▪️شهروند آسمان در بسیط زمین
✍ سعید محبی
امروز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۹ فرصتی دست داد که خدمت استاد محمدرضا حکیمی برسم. همیشه دوست داشتم این شخص را ببینم. از وقتی حاشیههای او بر اسلام در ایران پتروشفسکی را خواندم و دیدم چه غیرت دینی و حمیت ایرانی به خرج داده از شیوه کار تحقیقی و عمق اطلاعاتش خوشم آمد از او. تا بعد که کارهای دیگرش را دیدم. متجاوز از ۱۵، ۲۰ جلد منتشرشده تا حالا. همه در زمینه علوم اسلامی. و با نثری شیوا. الحیات را درمیآورد که کار بزرگی است. یک دایرهالمعارف اسلامی است در زمینه اصول پایه و نگاه اسلام به موضوع عدالت و اقتصاد. ازجمله کسانی است که در حوزه درس خوانده بدون اینکه آخوند باشد و رهیده و وارهیده تا رسیده بدین پایه. البته از نظر علمی پایگاهش و جایگاهش بدون تردید در حد اجتهاد است. اما لباس روحانی را ناپوشیده. اصولاً در این چند دهه اخیر از این قبیل تعدادی داشتهایم که به علوم حوزوی پرداختهاند و کامل شدهاند و صاحبنظر اما لزوماً روحانی و آخوند نشدهاند: محمدتقی شریعتی، جلالالدین همایی، مجتبی مینوی، دکتر سیدجعفر شهیدی و... و البته محمدرضا حکیمی. که مبارک است.
شنیده بودم که ایشان خیلی سخت حاضر میشود که با کسی رفتوآمد کند یا کسی برود سراغش به تماشا یا گفتوگو و اظهار ارادت و علاقه. تا نشناسد و زیر و رو نکند طرف را، راه نمیدهد. بنابراین طبیعی بود که اگر خودم زنگ میزدم که خدمت برسیم و از محضر شما استفادهای بکنم لابد اجابت نمیشد تا اینکه دکتر اسپهبدی زنگ زد. وزیر کار دولت بازرگان که آقای حکیمی شنیده که آقای دکتر فیض سفیر ایران در یونسکو، در تهران است و میخواهد او را ببیند. شما که با آقای دکتر فیض روابطی دارید خبری داری از او؟ همین را کردم بهانه که بله با دکتر فیض در تماس هستم و ترتیب دیدار را میدهم. و دادم. امروز ساعت شش عصر به اتفاق دکتر فیض رفتیم به دیدن محمدرضا حکیمی. و دکتر فیض همکار من است در دفتر خدمات حقوقی بینالمللی و مردی است فاضل و اهل نظر و عارفمسلک. ظاهرا علقهاش با حکیمی برمیگردد به سالهایی که هر دو در مشهد بودند. الغرض، گزارش این دیدار را در این دفتر مینویسم.
چهرهای نورانی. با محاسن سپید. به رنگ برف. و موهای سر که از اطراف آویخته روی شانهها. اما وسط سر طاس. نگاهی نافذ و عمیق که از پس چشمانی که آشکارا دریچه روح او است، برمیآید. و تا برسد به مخاطب طول میکشد، اما چون میرسد، نفوذ میکند تا عمق او. حرف که میزند همه با ضمیر اولشخص است و یک آقا در شروع یا پایان جمله. به نشانه اینکه مخاطب تو هستی. باد هوا نیست. اول به روبهرو نگاه میکند که پنجره حیاط است. بعد آنجا که تأکیدی در حرف دارد برمیگردد و به مخاطب مینگرد. مدام مژه میزند. گویی در درون اضطراب دارد چیزی میخواهد بگوید اما کلمه ندارد. واژه کمک نمیکند. منظور را نمیرساند. لباسی ساده. به غایت ساده. و پاها بیجوراب. تسبیحی در دست که مرتب و یکبند میاندازدش. ایضا به نشانه اضطراب و دلواپسی در درون؟ در حرفها کلماتی هستند که مرتب تکرار میشوند: بهبه بهبه...! پشت سر هم. و بعد لبها را به توی دهان میکشد. میمکد درواقع و غنچه میکند و حرفی را میگوید. از پس این مکندگی و غنچهها گویی کلمه میشکفد در دهانش. و گل میدهد. گل کلمه. اول دوزانو مینشیند و خسته که میشود چهارزانو. اما دوباره دوزانو. مرتب زانو عوض میکند. گویی از راه دوری آمده و پیامی دارد که باید برساند و برود. ماندگار این منزل نیست. سرمنزل دیگری دارد. یا جای دیگری سرمنزل دارد. نه که برگردد به آنجا. طی میکند این منازل را. رهسپار است آخر. راهبند نیست یا تختهبند راه. طریقیت ندارد زندگی برای او، موضوعیت دارد. به همین دلیل شیوه زیست و زندگی و تأمین عدالت و رفاه برایش مهم است. نه درویشمسلک است و نه دنیازده. همین است موضوعیت زندگی و طریقی که او را به جای دیگری پرواز میدهد. به شهروندی آسمانها از بسیط زمین.
⬇️
@HistoryandMemory
✍ سعید محبی
امروز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۹ فرصتی دست داد که خدمت استاد محمدرضا حکیمی برسم. همیشه دوست داشتم این شخص را ببینم. از وقتی حاشیههای او بر اسلام در ایران پتروشفسکی را خواندم و دیدم چه غیرت دینی و حمیت ایرانی به خرج داده از شیوه کار تحقیقی و عمق اطلاعاتش خوشم آمد از او. تا بعد که کارهای دیگرش را دیدم. متجاوز از ۱۵، ۲۰ جلد منتشرشده تا حالا. همه در زمینه علوم اسلامی. و با نثری شیوا. الحیات را درمیآورد که کار بزرگی است. یک دایرهالمعارف اسلامی است در زمینه اصول پایه و نگاه اسلام به موضوع عدالت و اقتصاد. ازجمله کسانی است که در حوزه درس خوانده بدون اینکه آخوند باشد و رهیده و وارهیده تا رسیده بدین پایه. البته از نظر علمی پایگاهش و جایگاهش بدون تردید در حد اجتهاد است. اما لباس روحانی را ناپوشیده. اصولاً در این چند دهه اخیر از این قبیل تعدادی داشتهایم که به علوم حوزوی پرداختهاند و کامل شدهاند و صاحبنظر اما لزوماً روحانی و آخوند نشدهاند: محمدتقی شریعتی، جلالالدین همایی، مجتبی مینوی، دکتر سیدجعفر شهیدی و... و البته محمدرضا حکیمی. که مبارک است.
