«حسین تهرانی یک بار به من گفته بود که حتا نوازندهها هم اجازه نمیدادند تنبکزن توی مجلس بیاید و میگفتند از بیرون اتاق ضرب بزند. تنبکنواز آن قدر اعتبار نداشت که بیاید کنار تارزن و خواننده بنشیند. البته خود من در کرمانشاه شاهد این ماجرا بودم که با جلال ستاری و رییس فرهنگ و هنر شهرستان در کافهای بیرون شهر نشسته بودیم و خواننده مواجببگیر اداره به نوازنده که احیاناً دورهگرد بود اشاره کرد که بیرون ساز بزند و او در سرمای زمستان از پشت پنجره ساز میزد و ما اعتراض کردیم و ادارهجاتیها رضایت دادند که نوازندهی بیچاره بیاید تو»
خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۱۹۹.
@HistoryandMemory
خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۱۹۹.
@HistoryandMemory
«خبرچینهای روزنامه به مسعودی گفته بودند مجابی در اتاق شیشهایاش پوستر بزرگی از یک نفر زده بالای سرش که معلوم نیست کیست. مسعودی مرا به اتاقش دعوت کرد و گفت: "این جا ما عکس ایشان را بالای سرمان میزنیم” و به عکس شاه اشاره کرد. “این که شما عکساش را به دیوار زدهاید کیست؟" گفتم پیشروی شعرای نوپرداز، نیما یوشیج است. درنیافت و نشانیها دادم که یکباره گفت” هان.نیما نوری!” با نوپردازان هیچ میانهای نداشت.»
خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۵۲.
@HistoryandMemory
خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۵۲.
@HistoryandMemory
«۱۳۵۷/۱۰/۲۶
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّههای شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقتفرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمهای خالی بیحس و بیتکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفسهای بلند میکشیدم. خودم را از هوا پر میکردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بیمعنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمیزاد فکر میکردم. در حقیقت فکر این حماقت بیحرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشمهای خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزندهای داشت، پرواز میکرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام میخزید و مثل آب در من تراوش میکرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغهای اتومبیلها روشن بود و بوق میزدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمهای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آبنبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک میگفتند و خیلیها از شادی گریه میکردند.
مثل «ف» که به طرف شهر میرفت. در راهبندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرتزده و نگاهی اشکآلود به اطراف نگاه میکرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش میرفتیم که «ف» را دیدیم. رانندهمان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلیها توی خیابان میرقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.
@HistoryandMemory
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّههای شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقتفرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمهای خالی بیحس و بیتکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفسهای بلند میکشیدم. خودم را از هوا پر میکردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بیمعنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمیزاد فکر میکردم. در حقیقت فکر این حماقت بیحرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشمهای خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزندهای داشت، پرواز میکرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام میخزید و مثل آب در من تراوش میکرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغهای اتومبیلها روشن بود و بوق میزدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمهای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آبنبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک میگفتند و خیلیها از شادی گریه میکردند.
مثل «ف» که به طرف شهر میرفت. در راهبندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرتزده و نگاهی اشکآلود به اطراف نگاه میکرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش میرفتیم که «ف» را دیدیم. رانندهمان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلیها توی خیابان میرقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.
@HistoryandMemory
⚫️ چند روز پیش(۲۴ دی) سیوسومین سالروز درگذشت مترجمِ بزرگ زندهیاد محمد قاضی بود. مترجمِ دون کیشوت و زوربای یونانی کتاب خاطراتی دارد بس خواندنی با نام «خاطرات یک مترجم». یکی از خاطرههای بهتعبیر خودش «بسیار شیرین» آن این است:
⚪️ «مثل اینکه خاطرات دوران جیرهبندی بهدرازا کشید، ولی بگذارید آخرین خاطرۀ بسیار شیرین این دوره را نیز نقل کنم و آنگاه به ماجرای خویش بازگردم: مرکز سوم و آخر من دهی بود بهنام بالُقلو(یا بالغلو) [از توابع ساوه] که دهی پر دارودرخت و خوشمنظره بود در پای کوهی نهچندان بلند. در قسمت بالای ده و تقریباً بیرون از آبادی، استخر یا برکۀ طبیعی نسبتاً بزرگی بود پر از ماهیهای درشت کولی و قزل آلا که آب آن از زیر کوه می جوشید و سر ریز آن به درون بیشه و بهمیان مزارع میرفت. آبی بود به روشنی و زلالی اشک چشم و به سنگینی جیوه که معلوم بود ماهیها به تأنی در آن جابهجا میشوند، و نخستین احساسی که از دیدن آن به آدم دست میداد این بود که ممکن است جیوه داشته باشد.
آقای احمدی کدخدای ده که از حرف زدنش معلوم بود سواد قدیمه دارد و چیزی سرش میشود به استقبال ما آمده بود و داشت جاهای به اصطلاح دیدنی ده را به ما نشان میداد. دربارۀ خواص آن آب و راجع به معجزات امام زادهای که بر بالای کوه مشرف به استخر بود سخن میگفت و چند تن از ریشسفیدان ده و چندتن دهقانی که همراهش بودند گفتههای او را با آب و تاب تأیید میکردند. مناظر بیشه و مزرعههای زیر آن و کوچه های باریک ولی سبز و باصفای ده بیشک جالب بود، ولی آنچه بیش از همه نظر آدمهای خسته و از راه رسیدهای چون من و اعضای کمیسیون را جلب کرده بود وفور ماهیهای گوناگون در آب برکه و وسوسهای بود که برای کبابکردن و خوردنشان در ما برانگیخته میشد. نمیدانم چه شد که باز بیاحتیاطی کردم و بی اختیار از دهانم در رفت که: «چه کیفی خواهد داشت آدم از این ماهیها کباب کند!. انگار کفر بزرگی از دهان بیبند و بارم جاری شده بود، چون دیدم که کدخدا احمدی سخت ناراحت شد و استغفرالله گویان توجه مرا به سنگی بر نوک كوه مشرف به استخر جلب کرد و گفت: ای آقا، استغفار کنید و دیگر از این کفرها نگویید! آن سنگ را در آن بالا میبینید؟ به بالا نگاه کردم. سنگ معمولی برجستهای دیدم که میشد گفت به چیزی شبیه است ولی تشخیص آن بهوضوح مشکل بود. گفت: دیدید؟ گفتم: بلی، چطور مگر؟ گفت: نمیبینید که به شکل گربه است؟ گفتم: من چندان شباهتی بین این سنگ و گربه نمیبینم. گفت: اختیار دارید! آن سرش ( با اشاره انگشت به خیال خودش نشان میداد)، آن دو گوشش، آن پشت قوزکردهاش، آن هم دُمش. گفتم: خوب، منظور؟ گفت: این گربهای بوده از همین ده که روزی آمده و یکی از ماهیهای همین استخر را گرفته و برده آن بالا که بخورد، ولی چون این ماهیها به امامزاده تعلق دارند به قدرت خدا و به معجزه امامزاده تبدیل به سنگ شده است.
من هر چه نگاه کردم ماهیای به دهان یا در چنگال گربه ندیدم و اصلاً چیزی در آن بالا نبود که لااقل اندکی هم شده به گربه شبیه باشد. پرسیدم: آقای کدخدا، آن ماهی بیچاره هم که گربه گرفته بود سنگ شده است؟ نگاهی رندانه به من کرد و گفت: نه، آقا. گربه ماهی را خورده بود که سنگ شد.
⬇️
@HistoryandMemory
⚪️ «مثل اینکه خاطرات دوران جیرهبندی بهدرازا کشید، ولی بگذارید آخرین خاطرۀ بسیار شیرین این دوره را نیز نقل کنم و آنگاه به ماجرای خویش بازگردم: مرکز سوم و آخر من دهی بود بهنام بالُقلو(یا بالغلو) [از توابع ساوه] که دهی پر دارودرخت و خوشمنظره بود در پای کوهی نهچندان بلند. در قسمت بالای ده و تقریباً بیرون از آبادی، استخر یا برکۀ طبیعی نسبتاً بزرگی بود پر از ماهیهای درشت کولی و قزل آلا که آب آن از زیر کوه می جوشید و سر ریز آن به درون بیشه و بهمیان مزارع میرفت. آبی بود به روشنی و زلالی اشک چشم و به سنگینی جیوه که معلوم بود ماهیها به تأنی در آن جابهجا میشوند، و نخستین احساسی که از دیدن آن به آدم دست میداد این بود که ممکن است جیوه داشته باشد.
آقای احمدی کدخدای ده که از حرف زدنش معلوم بود سواد قدیمه دارد و چیزی سرش میشود به استقبال ما آمده بود و داشت جاهای به اصطلاح دیدنی ده را به ما نشان میداد. دربارۀ خواص آن آب و راجع به معجزات امام زادهای که بر بالای کوه مشرف به استخر بود سخن میگفت و چند تن از ریشسفیدان ده و چندتن دهقانی که همراهش بودند گفتههای او را با آب و تاب تأیید میکردند. مناظر بیشه و مزرعههای زیر آن و کوچه های باریک ولی سبز و باصفای ده بیشک جالب بود، ولی آنچه بیش از همه نظر آدمهای خسته و از راه رسیدهای چون من و اعضای کمیسیون را جلب کرده بود وفور ماهیهای گوناگون در آب برکه و وسوسهای بود که برای کبابکردن و خوردنشان در ما برانگیخته میشد. نمیدانم چه شد که باز بیاحتیاطی کردم و بی اختیار از دهانم در رفت که: «چه کیفی خواهد داشت آدم از این ماهیها کباب کند!. انگار کفر بزرگی از دهان بیبند و بارم جاری شده بود، چون دیدم که کدخدا احمدی سخت ناراحت شد و استغفرالله گویان توجه مرا به سنگی بر نوک كوه مشرف به استخر جلب کرد و گفت: ای آقا، استغفار کنید و دیگر از این کفرها نگویید! آن سنگ را در آن بالا میبینید؟ به بالا نگاه کردم. سنگ معمولی برجستهای دیدم که میشد گفت به چیزی شبیه است ولی تشخیص آن بهوضوح مشکل بود. گفت: دیدید؟ گفتم: بلی، چطور مگر؟ گفت: نمیبینید که به شکل گربه است؟ گفتم: من چندان شباهتی بین این سنگ و گربه نمیبینم. گفت: اختیار دارید! آن سرش ( با اشاره انگشت به خیال خودش نشان میداد)، آن دو گوشش، آن پشت قوزکردهاش، آن هم دُمش. گفتم: خوب، منظور؟ گفت: این گربهای بوده از همین ده که روزی آمده و یکی از ماهیهای همین استخر را گرفته و برده آن بالا که بخورد، ولی چون این ماهیها به امامزاده تعلق دارند به قدرت خدا و به معجزه امامزاده تبدیل به سنگ شده است.
من هر چه نگاه کردم ماهیای به دهان یا در چنگال گربه ندیدم و اصلاً چیزی در آن بالا نبود که لااقل اندکی هم شده به گربه شبیه باشد. پرسیدم: آقای کدخدا، آن ماهی بیچاره هم که گربه گرفته بود سنگ شده است؟ نگاهی رندانه به من کرد و گفت: نه، آقا. گربه ماهی را خورده بود که سنگ شد.
