مهر۱۳۹۹، صص ۱۳۴-۱۳۶.
@HistoryandMemory
دانشنامه و دانشنامهنگاری: تاریخچه، روشها و نمونهها، زیر نظر غلامعلی حدادعادل، تدوین: محمدمنصور هاشمی و حسین خندقآبادی، کتاب مرجع، ۱۳۹۹.
مقالاتی سودمند در این کتاب گردآمده از جمله مقاله ارزنده و درخشان " کتابهای تراجم یا تاریخ بدیل جامعه اسلامی بهروایت علما" نوشته وداد قاضی با ترجمه مهرداد عباسی(صص۱۳۳-۱۷۸).
#تازهها
#دانشنامهنگاری
@HistoryandMemory
مقالاتی سودمند در این کتاب گردآمده از جمله مقاله ارزنده و درخشان " کتابهای تراجم یا تاریخ بدیل جامعه اسلامی بهروایت علما" نوشته وداد قاضی با ترجمه مهرداد عباسی(صص۱۳۳-۱۷۸).
#تازهها
#دانشنامهنگاری
@HistoryandMemory
«۱۳۵۷/۱۱/۲۳
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولینبار در عمرم احساس آزادی کردم. پس از نمیدانم چندین سال که فکر و آرزوی آزادی در من جوانه زدهاست! برای اول بار احساس کردم که سنگینی شوم، مخفی و دائمی استبداد روی شانههایم نیست و ترس از نظامی و پلیس و ژاندارم و نیروهای انتظامی و دستگاه مخوف دولت و ساواک و قانون و همکار و آشنا و اداره و کار و خودم و هزار چیز دیگر، آن ترس کمینکننده، آرام و پرحوصله که از پشت چشمهای دوست و دشمن، از درون روشنی و تاریکی، از ته کوچههای بنبست پای در دیوارهای متروک و از میان جمعیت عابران در پیادهروهای شلوغ مرا میپاید، آن ترس رفته است. آه، چه سعادتی. هرگز در عمرم چنین احساسی نداشتم، حتی روز فرار آریامهر که انگار هزار سال آرزویش را در دل میپروردم. آنوقت گرچه زلزلهای در شالوده افتاده بود، امّا هنوز چماق ارتش و شلاق ساواک و حواشی بود. ولی حالا شیرازۀ ارتش گسیخته است، چماق در هم شکست و یکبار دیگر ثابت شد که این همان قشون ظفرنمون سوم شهریور است، همان که میخواست در اقیانوس هند و شاخ آفریقا بتازد. بهتر است بیش از این نگویم. چهها که نمیخواست بکند!
نمیخواهم وقایع را یادداشت کنم. نه همه را دیدهام و نه احتیاجی هست که روزنامهها را بازنویس کنم. فقط شمّهای از حسیّات خودم را نقل میکنم. دیروز صبح از میدان ولیعهد پیاده راه افتادم. با «پ -ی» رفتیم به میدان ۲۵ شهریور و دروازه دولت تا میدان فوزیه. از دروازه دولت وضع دیگری بود. مثل اینکه بادی به جنگل وزیده باشد و برگوبار درختان را ریخته باشد، امّا نه باد خزان، باد بهار که از زیر پنجههایش جوانههای تازهای دیوانهوار میشکافند و از پوسته بیرون میزنند. شهر شلوغ، پریشان، آشوبزده و درهم بود، مردم سیلاب گلآلودی بودند که موج بر میداشتند. پیدا بود که چیز تازهای دارد پیدا میشود، در هواست و انگار میشود بالهایش را در دست گرفت. نمیدانم، آزادی بود که غلاف سختش را پاره میکرد و بیرون میآمد و فریاد میشد. همهمه شاد و فرخندهای روی سر مردم موج میزد. آنها دسته دسته در پیادهروها بیهدف در رفت و آمد بودند. ترسیده، خمیده و محتاط نبودند، قدمهاشان را نمیپائیدند. ظلمی که مثل بغض در گلویشان گیر کرده بود و راه نفسشان را بند آورده بود، داشت میترکید.
عدهای مسلح بودند با تفنگهائی که بعدأ فهمیدم اسمشان «ژ۳» و «اِم یک» است. بعضیها هفت تیر داشتند، یا سرنیزه، کارد و باتون و چوبدستی و هر چیز دیگر. اینها بیشتر در وسط خیابان و مأمور انتظامات بودند، نگهبان، مأمور راهنمائی، پاسدار انقلاب، با امر و نهی و داد و فریاد و قربان صدقه و نگاههای مغرور ناشیانه سعی میکردند سروسامانی ایجاد کنند. موتورسوارهایِ اسلحه بدست، گاه دو ترکه و سه ترکه جولانی میدادند. آمبولانسها آژیرکشان ویراژ میدادند و پیکانها با ملاقههائی که از شیشۀ ماشین بیرونزده بود بوق زنان به سرعت میگذشتند، وسائل زخمبندی و بیمارستانی میبردند. وسط خیابان جابجا باریکادهائی ساخته بودند؛ بیشتر با کیسههای شن، نرده آهن، کامیون ارتشی و بدنه سوخته اتومبیل، شاخه و تنه درخت، کانال کولرهای آبی، ورقه و تیرآهن و هر چیز دیگری که بتوان فکر کرد و یافت، هر چیزی که به درد راه بندان بخورد و جلو پیشروی بیباکانه ارتش شاهنشاهی را در قلب دشمن بگیرد.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، صص ۶۰-۶۱.
@HistoryandMemory
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولینبار در عمرم احساس آزادی کردم. پس از نمیدانم چندین سال که فکر و آرزوی آزادی در من جوانه زدهاست! برای اول بار احساس کردم که سنگینی شوم، مخفی و دائمی استبداد روی شانههایم نیست و ترس از نظامی و پلیس و ژاندارم و نیروهای انتظامی و دستگاه مخوف دولت و ساواک و قانون و همکار و آشنا و اداره و کار و خودم و هزار چیز دیگر، آن ترس کمینکننده، آرام و پرحوصله که از پشت چشمهای دوست و دشمن، از درون روشنی و تاریکی، از ته کوچههای بنبست پای در دیوارهای متروک و از میان جمعیت عابران در پیادهروهای شلوغ مرا میپاید، آن ترس رفته است. آه، چه سعادتی. هرگز در عمرم چنین احساسی نداشتم، حتی روز فرار آریامهر که انگار هزار سال آرزویش را در دل میپروردم. آنوقت گرچه زلزلهای در شالوده افتاده بود، امّا هنوز چماق ارتش و شلاق ساواک و حواشی بود. ولی حالا شیرازۀ ارتش گسیخته است، چماق در هم شکست و یکبار دیگر ثابت شد که این همان قشون ظفرنمون سوم شهریور است، همان که میخواست در اقیانوس هند و شاخ آفریقا بتازد. بهتر است بیش از این نگویم. چهها که نمیخواست بکند!
نمیخواهم وقایع را یادداشت کنم. نه همه را دیدهام و نه احتیاجی هست که روزنامهها را بازنویس کنم. فقط شمّهای از حسیّات خودم را نقل میکنم. دیروز صبح از میدان ولیعهد پیاده راه افتادم. با «پ -ی» رفتیم به میدان ۲۵ شهریور و دروازه دولت تا میدان فوزیه. از دروازه دولت وضع دیگری بود. مثل اینکه بادی به جنگل وزیده باشد و برگوبار درختان را ریخته باشد، امّا نه باد خزان، باد بهار که از زیر پنجههایش جوانههای تازهای دیوانهوار میشکافند و از پوسته بیرون میزنند. شهر شلوغ، پریشان، آشوبزده و درهم بود، مردم سیلاب گلآلودی بودند که موج بر میداشتند. پیدا بود که چیز تازهای دارد پیدا میشود، در هواست و انگار میشود بالهایش را در دست گرفت. نمیدانم، آزادی بود که غلاف سختش را پاره میکرد و بیرون میآمد و فریاد میشد. همهمه شاد و فرخندهای روی سر مردم موج میزد. آنها دسته دسته در پیادهروها بیهدف در رفت و آمد بودند. ترسیده، خمیده و محتاط نبودند، قدمهاشان را نمیپائیدند. ظلمی که مثل بغض در گلویشان گیر کرده بود و راه نفسشان را بند آورده بود، داشت میترکید.