شنیده بودم که ایشان خیلی سخت حاضر میشود که با کسی رفتوآمد کند یا کسی برود سراغش به تماشا یا گفتوگو و اظهار ارادت و علاقه. تا نشناسد و زیر و رو نکند طرف را، راه نمیدهد. بنابراین طبیعی بود که اگر خودم زنگ میزدم که خدمت برسیم و از محضر شما استفادهای بکنم لابد اجابت نمیشد تا اینکه دکتر اسپهبدی زنگ زد. وزیر کار دولت بازرگان که آقای حکیمی شنیده که آقای دکتر فیض سفیر ایران در یونسکو، در تهران است و میخواهد او را ببیند. شما که با آقای دکتر فیض روابطی دارید خبری داری از او؟ همین را کردم بهانه که بله با دکتر فیض در تماس هستم و ترتیب دیدار را میدهم. و دادم. امروز ساعت شش عصر به اتفاق دکتر فیض رفتیم به دیدن محمدرضا حکیمی. و دکتر فیض همکار من است در دفتر خدمات حقوقی بینالمللی و مردی است فاضل و اهل نظر و عارفمسلک. ظاهرا علقهاش با حکیمی برمیگردد به سالهایی که هر دو در مشهد بودند. الغرض، گزارش این دیدار را در این دفتر مینویسم.
چهرهای نورانی. با محاسن سپید. به رنگ برف. و موهای سر که از اطراف آویخته روی شانهها. اما وسط سر طاس. نگاهی نافذ و عمیق که از پس چشمانی که آشکارا دریچه روح او است، برمیآید. و تا برسد به مخاطب طول میکشد، اما چون میرسد، نفوذ میکند تا عمق او. حرف که میزند همه با ضمیر اولشخص است و یک آقا در شروع یا پایان جمله. به نشانه اینکه مخاطب تو هستی. باد هوا نیست. اول به روبهرو نگاه میکند که پنجره حیاط است. بعد آنجا که تأکیدی در حرف دارد برمیگردد و به مخاطب مینگرد. مدام مژه میزند. گویی در درون اضطراب دارد چیزی میخواهد بگوید اما کلمه ندارد. واژه کمک نمیکند. منظور را نمیرساند. لباسی ساده. به غایت ساده. و پاها بیجوراب. تسبیحی در دست که مرتب و یکبند میاندازدش. ایضا به نشانه اضطراب و دلواپسی در درون؟ در حرفها کلماتی هستند که مرتب تکرار میشوند: بهبه بهبه...! پشت سر هم. و بعد لبها را به توی دهان میکشد. میمکد درواقع و غنچه میکند و حرفی را میگوید. از پس این مکندگی و غنچهها گویی کلمه میشکفد در دهانش. و گل میدهد. گل کلمه. اول دوزانو مینشیند و خسته که میشود چهارزانو. اما دوباره دوزانو. مرتب زانو عوض میکند. گویی از راه دوری آمده و پیامی دارد که باید برساند و برود. ماندگار این منزل نیست. سرمنزل دیگری دارد. یا جای دیگری سرمنزل دارد. نه که برگردد به آنجا. طی میکند این منازل را. رهسپار است آخر. راهبند نیست یا تختهبند راه. طریقیت ندارد زندگی برای او، موضوعیت دارد. به همین دلیل شیوه زیست و زندگی و تأمین عدالت و رفاه برایش مهم است. نه درویشمسلک است و نه دنیازده. همین است موضوعیت زندگی و طریقی که او را به جای دیگری پرواز میدهد. به شهروندی آسمانها از بسیط زمین.
⬇️
@HistoryandMemory
بیش از شصت سال دارد ولی نزدیک هفتاد به نظر میرسد. اما چون میخندند جوانتر است. حرف که میزند باز هم جوانتر. من دیر رسیده بودم سر قرار. از ترس اینکه دکتر فیض رفته باشد داخل آمدم و در زدم. و خانهاش در انتهای بنبستی حوالی میدان ولیعصر. خودش آمد و در را باز کرد. سلام و علیکی و گفتم دکتر آمده؟ گفت نه گفتم پس من دیر نیامدم. او دیر کرده. میروم و برمیگردم. کیف و کتابم را به اصرار از دستم گرفت. گفتم جسارت است. گفت سنگین است اینها بدهید به من. همینجا در آستانه در اثرش را گذاشت و تا اعماق من را پیمود. برگشتم تا برسم سر خیابان چه وجدی داشتم. نکند اندوهی سر رسد از پس کوه، من چه سبزم امروز... از اینکه فرصت یافتم که اثر این برخورد کوتاه را مروری کنم در خود و اینکه تا دقایقی دیگر دوباره میتوانم او را ببینم، بسی خوش بودم. مثل اینکه عطشی باشد و جرعهای بنوشی و مطمئن باشی که جرعه دیگر هم در راه است. و همه از آن توست بینگرانی از دست دادنش. و مزهمزه کنی آن جرعه اول را. و بعد با شوق دوباره سر بکشی جام دیگر را. نیمه راه بودم که دیدم دکتر فیض هم از راه رسید. چنانکه گفتم دکتر رضا فیض مدتی سفیر ایران در دهه شصت در یونسکو بود. دستی تکان دادیم و با هم آمدیم. و دوباره من در مدخل در. و آن چهره. و آن دو که پس از سالها (بیست سال؟) همدیگر را میدیدند و در آغوش هم رفتند. و من نظارهکنان. و بعد مصافحه با من. با صمیمیت تمام. گویی چهرهها با هم مأنوسند. صریح و راحت و محکم. و بوسه و بوسه! و بفرمایید تو آقا. راهرویی نمور و مخروبه. و تذکر که اینجا احتیاط دارد با کفش بیایید. اینجا را یک نفر اهل کتاب رنگ کرده. گرچه فتوا دادهاند که اهل کتاب پاکند من کمی احتیاط میکنم. بله آقا پایتان را بگذارید روی آن پارچه سفید جلوی معجر اتاق. و دو اتاق تودرتو. روی هم رفته ۱۵ متر نمیشد. حیرتا و شگفتا. معنای واقعی سرپناه. فقط یک چهاردیواری با سقف. مفروش با گلیمهای رنگارنگ که نه، جورواجور. و برای اینکه از هم سر نخورند با سنجاق قفلی وسط آنها به هم دوخته. و یک پتوی رنگ و رو رفته برای مهمانان. مثلاً در شاهنشین اتاق. و بعد بفرمایید اینجا. و از ما که نخیر استاد خود جنابعالی بفرمایید. و او: از آداب است آقا هر کجا صاحبخانه گفت بنشینید. این را با خنده گفت. و خودش پایینتر از ما نشست. آن طرف اتاق پوستین کوچکی. دور و برش پر از کاغذها و یادداشتها. و چند تا قلم. و یک میز کار کوچک برای نشسته کارکردن. نه میز تحریر. کمارتفاع و روی زمین. و تختی آنطرفتر. و دیوار اتاق؟ جگر زلیخا آویخته از بندی. رنگها ریخته. و گاهی گچها نیز. برای حفظ ظاهر، بعضی جاها با نایلونی مثلا الوان و گلدار -لابد به نشانه زیبایی پوشانده. تنها زیبایی که آنجا بود همین نایلونهای رنگارنگ بود! پوشاندن دیوار زخمی با نایلون. همه اشیای اتاق قدیمی بود. گویی از عالم بیرون و خیابان بویی نبرده. جز خودش و اندیشههایش. زمان را به گردش نمیرسید. چه رسد کوچه و خیابان و مکان. و حال و احوال و حال و احوال و پرسیدنها و پرسیدنها از سوانح احوال در آن طرف دنیا. و در همان دقایق اول اصل مطلب مطرح شد که گفت یک دوره الحیات گذاشتهام برایتان کنار با کتابهای دیگر که در یونسکو ببرید و اگر مترجم خوبی پیدا شد ترجمه شود. گویی نگران بود که این کار -این پاره تن- نرسد به دست اهلش. و بعد بحث ترجمه مطرح شد که گفتم غیرممکن است جناب استاد ترجمه واقعی برای این متون فنی و عربی برای اینکه کلمه بار دارد و این بار معنایی را نمیشود در ترجمه درآورد. مثل ترجمه شعر که هیچوقت سایههای معنایی آن در زبان اصلی در ترجمه درنمیآید و... یکی دو جلد الحیات که آقای احمد آرام ترجمه کرده خوب است ولی عربی آن فصیحتر و گویاتر است. و حرفهای دیگر در باب ترجمه الحیات که بعدا در نامهای به من هم نوشت.