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
شب هنگام عدهای از ریشسفیدان و اهل ده دسته دسته به دیدن ما میآمدند، چای میخوردند و پس از قدری صحبت میرفتند، و این مزاحمت تا پاسی از شب ادامه داشت.
نزدیکهای ساعت ۹ که ما بهراستی خسته و گرسنه بودیم و خوابمان میآمد مجلس خالی از اغیار شد. خواهش کردیم در کوچه را ببندند تا دیگر کسی مخل آسایش ما نشود. میزبان اجازه خواست که شام بیاورد. ما از خدا خواسته تشکر کردیم و اجازه دادیم. مدتی طول کشید تا کدخدا با سینی بزرگ مجمعهمانندی محتوی چیزهای خوب برگشت: کباب ماهی قزلآلا و چند تایی هم سرخ کرده، غیر از پلو و خورشی که معمول هر مهمانی است. ماتم برده بود و هیچ باورم نمیشد این همان احمدی کدخدای بالقلو است که با آن توپ و تشر و آن اعتراضهای کنار استخرش با چنین بساط بهشتی مطلوبی به درون آمده باشد. نشست و بعد از تعارفات معمول که: «ببخشید وسیله نیست» وغيره، نقش ساقیگری را نیز بهعهده گرفت. بهراستی که چه ماهیهای خوشمزه دهن پرآب کنی بودند! چنان غرق در حیرت و تعجب بودم که یارای پرسیدن نداشتم. بهویژه که کدخدا مجال صحبت نمیداد و شروع کرده بود به خواندن غزلهای عاشقانهای از حافظ و سعدی و قاآنی و فروغی بسطامی و شوریدۀ شیرازی، و چه آدم باحالی و چه باحال هم شعر میخواند!
آخر طاقت نیاوردم و در يک فرصت مناسب به وسط حرفهایش دویدم و گفتم: ببخشید، آقای احمدی، این ماهی های لذیذ را از کجا صید میکنید؟ مگر اینجا رودخانه هم دارد؟ گفت: این چه سؤالی است؟ مگر آن برکه پر از ماهی را ندیدید؟ گفتم: چرا، ولی آخر شما گفتید که طمع در آن ماهیها کردن گربه را سنگ میکند، چه رسد به آدمها. مگر نگفتید که آن ماهیها مال امامزاده است؟ غش غش خندید و گفت: شما چه مرد سادهدل خوشباوری هستید! من آن حرف را برای این دهاتیهای سادهدل بیسواد از خودم درآورده و شایع کردهام تا ایشان دندان طمع از آن ماهیها بکنند و آنها را نخورند، وگرنه دو روزه نسل ماهی را از آن استخر برخواهند انداخت و آن وقت دیگر ماهیای نمیماند که من و مهمانهای محترمی مثل شما و آقایان بخوریم.
در تمام آن منطقه و در بسیاری جاهای دیگر نیز که به این گونه ماموریتها رفته بودم آدمی چنان روشنضمیر و باحال ندیدهبودم و بعدها نیز ندیدم. کدخدایی بالقلو را برای او کوچک دیدم و یقین کردم که فرمانداری ساوه و بالاتر از آن هم درخور شأنش هست».
⚫️ محمد قاضی، خاطرات یک مترجم، نشر زندهرود، ۱۳۷۱، صص ۲۴۴-۲۴۸.
@HistoryandMemory
شب هنگام عدهای از ریشسفیدان و اهل ده دسته دسته به دیدن ما میآمدند، چای میخوردند و پس از قدری صحبت میرفتند، و این مزاحمت تا پاسی از شب ادامه داشت.
نزدیکهای ساعت ۹ که ما بهراستی خسته و گرسنه بودیم و خوابمان میآمد مجلس خالی از اغیار شد. خواهش کردیم در کوچه را ببندند تا دیگر کسی مخل آسایش ما نشود. میزبان اجازه خواست که شام بیاورد. ما از خدا خواسته تشکر کردیم و اجازه دادیم. مدتی طول کشید تا کدخدا با سینی بزرگ مجمعهمانندی محتوی چیزهای خوب برگشت: کباب ماهی قزلآلا و چند تایی هم سرخ کرده، غیر از پلو و خورشی که معمول هر مهمانی است. ماتم برده بود و هیچ باورم نمیشد این همان احمدی کدخدای بالقلو است که با آن توپ و تشر و آن اعتراضهای کنار استخرش با چنین بساط بهشتی مطلوبی به درون آمده باشد. نشست و بعد از تعارفات معمول که: «ببخشید وسیله نیست» وغيره، نقش ساقیگری را نیز بهعهده گرفت. بهراستی که چه ماهیهای خوشمزه دهن پرآب کنی بودند! چنان غرق در حیرت و تعجب بودم که یارای پرسیدن نداشتم. بهویژه که کدخدا مجال صحبت نمیداد و شروع کرده بود به خواندن غزلهای عاشقانهای از حافظ و سعدی و قاآنی و فروغی بسطامی و شوریدۀ شیرازی، و چه آدم باحالی و چه باحال هم شعر میخواند!
آخر طاقت نیاوردم و در يک فرصت مناسب به وسط حرفهایش دویدم و گفتم: ببخشید، آقای احمدی، این ماهی های لذیذ را از کجا صید میکنید؟ مگر اینجا رودخانه هم دارد؟ گفت: این چه سؤالی است؟ مگر آن برکه پر از ماهی را ندیدید؟ گفتم: چرا، ولی آخر شما گفتید که طمع در آن ماهیها کردن گربه را سنگ میکند، چه رسد به آدمها. مگر نگفتید که آن ماهیها مال امامزاده است؟ غش غش خندید و گفت: شما چه مرد سادهدل خوشباوری هستید! من آن حرف را برای این دهاتیهای سادهدل بیسواد از خودم درآورده و شایع کردهام تا ایشان دندان طمع از آن ماهیها بکنند و آنها را نخورند، وگرنه دو روزه نسل ماهی را از آن استخر برخواهند انداخت و آن وقت دیگر ماهیای نمیماند که من و مهمانهای محترمی مثل شما و آقایان بخوریم.
در تمام آن منطقه و در بسیاری جاهای دیگر نیز که به این گونه ماموریتها رفته بودم آدمی چنان روشنضمیر و باحال ندیدهبودم و بعدها نیز ندیدم. کدخدایی بالقلو را برای او کوچک دیدم و یقین کردم که فرمانداری ساوه و بالاتر از آن هم درخور شأنش هست».
⚫️ محمد قاضی، خاطرات یک مترجم، نشر زندهرود، ۱۳۷۱، صص ۲۴۴-۲۴۸.
@HistoryandMemory
استخر، امامزاده و چشمه بالُقلو (در ترکی: بالُق+لو=ماهی+دار/ جایی که ماهی دارد)
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
امروز در ناتاریخ ناشناسی در پیامی از حقوقهای نجومی در بنیاد دایرهالمعارف اسلامی(دانشنامه جهان اسلام) پرده برداشته است! این تصویر حکم کارگزینی استادیاری با پایه ۲۲ و مدیر گروه در بنیاد است که دستکم ۳ میلیون تومان زیر خط فقر است!
ضمناً این حکم هم #تاریخ است و هم #خاطره!
@HistoryandMemory
ضمناً این حکم هم #تاریخ است و هم #خاطره!
@HistoryandMemory
"به نام خدا
امروز [۶ بهمن ۱۳۹۹] ساعت پنج بامداد، پیش از اذان صبح بیدار شدم و تا نماز صبح و پس از آن تا ساعت ۱۰ مشغول خواندن و نوشتن بودم. از خستگی بسیار به قیلوله متمسک شدم، اما پس از ۲۳ دقیقه با کابوس مشروح زیر از خواب پریدم:
< در اتاقی کوچکتر از ۳ در ۴ با میز و نیمکتهای مدارس سال دهههای ۲۰ تا ۵۰ ، روزگاری که در دبستان و دبیرستان درس میخواندم و خود سالها در همین مقاطع درس میدادم، داشتم امتحان میدادم. شاگردان کیپ در کیپ هم نشسته بودند. ممتحن که آقای دکتر نمکی، وزیر بهداشت و درمان بود، وارد اتاق شد و اوراق و سؤالات امتحان را پخش کرد و رفت و ما شاگردان تنها ماندیم و تقلب و رونویسی از ورقه یکدیگر شروع شد. در این بَلبَشوی تقلب و های و هوی کلاس، شاگردی با تاخیر با کلاه آفتابی در را باز کرد و آمد و یک راست رفت و در نیمکت تَهِ کلاس نشست و بیدرنگ با ورقه امتحانیاش که در دست داشت مثل دیگران مشغول نوشتن و تقلب شد( عجیب و جالب این که این شاگرد تازه وارد شده ع. م. بود و جالبتر این که یک لحظه چشممان در چشم هم افتاد و در همان عالَم رویا همدیگر را شناختیم). من که از دیدن این جلسه آشفته امتحان چون معلمی متعهد درهم ریخته و خشمگین شده بودم از جا بلند شدم و برای ایجاد آرامش جلسه و جلوگیری از تقلب شروع به فریاد و امر و نهی و تهدید کردم، چندان که از شدت خشم و فریاد خود از خواب پریدم، در حالی که قلبم به شدت میزد.>
گمان میکنم این کابوس اگر از سنخ رویاهای صادقه نباشد، قطعاً حاصل شنیدن و دیدن گزارشهایی بود که شب قبل در تلویزیون از تقلبات چشمگیر سازمانیافته در دبیرستانها و دانشگاهها و... و مصاحبههای با وزیر علوم و پلیس فتا و ... پخش شد.
فقط خدا میداند دانشجویان دانشگاهها در سال های آینده چه کسانی خواهند بود و چه بر سر آموزش عالی کشور خواهد آمد؟"
هادی عالمزاده
@HistoryandMemory
امروز [۶ بهمن ۱۳۹۹] ساعت پنج بامداد، پیش از اذان صبح بیدار شدم و تا نماز صبح و پس از آن تا ساعت ۱۰ مشغول خواندن و نوشتن بودم. از خستگی بسیار به قیلوله متمسک شدم، اما پس از ۲۳ دقیقه با کابوس مشروح زیر از خواب پریدم:
< در اتاقی کوچکتر از ۳ در ۴ با میز و نیمکتهای مدارس سال دهههای ۲۰ تا ۵۰ ، روزگاری که در دبستان و دبیرستان درس میخواندم و خود سالها در همین مقاطع درس میدادم، داشتم امتحان میدادم. شاگردان کیپ در کیپ هم نشسته بودند. ممتحن که آقای دکتر نمکی، وزیر بهداشت و درمان بود، وارد اتاق شد و اوراق و سؤالات امتحان را پخش کرد و رفت و ما شاگردان تنها ماندیم و تقلب و رونویسی از ورقه یکدیگر شروع شد. در این بَلبَشوی تقلب و های و هوی کلاس، شاگردی با تاخیر با کلاه آفتابی در را باز کرد و آمد و یک راست رفت و در نیمکت تَهِ کلاس نشست و بیدرنگ با ورقه امتحانیاش که در دست داشت مثل دیگران مشغول نوشتن و تقلب شد( عجیب و جالب این که این شاگرد تازه وارد شده ع. م. بود و جالبتر این که یک لحظه چشممان در چشم هم افتاد و در همان عالَم رویا همدیگر را شناختیم). من که از دیدن این جلسه آشفته امتحان چون معلمی متعهد درهم ریخته و خشمگین شده بودم از جا بلند شدم و برای ایجاد آرامش جلسه و جلوگیری از تقلب شروع به فریاد و امر و نهی و تهدید کردم، چندان که از شدت خشم و فریاد خود از خواب پریدم، در حالی که قلبم به شدت میزد.>
گمان میکنم این کابوس اگر از سنخ رویاهای صادقه نباشد، قطعاً حاصل شنیدن و دیدن گزارشهایی بود که شب قبل در تلویزیون از تقلبات چشمگیر سازمانیافته در دبیرستانها و دانشگاهها و... و مصاحبههای با وزیر علوم و پلیس فتا و ... پخش شد.