عدهای مسلح بودند با تفنگهائی که بعدأ فهمیدم اسمشان «ژ۳» و «اِم یک» است. بعضیها هفت تیر داشتند، یا سرنیزه، کارد و باتون و چوبدستی و هر چیز دیگر. اینها بیشتر در وسط خیابان و مأمور انتظامات بودند، نگهبان، مأمور راهنمائی، پاسدار انقلاب، با امر و نهی و داد و فریاد و قربان صدقه و نگاههای مغرور ناشیانه سعی میکردند سروسامانی ایجاد کنند. موتورسوارهایِ اسلحه بدست، گاه دو ترکه و سه ترکه جولانی میدادند. آمبولانسها آژیرکشان ویراژ میدادند و پیکانها با ملاقههائی که از شیشۀ ماشین بیرونزده بود بوق زنان به سرعت میگذشتند، وسائل زخمبندی و بیمارستانی میبردند. وسط خیابان جابجا باریکادهائی ساخته بودند؛ بیشتر با کیسههای شن، نرده آهن، کامیون ارتشی و بدنه سوخته اتومبیل، شاخه و تنه درخت، کانال کولرهای آبی، ورقه و تیرآهن و هر چیز دیگری که بتوان فکر کرد و یافت، هر چیزی که به درد راه بندان بخورد و جلو پیشروی بیباکانه ارتش شاهنشاهی را در قلب دشمن بگیرد.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، صص ۶۰-۶۱.
@HistoryandMemory
ما را چه به نبردهای اجدادمان؟!
مالک حسینی
نشریۀ Documento در آتن (۷ نوامبر۲۰۲۰)، در واکنش به کسانی که دوهزار و پانصدمین سالگرد پیروزی یونانیان بر ایرانیان را در نبردهای ترموپیل و سالامیس جشن گرفتهاند، مجموعهمطالبی را منتشر کرده است، از جمله یادداشتی کوتاه از من؛ این یادداشت به آلمانی نوشته شده و سپس به یونانی ترجمه شده است. انتشار تقریباً همزمان ترجمۀ فارسی این یادداشت کوتاه را بیمناسبت ندیدم.
من تاریخدان نیستم، پس اجازه ندارم و مایل هم نیستم دربارۀ واقعیتهای تاریخی یا ادعاهای تاریخی – چه آنها که موضوعشان نبردهای ترموپیل و سالامیس است، چه موضوعات مربوط دیگر – حرفی بزنم و از موضعی خاص دفاع کنم.
من زبانشناس هم نیستم، پس قرار نیست دربارۀ واژۀ بربروس حرف بزنم و مثلاً این پرسش را بحث کنم که آیا، و اگر آری از چه زمانی، یونانیان خودشان از این واژه دیگر (یا فقط) نه «بیگانهای که یونانی بلد نیست» ، بلکه (همچنین) «انسان نامتمدن» میفهمیدند. (مشابهش نزد عربها وجود داشت: عجم دلالت میکرد بر «غیرعربی که لال است/ایرانیای که عربی بلد نیست»).
بااینحال، منِ ایرانی میشد مثلاً به امیرمهدی بدیع استناد کنم (یونانیان و بربرها، ۱۹۶۳) تا دربارۀ موضوعِ بحث چیزهای بسیاری بگویم. ولی این کار را هم نخواهم کرد. فقط میخواهم، از منظر کسی که تقریباً سی سال است بهنحوی با فلسفه سروکار دارد، و آن هم عمدتاً با فلسفۀ یونانی-غربی، خیلیکوتاه از چند نکتهای سخن بگویم.
۱. برای من سخت است تصور کنم یونانیان فرهیخته چگونه میتوانستند مردمی را ایرانیان بربر – «بربر» به معنای منفی – ببینند که همان موقع هم تمدنی بزرگ داشتند. (در اینجا میشود به منشور کوروش اشاره کرد که دههها قبل از نبرد سالامیس پدید آمده بود و برخی آن را «اولین اعلامیۀ عمومی حقوق بشر» تلقی میکنند، اگرچه برخی دیگر در این تلقی مناقشه میکنند.) چگونه میشود تصور کرد که یونانیان متمدن نتوانسته باشند در همسایگی خود تمدنی دیگر را ببینند و به رسمیت بشناسند؟! همان تمدنی را که قرار بود بعداً آخرین رئیس مکتب نوافلاطونی در آتن را همراه با نوافلاطونیانی دیگر – که درحقیقت از امپراتوری مسیحی رم شرقی گریخته بودند – در امنیت خود پذیرا شود. فقط انکار یا نادیده گرفتن تمدنی دیگر است که موجب میشود مردمانِ آن تمدن بربرهای خام و بیفرهنگ خوانده شوند؛ و همین است آنچه از یونانیان فرهیخته و بافرهنگ انتظار نمیرود!
۲. وقتی برای اولین بار با یک یونانی (یونانی فرهیخته) به معنای راستین کلمه مواجه شدم، یعنی ما فرصت یافتیم با یکدیگر سخن بگوییم و درحقیقت دوستی بنا کنیم، حتی لحظهای به اسکندر کبیر و فتح سرزمین اسلافم توسط او فکر نکردم (اگرچه این دوست یونانی از قضا هم اسمش اسکندر بود هم هیکلش بزرگ!) و به نحو اولی به دیگر نبردهای میان اسلاف مفروض من و اسلاف مفروض دوست یونانیام هم فکر نکردم. این یونانی حتی لحظهای کوتاه نیز به چشم من نمایندۀ دشمنان قدیم سرزمینام ننمود؛ در او همانقدر دشمنی میتوانستم دید که در دوستان نزدیکم در تهران و اصفهان!
پس به چه فکر کردم وقتی برای اولین بار با یک یونانی مواجه شدم؟ درحقیقت ابتدا شاید به هیچچیز؛ ولی بهتدریج، هرچند تاحدی ناخودآگاهانه، فقط به آیسخولوس، سوفوکل، اوریپید، سقراط، افلاطون، ارسطو، …، نیکوس کازانتزاکیس، تئو آنجلوپولوس…، یعنی به چهرههایی که دوست یونانی من میتوانست و میبایست به آنها افتخار کند – دقیقاً مثل من که افتخار میکنم به فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، خیام، فارابی، ابن سینا، سهراب سپهری، عباس کیارستمی، محمدرضا شجریان…، ولی بههیچوجه نه به آن کسانی از اسلافم که سدهها و هزارهها قبل فتوحاتی کردهاند. و چگونه میشود به برخی از فتوحات آنان افتخار کرد؟ اگر هم قرار باشد کاری کرد، بیشتر باید شرمنده بود! (و بهراستی چه کسی میداند که آنها همان اسلاف من بودهاند؟)
۳. راست است؛ من مثلاً به فردوسی یا ابن سینا افتخار میکنم؛ ولی، بله، کمتر از آن نیست افتخار کردن من مثلاً به ارسطو (حتی اگر این حکایت درست باشد که او معلم اسکندر کوچک و خردسال بود که بعداً در بزرگی و بزرگسالیاش سرزمین اسلاف مرا فتح کرد و بزرگترین امپراتوری دوران را برانداخت؛ البته چنانکه منابع میگویند، او بیش از آنچه فتح کرد از ایرانیان آموخت). و چه کسی در کل جهان نمیتواند به ارسطو افتخار کند؟ وقتی من ارسطو میخوانم، کم پیش نمیآید که از خود میپرسم (قطعاً مثل خیلی افراد دیگر) اصلاً چگونه ممکن شد انسانی چون ارسطو به جهان انسانیت وارد شود؟ و این خیلی پیش میآید وقتی دارم اخلاق نیکوماخوس را میخوانم. دوست میدارم کمی در اینباره حرف بزنم.