و من بیش از هر چیز تحت تأثیر این کلیت او بودم. جزئی و فردی که برای خودش یک کل بود. مصداقی که حالا پرده مفهوم را دریده بود و گسترش داده بود. تا کجا؟ تا آسمان. نمونهای و مصداقی که حالا اصل را وسیعتر کرده بود. نگاهی که به قول آندره ژید در مائدههای زمینی، خود عظمت داشت. نه آنچه به آن مینگریست. قطره چگونه دریا میشود؟ عینا همانطور... . و فیک انطوی العالم الاکبر -جهانی در او نهفته بود. جهانی نشسته در گوشهای. بیمبالغه. حرفها و بحثها که در آن محفل میرفت، اگرچه در نوع خود عمیق بود، اما من یک نوع کلیت را در او میدیدم. یک کل تمامعیار. که چگونه انسان میتواند بدرد و درنوردد این حجابها را؟ که اگر درید و درنوردید تازه جزئی از آن میشود.
⬇️
@HistoryandMemory
و من بیش از هر چیز تحت تأثیر این کلیت او بودم. جزئی و فردی که برای خودش یک کل بود. مصداقی که حالا پرده مفهوم را دریده بود و گسترش داده بود. تا کجا؟ تا آسمان. نمونهای و مصداقی که حالا اصل را وسیعتر کرده بود. نگاهی که به قول آندره ژید در مائدههای زمینی، خود عظمت داشت. نه آنچه به آن مینگریست. قطره چگونه دریا میشود؟ عینا همانطور... . و فیک انطوی العالم الاکبر -جهانی در او نهفته بود. جهانی نشسته در گوشهای. بیمبالغه. حرفها و بحثها که در آن محفل میرفت، اگرچه در نوع خود عمیق بود، اما من یک نوع کلیت را در او میدیدم. یک کل تمامعیار. که چگونه انسان میتواند بدرد و درنوردد این حجابها را؟ که اگر درید و درنوردید تازه جزئی از آن میشود.
⬇️
@HistoryandMemory
این هم بعض حرفهایی که در این محفل روحانی و انسانی که تکانم داد، شنیدم. و بیترتیبی مینویسم.
۱. آقایان بهتر بود نظارت میکردند بیشتر نه اینکه خودشان درگیر شوند (اسپهبدی گفت دولت موقت قسمتی از برنامه زمانبندیشده بود برای این هدف).
۲. ما از ابتدا دنبال قسط و عدالت اسلامی بودیم تا اقتصاد اسلامی. نه به عنوان یک علم اقتصاد اسلامی بلکه عنوان کلیت اسلام که اجرا شود (منظورش گمان میکنم این بود که علم اقتصاد روش و راه خودش را دارد و ما عقیده نداریم برای هرچیزی یک راهحل علمی داریم در اسلام. منظور کلیت اسلامی است چیز دیگری است). مسئله این نیست که در اسلام اقتصاد داریم، مسئله کلیت و پیام اسلامی است که در همه چیز ازجمله در اقتصاد آن هم منعکس است. همواره دغدغه من این بوده است. الحیات از اول قرار بود الانسان باشد و خیلی مفصل. بعد که این مسائل و دگرگونیها و انقلاب پیش آمد دیدم فعلا ضروری است بخش عدالت اقتصادی و عدالت اجتماعی آن را توضیح بدهم و پیاده شود. این بود که بقیه را گذاشتیم کنار و الحیات را با احادیث و آیات با مضمون اقتصادی شروع کردیم.
۳. من جایی نمیرفتم و نمیروم. دکترها از کارکردن ممنوعم کردند. به طور مطلق. یک سردرد شدیدی دچار شده بودم. مدتی استراحت کردیم. در تختخواب خوابیده کار میکردم. قبلاً تا روزی ۱۲، ۱۴ ساعت کار میکردیم آقا. بعد کمکم شروع کردیم به کار و حالا روزی سه چهار ساعت بیشتر طبیب اجازه ندادند من کار کنم.
۴. معمولاً خودم میروم این طرف و آن طرف البته اگر دعوت بشوم. کمتر کسی اینجا میآید شما که حسابتان جداست.
۵. میرزا مجتبی قزوینی بنیانگذار مکتب تفکیک است. میخواستم از زبان خودش بشنوم. پرسیدم یعنی چه؟ گفت یعنی اینکه در مقولات و مقالات و موضوعات اسلامی مثل روح، معاد، انسان، اقتصاد، فرد، جامعه و... یک نظر شرعی داریم، یک نظر عرفانی داریم و یک منظر و نظر فلسفی. عدهای از علما فلسفه میدانستند اما تدریس نمیکردند. بعضی هم تحریم میکردند. از قول علامه طباطبایی نقل شده که من اسفار را در معاد درس نمیدهم چون با قرآن جور درنمیآید و نمیخواهم به قرآن توهین شود. در صورتی که به نظر ما یعنی مکتب تفکیکیها لازم نیست این سه نظر یا این سه برداشت یا این سه منظر درباره یک موضوع، بر هم منطبق شود. باید تفکیک کرد. مثلاً نظر قرآن را در مورد معاد که این است یا آن است. نظر عرفانی این است، نظر فلسفی هم این است. این هنر و این کار را آمیرزا مجتبی قزوینی استاد ما کرده بود. او از اوتاد بود آقا. از اوتاد و ابدال بود. تشرف اختیاری داشت. کیمیا میدانست.