فقط خدا میداند دانشجویان دانشگاهها در سال های آینده چه کسانی خواهند بود و چه بر سر آموزش عالی کشور خواهد آمد؟"
هادی عالمزاده
@HistoryandMemory
⚪️ حالِ خوشِ مجتبی مینُوی در استانبول
« چه غم اگر شهر استانبول زیاده پرصداست و بالخصوص غوغای تاکسیها و ناله و غرّش کشتیها گاهی سلب استراحت میکند، درون سالون مطالعه سلیمانیه آرام و راحتبخش است. حتی گاهی که در قراءتخانه كتبخانه ملّت از کثرت آرامش و بیصدائی یا در اثر سنگینی غذا ممکنست خواب بر انسان مستولی شود ممنون هم میتوان شد که یک اتومبیل آمبولانس از خیابان بگذرد و شیون و ضجّهای بلند کند.
اگر بعضی روزها گرمای هوا تحملناپذیر میشود چه باک، گوشه خنک و خلوتی که در زیر گنبد آسمانآسای ایاصوفیّه برای خوانندگان فراهم کردهاند تلافی میکند.
اگر شب در سالن هتل بانگ رادیو چنان بلند است که به هفت خانه دورتر هم میرسد غصّه نیست، چون روز بعد را میتوان از صبح تا شب در زیر سقف زیبا و طالار با روح قوجا راغبپاشا عصبهای کش آمده را استراحت داد؛ و بعد از آنکه انسان چند ساعتی را در کتبخانه عمومی یا کتبخانه اونیورسینه صرف مطالعه افكار گذشتگان کردهاست میتواند در زیر بلوط بلند و سبز و خرّم (که آن را چنار مینامند ) و در میدان با صفای بایزید با عزیز بیگ و مصطفی بیگ و مظفّر بیگ و عبدالباقی بیگ به صرف چای و قهوه و شنیدن سخنان شیرین و لذّتبخش رفع ملالت کند، یا با عصمت بیگ و حیدر بیگ و ابراهیم بیگ به عالم آب سری بزند، یا در کنجِ دنج زکی ولیدی افندی و اسمعیل حکمت افندی گفتههای پر مغز و اطلاعات نادر و ذیقیمت کسب کند. به قول شاعر ما شیخ سعدی:
زمانی درس علم و بحث تنزیل
که باشد نفس را از وی کمالی
زمانی شعر وشطرنج و حکایات
که خاطر را بود دفع ملالی
خلاصه آنکه در این دو ماه در این شهر شما با آنکه من تنها آمده بودم و در ابتدا هیچ آشنائی نداشتم یک آن حسّ غربت نکردم، و مثل این بود که در میان قوم خود و با خویشان و دوستان و آشنایان خود زندگی میکنم - چرا، تفاوتی بود، امّا از این حیث که چون مهمان و مسافرم بیش از حدّ استحقاق به من محبّت و مهربانی ابراز کردند. ازین گذشته دیگر خیال نمیکنم احدی هرگز به من به چشم بیگانه نگاه کرده باشد، و بنده هم در اینجا دوستانی یافتهام که محبتشان هرگز از قلب من زایل نخواهد شد.
دست و پا گیره عمده من خیال میکردم ندانستن زبان باشد. امّا آن هم بحمدالله خيال واهی بود. اولاً عده فارسیدانها و ایراندوستها در این شهر بسیار بیش از آنست که در بدو نظر ممکنست به خاطر خطور کند، از پیران هشتادساله تا جوانان سیساله فراوان دیدهام کسانی را که تعلیم فارسی کارشان نیست و ادعای فارسیدانی نمیکنند و معهذا به زبان ما تفهیم و تفهّم میتوانند کرد، وتلفظ ایشان مصداق شعر شاعر ماست که "ترکان پارسیگو بخشندگان عمرند". ثانياً با همان چند کلمهای که بتدریج از زبان ترکی یاد میگرفتم هر گاه جمله ناقص دست و پا شکستهای هم میساختم چون مستمعين من با ادب و حوصله گوش میدادند از عجز خود خجالت نمیکشیدم، و چون ذهن تند و هوش تیز آنها مقصود مرا زود در مییافت احتیاجی به بسط و تفصیل حسّ نمیکردم.»
⚪️ مینوی، "شهر کتابخانهها"، تاریخ و فرهنگ، صص ۳۱۳-۳۱۵.
@HistoryandMemory
« چه غم اگر شهر استانبول زیاده پرصداست و بالخصوص غوغای تاکسیها و ناله و غرّش کشتیها گاهی سلب استراحت میکند، درون سالون مطالعه سلیمانیه آرام و راحتبخش است. حتی گاهی که در قراءتخانه كتبخانه ملّت از کثرت آرامش و بیصدائی یا در اثر سنگینی غذا ممکنست خواب بر انسان مستولی شود ممنون هم میتوان شد که یک اتومبیل آمبولانس از خیابان بگذرد و شیون و ضجّهای بلند کند.
اگر بعضی روزها گرمای هوا تحملناپذیر میشود چه باک، گوشه خنک و خلوتی که در زیر گنبد آسمانآسای ایاصوفیّه برای خوانندگان فراهم کردهاند تلافی میکند.
اگر شب در سالن هتل بانگ رادیو چنان بلند است که به هفت خانه دورتر هم میرسد غصّه نیست، چون روز بعد را میتوان از صبح تا شب در زیر سقف زیبا و طالار با روح قوجا راغبپاشا عصبهای کش آمده را استراحت داد؛ و بعد از آنکه انسان چند ساعتی را در کتبخانه عمومی یا کتبخانه اونیورسینه صرف مطالعه افكار گذشتگان کردهاست میتواند در زیر بلوط بلند و سبز و خرّم (که آن را چنار مینامند ) و در میدان با صفای بایزید با عزیز بیگ و مصطفی بیگ و مظفّر بیگ و عبدالباقی بیگ به صرف چای و قهوه و شنیدن سخنان شیرین و لذّتبخش رفع ملالت کند، یا با عصمت بیگ و حیدر بیگ و ابراهیم بیگ به عالم آب سری بزند، یا در کنجِ دنج زکی ولیدی افندی و اسمعیل حکمت افندی گفتههای پر مغز و اطلاعات نادر و ذیقیمت کسب کند. به قول شاعر ما شیخ سعدی:
زمانی درس علم و بحث تنزیل
که باشد نفس را از وی کمالی
زمانی شعر وشطرنج و حکایات
که خاطر را بود دفع ملالی
خلاصه آنکه در این دو ماه در این شهر شما با آنکه من تنها آمده بودم و در ابتدا هیچ آشنائی نداشتم یک آن حسّ غربت نکردم، و مثل این بود که در میان قوم خود و با خویشان و دوستان و آشنایان خود زندگی میکنم - چرا، تفاوتی بود، امّا از این حیث که چون مهمان و مسافرم بیش از حدّ استحقاق به من محبّت و مهربانی ابراز کردند. ازین گذشته دیگر خیال نمیکنم احدی هرگز به من به چشم بیگانه نگاه کرده باشد، و بنده هم در اینجا دوستانی یافتهام که محبتشان هرگز از قلب من زایل نخواهد شد.
دست و پا گیره عمده من خیال میکردم ندانستن زبان باشد. امّا آن هم بحمدالله خيال واهی بود. اولاً عده فارسیدانها و ایراندوستها در این شهر بسیار بیش از آنست که در بدو نظر ممکنست به خاطر خطور کند، از پیران هشتادساله تا جوانان سیساله فراوان دیدهام کسانی را که تعلیم فارسی کارشان نیست و ادعای فارسیدانی نمیکنند و معهذا به زبان ما تفهیم و تفهّم میتوانند کرد، وتلفظ ایشان مصداق شعر شاعر ماست که "ترکان پارسیگو بخشندگان عمرند". ثانياً با همان چند کلمهای که بتدریج از زبان ترکی یاد میگرفتم هر گاه جمله ناقص دست و پا شکستهای هم میساختم چون مستمعين من با ادب و حوصله گوش میدادند از عجز خود خجالت نمیکشیدم، و چون ذهن تند و هوش تیز آنها مقصود مرا زود در مییافت احتیاجی به بسط و تفصیل حسّ نمیکردم.»
⚪️ مینوی، "شهر کتابخانهها"، تاریخ و فرهنگ، صص ۳۱۳-۳۱۵.
@HistoryandMemory
🔘 شاهرخ مسکوب در ۵ بهمن ۱۳۵۷:
«آریامهر همیشه در حسرت محبوبیت و قدرت بود. محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش. گرچه وانمود میکرد که هر دو را دارد ولی نداشت. این هر دو را دشمنش، آیتالله، دارد و بدتر از همه آنکه این دشمن، آیتالله یعنی روحانیِ مذهبی است که او در تمام دوران پادشاهیش دانسته به وسیله آن عوامفریبی میکرد و سنگش را به سینه میزد. حزب رستاخیز او هیچ نبود ولی رستاخیز واقعی در این نهضتی است که به ضد آن «رستاخیز» در گرفت. آن یکی به خلاف ادعایش فقط فراگیرنده جمعی فرومایگان متملّق بود و این یکی فراگیرنده ملت. در اینجا نیز نتیجهها خلاف خواست تاریخسازان بود و "نیرنگ عقل" فن بدلش را زد.
شریعتی و روحانیان مبارز که در طی سالهای گذشته نمیتوانستند مستقیماً از مستبد و دستگاهش صحبت کنند، دائم برای بیان مقصود از یزید و معاویه و حکومت اموی استفاده میکردند. آریامهر را به گذشته میبردند و با شرح گذشته آریامهر را توصیف میکردند. آریامهر تاریخی میشد. (اما نه آنجوری که دلخواهش بود) از طرف دیگر چون مخاطبهای مذهبی برای درک گذشته از اوضاع زمانه خود مدد میگرفتند، یزید و معاویه به زمان حال آورده میشدند. آنها را از راه آریامهر و اطرافیان در مییافتند. امویان "اینزمانی" actuel میشدند. به این ترتیب روحانیان مبارز و اجتماعیِ این سالها دو سر تاریخ را (چون دایرهای) به هم میبستند و آریامهر را در آن به "گردش" درمیآوردند و یا بر عکس تاریخ ستم را در وی متجسد میکردند».
🔘 روزها در راه، صص ۵۰-۵۱.