⬇️
@HistoryandMemory
مالک حسینی
نشریۀ Documento در آتن (۷ نوامبر۲۰۲۰)، در واکنش به کسانی که دوهزار و پانصدمین سالگرد پیروزی یونانیان بر ایرانیان را در نبردهای ترموپیل و سالامیس جشن گرفتهاند، مجموعهمطالبی را منتشر کرده است، از جمله یادداشتی کوتاه از من؛ این یادداشت به آلمانی نوشته شده و سپس به یونانی ترجمه شده است. انتشار تقریباً همزمان ترجمۀ فارسی این یادداشت کوتاه را بیمناسبت ندیدم.
من تاریخدان نیستم، پس اجازه ندارم و مایل هم نیستم دربارۀ واقعیتهای تاریخی یا ادعاهای تاریخی – چه آنها که موضوعشان نبردهای ترموپیل و سالامیس است، چه موضوعات مربوط دیگر – حرفی بزنم و از موضعی خاص دفاع کنم.
من زبانشناس هم نیستم، پس قرار نیست دربارۀ واژۀ بربروس حرف بزنم و مثلاً این پرسش را بحث کنم که آیا، و اگر آری از چه زمانی، یونانیان خودشان از این واژه دیگر (یا فقط) نه «بیگانهای که یونانی بلد نیست» ، بلکه (همچنین) «انسان نامتمدن» میفهمیدند. (مشابهش نزد عربها وجود داشت: عجم دلالت میکرد بر «غیرعربی که لال است/ایرانیای که عربی بلد نیست»).
بااینحال، منِ ایرانی میشد مثلاً به امیرمهدی بدیع استناد کنم (یونانیان و بربرها، ۱۹۶۳) تا دربارۀ موضوعِ بحث چیزهای بسیاری بگویم. ولی این کار را هم نخواهم کرد. فقط میخواهم، از منظر کسی که تقریباً سی سال است بهنحوی با فلسفه سروکار دارد، و آن هم عمدتاً با فلسفۀ یونانی-غربی، خیلیکوتاه از چند نکتهای سخن بگویم.
۱. برای من سخت است تصور کنم یونانیان فرهیخته چگونه میتوانستند مردمی را ایرانیان بربر – «بربر» به معنای منفی – ببینند که همان موقع هم تمدنی بزرگ داشتند. (در اینجا میشود به منشور کوروش اشاره کرد که دههها قبل از نبرد سالامیس پدید آمده بود و برخی آن را «اولین اعلامیۀ عمومی حقوق بشر» تلقی میکنند، اگرچه برخی دیگر در این تلقی مناقشه میکنند.) چگونه میشود تصور کرد که یونانیان متمدن نتوانسته باشند در همسایگی خود تمدنی دیگر را ببینند و به رسمیت بشناسند؟! همان تمدنی را که قرار بود بعداً آخرین رئیس مکتب نوافلاطونی در آتن را همراه با نوافلاطونیانی دیگر – که درحقیقت از امپراتوری مسیحی رم شرقی گریخته بودند – در امنیت خود پذیرا شود. فقط انکار یا نادیده گرفتن تمدنی دیگر است که موجب میشود مردمانِ آن تمدن بربرهای خام و بیفرهنگ خوانده شوند؛ و همین است آنچه از یونانیان فرهیخته و بافرهنگ انتظار نمیرود!
۲. وقتی برای اولین بار با یک یونانی (یونانی فرهیخته) به معنای راستین کلمه مواجه شدم، یعنی ما فرصت یافتیم با یکدیگر سخن بگوییم و درحقیقت دوستی بنا کنیم، حتی لحظهای به اسکندر کبیر و فتح سرزمین اسلافم توسط او فکر نکردم (اگرچه این دوست یونانی از قضا هم اسمش اسکندر بود هم هیکلش بزرگ!) و به نحو اولی به دیگر نبردهای میان اسلاف مفروض من و اسلاف مفروض دوست یونانیام هم فکر نکردم. این یونانی حتی لحظهای کوتاه نیز به چشم من نمایندۀ دشمنان قدیم سرزمینام ننمود؛ در او همانقدر دشمنی میتوانستم دید که در دوستان نزدیکم در تهران و اصفهان!
پس به چه فکر کردم وقتی برای اولین بار با یک یونانی مواجه شدم؟ درحقیقت ابتدا شاید به هیچچیز؛ ولی بهتدریج، هرچند تاحدی ناخودآگاهانه، فقط به آیسخولوس، سوفوکل، اوریپید، سقراط، افلاطون، ارسطو، …، نیکوس کازانتزاکیس، تئو آنجلوپولوس…، یعنی به چهرههایی که دوست یونانی من میتوانست و میبایست به آنها افتخار کند – دقیقاً مثل من که افتخار میکنم به فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، خیام، فارابی، ابن سینا، سهراب سپهری، عباس کیارستمی، محمدرضا شجریان…، ولی بههیچوجه نه به آن کسانی از اسلافم که سدهها و هزارهها قبل فتوحاتی کردهاند. و چگونه میشود به برخی از فتوحات آنان افتخار کرد؟ اگر هم قرار باشد کاری کرد، بیشتر باید شرمنده بود! (و بهراستی چه کسی میداند که آنها همان اسلاف من بودهاند؟)
۳. راست است؛ من مثلاً به فردوسی یا ابن سینا افتخار میکنم؛ ولی، بله، کمتر از آن نیست افتخار کردن من مثلاً به ارسطو (حتی اگر این حکایت درست باشد که او معلم اسکندر کوچک و خردسال بود که بعداً در بزرگی و بزرگسالیاش سرزمین اسلاف مرا فتح کرد و بزرگترین امپراتوری دوران را برانداخت؛ البته چنانکه منابع میگویند، او بیش از آنچه فتح کرد از ایرانیان آموخت). و چه کسی در کل جهان نمیتواند به ارسطو افتخار کند؟ وقتی من ارسطو میخوانم، کم پیش نمیآید که از خود میپرسم (قطعاً مثل خیلی افراد دیگر) اصلاً چگونه ممکن شد انسانی چون ارسطو به جهان انسانیت وارد شود؟ و این خیلی پیش میآید وقتی دارم اخلاق نیکوماخوس را میخوانم. دوست میدارم کمی در اینباره حرف بزنم.
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
اثر ارسطو، بهرغم همۀ وابستگیاش به فرهنگ یونانی زمان خود، موضوعات و اندیشههایی را دربردارد که فراتر از هر فرهنگی هستند، و نیز فراتر از هر زمانی؛ سخن از نیکبختی یا خوب زیستن تک تک انسانها و نیز هر جامعهای است. دراینباره قصد ندارم سخنی بگویم، ولی میخواهم دربارۀ بخشی از این اثر نکتهای کوتاه طرح کنم که مسلماً برای افراد خارج از حیطۀ فلسفه نیز جذابیت دارد: دربارۀ دوستینامۀ ارسطو، یعنی کتابهای هشتم و نهم اخلاق نیکوماخوس.