۶. قسط اسلامی روشن است. امام صادق را دیدند شب تاریک مشغول جمعکردن نان است. گفتند کجا این وقت شب؟ گفت اگر مایلید دنبال من بیایید. رفتند. دیدند ایشان رفت یک جایی به اسم مظله یعنی (سایبان) بیرون مدینه که محل اقامت و استراحت الوات و ولگردها و خماران بود. و بعد زیر سر هر کدام یک قرص نان به صورت آهسته که نفهمد، گذاشتند. یدس (دسیسه از همین ماده است؛ چیزی را لای چیزی به صورت پوشیده و پنهانی گذاشتن) در اینجا به معنای این است که نان و خرما را که غذای غالب در مدینه آن ایام بوده آرام و به صورت پوشیده زیر سر الوات و ولگردها گذاشتند. خب آن موقع یک قرص نان خانهپز با چند خرما خوراک چندروزه مردم بود! گفتند آقا اینها که فاجر و فاسق و شرابخوارند که! فرمود خب باشند اگر مؤمن بودند که تکلیف دیگری داشتیم! این است آقا.
۷. حضرت امیر میگوید وقتی ما از کوفه برویم الحمدلله مردم آب نوشیدنی سالم دارند. دیگر آب پای نخلها را نمینوشند. نان دارند و وفور نعمت دارند. نگفت ما آمدیم دعای کمیل راه انداختیم!
۸. در جریان انقلاب امام فرمودند بروید راهپیمایی. با اینکه من خیلی کمردرد داشتم رفتم. گوشهای ایستاده بودم. روی یک بلندی. سیروس طاهباز من را دید و آمد جلو. گریه میکرد و از هر دو چشم او اشک میبارید. گفت بالاخره مذهب شما این مردم را تکان داد. حالا اگر او را ببینم چه بگویم به او آقا (سر را به نشانه افسوس و دریغ تکان داد).
۹. دکتر فیض میگفت در چشم مردم عادی فرانسه در اروپا، اسلام یعنی شمشیر و چهار تا زن و گردنزدن و انگشتبریدن و الی آخر. در چشم اهل فکر و ذکرشان هم داشت قضیه کمکم درست میشد اما حالا دیگر بدتر شده. تصویر خوبی ندارند متأسفانه. البته مقداری هم شیطنت در آن هست.
۱۰. حضرت امیر هیچوقت اقرار را قبول نمیکرد برای حدزدن. هرکس اقرار میکرد، میگفت برو توبه کن. وقتی توبه هست چرا اقرار میکنی؟ طرف میگفت برای اینکه پاکیزه شوم و تطهیر. حضرت میفرمود چه چیزی پاکیزهکنندهتر از توبه؟ چرا با اقرار؟
⬇️
@HistoryandMemory
۱. آقایان بهتر بود نظارت میکردند بیشتر نه اینکه خودشان درگیر شوند (اسپهبدی گفت دولت موقت قسمتی از برنامه زمانبندیشده بود برای این هدف).
۲. ما از ابتدا دنبال قسط و عدالت اسلامی بودیم تا اقتصاد اسلامی. نه به عنوان یک علم اقتصاد اسلامی بلکه عنوان کلیت اسلام که اجرا شود (منظورش گمان میکنم این بود که علم اقتصاد روش و راه خودش را دارد و ما عقیده نداریم برای هرچیزی یک راهحل علمی داریم در اسلام. منظور کلیت اسلامی است چیز دیگری است). مسئله این نیست که در اسلام اقتصاد داریم، مسئله کلیت و پیام اسلامی است که در همه چیز ازجمله در اقتصاد آن هم منعکس است. همواره دغدغه من این بوده است. الحیات از اول قرار بود الانسان باشد و خیلی مفصل. بعد که این مسائل و دگرگونیها و انقلاب پیش آمد دیدم فعلا ضروری است بخش عدالت اقتصادی و عدالت اجتماعی آن را توضیح بدهم و پیاده شود. این بود که بقیه را گذاشتیم کنار و الحیات را با احادیث و آیات با مضمون اقتصادی شروع کردیم.
۳. من جایی نمیرفتم و نمیروم. دکترها از کارکردن ممنوعم کردند. به طور مطلق. یک سردرد شدیدی دچار شده بودم. مدتی استراحت کردیم. در تختخواب خوابیده کار میکردم. قبلاً تا روزی ۱۲، ۱۴ ساعت کار میکردیم آقا. بعد کمکم شروع کردیم به کار و حالا روزی سه چهار ساعت بیشتر طبیب اجازه ندادند من کار کنم.
۴. معمولاً خودم میروم این طرف و آن طرف البته اگر دعوت بشوم. کمتر کسی اینجا میآید شما که حسابتان جداست.
۵. میرزا مجتبی قزوینی بنیانگذار مکتب تفکیک است. میخواستم از زبان خودش بشنوم. پرسیدم یعنی چه؟ گفت یعنی اینکه در مقولات و مقالات و موضوعات اسلامی مثل روح، معاد، انسان، اقتصاد، فرد، جامعه و... یک نظر شرعی داریم، یک نظر عرفانی داریم و یک منظر و نظر فلسفی. عدهای از علما فلسفه میدانستند اما تدریس نمیکردند. بعضی هم تحریم میکردند. از قول علامه طباطبایی نقل شده که من اسفار را در معاد درس نمیدهم چون با قرآن جور درنمیآید و نمیخواهم به قرآن توهین شود. در صورتی که به نظر ما یعنی مکتب تفکیکیها لازم نیست این سه نظر یا این سه برداشت یا این سه منظر درباره یک موضوع، بر هم منطبق شود. باید تفکیک کرد. مثلاً نظر قرآن را در مورد معاد که این است یا آن است. نظر عرفانی این است، نظر فلسفی هم این است. این هنر و این کار را آمیرزا مجتبی قزوینی استاد ما کرده بود. او از اوتاد بود آقا. از اوتاد و ابدال بود. تشرف اختیاری داشت. کیمیا میدانست.