@HistoryandMemory
«آریامهر همیشه در حسرت محبوبیت و قدرت بود. محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش. گرچه وانمود میکرد که هر دو را دارد ولی نداشت. این هر دو را دشمنش، آیتالله، دارد و بدتر از همه آنکه این دشمن، آیتالله یعنی روحانیِ مذهبی است که او در تمام دوران پادشاهیش دانسته به وسیله آن عوامفریبی میکرد و سنگش را به سینه میزد. حزب رستاخیز او هیچ نبود ولی رستاخیز واقعی در این نهضتی است که به ضد آن «رستاخیز» در گرفت. آن یکی به خلاف ادعایش فقط فراگیرنده جمعی فرومایگان متملّق بود و این یکی فراگیرنده ملت. در اینجا نیز نتیجهها خلاف خواست تاریخسازان بود و "نیرنگ عقل" فن بدلش را زد.
شریعتی و روحانیان مبارز که در طی سالهای گذشته نمیتوانستند مستقیماً از مستبد و دستگاهش صحبت کنند، دائم برای بیان مقصود از یزید و معاویه و حکومت اموی استفاده میکردند. آریامهر را به گذشته میبردند و با شرح گذشته آریامهر را توصیف میکردند. آریامهر تاریخی میشد. (اما نه آنجوری که دلخواهش بود) از طرف دیگر چون مخاطبهای مذهبی برای درک گذشته از اوضاع زمانه خود مدد میگرفتند، یزید و معاویه به زمان حال آورده میشدند. آنها را از راه آریامهر و اطرافیان در مییافتند. امویان "اینزمانی" actuel میشدند. به این ترتیب روحانیان مبارز و اجتماعیِ این سالها دو سر تاریخ را (چون دایرهای) به هم میبستند و آریامهر را در آن به "گردش" درمیآوردند و یا بر عکس تاریخ ستم را در وی متجسد میکردند».
🔘 روزها در راه، صص ۵۰-۵۱.
@HistoryandMemory
🔘 سیروس سهامی استاد پیشین(جغرافیای انسانی) دانشگاه فردوسی مشهد و نخستین رئیس این دانشگاه پس از انقلاب امروز، ۸ بهمن ۱۳۹۹، درگذشت. در جایی درباره آنچه در روزهای انقلاب و پس از آن بر او گذشته، چنین نوشته:
«زمانی که «سونامی» انقلاب اتفاق افتاد و تمامی حجم خیابانها را انبوه جمعیت پر کرد، من بناگاه خود را «گاوروش» میان سالی یافتم که سرود خوانان نام «ولتر» و «روسو» بر لب داشت و در پشت سنگرهای مبارزه مردمی به گردآوری پوکههای خالی سرگرم بود. در جریان انقلاب، واحدهای متعدد وابسته به دانشگاه مشهد، مرکز تجمع جمعیت و آغازگر بسیاری از حرکتها بود…
در آغاز اسفند ماه ۵۷، وزیر علوم وقت تلفنی از من خواست اداره دانشگاه مشهد را بر عهده بگیرم. گفتم آمادگی و شایستگی احراز این سمت را ندارم: فاقد سابقه کار اداریم و از سویی معتقدم که رییس دانشگاه باید از سوی شورای دانشگاه و از میان موجهترین چهرههای علمی به این مهم گمارده شود. پرسید: کدام شورا؟ وانگهی تو «سرباز انقلابی» و وضع دانشگاهها نابسامان است. من که پیشتر برای خدمت نظام وظیفه از معافیت فرهنگی استفاده کرده بودم، پیشنهاد «سربازی» را به جد گرفتم و با قبول مسئولیت دانشگاه در آن دوران طوفانی، برای خود یک لشکرزرهی دشمن تراشیدم.
در نیمه دوم سال ۱۳۵۸، با استقرار شوراها از مسئولیت اداره دانشگاه کناره گرفتم تا به شکل گیری «جامعه مستقل هیات علمی دانشگاه مشهد» مدد رسانده باشم. «جامعه» نهادی دموکراتیک بود که هرگونه تعین و تبعیض سیاسی، قومی، مذهبی، جنسی و مانند آن را مردود میشمرد و دانشگاه را محل تعاطی اندیشههای ناهمگرا میدانست. شمار قابل توجهی از اعضای هیئت علمی به این جریان دموکراتیک پیوستند تا بعدها پارهای از آنها از عرصه دانشگاهها برای همیشه رانده شوند.
در فروردین ماه ۱۳۶۱ به یک «گفتمان فوق دکتری» در وکیل آباد مشهد فراخوانده شدم که دوره آن چهار سال و نیم به درازا انجامید. یکی از بندیان به محض برخورد با من، گفت: «بچهها! اگر تردید دارید که اینجا دانشگاه است، این هم رئیسش!» در تمامی این مدت از بیماری تنفسی و بعدها قلبی رنج بردم. در بهار ۱۳۶۲ پس از ۲۹ سال خدمت «۲۶ سال خدمت سر صف و ۳ سال تحصیل در دانشسرایعالی» برای همیشه از کار معاف شدم. طوق لعنت نوکری به موقع از گردنم باز شده بود… در انتهای تابستان ۱۳۶۵ سلامتم به کلی از دست رفت. مرا به آغوش گرم خانوادهای فرستادند که به گفته آن بزرگ، بهآذین، «ارکانش هر دم در خطر فروریختن بود».
اکنون بیشتر اوقاتم به کارِ گِلِ ترجمه میگذرد که به خروس اخته کردن«ملا» بیشباهت نیست! مثل آن است وقت آن رسیده باشد که با ذکر این سخن از آندره مالرو در کتاب «فاتحان»، قال این مقال را بکنم : «یک زندگی به هیچ نمیارزد، اما هیچ چیز ارزندهتر از یک زندگی نیست».
🔘 نقل از: انزلی کلاب/ anzaliclub.ir
@HistoryandMemory
«زمانی که «سونامی» انقلاب اتفاق افتاد و تمامی حجم خیابانها را انبوه جمعیت پر کرد، من بناگاه خود را «گاوروش» میان سالی یافتم که سرود خوانان نام «ولتر» و «روسو» بر لب داشت و در پشت سنگرهای مبارزه مردمی به گردآوری پوکههای خالی سرگرم بود. در جریان انقلاب، واحدهای متعدد وابسته به دانشگاه مشهد، مرکز تجمع جمعیت و آغازگر بسیاری از حرکتها بود…
در آغاز اسفند ماه ۵۷، وزیر علوم وقت تلفنی از من خواست اداره دانشگاه مشهد را بر عهده بگیرم. گفتم آمادگی و شایستگی احراز این سمت را ندارم: فاقد سابقه کار اداریم و از سویی معتقدم که رییس دانشگاه باید از سوی شورای دانشگاه و از میان موجهترین چهرههای علمی به این مهم گمارده شود. پرسید: کدام شورا؟ وانگهی تو «سرباز انقلابی» و وضع دانشگاهها نابسامان است. من که پیشتر برای خدمت نظام وظیفه از معافیت فرهنگی استفاده کرده بودم، پیشنهاد «سربازی» را به جد گرفتم و با قبول مسئولیت دانشگاه در آن دوران طوفانی، برای خود یک لشکرزرهی دشمن تراشیدم.
در نیمه دوم سال ۱۳۵۸، با استقرار شوراها از مسئولیت اداره دانشگاه کناره گرفتم تا به شکل گیری «جامعه مستقل هیات علمی دانشگاه مشهد» مدد رسانده باشم. «جامعه» نهادی دموکراتیک بود که هرگونه تعین و تبعیض سیاسی، قومی، مذهبی، جنسی و مانند آن را مردود میشمرد و دانشگاه را محل تعاطی اندیشههای ناهمگرا میدانست. شمار قابل توجهی از اعضای هیئت علمی به این جریان دموکراتیک پیوستند تا بعدها پارهای از آنها از عرصه دانشگاهها برای همیشه رانده شوند.
در فروردین ماه ۱۳۶۱ به یک «گفتمان فوق دکتری» در وکیل آباد مشهد فراخوانده شدم که دوره آن چهار سال و نیم به درازا انجامید. یکی از بندیان به محض برخورد با من، گفت: «بچهها! اگر تردید دارید که اینجا دانشگاه است، این هم رئیسش!» در تمامی این مدت از بیماری تنفسی و بعدها قلبی رنج بردم. در بهار ۱۳۶۲ پس از ۲۹ سال خدمت «۲۶ سال خدمت سر صف و ۳ سال تحصیل در دانشسرایعالی» برای همیشه از کار معاف شدم. طوق لعنت نوکری به موقع از گردنم باز شده بود… در انتهای تابستان ۱۳۶۵ سلامتم به کلی از دست رفت. مرا به آغوش گرم خانوادهای فرستادند که به گفته آن بزرگ، بهآذین، «ارکانش هر دم در خطر فروریختن بود».
اکنون بیشتر اوقاتم به کارِ گِلِ ترجمه میگذرد که به خروس اخته کردن«ملا» بیشباهت نیست! مثل آن است وقت آن رسیده باشد که با ذکر این سخن از آندره مالرو در کتاب «فاتحان»، قال این مقال را بکنم : «یک زندگی به هیچ نمیارزد، اما هیچ چیز ارزندهتر از یک زندگی نیست».
🔘 نقل از: انزلی کلاب/ anzaliclub.ir
@HistoryandMemory
چرا نقد نمیکنیم؟ | معصومعلی پنجه
۱. سال ۸۰ یا ۸۱ با چند تن از همکلاسیهایم در دورۀ کارشناسی ارشد تاریخ وتمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بر آن شدیم که برخی از کتابها بهویژه کتابهای درسی این رشته را در جلساتی با حضور استادان ارزیابی و نقد کنیم. در نخستین جلسه کتاب «تاریخنگاری در اسلام» نوشتۀ سیدصادق سجادی و هادی عالمزاده با حضور استاد عالمزاده و دو استاد دیگر به نقد کشیده شد. استاد عالمزاده نه تنها با روی گشاده نقدها را شنیدند و پذیرفتند، بلکه خود بیش از همه بر ضعفها و اشکالهای کتاب انگشت نهادند! در جلسه دوم به سراغ کتابی از یکی دیگر از استادان برجسته و پیشکسوت این رشته رفتیم که با بازخوردی کاملاً متفاوت روبرو شدیم! استاد عزیز ما در مواجهه با پیشنهاد برگزاری جلسه نقد کتاب ایشان برآشفت و با تعبیر «چند الف بچه» میخواهند کتاب من را نقد کنند، آن جلسه را هوا کرد و ما هم از ترس از خیر برگزاری آن جلسات گذشتیم!
۲. در همان سالها بر کتاب «مطالعات اسلامی در غرب» نوشتۀ محسن الویری نقدی نوشتم که در مجلۀ کتابماه دین منتشر شد. اکنون پس از سالها بر این باورم که در آن نقد قدری تند رفتهام و در مقایسه با دیگر کتابها این کتاب یکی از درسنامههای خوب این رشته است، امّا آنچه جالب توجه است این است که در این کتاب دست کم یکی دو اشتباه «گلدرشت» صورت گرفته که شایسته بود پس از چاپ آن نقد در چاپهای بعدی اصلاح گردد تا دانشجوی تازهکار را به غلط نیندازد، امّا هنوز در چاپ نهم این اشکالات رفع نشده است!