دور از حقیقت نیست وقتی گفته میشود نزد ارسطو – که ایضاحات مفهومی و آرای بانفوذ و همچنان معتبر بسیاری در بارۀ دوستی طرح کرده است – دوستی بیشتر پدیدهای است که در حلقههای کوچک دوستان، در خانواده و در گستردهترین حالتش میان اعضای یک پولیس بروز و ظهور مییابد. بااینحال، ارسطو در همان آغاز دوستینامهاش سخن میگوید از دوستی «نزد موجوداتی از یک تبار، بهعنوان احساس تعلق به یکدیگر؛ البته بالاخص نزد انسانها، که از همینرو ما انساندوستی عام را میستاییم و به رسمیت میشناسیم». از کل دوستینامۀ طولانی ارسطو همین کفایت میکند تا آن را فراتر از همۀ مکانها و زمانها ببرد و میان همگان پیوند یجاد کند.
پس تعجبی ندارد که ارسطو، خصوصاً اخلاق نیکوماخوس او، چنان تأثیر عظیمی بر فرهنگهای مختلف گذاشته است. اخلاق فلسفی در فرهنگ اسلامی نیز بهشدت از ارسطو متأثر بوده است، و در مورد متفکران ایرانی – و آثار آنان در اخلاق چه به عربی چه به فارسی – باید گفت که آنان درعینحال از تفکر ایرانیِ ماقبل اسلام نیز اثر پذیرفتهاند، تفکری که اثرگذاریاش بر تفکر یونانی نیز در جای خود موضوعی است و آن را باید ذیل موضوع کلان روابط یونان-ایران فهمید و بحث کرد؛ من نمیتوانم و قرار نیست در اینباره سخن بگویم، و منابع خوبی در این زمینه وجود دارد ( به خوانندگانی که با زبان انگلیسی آشنا هستند، این مقاله را که متشکل از بخشهای زیادی است و پژوهشگران برجستۀ متعددی آن را نگاشتهاند و بهراحتی در دسترس است توصیه میکنم: https://iranicaonline.org/articles/greece).
۴. ارسطو و کتاب اخلاق او فقط یک نمونه است– البته شاید بهترین نمونه– برای اینکه چرا ما باید به چنین انسانهایی و چنین آثاری افتخار کنیم، و نه به فاتحان قدیم خود و جنگهایی که پیروزشان شدهاند. کاملاً روشن است که چرا بهعنوان مثال ارسطو و سعدی امروزه نیز به ما ربط دارند، هر دو هم به من هم به دوست یونانیام. ولی بههیچوجه روشن نیست که نبردهای کهن اجداد ما چه ربطی به ما دارند، بلکه کاملاً محل تردید است که آنها امروزه نیز هنوز به ما ربط داشته باشند، و من باز هم پیشتر میروم و میگویم: نبردهای کهن ما و فاتحان قدیم ما هیچ ربطی به ما ندارند!
۵. ولی چگونه است که برخی گمان میکنند نبردهای اجداد ما امروزه هم هنوز به ما ربط دارند؟ اگر خوشبینانه بنگریم، نزد آنان شناخت آنچه واقعاً هنوز به ما ربط دارد غایب است. و اگر نه این است، پس چیست جز سوءِاستفادهای ایدئولوزیک-سیاسی از تاریخ گذشته توسط کسانی که قادر نیستند به روشهای مشروع در ساختِ تاریخ کنونی انسان مشارکت کنند؟
منبع:
https://3danet.ir/hosseinidocumento7nov2020/
@HistoryandMemory
اثر ارسطو، بهرغم همۀ وابستگیاش به فرهنگ یونانی زمان خود، موضوعات و اندیشههایی را دربردارد که فراتر از هر فرهنگی هستند، و نیز فراتر از هر زمانی؛ سخن از نیکبختی یا خوب زیستن تک تک انسانها و نیز هر جامعهای است. دراینباره قصد ندارم سخنی بگویم، ولی میخواهم دربارۀ بخشی از این اثر نکتهای کوتاه طرح کنم که مسلماً برای افراد خارج از حیطۀ فلسفه نیز جذابیت دارد: دربارۀ دوستینامۀ ارسطو، یعنی کتابهای هشتم و نهم اخلاق نیکوماخوس.
دور از حقیقت نیست وقتی گفته میشود نزد ارسطو – که ایضاحات مفهومی و آرای بانفوذ و همچنان معتبر بسیاری در بارۀ دوستی طرح کرده است – دوستی بیشتر پدیدهای است که در حلقههای کوچک دوستان، در خانواده و در گستردهترین حالتش میان اعضای یک پولیس بروز و ظهور مییابد. بااینحال، ارسطو در همان آغاز دوستینامهاش سخن میگوید از دوستی «نزد موجوداتی از یک تبار، بهعنوان احساس تعلق به یکدیگر؛ البته بالاخص نزد انسانها، که از همینرو ما انساندوستی عام را میستاییم و به رسمیت میشناسیم». از کل دوستینامۀ طولانی ارسطو همین کفایت میکند تا آن را فراتر از همۀ مکانها و زمانها ببرد و میان همگان پیوند یجاد کند.
پس تعجبی ندارد که ارسطو، خصوصاً اخلاق نیکوماخوس او، چنان تأثیر عظیمی بر فرهنگهای مختلف گذاشته است. اخلاق فلسفی در فرهنگ اسلامی نیز بهشدت از ارسطو متأثر بوده است، و در مورد متفکران ایرانی – و آثار آنان در اخلاق چه به عربی چه به فارسی – باید گفت که آنان درعینحال از تفکر ایرانیِ ماقبل اسلام نیز اثر پذیرفتهاند، تفکری که اثرگذاریاش بر تفکر یونانی نیز در جای خود موضوعی است و آن را باید ذیل موضوع کلان روابط یونان-ایران فهمید و بحث کرد؛ من نمیتوانم و قرار نیست در اینباره سخن بگویم، و منابع خوبی در این زمینه وجود دارد ( به خوانندگانی که با زبان انگلیسی آشنا هستند، این مقاله را که متشکل از بخشهای زیادی است و پژوهشگران برجستۀ متعددی آن را نگاشتهاند و بهراحتی در دسترس است توصیه میکنم: https://iranicaonline.org/articles/greece).
۴. ارسطو و کتاب اخلاق او فقط یک نمونه است– البته شاید بهترین نمونه– برای اینکه چرا ما باید به چنین انسانهایی و چنین آثاری افتخار کنیم، و نه به فاتحان قدیم خود و جنگهایی که پیروزشان شدهاند. کاملاً روشن است که چرا بهعنوان مثال ارسطو و سعدی امروزه نیز به ما ربط دارند، هر دو هم به من هم به دوست یونانیام. ولی بههیچوجه روشن نیست که نبردهای کهن اجداد ما چه ربطی به ما دارند، بلکه کاملاً محل تردید است که آنها امروزه نیز هنوز به ما ربط داشته باشند، و من باز هم پیشتر میروم و میگویم: نبردهای کهن ما و فاتحان قدیم ما هیچ ربطی به ما ندارند!