۶. قسط اسلامی روشن است. امام صادق را دیدند شب تاریک مشغول جمعکردن نان است. گفتند کجا این وقت شب؟ گفت اگر مایلید دنبال من بیایید. رفتند. دیدند ایشان رفت یک جایی به اسم مظله یعنی (سایبان) بیرون مدینه که محل اقامت و استراحت الوات و ولگردها و خماران بود. و بعد زیر سر هر کدام یک قرص نان به صورت آهسته که نفهمد، گذاشتند. یدس (دسیسه از همین ماده است؛ چیزی را لای چیزی به صورت پوشیده و پنهانی گذاشتن) در اینجا به معنای این است که نان و خرما را که غذای غالب در مدینه آن ایام بوده آرام و به صورت پوشیده زیر سر الوات و ولگردها گذاشتند. خب آن موقع یک قرص نان خانهپز با چند خرما خوراک چندروزه مردم بود! گفتند آقا اینها که فاجر و فاسق و شرابخوارند که! فرمود خب باشند اگر مؤمن بودند که تکلیف دیگری داشتیم! این است آقا.
۷. حضرت امیر میگوید وقتی ما از کوفه برویم الحمدلله مردم آب نوشیدنی سالم دارند. دیگر آب پای نخلها را نمینوشند. نان دارند و وفور نعمت دارند. نگفت ما آمدیم دعای کمیل راه انداختیم!
۸. در جریان انقلاب امام فرمودند بروید راهپیمایی. با اینکه من خیلی کمردرد داشتم رفتم. گوشهای ایستاده بودم. روی یک بلندی. سیروس طاهباز من را دید و آمد جلو. گریه میکرد و از هر دو چشم او اشک میبارید. گفت بالاخره مذهب شما این مردم را تکان داد. حالا اگر او را ببینم چه بگویم به او آقا (سر را به نشانه افسوس و دریغ تکان داد).
۹. دکتر فیض میگفت در چشم مردم عادی فرانسه در اروپا، اسلام یعنی شمشیر و چهار تا زن و گردنزدن و انگشتبریدن و الی آخر. در چشم اهل فکر و ذکرشان هم داشت قضیه کمکم درست میشد اما حالا دیگر بدتر شده. تصویر خوبی ندارند متأسفانه. البته مقداری هم شیطنت در آن هست.
۱۰. حضرت امیر هیچوقت اقرار را قبول نمیکرد برای حدزدن. هرکس اقرار میکرد، میگفت برو توبه کن. وقتی توبه هست چرا اقرار میکنی؟ طرف میگفت برای اینکه پاکیزه شوم و تطهیر. حضرت میفرمود چه چیزی پاکیزهکنندهتر از توبه؟ چرا با اقرار؟
⬇️
@HistoryandMemory
۱۱. کسی به حضرت صادق عرض نیاز و سؤال کرد امام صادق به او پولی داد. رفت. دوباره صدایش زد. برگشت یک انگشتر گرانقیمت داشت درآورد و داد به او. آن شخص سائل پرسید این دیگر چرا؟ شما که پول دادید. فرمود احسان باید کامل باشد طوری که سائل را به غنا برساند. حالا توی خیابانها صندوق گدایی گذاشتهاند...
گفتم که شما در تفسیر آفتاب که در تأیید انقلاب است نوشتهاید که حکومت شیعیان با حکومت شیعی فرق دارد. نیز حکومت اسلامی با حکومت مسلمین. حالا حکومت شیعیان است لابد به نظر شما. فوری از وضع موجود گفت من اولش گفتم تا آن تاریخ. بعدش ربطی به من ندارد.
۱۲. گفتم شما میان روشنفکران هم چهره هستید و مورد توجه. مقالاتتان در مجله نگین را در زمان دانشجویی میخواندم در مورد شیخ آقابزرگ تهرانی. نیز حواشی و تعلیقاتی که شما بر اسلام در ایران پتروشفسکی ترجمه کریم کشاورز نوشتهاید بسیار دقیق و روشنکننده است و عمق دانش شما و علاقه شما به ایران میکند. گفت بله آقا ما رابطه داشتیم با اینها. برای اینکه فکر میکردیم و فکر میکنیم هر حرکتی که در جامعه رخ میدهد باید آقایان روشنفکران هم در او مشارکت داشته باشند و این مطالب را با آنها در میان مینهادیم. با ابوالحسن نجفی، طاهباز، شفیعی و غیره تماس داشتیم. (دکتر فیض گفت بله آقای حکیمی آن موقعها رومان رولان را خیلی دوست داشتند و نثر ایشان معروف بود). اما حالا چه بگوییم دیگر. فیض گفت بله در فرانسه کتابی آمده که این انقلاب اسلامی عین اسلام است و چیزی بیشتر از اینها در کار نیست. حکیمی درآمد که البته اینطور نیست. البته اشتباه میکنند. اشکال در پیادهکردن تعالیم قرآنی و احادیث راستین است.
پیدا بود موضع انتقادی دارد. که قابل درک بود.
و آخر سر یک دوره الحیات به من هدیه کرد. به اضافه یادنامه علامه امینی که به همت ایشان و شادروان دکتر شهیدی درآمده بود. به سال ۱۳۵۲ اخوان هم در آن مقالهای داده بود که هنوز اسمش یادم هست؛ آیات موزون افتاده؛ با این درآمد: هدیّتی کوچک، از کمتر کمترینان، برای یادنامه پاکمرد بزرگوار و گرانمایه: علامه امینی.
خواهش کردم پشت آن را بنویسند. نوشتند به فلانی که من باشم به یادی و یادگاری. پشت الحیات هم نوشتند به کتابخانه فلانی و اسم من را نوشتند. بعد به شوخی گفتند که آن وقتها که ما طلبه بودیم و درس میخواندیم اگر کتابی کسی به ما هدیه میکرد میگفتیم پشتش را ننویس تا اگر به پول نیاز داشتیم بتوانیم بفروشیمش.
سادگی و صفای محفل او و منزل او حکایت از بزرگی روحش داشت. الحق آنجا منزلی بود و تنزلگاهی برای چنان روحی. تنزل یافته بود از عالم بالا. از آسمان به پایین. نزد ما. او صاعد بود از مدتها قبل. عنقا طلبیده بود و رسیده بود. آمده بود به این پایین تا به ما بگوید از آن بالاها. اما حیرتا که در همین تنزلش هم صعودی داشت.
آمدم خانه. برای بچهها تعریف کردم همان تحسین و تعجب در چهرهها نقش بست. وقتی احساس و چهره تحسینکننده آنها را میدیدم پیش خود میگفتم این است آفتاب حقیقت که وقتی تابید بیدریغ گرما و نور میدهد. دلم میخواهد از این دیدار چیزی یا مقالهای بنویسم و بگویم چهرههایی اینچنین بر گردن این جامعه و گردن فکر بشری حق دارند. این حق باید به نوعی گزارده شود. اما اول باید با خود ایشان صحبت کنم که راضی است یا نه و بعد کجا چاپ شود.
بعدها که به لاهه رفتم شش جلد الحیات را با یادداشتی به کتابخانه لیدن و خطاب به آقای پروفسور ویتکام که استاد نسخهشناسی و مطالعات شرقی در دانشگاه لیدن هستند هدیه کردم و در جلسهای که با هم ملاقات کردیم خیلی از این بابت سپاسگزار بود. یادداشتی هم در معرفی آقای حکیمی نوشتم. البته به زبان انگلیسی. که بعداً ترجمه فارسی آن دیدم در مجله بینات چاپ شده.