۳. در پایاننامه کارشناسی ارشد خود در بخش پیشینۀ تحقیق، نه در متن بلکه در حاشیه، کتابی را نقد کرده بودم. در روز دفاع یکی از داوران از من خواست که این پاورقی را حذف کنم، چرا که برای آیندهام خوب نیست! من هم البته کوتاه آمدم و آن چند سطر را لاک گرفتم! این جمله را استادی به من گفت که در کلاسهایش و بهشکل شفاهی شدیدترین نقدها را علیه آثار استادان دیگر مطرح میکند، امّا هیچوقت آنها را مکتوب و چاپ نمیکند!
@HistoryandMemory
۱. سال ۸۰ یا ۸۱ با چند تن از همکلاسیهایم در دورۀ کارشناسی ارشد تاریخ وتمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بر آن شدیم که برخی از کتابها بهویژه کتابهای درسی این رشته را در جلساتی با حضور استادان ارزیابی و نقد کنیم. در نخستین جلسه کتاب «تاریخنگاری در اسلام» نوشتۀ سیدصادق سجادی و هادی عالمزاده با حضور استاد عالمزاده و دو استاد دیگر به نقد کشیده شد. استاد عالمزاده نه تنها با روی گشاده نقدها را شنیدند و پذیرفتند، بلکه خود بیش از همه بر ضعفها و اشکالهای کتاب انگشت نهادند! در جلسه دوم به سراغ کتابی از یکی دیگر از استادان برجسته و پیشکسوت این رشته رفتیم که با بازخوردی کاملاً متفاوت روبرو شدیم! استاد عزیز ما در مواجهه با پیشنهاد برگزاری جلسه نقد کتاب ایشان برآشفت و با تعبیر «چند الف بچه» میخواهند کتاب من را نقد کنند، آن جلسه را هوا کرد و ما هم از ترس از خیر برگزاری آن جلسات گذشتیم!
۲. در همان سالها بر کتاب «مطالعات اسلامی در غرب» نوشتۀ محسن الویری نقدی نوشتم که در مجلۀ کتابماه دین منتشر شد. اکنون پس از سالها بر این باورم که در آن نقد قدری تند رفتهام و در مقایسه با دیگر کتابها این کتاب یکی از درسنامههای خوب این رشته است، امّا آنچه جالب توجه است این است که در این کتاب دست کم یکی دو اشتباه «گلدرشت» صورت گرفته که شایسته بود پس از چاپ آن نقد در چاپهای بعدی اصلاح گردد تا دانشجوی تازهکار را به غلط نیندازد، امّا هنوز در چاپ نهم این اشکالات رفع نشده است!
۳. در پایاننامه کارشناسی ارشد خود در بخش پیشینۀ تحقیق، نه در متن بلکه در حاشیه، کتابی را نقد کرده بودم. در روز دفاع یکی از داوران از من خواست که این پاورقی را حذف کنم، چرا که برای آیندهام خوب نیست! من هم البته کوتاه آمدم و آن چند سطر را لاک گرفتم! این جمله را استادی به من گفت که در کلاسهایش و بهشکل شفاهی شدیدترین نقدها را علیه آثار استادان دیگر مطرح میکند، امّا هیچوقت آنها را مکتوب و چاپ نمیکند!
@HistoryandMemory
دکتر حسن محجوب (۱۳۰۷-۱۳۹۹)، مدیرعامل شرکت سهامی انتشار، در یازدهم بهمنماه درگذشت. وی یکی از سه دانشجوی نخستین دوره دکتری رشته فرهنگ و تمدن اسلامی (ورودی۱۳۴۴) دانشکده الهیات دانشگاه تهران بود.
تصویر: کلاس درس "تاریخ اسلام" زندهیاد علامه سیدحسن تقیزاده (د. ۱۳۴۸) که در خانه ایشان برگزار میشدهاست.
از راست: استاد هادی عالمزاده، شادروان دکتر حسینعلی هروی و شادروان دکتر حسن محجوب.
@HistoryandMemory
تصویر: کلاس درس "تاریخ اسلام" زندهیاد علامه سیدحسن تقیزاده (د. ۱۳۴۸) که در خانه ایشان برگزار میشدهاست.
از راست: استاد هادی عالمزاده، شادروان دکتر حسینعلی هروی و شادروان دکتر حسن محجوب.
@HistoryandMemory
۲۶ سال از درگذشت انوشهروان استاد عباس زریابخویی (۱۴ بهمن ۱۳۷۳ش) میگذرد.
زنده یاد استاد سیّد جلالالدین آشتیانی(د.۱۳۸۴ش) در نامهای به استاد هادی عالم زاده در وصفِ این استادِ پاکیزهدل و پاکنهاد چنین آورده:
"باسمه تعالی
دوست بسیار عزیزم، دانشمند بزرگوار، جناب آقای دکتر عالمزاده ادام الله تعالی و توفیقه
بعد از عرض ارادت و سلام نامۀ جناب دکتر شریعتمداری تقدیم میشود. اگر صلاح دانستید که برخی از عبارات را عوض نمایید یا ماشین فرمایید کاغذی را امضا کردهام که تقدیم میشود. جناب آقای دکتر ابراهیمی و جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی را سلام مینمایم. خدمت حضرت استاد بزرگوار آقای دکتر عباس زریاب خویی-ادام الله افاداته- سلام حقیر را ابلاغ فرمایید. همۀ اخلاق و روحیۀ یک نفر مسلمانی که امیر مومنان بپسندد در دکتر زریاب هست: حیا و نجابت و صفا و علوّ طبع و بیاعتنایی به چیزهایی که خیلی صاحبان داعیه آن را برای خود «مقام» میدانند.
سید جلالالدین آشتیانی
[بعدالتحریر]
واقعاً سعادت و شقاوت ذاتی است و عوامل خارجی زیاد تاثیر چشمگیر ندارد، ولی مکمل باید به حساب بیاید.
« یک اهل دل از مدرسه بیرون نیامد/ ویران شود این مدرسه دارالجهل است».
اقداماتی از طریق دانشجویان و عوامل دیگر شده است. نتیجه عرض خواهد شد."
عالمزاده، هادی، «کسب جمعیت در میان جمع»، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد سید جلالالدین آشتیانی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۴، ص ۱۸۵.
@HistoryandMemory
زنده یاد استاد سیّد جلالالدین آشتیانی(د.۱۳۸۴ش) در نامهای به استاد هادی عالم زاده در وصفِ این استادِ پاکیزهدل و پاکنهاد چنین آورده:
"باسمه تعالی
دوست بسیار عزیزم، دانشمند بزرگوار، جناب آقای دکتر عالمزاده ادام الله تعالی و توفیقه
بعد از عرض ارادت و سلام نامۀ جناب دکتر شریعتمداری تقدیم میشود. اگر صلاح دانستید که برخی از عبارات را عوض نمایید یا ماشین فرمایید کاغذی را امضا کردهام که تقدیم میشود. جناب آقای دکتر ابراهیمی و جناب آقای سید کاظم موسوی بجنوردی را سلام مینمایم. خدمت حضرت استاد بزرگوار آقای دکتر عباس زریاب خویی-ادام الله افاداته- سلام حقیر را ابلاغ فرمایید. همۀ اخلاق و روحیۀ یک نفر مسلمانی که امیر مومنان بپسندد در دکتر زریاب هست: حیا و نجابت و صفا و علوّ طبع و بیاعتنایی به چیزهایی که خیلی صاحبان داعیه آن را برای خود «مقام» میدانند.
سید جلالالدین آشتیانی
[بعدالتحریر]
واقعاً سعادت و شقاوت ذاتی است و عوامل خارجی زیاد تاثیر چشمگیر ندارد، ولی مکمل باید به حساب بیاید.
« یک اهل دل از مدرسه بیرون نیامد/ ویران شود این مدرسه دارالجهل است».
اقداماتی از طریق دانشجویان و عوامل دیگر شده است. نتیجه عرض خواهد شد."
عالمزاده، هادی، «کسب جمعیت در میان جمع»، زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی مرحوم استاد سید جلالالدین آشتیانی، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۴، ص ۱۸۵.
@HistoryandMemory
در سدههای میانه اسلامی شماری از مورخان سنی متاثر از تبلیغات سیاسی-مذهبی عباسیان نسب فاطمی/علوی "فاطمیان" را رد میکردند و از این روی آنها را در نسبت به عُبیدالله المهدی، بنیانگذار این سلسله "عُبیدیه/ عُبیدیین" مینامیدند. گویا هنوز این مورخان پیروانی دارند از جمله نویسنده این کتاب!
مغرب اوسط/ میانه کمابیش با "الجزایر" کنونی منطبق است.
#تازهها
#تاریخآموزش #مغرباوسط
#فاطمیان #عبیدیان
@HistoryandMemory
مغرب اوسط/ میانه کمابیش با "الجزایر" کنونی منطبق است.
#تازهها
#تاریخآموزش #مغرباوسط
#فاطمیان #عبیدیان
@HistoryandMemory
🔘 از باخته تا بافْت | معصومعلی پنجه
[پیشکش بهاستاد پرویز ضیاءشهابی]
خلد برین نمونۀ جنت سرای بافت
تنگ آمده فضای جهان از فضای بافت
با آن لطافت آب و هوای بهشت عدن
کی همسری نموده به آب و هوای بافت
علیمحمد خان وزیری (جغرافیای کرمان، ۲۴۷)
استاد پرویز ضیاءشهابی (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند) در ۱۳۲۲ خورشیدی در تهران زاده شد، امّا خاستگاه و زادگاه خاندان وی شهر بافت در استان کرمان است. شهری سردسیری و خوش آب و هوا در استان عمدتاً کویری و گرمسیری کرمان، هم از این روی است که مردماناش آن را«بام کویر» نامیدهاند. خاطرۀ «بافت» در دل و جان استاد بافته شده و در گوشهای از ذهن زیبا و حافظۀ درخشان وی جای خوش کرده است. بخشی از کودکی و نوجوانی استاد، بهویژه در تابستانها، در بافت و کوچهباغهای زیبای آن گذشته؛ کوچههایی با دیوارهای خشتی و کاهگلی و باغهایی آکنده از دار و درخت بهویژه درختان گردو و چشمهها و کاریزهای پر آب.
این نوشتار کوتاه از پیجویی در کتابخانۀ جغرافیای عربی و فارسی گرد آمده و کوتاهی آن نه از قصور نگارنده بلکه ناشی از گزارشهای بسیار اندک و کوتاه جغرافیدانان مسلمان دربارۀ این شهر است. گویا دورافتادگی این شهر از شاهراهای درون و بیرون ایالت کرمان در آن روزگاران که سفر تنها راه کسب اطلاعات بود، در این نقصان دادهها و گزارشها بیش از دلایل دیگر موثر بوده است.