۵. ولی چگونه است که برخی گمان میکنند نبردهای اجداد ما امروزه هم هنوز به ما ربط دارند؟ اگر خوشبینانه بنگریم، نزد آنان شناخت آنچه واقعاً هنوز به ما ربط دارد غایب است. و اگر نه این است، پس چیست جز سوءِاستفادهای ایدئولوزیک-سیاسی از تاریخ گذشته توسط کسانی که قادر نیستند به روشهای مشروع در ساختِ تاریخ کنونی انسان مشارکت کنند؟
منبع:
https://3danet.ir/hosseinidocumento7nov2020/
@HistoryandMemory
iranicaonline.org
Welcome to Encyclopaedia Iranica
The Encyclopaedia Iranica is a comprehensive research tool dedicated to the study of Iranian civilization in the Middle East, the Caucasus, Central Asia, and the Indian subcontinent
• برادبریج، آن. اف.، پادشاهی و ایدئولوژی در دنیای اسلامی-مغولی(چالش مشروعیت سیاسی-مذهبی میان فرمانرویان ایران با ممالیک مصر: از ایلخانان تا تیمور)، ترجمۀ جواد عباسی، تهران، پژوهشکده تاریخ اسلام، 1399ش.
• Broadbridge, Anne F., Kingship and Ideology in the Islamic and Mongol Worlds, Cambridge Studies in Islamic Civilization, Cambridge University Press, 2008.
این تازهترین کتاب دربارۀ تاریخ عصر مغولان (ایلخانان، اردوی زرین و تیموریان) و ممالیک است که به کتابخانۀ فارسی اضافه شدهاست. پژوهشی اصیل و ارزنده که برای پژوهشگران تاریخ آن دورهها و بهویژه تاریخپژوهان ایرانی دورۀ مملوکی نکتهها و بهرههای فراوانی دارد. در فارسی دربارۀ دولت ممالیک جز یکی دو کتاب کممایه و میانمایۀ ترجمه شده از عربی، تا کنون کتابی به این خوبی ترجمه و منتشر نشده است. این در حالی است که مطالعات ممالیک در غرب (اعم از کتاب و مقاله) چنان پرشمار و گسترده است که کتابشناسی آن خود مشتمل بر چندین جلد کتاب میشود. عصر ممالیک (۶۴۸-۹۲۳) در مصر و شام را میتوان «بهشت تاریخپژوهان» نامید! روزگاری که بیش از هر دورهای دیگر در تاریخ اسلامی کتاب نوشته شد؛ از کتابهای دانشنامهای چندده جلدی گرفته تا تکنگاریهای پرشمار دربارۀ سلاطین مملوکی. کتاب را که میخوانی متوجه میشوی که چقدر شمار تاریخهای فارسی دوره مغول و تیموری نسبت به تواریخ عربی دورۀ ممالیک اندک است؛ نکتهای که برادبریج هم در مقدمه بدان پرداخته است.
آن. اف. برادبریج، دانشیار تاریخ دانشگاه اَمهرست ماساچوست، به دنبال پاسخی برای این پرسش که «نگرش به دیپلماسی و پادشاهی در دنیای اسلام چگونه بود؟» کشمکش بر سر ایدئولوژی میان مغولان و ممالیک را از جنگ عینالجالوت در ۶۵۸ﻫ تا مرگ تیمور در ۸۰۷ﻫ واکاوی کرده است. بنابر ایدئولوژی مغولان، «آسمان جاودان» (مُنگکه تِنگری) با حکمی الهی چنگیزخان را برگزیده و به او بختی خوش (سوی امپراتورانه) بخشیده بود. اعضای خاندان «طلایی» چنگیزی با پیروی از مشیت آسمان جاویدان «حکومت جهانی چنگیزخان» را برپا کردند و حاکمان مستقل، شورشیان علیه خاندان طلایی و آسمان جاویدان، را به بیرحمانهترین شکل کشتار و سرکوب میکردند. ایدئولوژی مملوکان امّا بر «مفاهیم کهن اسلامی» و نگرش به سلطان بهعنوان «نگاهبان رزمنده برای اسلام و جامعۀ اسلامی» مبتنی بود. پاشنۀ آشیل ممالیک در کشمکش ایدئولوژیک با مغولان خاستگاه بردگی و بیاصل و نسببودن آنها بود که پیوسته از سوی مغولان یادآوری میشد، امّا آنها به همکاری عالمان مذهبی ایدئولوژی خود را پدید آوردند. مملوکان با تکیه بر مفهوم «جهاد» و ایدۀ جنگ با متجاوزان غیرمسلمان، با احیای خلافت عباسی در قاهره و همچنین ادعای نگاهبانی از حرمین شریفین، مکه ومدینه، ایدئولوژی خود را در مواجهۀ با مغولانِ «کافرِ خلیفهکش» فربه ساختند و مدعی برتری ایدئولوژیکی بر دیگر فرمانروایان شدند. حتی زمانی که مغولان مسلمان شدند و دوگانههای مسلمان/ کافر و چنگیزی/ شورشی از رونق افتادند، کشمکش ایدئولوژیک پایان نیافت و در قالب مجادله بر سر حمایتگری از اسلام و پادشاه مسلمانِ خوب و بد تداوم یافت. برادبریج با تکیه بر هر آنچه از آن روزگار بازمانده، اعم از تواریخ، نامهها، سکهها و دیگر منابع، به چگونگی خلق این ایدئولوژیها و دگردیسیهای آنها در این ۱۵۰ سالِ رویارویی مغولان با ممالیک پرداخته و با دقت و موشکافی تحسینبرانگیزی جنبههای گوناگون این نزاع ایدئولوژیک را کاویده است. این کشمکش در میانۀ سدۀ هفتم هجری با قُطز و هلاکو آغاز شد و در سالهای نخست سدۀ نهم هجری با تیمور و بَرقوق و پسرش فرج به پایان رسید.
@HistoryandMemory
⬇️
• Broadbridge, Anne F., Kingship and Ideology in the Islamic and Mongol Worlds, Cambridge Studies in Islamic Civilization, Cambridge University Press, 2008.
این تازهترین کتاب دربارۀ تاریخ عصر مغولان (ایلخانان، اردوی زرین و تیموریان) و ممالیک است که به کتابخانۀ فارسی اضافه شدهاست. پژوهشی اصیل و ارزنده که برای پژوهشگران تاریخ آن دورهها و بهویژه تاریخپژوهان ایرانی دورۀ مملوکی نکتهها و بهرههای فراوانی دارد. در فارسی دربارۀ دولت ممالیک جز یکی دو کتاب کممایه و میانمایۀ ترجمه شده از عربی، تا کنون کتابی به این خوبی ترجمه و منتشر نشده است. این در حالی است که مطالعات ممالیک در غرب (اعم از کتاب و مقاله) چنان پرشمار و گسترده است که کتابشناسی آن خود مشتمل بر چندین جلد کتاب میشود. عصر ممالیک (۶۴۸-۹۲۳) در مصر و شام را میتوان «بهشت تاریخپژوهان» نامید! روزگاری که بیش از هر دورهای دیگر در تاریخ اسلامی کتاب نوشته شد؛ از کتابهای دانشنامهای چندده جلدی گرفته تا تکنگاریهای پرشمار دربارۀ سلاطین مملوکی. کتاب را که میخوانی متوجه میشوی که چقدر شمار تاریخهای فارسی دوره مغول و تیموری نسبت به تواریخ عربی دورۀ ممالیک اندک است؛ نکتهای که برادبریج هم در مقدمه بدان پرداخته است.