بعدها یک نامه به من نوشت برای تلخیص الحیات برای جوانان! که البته خوبی میربود اگر هر آینه انجام میشد. که نشد.
بعدالتحریر: حکیمی را یک بار دیگر هم دیدم. همراه با غلامرضا امامی نویسنده ادبیات کودکان دوست ۵۰ سالهام. در کوچهای روبهروی حسینیه ارشاد اقامت داشت. یک قناری (یا مرغ عشق و...) در خانه داشت. شکوهها داشت همه از سر شفقت و دلسوزی. و گاه بغض راه گلویش را میبست. سخنها گفت شنیدنیتر از آنچه نوشتم. تا فرصتی به دست آید که نوبت بازگوی آنها فرارسد.
باری به قول بیهقی بزرگا مردا که بود...
▫️به مناسبت سالگرد درگذشت استاد محمدرضا حکیمی، چاپ شده در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه شرق، ۱ شهریور ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory
گفتم که شما در تفسیر آفتاب که در تأیید انقلاب است نوشتهاید که حکومت شیعیان با حکومت شیعی فرق دارد. نیز حکومت اسلامی با حکومت مسلمین. حالا حکومت شیعیان است لابد به نظر شما. فوری از وضع موجود گفت من اولش گفتم تا آن تاریخ. بعدش ربطی به من ندارد.
۱۲. گفتم شما میان روشنفکران هم چهره هستید و مورد توجه. مقالاتتان در مجله نگین را در زمان دانشجویی میخواندم در مورد شیخ آقابزرگ تهرانی. نیز حواشی و تعلیقاتی که شما بر اسلام در ایران پتروشفسکی ترجمه کریم کشاورز نوشتهاید بسیار دقیق و روشنکننده است و عمق دانش شما و علاقه شما به ایران میکند. گفت بله آقا ما رابطه داشتیم با اینها. برای اینکه فکر میکردیم و فکر میکنیم هر حرکتی که در جامعه رخ میدهد باید آقایان روشنفکران هم در او مشارکت داشته باشند و این مطالب را با آنها در میان مینهادیم. با ابوالحسن نجفی، طاهباز، شفیعی و غیره تماس داشتیم. (دکتر فیض گفت بله آقای حکیمی آن موقعها رومان رولان را خیلی دوست داشتند و نثر ایشان معروف بود). اما حالا چه بگوییم دیگر. فیض گفت بله در فرانسه کتابی آمده که این انقلاب اسلامی عین اسلام است و چیزی بیشتر از اینها در کار نیست. حکیمی درآمد که البته اینطور نیست. البته اشتباه میکنند. اشکال در پیادهکردن تعالیم قرآنی و احادیث راستین است.
پیدا بود موضع انتقادی دارد. که قابل درک بود.
و آخر سر یک دوره الحیات به من هدیه کرد. به اضافه یادنامه علامه امینی که به همت ایشان و شادروان دکتر شهیدی درآمده بود. به سال ۱۳۵۲ اخوان هم در آن مقالهای داده بود که هنوز اسمش یادم هست؛ آیات موزون افتاده؛ با این درآمد: هدیّتی کوچک، از کمتر کمترینان، برای یادنامه پاکمرد بزرگوار و گرانمایه: علامه امینی.
خواهش کردم پشت آن را بنویسند. نوشتند به فلانی که من باشم به یادی و یادگاری. پشت الحیات هم نوشتند به کتابخانه فلانی و اسم من را نوشتند. بعد به شوخی گفتند که آن وقتها که ما طلبه بودیم و درس میخواندیم اگر کتابی کسی به ما هدیه میکرد میگفتیم پشتش را ننویس تا اگر به پول نیاز داشتیم بتوانیم بفروشیمش.
سادگی و صفای محفل او و منزل او حکایت از بزرگی روحش داشت. الحق آنجا منزلی بود و تنزلگاهی برای چنان روحی. تنزل یافته بود از عالم بالا. از آسمان به پایین. نزد ما. او صاعد بود از مدتها قبل. عنقا طلبیده بود و رسیده بود. آمده بود به این پایین تا به ما بگوید از آن بالاها. اما حیرتا که در همین تنزلش هم صعودی داشت.
آمدم خانه. برای بچهها تعریف کردم همان تحسین و تعجب در چهرهها نقش بست. وقتی احساس و چهره تحسینکننده آنها را میدیدم پیش خود میگفتم این است آفتاب حقیقت که وقتی تابید بیدریغ گرما و نور میدهد. دلم میخواهد از این دیدار چیزی یا مقالهای بنویسم و بگویم چهرههایی اینچنین بر گردن این جامعه و گردن فکر بشری حق دارند. این حق باید به نوعی گزارده شود. اما اول باید با خود ایشان صحبت کنم که راضی است یا نه و بعد کجا چاپ شود.
بعدها که به لاهه رفتم شش جلد الحیات را با یادداشتی به کتابخانه لیدن و خطاب به آقای پروفسور ویتکام که استاد نسخهشناسی و مطالعات شرقی در دانشگاه لیدن هستند هدیه کردم و در جلسهای که با هم ملاقات کردیم خیلی از این بابت سپاسگزار بود. یادداشتی هم در معرفی آقای حکیمی نوشتم. البته به زبان انگلیسی. که بعداً ترجمه فارسی آن دیدم در مجله بینات چاپ شده.
بعدها یک نامه به من نوشت برای تلخیص الحیات برای جوانان! که البته خوبی میربود اگر هر آینه انجام میشد. که نشد.
بعدالتحریر: حکیمی را یک بار دیگر هم دیدم. همراه با غلامرضا امامی نویسنده ادبیات کودکان دوست ۵۰ سالهام. در کوچهای روبهروی حسینیه ارشاد اقامت داشت. یک قناری (یا مرغ عشق و...) در خانه داشت. شکوهها داشت همه از سر شفقت و دلسوزی. و گاه بغض راه گلویش را میبست. سخنها گفت شنیدنیتر از آنچه نوشتم. تا فرصتی به دست آید که نوبت بازگوی آنها فرارسد.
باری به قول بیهقی بزرگا مردا که بود...