نام شهر بافت از سدۀ سوم هجری در آثار جغرافیایی به شکلهای گونهگون پدیدار گشته است. در کهنترین منبع جغرافیایی اسلامی یعنی المسالک و الممالک ابن خُرْدادْبِه که در سدۀ سوم هجری نگاشته شده، نام بافت به صورت «باخته» آمده است(ابن خرداذبه، ۵۴). یک سده بعد(سدۀ چهارم) ابنحَوقل نیز در صورةالارض از آن به همین صورت «باخته» یاد کرده است(ابن حوقل، ۲/ ۳۰۷-۳۰۸). در آثار معاصرانِ ابن حوقل، یعنی اصطخری (مسالک الممالک، ۱۶۰) و مَقدسی(احسن التقاسيم، ۴۶۸) به صورت «ناجت» ضبط شده که احتمال میرود تصحیف ناسخان باشد! در همین سدۀ چهارم در کهنترین کتاب جغرافیایی فارسی نام شهر به صورت امروزی آمده است: «بافت و خیر[خَبْر] دو شهرکند آبادان و با نعمت»(حدودالعالم، ۱۲۶). به جز همین وصف کوتاه که نشان از آبادی شهر در سدۀ چهارم هجری دارد، در دیگر منابع جغرافیایی سدۀ سوم و چهارم هجری نام بافت تنها در ذکر راهها و مسافتهای میان شهرها آمده و گزارشی و وصفی از این شهر در آن روزگار دست نیست.
درسدۀ ششم هجری اِدریسی جغرافیدان مغربی در نُزهة المُشتاق فی اختراق الآفاق، نام شهر را به صورت«باخته» آورده و در وصف آن نگاشته:«باخته از شهرهای کرمان، شهری کوچک با ساختمانهایی نیکو و بازارها و پیشهها» (ادریسی، ۱/ ۴۳۴). در قرن هفتم یاقوت حَموی در فرهنگنامه جغرافیایی خویش، مُعجم البُلدان، نام این شهر را به شکل «بافْد» ضبط کرد و در وصف آن آورده:«بافْد با سكون فا، شهرکى در كرمان در راه شيراز از سرزمینهای گرمسير است، ابوعبدالله اسماعيل بن عبدالغافر فارسى از گروهى از مردم اين شهر روايت دارد»(یاقوت، ۱/ ۳۲۶). در همین قرن حِمیَری در الروض المِعطار فى خبر الاقطار صورتی دیگر از نام شهر عرضه کرده و وصفی نسبتاَ مفصل از آن به دست داده است :«فاخته، شهری نیکو از خورههای کرمان دارای منبر و بازارها... و جایی خوش و آب و هوا با درختان پرشمار بادام، سِنجد، گردو، انار و بِهْ؛ باری میوههای آن بر میوههای دیگر سرزمینها برتری دارد»(حِمیری، ۴۳۳). در سدۀ هشتم هجری ابوالفداء در تقويم البلدان، همچون یاقوت از آن با نام «بافد» یاد میکند:«شهری از شهرهای کرمان از شهرهای گرمسیر»(ابوالفداء، ۳۸۸). خلاف گفتۀ یاقوت و ابوالفداء بافت شهری سردسیری و خوش آب و هواست. شگفت آن است که آنچه جغرافیدانان مغربی، اِدریسی و حِمیری، از آن سوی جهان اسلام دربارۀ بافت آوردهاند، کاملتر و دقیقتر از نوشتههای جغرافیدانان مشرقی است، میتوان احتمال داد که ایشان منابعی در اختیار داشتهاند که امروزه در دسترس ما نیست.
@HistoryandMemory
⬇️
[پیشکش بهاستاد پرویز ضیاءشهابی]
خلد برین نمونۀ جنت سرای بافت
تنگ آمده فضای جهان از فضای بافت
با آن لطافت آب و هوای بهشت عدن
کی همسری نموده به آب و هوای بافت
علیمحمد خان وزیری (جغرافیای کرمان، ۲۴۷)
استاد پرویز ضیاءشهابی (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند) در ۱۳۲۲ خورشیدی در تهران زاده شد، امّا خاستگاه و زادگاه خاندان وی شهر بافت در استان کرمان است. شهری سردسیری و خوش آب و هوا در استان عمدتاً کویری و گرمسیری کرمان، هم از این روی است که مردماناش آن را«بام کویر» نامیدهاند. خاطرۀ «بافت» در دل و جان استاد بافته شده و در گوشهای از ذهن زیبا و حافظۀ درخشان وی جای خوش کرده است. بخشی از کودکی و نوجوانی استاد، بهویژه در تابستانها، در بافت و کوچهباغهای زیبای آن گذشته؛ کوچههایی با دیوارهای خشتی و کاهگلی و باغهایی آکنده از دار و درخت بهویژه درختان گردو و چشمهها و کاریزهای پر آب.
این نوشتار کوتاه از پیجویی در کتابخانۀ جغرافیای عربی و فارسی گرد آمده و کوتاهی آن نه از قصور نگارنده بلکه ناشی از گزارشهای بسیار اندک و کوتاه جغرافیدانان مسلمان دربارۀ این شهر است. گویا دورافتادگی این شهر از شاهراهای درون و بیرون ایالت کرمان در آن روزگاران که سفر تنها راه کسب اطلاعات بود، در این نقصان دادهها و گزارشها بیش از دلایل دیگر موثر بوده است.
نام شهر بافت از سدۀ سوم هجری در آثار جغرافیایی به شکلهای گونهگون پدیدار گشته است. در کهنترین منبع جغرافیایی اسلامی یعنی المسالک و الممالک ابن خُرْدادْبِه که در سدۀ سوم هجری نگاشته شده، نام بافت به صورت «باخته» آمده است(ابن خرداذبه، ۵۴). یک سده بعد(سدۀ چهارم) ابنحَوقل نیز در صورةالارض از آن به همین صورت «باخته» یاد کرده است(ابن حوقل، ۲/ ۳۰۷-۳۰۸). در آثار معاصرانِ ابن حوقل، یعنی اصطخری (مسالک الممالک، ۱۶۰) و مَقدسی(احسن التقاسيم، ۴۶۸) به صورت «ناجت» ضبط شده که احتمال میرود تصحیف ناسخان باشد! در همین سدۀ چهارم در کهنترین کتاب جغرافیایی فارسی نام شهر به صورت امروزی آمده است: «بافت و خیر[خَبْر] دو شهرکند آبادان و با نعمت»(حدودالعالم، ۱۲۶). به جز همین وصف کوتاه که نشان از آبادی شهر در سدۀ چهارم هجری دارد، در دیگر منابع جغرافیایی سدۀ سوم و چهارم هجری نام بافت تنها در ذکر راهها و مسافتهای میان شهرها آمده و گزارشی و وصفی از این شهر در آن روزگار دست نیست.
درسدۀ ششم هجری اِدریسی جغرافیدان مغربی در نُزهة المُشتاق فی اختراق الآفاق، نام شهر را به صورت«باخته» آورده و در وصف آن نگاشته:«باخته از شهرهای کرمان، شهری کوچک با ساختمانهایی نیکو و بازارها و پیشهها» (ادریسی، ۱/ ۴۳۴). در قرن هفتم یاقوت حَموی در فرهنگنامه جغرافیایی خویش، مُعجم البُلدان، نام این شهر را به شکل «بافْد» ضبط کرد و در وصف آن آورده:«بافْد با سكون فا، شهرکى در كرمان در راه شيراز از سرزمینهای گرمسير است، ابوعبدالله اسماعيل بن عبدالغافر فارسى از گروهى از مردم اين شهر روايت دارد»(یاقوت، ۱/ ۳۲۶). در همین قرن حِمیَری در الروض المِعطار فى خبر الاقطار صورتی دیگر از نام شهر عرضه کرده و وصفی نسبتاَ مفصل از آن به دست داده است :«فاخته، شهری نیکو از خورههای کرمان دارای منبر و بازارها... و جایی خوش و آب و هوا با درختان پرشمار بادام، سِنجد، گردو، انار و بِهْ؛ باری میوههای آن بر میوههای دیگر سرزمینها برتری دارد»(حِمیری، ۴۳۳). در سدۀ هشتم هجری ابوالفداء در تقويم البلدان، همچون یاقوت از آن با نام «بافد» یاد میکند:«شهری از شهرهای کرمان از شهرهای گرمسیر»(ابوالفداء، ۳۸۸). خلاف گفتۀ یاقوت و ابوالفداء بافت شهری سردسیری و خوش آب و هواست. شگفت آن است که آنچه جغرافیدانان مغربی، اِدریسی و حِمیری، از آن سوی جهان اسلام دربارۀ بافت آوردهاند، کاملتر و دقیقتر از نوشتههای جغرافیدانان مشرقی است، میتوان احتمال داد که ایشان منابعی در اختیار داشتهاند که امروزه در دسترس ما نیست.
@HistoryandMemory
⬇️
⬆️
در دورۀ قاجاریه از ناحیه (بلوک) بافت با نام بلوک «اَقطاع»( ج. قطعه) یاد میشد. از این دوره دو کتاب جغرافیایی محلی ایالت کرمان در دست است که مفصل به جغرافیای بافت/اقطاع نیز پرداختهاند. خواجه محمد امین منشی کرمانی در وصف اَقطاع آورده:«بلوک اقطاع، بلوکی است نیکو و قطعهای است چون مینو. واقع است ما بین مغرب و جنوب کرمان و بیست فرسخ الی بلده مسافت آن. مشتمل است بر چند قریه دلنشین و مزارع مسرت قرین. قرایی که در جانب کوهستان است از حیثیت آب و هوا رشک بوستان جنان، و قطعاتی که در جلگه آن سرزمین است نمونۀ اسفل السافلین»(جغرافیای ایالت کرمان در عهد ناصری، ۲۶۵). وزیری کرمانی،مورخ وجغرافیدان سدۀ سیزدهم هجری(قمری)، نیز از بافت دور قاجاری چنین یاد میکند:«هوایش فِردَوس نَعیم و در نُزهَت رِیاض و صافی حِياض مشهور است. مزارع آن آبش بیشتر از رودخانه، و قنوات متعدد نیز دارد... باغستانی خوش روح دارد. بِهْ اینجا در طعم و مزه بر بِهْ اصفهان سبقت گرفته ولی کوچک است. درخت صنوبر اینجا زیاد است»(جغرافیای کرمان، ۲۴۷).
🔘 چامه، شمارۀ سیزدهم، شهریور و مهر۱۳۹۹، صص ۱۳۴-۱۳۶.
@HistoryandMemory
در دورۀ قاجاریه از ناحیه (بلوک) بافت با نام بلوک «اَقطاع»( ج. قطعه) یاد میشد. از این دوره دو کتاب جغرافیایی محلی ایالت کرمان در دست است که مفصل به جغرافیای بافت/اقطاع نیز پرداختهاند. خواجه محمد امین منشی کرمانی در وصف اَقطاع آورده:«بلوک اقطاع، بلوکی است نیکو و قطعهای است چون مینو. واقع است ما بین مغرب و جنوب کرمان و بیست فرسخ الی بلده مسافت آن. مشتمل است بر چند قریه دلنشین و مزارع مسرت قرین. قرایی که در جانب کوهستان است از حیثیت آب و هوا رشک بوستان جنان، و قطعاتی که در جلگه آن سرزمین است نمونۀ اسفل السافلین»(جغرافیای ایالت کرمان در عهد ناصری، ۲۶۵). وزیری کرمانی،مورخ وجغرافیدان سدۀ سیزدهم هجری(قمری)، نیز از بافت دور قاجاری چنین یاد میکند:«هوایش فِردَوس نَعیم و در نُزهَت رِیاض و صافی حِياض مشهور است. مزارع آن آبش بیشتر از رودخانه، و قنوات متعدد نیز دارد... باغستانی خوش روح دارد. بِهْ اینجا در طعم و مزه بر بِهْ اصفهان سبقت گرفته ولی کوچک است. درخت صنوبر اینجا زیاد است»(جغرافیای کرمان، ۲۴۷).