آن. اف. برادبریج، دانشیار تاریخ دانشگاه اَمهرست ماساچوست، به دنبال پاسخی برای این پرسش که «نگرش به دیپلماسی و پادشاهی در دنیای اسلام چگونه بود؟» کشمکش بر سر ایدئولوژی میان مغولان و ممالیک را از جنگ عینالجالوت در ۶۵۸ﻫ تا مرگ تیمور در ۸۰۷ﻫ واکاوی کرده است. بنابر ایدئولوژی مغولان، «آسمان جاودان» (مُنگکه تِنگری) با حکمی الهی چنگیزخان را برگزیده و به او بختی خوش (سوی امپراتورانه) بخشیده بود. اعضای خاندان «طلایی» چنگیزی با پیروی از مشیت آسمان جاویدان «حکومت جهانی چنگیزخان» را برپا کردند و حاکمان مستقل، شورشیان علیه خاندان طلایی و آسمان جاویدان، را به بیرحمانهترین شکل کشتار و سرکوب میکردند. ایدئولوژی مملوکان امّا بر «مفاهیم کهن اسلامی» و نگرش به سلطان بهعنوان «نگاهبان رزمنده برای اسلام و جامعۀ اسلامی» مبتنی بود. پاشنۀ آشیل ممالیک در کشمکش ایدئولوژیک با مغولان خاستگاه بردگی و بیاصل و نسببودن آنها بود که پیوسته از سوی مغولان یادآوری میشد، امّا آنها به همکاری عالمان مذهبی ایدئولوژی خود را پدید آوردند. مملوکان با تکیه بر مفهوم «جهاد» و ایدۀ جنگ با متجاوزان غیرمسلمان، با احیای خلافت عباسی در قاهره و همچنین ادعای نگاهبانی از حرمین شریفین، مکه ومدینه، ایدئولوژی خود را در مواجهۀ با مغولانِ «کافرِ خلیفهکش» فربه ساختند و مدعی برتری ایدئولوژیکی بر دیگر فرمانروایان شدند. حتی زمانی که مغولان مسلمان شدند و دوگانههای مسلمان/ کافر و چنگیزی/ شورشی از رونق افتادند، کشمکش ایدئولوژیک پایان نیافت و در قالب مجادله بر سر حمایتگری از اسلام و پادشاه مسلمانِ خوب و بد تداوم یافت. برادبریج با تکیه بر هر آنچه از آن روزگار بازمانده، اعم از تواریخ، نامهها، سکهها و دیگر منابع، به چگونگی خلق این ایدئولوژیها و دگردیسیهای آنها در این ۱۵۰ سالِ رویارویی مغولان با ممالیک پرداخته و با دقت و موشکافی تحسینبرانگیزی جنبههای گوناگون این نزاع ایدئولوژیک را کاویده است. این کشمکش در میانۀ سدۀ هفتم هجری با قُطز و هلاکو آغاز شد و در سالهای نخست سدۀ نهم هجری با تیمور و بَرقوق و پسرش فرج به پایان رسید.
@HistoryandMemory
⬇️
⬆️
مترجم جواد عبّاسی، دانشیار تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، برگردانی یکدست و روان عرضه کرده و پس از خواندن کتاب میتوان با نویسندۀ آن موافق بود که ترجمهای «شایسته»، «شیوا و دقیق» از کتاب فراهم آوردهاست(یادداشت نویسنده بر ترجمه فارسی). تنها اشکال راه یافته به ترجمه، ضبط نادرست شماری از نامهای مکانها و اشخاص مصری و شامی است که گویا برای مترجم ناآشنا بوده، از آن جمله است: ذویله (۵۷)/ زُوَیْلَه؛ السقایی(۷۶، پاورقی۱)/ الصُقاعی؛ اَکرا (۷۷، ۷۸، ۷۹ )/ عَکا؛ شیذر (۱۲۲)/ شَيْزَر؛ قراسنقور (۱۴۵، ۱۵۱، ۱۵۵ و جاهای دیگر)/ قَراسُنْقُر؛ آیتمیش (۱۵۷، ۱۵۸، ۱۶۰ و جاهای دیگر)/ اَیتَمُش؛ تنکیز (۱۵۸، ۱۵۹، ۱۶۰ و جاهای دیگر)/ تَنْکِز؛ ابننظیرالجیش (۱۹۹، پاورقی۱)/ ابنناظرالجیش؛ ملاطیه (۲۴۶، ۲۷۵)/ مَلَطیه؛ نوئیر ( ۲۴۸، ۲۴۹، ۲۶۰ )/ نُعَيْر. مترجم در دیباچه آورده: «در چگونگی ضبط سالها تقدم و تاخر تاریخها (میلادی/ هجری) شیوۀ نویسنده رعایت شده است». با این همه جای تعجب است که از آغاز تا صفحه ۷۷ این قاعده رعایت نشده و تاریخ هجری نخست آمده و سپس تاریخ میلادی، امّا از ص۷۸ تا پایان کتاب نخست تاریخ میلادی ذکر شده و سپس تاریخ هجری! سلیقۀ من خواننده ایرانی البته میپسندد که نخست تاریخ هجری آورده شود و سپس تاریخ میلادی. دیگر آنکه کوتهنوشت «ﻫ» را بر «ق» برای اشاره به تاریخ هجری قمری در آن دوره ترجیح میدهم. همچنین در سرتاسر متن به جز چند مورد، برای اشاره به مقر و محل اقامت سلاطین ممالیک در قاهره از تعبیر «ارگ» استفاده شده که بهتر بود همان تعبیر «قلعه» که نام خاص و مشهور آن است بهکار میرفت.
کتاب را که روی دست گرفتم با لذتی کودکانه همچون یک رمان جذاب و خواندنی در عرض یک شبانه روز به پایان بردم! قاعدتاً بخش عمدهای از جذابیت کتاب صرفاً برای منِ پژوهشگر تاریخ مصر و شام است، ولی بر این باورم که افزون بر مغولپژوهان و مملوکپژوهان، دیگر تاریخپژوهان و بهویژه پژوهشگران تاریخ دیپلماسی و روابط خارجی نیز از مطالعه آن بهره خواهند برد.
@HistoryandMemory
مترجم جواد عبّاسی، دانشیار تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، برگردانی یکدست و روان عرضه کرده و پس از خواندن کتاب میتوان با نویسندۀ آن موافق بود که ترجمهای «شایسته»، «شیوا و دقیق» از کتاب فراهم آوردهاست(یادداشت نویسنده بر ترجمه فارسی). تنها اشکال راه یافته به ترجمه، ضبط نادرست شماری از نامهای مکانها و اشخاص مصری و شامی است که گویا برای مترجم ناآشنا بوده، از آن جمله است: ذویله (۵۷)/ زُوَیْلَه؛ السقایی(۷۶، پاورقی۱)/ الصُقاعی؛ اَکرا (۷۷، ۷۸، ۷۹ )/ عَکا؛ شیذر (۱۲۲)/ شَيْزَر؛ قراسنقور (۱۴۵، ۱۵۱، ۱۵۵ و جاهای دیگر)/ قَراسُنْقُر؛ آیتمیش (۱۵۷، ۱۵۸، ۱۶۰ و جاهای دیگر)/ اَیتَمُش؛ تنکیز (۱۵۸، ۱۵۹، ۱۶۰ و جاهای دیگر)/ تَنْکِز؛ ابننظیرالجیش (۱۹۹، پاورقی۱)/ ابنناظرالجیش؛ ملاطیه (۲۴۶، ۲۷۵)/ مَلَطیه؛ نوئیر ( ۲۴۸، ۲۴۹، ۲۶۰ )/ نُعَيْر. مترجم در دیباچه آورده: «در چگونگی ضبط سالها تقدم و تاخر تاریخها (میلادی/ هجری) شیوۀ نویسنده رعایت شده است». با این همه جای تعجب است که از آغاز تا صفحه ۷۷ این قاعده رعایت نشده و تاریخ هجری نخست آمده و سپس تاریخ میلادی، امّا از ص۷۸ تا پایان کتاب نخست تاریخ میلادی ذکر شده و سپس تاریخ هجری! سلیقۀ من خواننده ایرانی البته میپسندد که نخست تاریخ هجری آورده شود و سپس تاریخ میلادی. دیگر آنکه کوتهنوشت «ﻫ» را بر «ق» برای اشاره به تاریخ هجری قمری در آن دوره ترجیح میدهم. همچنین در سرتاسر متن به جز چند مورد، برای اشاره به مقر و محل اقامت سلاطین ممالیک در قاهره از تعبیر «ارگ» استفاده شده که بهتر بود همان تعبیر «قلعه» که نام خاص و مشهور آن است بهکار میرفت.