▫️به مناسبت سالگرد درگذشت استاد محمدرضا حکیمی، چاپ شده در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه شرق، ۱ شهریور ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory
▪️«اعتقادات مذهبی من
از زمان بچگی و تحصیل در مدرسۀ روستایی، تحت تعلیم اوستا و انجام فرایض آیین زرتشتی قرار گرفتم. آموختههای خود را طوطیوار تکرار میکردم و مادرم مراقب بود که آنها را به طور منظم بخوانم. هر چند اصول دین را طوطیوار و بدون درک معانی آن حفظ میکردیم، اما از همان کودکی به خدا اعتقاد داشتم. چند سال بعد که به مدرسهٔ آمریکایی در تهران رفتم و به ناگزیر در کلاسهای دینی مدرسه شرکت کردم کم کم روح معصومم تحت تأثير تعالیم جدید قرار گرفت. در نتیجه با این که پس از ترک مدرسه مدتی در بمبئی و کرمان بودم، پس از ورود کشیش انگلیسی کاری به کرمان در مراسم عشاء ربانی روزهای یکشنبه حضور مییافتم در آن زمان مسیحی دو آتشهای شده بودم.
در یکی از روزهای یکشنبه که شماری از روحانیان مسلمان برای دیدن عشاء ربانی آمده بودند پس از انجام مراسم با یکی از آنان که خود را شیخ یحیی معرفی کرد و منسوب به خانواده حاج ابوجعفر ملا بود به گفتگو پرداختم. او متوجه شد که من به علت علاقه شدید به موعظههای مسیح اطلاعات ناچیزی درباره دین زرتشتی دارم. حاج ابوجعفر توصیه کرد که بهتر است پیرو مذهب زرتشتی خود باشم و سپس افزود که حاضر است تا در صورت تمایل به فراگرفتن مناسک زرتشتی به من کمک کند.حرفهای او به شدت مرا تکان داد و در واقع باید بگویم کاملاً منقلب شدم. بعدها همین شیخ یحیی چند دوره به نمایندگی مجلس شورای ملی برگزیده شد.
چندین روز در فکر حرفهای شیخ بودم: من باید کدام یک از ادیان موجود را انتخاب کنم؟ یک شب که برای دریافت پاسخ به خدا متوسل شده بودم به خواب رفتم. در عالم خواب دو رویای متفاوت دیدم: اول خواب دیدم که آب تمام دنیا را فرا گرفته است و من روی آب شناورم و در آن فرو نمیروم. بعد خواب دیدم که خانهام آتش گرفته و شعلههای آن از سقف گذشته، اما به هیچ چیز آسیب نمیرسد. خودم را دیدم که با لباسی سرتاپا سفید در وسط آتش زانو زده و به رسم زرتشتیان مشغول خواندن اوستا هستم. صبح روز بعد خوابم را برای همسرم فیروزه تعریف کردم و از او خواستم که سِدره و کُشتی مرا بیاورد پس از حمام سدره را به تن کردم و کشتی را به دور کمر بستم».
📚 خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، صص ۲۵-۲۶.
از زمان بچگی و تحصیل در مدرسۀ روستایی، تحت تعلیم اوستا و انجام فرایض آیین زرتشتی قرار گرفتم. آموختههای خود را طوطیوار تکرار میکردم و مادرم مراقب بود که آنها را به طور منظم بخوانم. هر چند اصول دین را طوطیوار و بدون درک معانی آن حفظ میکردیم، اما از همان کودکی به خدا اعتقاد داشتم. چند سال بعد که به مدرسهٔ آمریکایی در تهران رفتم و به ناگزیر در کلاسهای دینی مدرسه شرکت کردم کم کم روح معصومم تحت تأثير تعالیم جدید قرار گرفت. در نتیجه با این که پس از ترک مدرسه مدتی در بمبئی و کرمان بودم، پس از ورود کشیش انگلیسی کاری به کرمان در مراسم عشاء ربانی روزهای یکشنبه حضور مییافتم در آن زمان مسیحی دو آتشهای شده بودم.
در یکی از روزهای یکشنبه که شماری از روحانیان مسلمان برای دیدن عشاء ربانی آمده بودند پس از انجام مراسم با یکی از آنان که خود را شیخ یحیی معرفی کرد و منسوب به خانواده حاج ابوجعفر ملا بود به گفتگو پرداختم. او متوجه شد که من به علت علاقه شدید به موعظههای مسیح اطلاعات ناچیزی درباره دین زرتشتی دارم. حاج ابوجعفر توصیه کرد که بهتر است پیرو مذهب زرتشتی خود باشم و سپس افزود که حاضر است تا در صورت تمایل به فراگرفتن مناسک زرتشتی به من کمک کند.حرفهای او به شدت مرا تکان داد و در واقع باید بگویم کاملاً منقلب شدم. بعدها همین شیخ یحیی چند دوره به نمایندگی مجلس شورای ملی برگزیده شد.
چندین روز در فکر حرفهای شیخ بودم: من باید کدام یک از ادیان موجود را انتخاب کنم؟ یک شب که برای دریافت پاسخ به خدا متوسل شده بودم به خواب رفتم. در عالم خواب دو رویای متفاوت دیدم: اول خواب دیدم که آب تمام دنیا را فرا گرفته است و من روی آب شناورم و در آن فرو نمیروم. بعد خواب دیدم که خانهام آتش گرفته و شعلههای آن از سقف گذشته، اما به هیچ چیز آسیب نمیرسد. خودم را دیدم که با لباسی سرتاپا سفید در وسط آتش زانو زده و به رسم زرتشتیان مشغول خواندن اوستا هستم. صبح روز بعد خوابم را برای همسرم فیروزه تعریف کردم و از او خواستم که سِدره و کُشتی مرا بیاورد پس از حمام سدره را به تن کردم و کشتی را به دور کمر بستم».
📚 خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، صص ۲۵-۲۶.
✍ دکتر حسین آبادیان:
«دوست عزیز دکتر فضل الله ایرجی کجوری، که شاگرد حق شناس دکتر عزت الله رادمنش، استاد دهه شصت ما بودند؛ بعد از سالها عزلت گزینی استاد، با ایشان در مشهد ملاقات کردند و سلام دوستانی صمیمی و محدود را که من هم جزء آنها هستم، به ایشان رسانیدند. دکتر رادمنش، اسطوره اخلاق و مهر و محبت و بزرگ منشی و رادمردی، همراه با جدیتی زایدالوصف بودند. ایشان به شاگردان چهل سال قبل خود سفارش فرمودند که کاری نکنید تا در سن کهولت، احساس عذاب وجدان کنید که جهنمی الیم و سرنوشتی دردناک خواهد بود. فقط نیکی کنید، سپس بیتی از حافظ فرمودند که: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت/ آری به اتفاق جهان میتوان گرفت. من شاگرد حق شناس دکتر رادمنش بوده و هستم و همیشه به یاد آن مرد بزرگ بوده و خواهم بود. دکتر رادمنش به ما درس صبر و گذشت و محبت و فداکاری داد. عمرش سرشار از سلامتی و سعادت باد.»