🔘 چامه، شمارۀ سیزدهم، شهریور و مهر۱۳۹۹، صص ۱۳۴-۱۳۶.
@HistoryandMemory
دانشنامه و دانشنامهنگاری: تاریخچه، روشها و نمونهها، زیر نظر غلامعلی حدادعادل، تدوین: محمدمنصور هاشمی و حسین خندقآبادی، کتاب مرجع، ۱۳۹۹.
مقالاتی سودمند در این کتاب گردآمده از جمله مقاله ارزنده و درخشان " کتابهای تراجم یا تاریخ بدیل جامعه اسلامی بهروایت علما" نوشته وداد قاضی با ترجمه مهرداد عباسی(صص۱۳۳-۱۷۸).
#تازهها
#دانشنامهنگاری
@HistoryandMemory
مقالاتی سودمند در این کتاب گردآمده از جمله مقاله ارزنده و درخشان " کتابهای تراجم یا تاریخ بدیل جامعه اسلامی بهروایت علما" نوشته وداد قاضی با ترجمه مهرداد عباسی(صص۱۳۳-۱۷۸).
#تازهها
#دانشنامهنگاری
@HistoryandMemory
«۱۳۵۷/۱۱/۲۳
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولینبار در عمرم احساس آزادی کردم. پس از نمیدانم چندین سال که فکر و آرزوی آزادی در من جوانه زدهاست! برای اول بار احساس کردم که سنگینی شوم، مخفی و دائمی استبداد روی شانههایم نیست و ترس از نظامی و پلیس و ژاندارم و نیروهای انتظامی و دستگاه مخوف دولت و ساواک و قانون و همکار و آشنا و اداره و کار و خودم و هزار چیز دیگر، آن ترس کمینکننده، آرام و پرحوصله که از پشت چشمهای دوست و دشمن، از درون روشنی و تاریکی، از ته کوچههای بنبست پای در دیوارهای متروک و از میان جمعیت عابران در پیادهروهای شلوغ مرا میپاید، آن ترس رفته است. آه، چه سعادتی. هرگز در عمرم چنین احساسی نداشتم، حتی روز فرار آریامهر که انگار هزار سال آرزویش را در دل میپروردم. آنوقت گرچه زلزلهای در شالوده افتاده بود، امّا هنوز چماق ارتش و شلاق ساواک و حواشی بود. ولی حالا شیرازۀ ارتش گسیخته است، چماق در هم شکست و یکبار دیگر ثابت شد که این همان قشون ظفرنمون سوم شهریور است، همان که میخواست در اقیانوس هند و شاخ آفریقا بتازد. بهتر است بیش از این نگویم. چهها که نمیخواست بکند!
نمیخواهم وقایع را یادداشت کنم. نه همه را دیدهام و نه احتیاجی هست که روزنامهها را بازنویس کنم. فقط شمّهای از حسیّات خودم را نقل میکنم. دیروز صبح از میدان ولیعهد پیاده راه افتادم. با «پ -ی» رفتیم به میدان ۲۵ شهریور و دروازه دولت تا میدان فوزیه. از دروازه دولت وضع دیگری بود. مثل اینکه بادی به جنگل وزیده باشد و برگوبار درختان را ریخته باشد، امّا نه باد خزان، باد بهار که از زیر پنجههایش جوانههای تازهای دیوانهوار میشکافند و از پوسته بیرون میزنند. شهر شلوغ، پریشان، آشوبزده و درهم بود، مردم سیلاب گلآلودی بودند که موج بر میداشتند. پیدا بود که چیز تازهای دارد پیدا میشود، در هواست و انگار میشود بالهایش را در دست گرفت. نمیدانم، آزادی بود که غلاف سختش را پاره میکرد و بیرون میآمد و فریاد میشد. همهمه شاد و فرخندهای روی سر مردم موج میزد. آنها دسته دسته در پیادهروها بیهدف در رفت و آمد بودند. ترسیده، خمیده و محتاط نبودند، قدمهاشان را نمیپائیدند. ظلمی که مثل بغض در گلویشان گیر کرده بود و راه نفسشان را بند آورده بود، داشت میترکید.
عدهای مسلح بودند با تفنگهائی که بعدأ فهمیدم اسمشان «ژ۳» و «اِم یک» است. بعضیها هفت تیر داشتند، یا سرنیزه، کارد و باتون و چوبدستی و هر چیز دیگر. اینها بیشتر در وسط خیابان و مأمور انتظامات بودند، نگهبان، مأمور راهنمائی، پاسدار انقلاب، با امر و نهی و داد و فریاد و قربان صدقه و نگاههای مغرور ناشیانه سعی میکردند سروسامانی ایجاد کنند. موتورسوارهایِ اسلحه بدست، گاه دو ترکه و سه ترکه جولانی میدادند. آمبولانسها آژیرکشان ویراژ میدادند و پیکانها با ملاقههائی که از شیشۀ ماشین بیرونزده بود بوق زنان به سرعت میگذشتند، وسائل زخمبندی و بیمارستانی میبردند. وسط خیابان جابجا باریکادهائی ساخته بودند؛ بیشتر با کیسههای شن، نرده آهن، کامیون ارتشی و بدنه سوخته اتومبیل، شاخه و تنه درخت، کانال کولرهای آبی، ورقه و تیرآهن و هر چیز دیگری که بتوان فکر کرد و یافت، هر چیزی که به درد راه بندان بخورد و جلو پیشروی بیباکانه ارتش شاهنشاهی را در قلب دشمن بگیرد.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، صص ۶۰-۶۱.
@HistoryandMemory
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولینبار در عمرم احساس آزادی کردم. پس از نمیدانم چندین سال که فکر و آرزوی آزادی در من جوانه زدهاست! برای اول بار احساس کردم که سنگینی شوم، مخفی و دائمی استبداد روی شانههایم نیست و ترس از نظامی و پلیس و ژاندارم و نیروهای انتظامی و دستگاه مخوف دولت و ساواک و قانون و همکار و آشنا و اداره و کار و خودم و هزار چیز دیگر، آن ترس کمینکننده، آرام و پرحوصله که از پشت چشمهای دوست و دشمن، از درون روشنی و تاریکی، از ته کوچههای بنبست پای در دیوارهای متروک و از میان جمعیت عابران در پیادهروهای شلوغ مرا میپاید، آن ترس رفته است. آه، چه سعادتی. هرگز در عمرم چنین احساسی نداشتم، حتی روز فرار آریامهر که انگار هزار سال آرزویش را در دل میپروردم. آنوقت گرچه زلزلهای در شالوده افتاده بود، امّا هنوز چماق ارتش و شلاق ساواک و حواشی بود. ولی حالا شیرازۀ ارتش گسیخته است، چماق در هم شکست و یکبار دیگر ثابت شد که این همان قشون ظفرنمون سوم شهریور است، همان که میخواست در اقیانوس هند و شاخ آفریقا بتازد. بهتر است بیش از این نگویم. چهها که نمیخواست بکند!
نمیخواهم وقایع را یادداشت کنم. نه همه را دیدهام و نه احتیاجی هست که روزنامهها را بازنویس کنم. فقط شمّهای از حسیّات خودم را نقل میکنم. دیروز صبح از میدان ولیعهد پیاده راه افتادم. با «پ -ی» رفتیم به میدان ۲۵ شهریور و دروازه دولت تا میدان فوزیه. از دروازه دولت وضع دیگری بود. مثل اینکه بادی به جنگل وزیده باشد و برگوبار درختان را ریخته باشد، امّا نه باد خزان، باد بهار که از زیر پنجههایش جوانههای تازهای دیوانهوار میشکافند و از پوسته بیرون میزنند. شهر شلوغ، پریشان، آشوبزده و درهم بود، مردم سیلاب گلآلودی بودند که موج بر میداشتند. پیدا بود که چیز تازهای دارد پیدا میشود، در هواست و انگار میشود بالهایش را در دست گرفت. نمیدانم، آزادی بود که غلاف سختش را پاره میکرد و بیرون میآمد و فریاد میشد. همهمه شاد و فرخندهای روی سر مردم موج میزد. آنها دسته دسته در پیادهروها بیهدف در رفت و آمد بودند. ترسیده، خمیده و محتاط نبودند، قدمهاشان را نمیپائیدند. ظلمی که مثل بغض در گلویشان گیر کرده بود و راه نفسشان را بند آورده بود، داشت میترکید.
عدهای مسلح بودند با تفنگهائی که بعدأ فهمیدم اسمشان «ژ۳» و «اِم یک» است. بعضیها هفت تیر داشتند، یا سرنیزه، کارد و باتون و چوبدستی و هر چیز دیگر. اینها بیشتر در وسط خیابان و مأمور انتظامات بودند، نگهبان، مأمور راهنمائی، پاسدار انقلاب، با امر و نهی و داد و فریاد و قربان صدقه و نگاههای مغرور ناشیانه سعی میکردند سروسامانی ایجاد کنند. موتورسوارهایِ اسلحه بدست، گاه دو ترکه و سه ترکه جولانی میدادند. آمبولانسها آژیرکشان ویراژ میدادند و پیکانها با ملاقههائی که از شیشۀ ماشین بیرونزده بود بوق زنان به سرعت میگذشتند، وسائل زخمبندی و بیمارستانی میبردند. وسط خیابان جابجا باریکادهائی ساخته بودند؛ بیشتر با کیسههای شن، نرده آهن، کامیون ارتشی و بدنه سوخته اتومبیل، شاخه و تنه درخت، کانال کولرهای آبی، ورقه و تیرآهن و هر چیز دیگری که بتوان فکر کرد و یافت، هر چیزی که به درد راه بندان بخورد و جلو پیشروی بیباکانه ارتش شاهنشاهی را در قلب دشمن بگیرد.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، صص ۶۰-۶۱.
@HistoryandMemory
ما را چه به نبردهای اجدادمان؟!
مالک حسینی
نشریۀ Documento در آتن (۷ نوامبر۲۰۲۰)، در واکنش به کسانی که دوهزار و پانصدمین سالگرد پیروزی یونانیان بر ایرانیان را در نبردهای ترموپیل و سالامیس جشن گرفتهاند، مجموعهمطالبی را منتشر کرده است، از جمله یادداشتی کوتاه از من؛ این یادداشت به آلمانی نوشته شده و سپس به یونانی ترجمه شده است. انتشار تقریباً همزمان ترجمۀ فارسی این یادداشت کوتاه را بیمناسبت ندیدم.
من تاریخدان نیستم، پس اجازه ندارم و مایل هم نیستم دربارۀ واقعیتهای تاریخی یا ادعاهای تاریخی – چه آنها که موضوعشان نبردهای ترموپیل و سالامیس است، چه موضوعات مربوط دیگر – حرفی بزنم و از موضعی خاص دفاع کنم.