کتاب را که روی دست گرفتم با لذتی کودکانه همچون یک رمان جذاب و خواندنی در عرض یک شبانه روز به پایان بردم! قاعدتاً بخش عمدهای از جذابیت کتاب صرفاً برای منِ پژوهشگر تاریخ مصر و شام است، ولی بر این باورم که افزون بر مغولپژوهان و مملوکپژوهان، دیگر تاریخپژوهان و بهویژه پژوهشگران تاریخ دیپلماسی و روابط خارجی نیز از مطالعه آن بهره خواهند برد.
@HistoryandMemory
وقتی که قرار است در دوره پساشاهنشاهی کتابی بنویسی و در سرتاسر آن از شاه/ شاهان/ ایرانشاهی و... سخن برانی، حتی اگر درباره شاهنشاهیهای باستان هم باشد، نمیشود یادی نکنی از "نظام شاهنشاهی آغشته به فساد و انواع آلودگیهای دورههای اخیر"!
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
• آداب فُرس-سخنان بزرگمهر
«گفت: کدام زمان بهتر است؟ گفتم: زمانهیی که بَدان و بَداصلان در آن زمانه غالب بر نیکان نباشند و لَئیمان و بَدنَفْسان برگزیده نشوند.
گفت: کدام پادشاه از پادشاهان فاضلتر و بهتر است؟ گفتم: آن پادشاه که رَحم و شَفَقَتش به رَعیت بیشتر است و عفو او از گناهکاران و گذرانیدن او از زیردستان او بزرگتر از دیگران است و بر کارهای نیک که معروف به نیکویی و مشهور به خوبیاند حِرص و میل او بیشتر است».
• مُسکویه، ابوعلی، جاویدان خرد، ترجمه تقیالدین محمد شوشتری، به کوشش بهروز ثروتیان، تهران، موسسه فرهنگ کاوش، ۱۳۷۴ش.
«گفت: کدام زمان بهتر است؟ گفتم: زمانهیی که بَدان و بَداصلان در آن زمانه غالب بر نیکان نباشند و لَئیمان و بَدنَفْسان برگزیده نشوند.
گفت: کدام پادشاه از پادشاهان فاضلتر و بهتر است؟ گفتم: آن پادشاه که رَحم و شَفَقَتش به رَعیت بیشتر است و عفو او از گناهکاران و گذرانیدن او از زیردستان او بزرگتر از دیگران است و بر کارهای نیک که معروف به نیکویی و مشهور به خوبیاند حِرص و میل او بیشتر است».
• مُسکویه، ابوعلی، جاویدان خرد، ترجمه تقیالدین محمد شوشتری، به کوشش بهروز ثروتیان، تهران، موسسه فرهنگ کاوش، ۱۳۷۴ش.
👍1
«۱۵ اسفند ۱۳۵۷
کتابهای شریعتی را تمام کردم. ماشاالله آنقدر گفته و نوشته است که بعید است کسی بتواند همه را بخواند. من ده دوازدهتایی را خواندم در کتابهای آخر دیگر چیز تازهای دستگیرم نمیشد. چون فکر و گاهی عبارتهای کتابها در یکدیگر تکرار میشود. او هم مبلغ بود، هم معلم و هم سخنران و هریک از خصوصیات کافی است که آدم را پرگو کند... از کتابها بهخوبی میتوان اهمیت کار او را در جلب جوانها به سوی مذهب تشیع جست. برداشت او از اسلام برداشتی جامعهشناسانه -گاه مارکسیستی- مبارزهجویانه و اخلاقی است».
• شاهرخ مسکوب، روزها در راه
کتابهای شریعتی را تمام کردم. ماشاالله آنقدر گفته و نوشته است که بعید است کسی بتواند همه را بخواند. من ده دوازدهتایی را خواندم در کتابهای آخر دیگر چیز تازهای دستگیرم نمیشد. چون فکر و گاهی عبارتهای کتابها در یکدیگر تکرار میشود. او هم مبلغ بود، هم معلم و هم سخنران و هریک از خصوصیات کافی است که آدم را پرگو کند... از کتابها بهخوبی میتوان اهمیت کار او را در جلب جوانها به سوی مذهب تشیع جست. برداشت او از اسلام برداشتی جامعهشناسانه -گاه مارکسیستی- مبارزهجویانه و اخلاقی است».
• شاهرخ مسکوب، روزها در راه
«در فروردین ماه ۱۳۴۴ محمدرضا شفیعی کدکنی در صفحه اول نسخهای از این کتاب [«شعر امروز خراسان»] نوشت: «به دوست شاعرم آقای محمود کیانوش تقدیم میشود» و آن را از مشهد برای من فرستاد. در فاصله پنج ماه، یعنی در شهریور ۱۳۴۴ هم، در صفحه اول نسخهای از کتاب «زمزمهها»، که برگزیده غزلهای اوست، نوشت: «به دوست شاعر سخنشناس و بزرگوارم حضرت آقای محمود کیانوش تقدیم میشود». از تفاوت کلام این دو تقديمنامه میتوان دریافت که در فاصله این پنج ماه میان شفیعی کدکنی، ساکن مشهد، از همکاران «مجله هیرمند» و محمود کیانوش، «سردبیر مجله سخن»، ساکن تهران، با مکاتبه رابطه نزدیکتری پیدا شده است.
در این فاصله بود که محمدرضا شفیعی کدکنی با کلامی دوستانه به محمود کیانوش گفت، چیزی به این مضمون که: «اینجا بچهها در صحبت از شما یک گلایه دارند. میگویند چرا آقای کیانوش رفتهاست با دکتر پرویز خانلری همکاری میکند و سردبیری مجله سخن را بر عهده گرفته است. از این بابت ابراز تأسف میکنند.»
بدیهی است که منظور شفیعی کدکنی از «بچههای خراسان»، همه کسانی است که مثل بسیاری از «بچههای تهران»، «بچههای اصفهان»، «بچههای آذربایجان» و بچههای خیلی جاهای دیگر همکاری با دکتر پرویز ناتل خانلری، سناتور سابق، وزیر آموزش و پرورش سابق، و رئیس بنیاد فرهنگ ایران را دست بالا «حرام» و دست پایین «مکروه» میدانستند، بنابر این باید از داشتن رابطه با من احساس گناه و رسوایی میکردند و کراهت میداشتند.
به محمدرضای شفیعی کدکنی آن زمان که از او فقط یک مجموعه شعر نو با عنوان «شبخوانی» و گزیدهای از غزلهایش با عنوان «زمزمهها» در مشهد انتشار یافته بود و برای بسیاری از تهرانیها یا تهرانیشدههای اهل فکر و قلم نامی آشنا نبود، گفتم، چیزی به این مضمون که: «بله، من خودم هم همان احساس بچههای مثل شما را دارم، اما مجله «سخن» دکتر خانلری نیست. دکتر خانلری در مجله «سخن» همان چند صفحه مطلبی است که به عنوان «سرمقاله در مجله چاپ میشود. بقیه مجله جمع کسانی است
که نوشتههاشان تقریبا ۹۷ صفحه بقیه مجله را میگیرد. اداره این ۹۷ صفحه الآن در دست من است و متعلق به همه کسانی است که در فکر پیشرو هستند و چیزهای با ارزشی مینویسند، مخصوصاً از نسل جوان پس با من همکاری کنید تا احساس کنید که مجله «سخن» مجله شماست. اگر امثال شما آقای شفیعی کدکنی شعری، داستانی، مقالهای یا ترجمهای دادند و من در موقعیت سردبیر مجله آن را با ارزش تشخیص دادم و چاپ کردم و با مخالفت مدیر مجله، آقای دکتر خانلری، مواجه شدم، همان روز از سردبیری مجله سخن استعفاء میدهم».
دیری نگذشت که شفیعی کدکنی به تهران آمد و برای گذراندن دوره دکتری در ادبیات فارسی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد و استادهای مهم و معتبر او در این رشته دکتر پرویز ناتل خانلری و بدیعالزمان فروزانفر بودند. در کتاب «ده چهره ده نگاه»، تأليف جلال قيامی میرحسینی، درباره شفیعی کدکنی، از قول دکتر محمد حبيباللهی، آمده است: «با آن که ایشان از بنده خیلی کوچکترند، از لحاظ فضل، سر آمد ادبای زمان خود هستند. در یک سال نخست پس از بازگشت از اروپا (پیش از ۱۳۵۰)، که در بنیاد فرهنگ مشغول به کار شدم، با آقای دکتر شفیعی که هنوز دکترا نگرفته بودند و نیز شخصیتهای دیگری مانند مرحوم اخوان ثالث و آقایان دکتر علی رواقی، مرحوم مینوی و پروین گنابادی همکار بودم... من در جلسه دفاعیه ایشان شفیعی کدکنی حاضر بودم و در آنجا فوقالعاده از ایشان تعریف شد. در آن جلسه، سه نفر استادی که بودند - دکتر خانلری، دکتر زریاب خویی و دکتر حسین مینوچهر - تصمیم گرفتند رساله ایشان را - صور خيال در شعر فارسی- به وسیله دانشگاه به چاپ برسانند».
پس شفیعی کدکنی وقتی که به تهران آمد، دیگر نمیتوانست نسبت به دکتر خانلری کراهت تعصبآمیز داشته باشد. از او درس گرفته بود، به او امتحان داده بود و لابد دیده بود که از بسیاری از «دکتر» لقب یافتگانی که او میشناخت پژوهندهتر و چیزدانتر است. به همین دلیل به مجلۀ «سخن» آمد، با شعر و مقاله و ترجمه از عربی به جمع همکاران پیوست و در پی او اسماعیل خویی و قاسم صنعوی هم آمدند».
• کیانوش، محمود، بردار اینها را بنویس، آقا!، چاپ لندن، ۱۳۳-۱۳۶.
تازگی نشر فرهنگ جاوید این کتاب را در تهران بازنشر کردهاست.
@HistoryandMemory
در این فاصله بود که محمدرضا شفیعی کدکنی با کلامی دوستانه به محمود کیانوش گفت، چیزی به این مضمون که: «اینجا بچهها در صحبت از شما یک گلایه دارند. میگویند چرا آقای کیانوش رفتهاست با دکتر پرویز خانلری همکاری میکند و سردبیری مجله سخن را بر عهده گرفته است. از این بابت ابراز تأسف میکنند.»
بدیهی است که منظور شفیعی کدکنی از «بچههای خراسان»، همه کسانی است که مثل بسیاری از «بچههای تهران»، «بچههای اصفهان»، «بچههای آذربایجان» و بچههای خیلی جاهای دیگر همکاری با دکتر پرویز ناتل خانلری، سناتور سابق، وزیر آموزش و پرورش سابق، و رئیس بنیاد فرهنگ ایران را دست بالا «حرام» و دست پایین «مکروه» میدانستند، بنابر این باید از داشتن رابطه با من احساس گناه و رسوایی میکردند و کراهت میداشتند.
به محمدرضای شفیعی کدکنی آن زمان که از او فقط یک مجموعه شعر نو با عنوان «شبخوانی» و گزیدهای از غزلهایش با عنوان «زمزمهها» در مشهد انتشار یافته بود و برای بسیاری از تهرانیها یا تهرانیشدههای اهل فکر و قلم نامی آشنا نبود، گفتم، چیزی به این مضمون که: «بله، من خودم هم همان احساس بچههای مثل شما را دارم، اما مجله «سخن» دکتر خانلری نیست. دکتر خانلری در مجله «سخن» همان چند صفحه مطلبی است که به عنوان «سرمقاله در مجله چاپ میشود. بقیه مجله جمع کسانی است
که نوشتههاشان تقریبا ۹۷ صفحه بقیه مجله را میگیرد. اداره این ۹۷ صفحه الآن در دست من است و متعلق به همه کسانی است که در فکر پیشرو هستند و چیزهای با ارزشی مینویسند، مخصوصاً از نسل جوان پس با من همکاری کنید تا احساس کنید که مجله «سخن» مجله شماست. اگر امثال شما آقای شفیعی کدکنی شعری، داستانی، مقالهای یا ترجمهای دادند و من در موقعیت سردبیر مجله آن را با ارزش تشخیص دادم و چاپ کردم و با مخالفت مدیر مجله، آقای دکتر خانلری، مواجه شدم، همان روز از سردبیری مجله سخن استعفاء میدهم».
دیری نگذشت که شفیعی کدکنی به تهران آمد و برای گذراندن دوره دکتری در ادبیات فارسی وارد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد و استادهای مهم و معتبر او در این رشته دکتر پرویز ناتل خانلری و بدیعالزمان فروزانفر بودند. در کتاب «ده چهره ده نگاه»، تأليف جلال قيامی میرحسینی، درباره شفیعی کدکنی، از قول دکتر محمد حبيباللهی، آمده است: «با آن که ایشان از بنده خیلی کوچکترند، از لحاظ فضل، سر آمد ادبای زمان خود هستند. در یک سال نخست پس از بازگشت از اروپا (پیش از ۱۳۵۰)، که در بنیاد فرهنگ مشغول به کار شدم، با آقای دکتر شفیعی که هنوز دکترا نگرفته بودند و نیز شخصیتهای دیگری مانند مرحوم اخوان ثالث و آقایان دکتر علی رواقی، مرحوم مینوی و پروین گنابادی همکار بودم... من در جلسه دفاعیه ایشان شفیعی کدکنی حاضر بودم و در آنجا فوقالعاده از ایشان تعریف شد. در آن جلسه، سه نفر استادی که بودند - دکتر خانلری، دکتر زریاب خویی و دکتر حسین مینوچهر - تصمیم گرفتند رساله ایشان را - صور خيال در شعر فارسی- به وسیله دانشگاه به چاپ برسانند».
پس شفیعی کدکنی وقتی که به تهران آمد، دیگر نمیتوانست نسبت به دکتر خانلری کراهت تعصبآمیز داشته باشد. از او درس گرفته بود، به او امتحان داده بود و لابد دیده بود که از بسیاری از «دکتر» لقب یافتگانی که او میشناخت پژوهندهتر و چیزدانتر است. به همین دلیل به مجلۀ «سخن» آمد، با شعر و مقاله و ترجمه از عربی به جمع همکاران پیوست و در پی او اسماعیل خویی و قاسم صنعوی هم آمدند».
• کیانوش، محمود، بردار اینها را بنویس، آقا!، چاپ لندن، ۱۳۳-۱۳۶.
تازگی نشر فرهنگ جاوید این کتاب را در تهران بازنشر کردهاست.
@HistoryandMemory