من زبانشناس هم نیستم، پس قرار نیست دربارۀ واژۀ بربروس حرف بزنم و مثلاً این پرسش را بحث کنم که آیا، و اگر آری از چه زمانی، یونانیان خودشان از این واژه دیگر (یا فقط) نه «بیگانهای که یونانی بلد نیست» ، بلکه (همچنین) «انسان نامتمدن» میفهمیدند. (مشابهش نزد عربها وجود داشت: عجم دلالت میکرد بر «غیرعربی که لال است/ایرانیای که عربی بلد نیست»).
بااینحال، منِ ایرانی میشد مثلاً به امیرمهدی بدیع استناد کنم (یونانیان و بربرها، ۱۹۶۳) تا دربارۀ موضوعِ بحث چیزهای بسیاری بگویم. ولی این کار را هم نخواهم کرد. فقط میخواهم، از منظر کسی که تقریباً سی سال است بهنحوی با فلسفه سروکار دارد، و آن هم عمدتاً با فلسفۀ یونانی-غربی، خیلیکوتاه از چند نکتهای سخن بگویم.
۱. برای من سخت است تصور کنم یونانیان فرهیخته چگونه میتوانستند مردمی را ایرانیان بربر – «بربر» به معنای منفی – ببینند که همان موقع هم تمدنی بزرگ داشتند. (در اینجا میشود به منشور کوروش اشاره کرد که دههها قبل از نبرد سالامیس پدید آمده بود و برخی آن را «اولین اعلامیۀ عمومی حقوق بشر» تلقی میکنند، اگرچه برخی دیگر در این تلقی مناقشه میکنند.) چگونه میشود تصور کرد که یونانیان متمدن نتوانسته باشند در همسایگی خود تمدنی دیگر را ببینند و به رسمیت بشناسند؟! همان تمدنی را که قرار بود بعداً آخرین رئیس مکتب نوافلاطونی در آتن را همراه با نوافلاطونیانی دیگر – که درحقیقت از امپراتوری مسیحی رم شرقی گریخته بودند – در امنیت خود پذیرا شود. فقط انکار یا نادیده گرفتن تمدنی دیگر است که موجب میشود مردمانِ آن تمدن بربرهای خام و بیفرهنگ خوانده شوند؛ و همین است آنچه از یونانیان فرهیخته و بافرهنگ انتظار نمیرود!
۲. وقتی برای اولین بار با یک یونانی (یونانی فرهیخته) به معنای راستین کلمه مواجه شدم، یعنی ما فرصت یافتیم با یکدیگر سخن بگوییم و درحقیقت دوستی بنا کنیم، حتی لحظهای به اسکندر کبیر و فتح سرزمین اسلافم توسط او فکر نکردم (اگرچه این دوست یونانی از قضا هم اسمش اسکندر بود هم هیکلش بزرگ!) و به نحو اولی به دیگر نبردهای میان اسلاف مفروض من و اسلاف مفروض دوست یونانیام هم فکر نکردم. این یونانی حتی لحظهای کوتاه نیز به چشم من نمایندۀ دشمنان قدیم سرزمینام ننمود؛ در او همانقدر دشمنی میتوانستم دید که در دوستان نزدیکم در تهران و اصفهان!
پس به چه فکر کردم وقتی برای اولین بار با یک یونانی مواجه شدم؟ درحقیقت ابتدا شاید به هیچچیز؛ ولی بهتدریج، هرچند تاحدی ناخودآگاهانه، فقط به آیسخولوس، سوفوکل، اوریپید، سقراط، افلاطون، ارسطو، …، نیکوس کازانتزاکیس، تئو آنجلوپولوس…، یعنی به چهرههایی که دوست یونانی من میتوانست و میبایست به آنها افتخار کند – دقیقاً مثل من که افتخار میکنم به فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، خیام، فارابی، ابن سینا، سهراب سپهری، عباس کیارستمی، محمدرضا شجریان…، ولی بههیچوجه نه به آن کسانی از اسلافم که سدهها و هزارهها قبل فتوحاتی کردهاند. و چگونه میشود به برخی از فتوحات آنان افتخار کرد؟ اگر هم قرار باشد کاری کرد، بیشتر باید شرمنده بود! (و بهراستی چه کسی میداند که آنها همان اسلاف من بودهاند؟)
۳. راست است؛ من مثلاً به فردوسی یا ابن سینا افتخار میکنم؛ ولی، بله، کمتر از آن نیست افتخار کردن من مثلاً به ارسطو (حتی اگر این حکایت درست باشد که او معلم اسکندر کوچک و خردسال بود که بعداً در بزرگی و بزرگسالیاش سرزمین اسلاف مرا فتح کرد و بزرگترین امپراتوری دوران را برانداخت؛ البته چنانکه منابع میگویند، او بیش از آنچه فتح کرد از ایرانیان آموخت). و چه کسی در کل جهان نمیتواند به ارسطو افتخار کند؟ وقتی من ارسطو میخوانم، کم پیش نمیآید که از خود میپرسم (قطعاً مثل خیلی افراد دیگر) اصلاً چگونه ممکن شد انسانی چون ارسطو به جهان انسانیت وارد شود؟ و این خیلی پیش میآید وقتی دارم اخلاق نیکوماخوس را میخوانم. دوست میدارم کمی در اینباره حرف بزنم.
⬇️
@HistoryandMemory
مالک حسینی
نشریۀ Documento در آتن (۷ نوامبر۲۰۲۰)، در واکنش به کسانی که دوهزار و پانصدمین سالگرد پیروزی یونانیان بر ایرانیان را در نبردهای ترموپیل و سالامیس جشن گرفتهاند، مجموعهمطالبی را منتشر کرده است، از جمله یادداشتی کوتاه از من؛ این یادداشت به آلمانی نوشته شده و سپس به یونانی ترجمه شده است. انتشار تقریباً همزمان ترجمۀ فارسی این یادداشت کوتاه را بیمناسبت ندیدم.
من تاریخدان نیستم، پس اجازه ندارم و مایل هم نیستم دربارۀ واقعیتهای تاریخی یا ادعاهای تاریخی – چه آنها که موضوعشان نبردهای ترموپیل و سالامیس است، چه موضوعات مربوط دیگر – حرفی بزنم و از موضعی خاص دفاع کنم.
من زبانشناس هم نیستم، پس قرار نیست دربارۀ واژۀ بربروس حرف بزنم و مثلاً این پرسش را بحث کنم که آیا، و اگر آری از چه زمانی، یونانیان خودشان از این واژه دیگر (یا فقط) نه «بیگانهای که یونانی بلد نیست» ، بلکه (همچنین) «انسان نامتمدن» میفهمیدند. (مشابهش نزد عربها وجود داشت: عجم دلالت میکرد بر «غیرعربی که لال است/ایرانیای که عربی بلد نیست»).
بااینحال، منِ ایرانی میشد مثلاً به امیرمهدی بدیع استناد کنم (یونانیان و بربرها، ۱۹۶۳) تا دربارۀ موضوعِ بحث چیزهای بسیاری بگویم. ولی این کار را هم نخواهم کرد. فقط میخواهم، از منظر کسی که تقریباً سی سال است بهنحوی با فلسفه سروکار دارد، و آن هم عمدتاً با فلسفۀ یونانی-غربی، خیلیکوتاه از چند نکتهای سخن بگویم.
۱. برای من سخت است تصور کنم یونانیان فرهیخته چگونه میتوانستند مردمی را ایرانیان بربر – «بربر» به معنای منفی – ببینند که همان موقع هم تمدنی بزرگ داشتند. (در اینجا میشود به منشور کوروش اشاره کرد که دههها قبل از نبرد سالامیس پدید آمده بود و برخی آن را «اولین اعلامیۀ عمومی حقوق بشر» تلقی میکنند، اگرچه برخی دیگر در این تلقی مناقشه میکنند.) چگونه میشود تصور کرد که یونانیان متمدن نتوانسته باشند در همسایگی خود تمدنی دیگر را ببینند و به رسمیت بشناسند؟! همان تمدنی را که قرار بود بعداً آخرین رئیس مکتب نوافلاطونی در آتن را همراه با نوافلاطونیانی دیگر – که درحقیقت از امپراتوری مسیحی رم شرقی گریخته بودند – در امنیت خود پذیرا شود. فقط انکار یا نادیده گرفتن تمدنی دیگر است که موجب میشود مردمانِ آن تمدن بربرهای خام و بیفرهنگ خوانده شوند؛ و همین است آنچه از یونانیان فرهیخته و بافرهنگ انتظار نمیرود!
۲. وقتی برای اولین بار با یک یونانی (یونانی فرهیخته) به معنای راستین کلمه مواجه شدم، یعنی ما فرصت یافتیم با یکدیگر سخن بگوییم و درحقیقت دوستی بنا کنیم، حتی لحظهای به اسکندر کبیر و فتح سرزمین اسلافم توسط او فکر نکردم (اگرچه این دوست یونانی از قضا هم اسمش اسکندر بود هم هیکلش بزرگ!) و به نحو اولی به دیگر نبردهای میان اسلاف مفروض من و اسلاف مفروض دوست یونانیام هم فکر نکردم. این یونانی حتی لحظهای کوتاه نیز به چشم من نمایندۀ دشمنان قدیم سرزمینام ننمود؛ در او همانقدر دشمنی میتوانستم دید که در دوستان نزدیکم در تهران و اصفهان!
پس به چه فکر کردم وقتی برای اولین بار با یک یونانی مواجه شدم؟ درحقیقت ابتدا شاید به هیچچیز؛ ولی بهتدریج، هرچند تاحدی ناخودآگاهانه، فقط به آیسخولوس، سوفوکل، اوریپید، سقراط، افلاطون، ارسطو، …، نیکوس کازانتزاکیس، تئو آنجلوپولوس…، یعنی به چهرههایی که دوست یونانی من میتوانست و میبایست به آنها افتخار کند – دقیقاً مثل من که افتخار میکنم به فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، خیام، فارابی، ابن سینا، سهراب سپهری، عباس کیارستمی، محمدرضا شجریان…، ولی بههیچوجه نه به آن کسانی از اسلافم که سدهها و هزارهها قبل فتوحاتی کردهاند. و چگونه میشود به برخی از فتوحات آنان افتخار کرد؟ اگر هم قرار باشد کاری کرد، بیشتر باید شرمنده بود! (و بهراستی چه کسی میداند که آنها همان اسلاف من بودهاند؟)
۳. راست است؛ من مثلاً به فردوسی یا ابن سینا افتخار میکنم؛ ولی، بله، کمتر از آن نیست افتخار کردن من مثلاً به ارسطو (حتی اگر این حکایت درست باشد که او معلم اسکندر کوچک و خردسال بود که بعداً در بزرگی و بزرگسالیاش سرزمین اسلاف مرا فتح کرد و بزرگترین امپراتوری دوران را برانداخت؛ البته چنانکه منابع میگویند، او بیش از آنچه فتح کرد از ایرانیان آموخت). و چه کسی در کل جهان نمیتواند به ارسطو افتخار کند؟ وقتی من ارسطو میخوانم، کم پیش نمیآید که از خود میپرسم (قطعاً مثل خیلی افراد دیگر) اصلاً چگونه ممکن شد انسانی چون ارسطو به جهان انسانیت وارد شود؟ و این خیلی پیش میآید وقتی دارم اخلاق نیکوماخوس را میخوانم. دوست میدارم کمی در اینباره حرف بزنم.
⬇️
@HistoryandMemory