@HistoryandMemory
«دوست عزیز دکتر فضل الله ایرجی کجوری، که شاگرد حق شناس دکتر عزت الله رادمنش، استاد دهه شصت ما بودند؛ بعد از سالها عزلت گزینی استاد، با ایشان در مشهد ملاقات کردند و سلام دوستانی صمیمی و محدود را که من هم جزء آنها هستم، به ایشان رسانیدند. دکتر رادمنش، اسطوره اخلاق و مهر و محبت و بزرگ منشی و رادمردی، همراه با جدیتی زایدالوصف بودند. ایشان به شاگردان چهل سال قبل خود سفارش فرمودند که کاری نکنید تا در سن کهولت، احساس عذاب وجدان کنید که جهنمی الیم و سرنوشتی دردناک خواهد بود. فقط نیکی کنید، سپس بیتی از حافظ فرمودند که: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت/ آری به اتفاق جهان میتوان گرفت. من شاگرد حق شناس دکتر رادمنش بوده و هستم و همیشه به یاد آن مرد بزرگ بوده و خواهم بود. دکتر رادمنش به ما درس صبر و گذشت و محبت و فداکاری داد. عمرش سرشار از سلامتی و سعادت باد.»
@HistoryandMemory
✍ پرویز پرتوکیا:
«بروشور تبلیغاتی الفبای لاتین در ترکیه و اشاره به زیادی حروف در الفبای عربی
تیتر: الفبای قبلی (عربی) خیلی سخت بود».
#تاریخ_تغییر_خط
@HistoryandMemoru
«بروشور تبلیغاتی الفبای لاتین در ترکیه و اشاره به زیادی حروف در الفبای عربی
تیتر: الفبای قبلی (عربی) خیلی سخت بود».
#تاریخ_تغییر_خط
@HistoryandMemoru
✍ عبدالحسین نیکگهر:
«نه فقط برای استادانی که این روزها از دانشگاهها اخراج میشوند غمگینم، به همان اندازه برای دانشجویانی که از آموزش این استادان نخبه محروم میشوند غمگینم.
۱۴ فروردین ۱۳۶۳ وقتی حکم پاکسازیام را از اداره حقوقی دانشگاه تهران گرفتم ۴۶ سال داشتم. وقتی از دبیرخانه دانشگاه خارج شدم با خودم عهد کردم که این شر را به خیر تبدیل خواهم کرد. وفادار به خویشتن خود و عهدی که بسته بودم طی ۳۹ سال کموبیش ۵۰ جلد کتاب ترجمه کردم. شما را دعوت میکنم که روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۲ در مراسم رونمايی از ترجمه خاطرات ریمون آرون که در سالن همایش شهر کتاب در خیابان وزرا برگزار میشود و آقایان دکتر هادی خانیکی و عباس مخبر به من افتخار داده در مراسم رونمايي صحبت خواهند کرد، شرکت نمایید.
عکس ۱۳۶۳، زمان ترجمه ویرایش اول خاطرات ریمون آرون
عکس ۱۴۰۲، زمان رونمايی ویرایش دوم خاطرات ریمون ارون در نمایشگاه کتاب تهران ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲
ع.نیک گهر ، دوشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۲».
@HistoryandMemory
«نه فقط برای استادانی که این روزها از دانشگاهها اخراج میشوند غمگینم، به همان اندازه برای دانشجویانی که از آموزش این استادان نخبه محروم میشوند غمگینم.
۱۴ فروردین ۱۳۶۳ وقتی حکم پاکسازیام را از اداره حقوقی دانشگاه تهران گرفتم ۴۶ سال داشتم. وقتی از دبیرخانه دانشگاه خارج شدم با خودم عهد کردم که این شر را به خیر تبدیل خواهم کرد. وفادار به خویشتن خود و عهدی که بسته بودم طی ۳۹ سال کموبیش ۵۰ جلد کتاب ترجمه کردم. شما را دعوت میکنم که روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۲ در مراسم رونمايی از ترجمه خاطرات ریمون آرون که در سالن همایش شهر کتاب در خیابان وزرا برگزار میشود و آقایان دکتر هادی خانیکی و عباس مخبر به من افتخار داده در مراسم رونمايي صحبت خواهند کرد، شرکت نمایید.
عکس ۱۳۶۳، زمان ترجمه ویرایش اول خاطرات ریمون آرون
عکس ۱۴۰۲، زمان رونمايی ویرایش دوم خاطرات ریمون ارون در نمایشگاه کتاب تهران ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲
ع.نیک گهر ، دوشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۲».
@HistoryandMemory
عطر یک مقالۀ خوب.pdf
529.2 KB
«عطر یک مقالۀ خوب، عالم را میگیرد»، مصاحبه ابراهیم موسیپور با دکتر هادی عالمزاده، برگ فرهنگ، سال دوم، شمارۀ هشتم، بهار ۱۳۸۰، صص ۳۶-۴۸.
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
▪️هفده سال پیش دانشگاه تهران: بازنشستگی استاد هادی عالمزاده
یکم شهریور ۱۳۸۵ آخرین روزی بود که استاد هادی عالمزاده در دفتر خود در دانشکده الهیات و معارف اسلامی و پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران حاضر میشد. این روز، یکی از غمانگیزترین روزها برای ما دانشجویان تاریخ و تمدن ملل اسلامی بود.
چند ماه پیشتر در خرداد ۱۳۸۵ با نامهٔ رئیس دانشگاه، عباسعلی عمید زنجانی، استاد عالمزاده به همراه شمار زیادی (بیش از چهل تن) از استادان دانشگاه تهران با دستاویز «...مشكلات جسمی، فكری و مشكل زندگی [کذا]» (نک. ایسنا) حکم بازنشستگی دریافت کرده بودند. این در حالی بود که ایشان در آن زمان ۶۸ سال بیشتر نداشت و طبق قانون دستکم تا دوسال دیگر ( تا ۷۰ سالگی) میتوانست همچنان استاد دانشگاه تهران باشد. در آن زمان استاد نه تنها «مشکلات جسمی و فکری و زندگی» نداشت، بلکه در کمال تندرستی و سرزندگی و در اوج پختگی و شکوفایی فکری، علمی و پژوهشی بودند (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند). نشان به آن نشان که ایشان از آن تاریخ با حکم دکتر عبدالله جاسبی بهعنوان استاد تمام وقت جذب واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی شدند و تا دوازده سال دیگر (۱۳۹۷) به آموزش و پژوهش و شاگردپروی-که در آن بلندآوازهاند- میپرداختند.
در آن زمان بازنشستگی ایشان و دیگر استادان برجسته، واکنش رسانهها و جامعه دانشگاهی را در پی داشت، بهگونهای که خود حضرت استاد نیز که معمولاً اهل گفتگو با رسانهها نبوده، با خبرگزاری ایسنا مصاحبه کردند و به گفتههای ریاست دانشگاه واکنش نشان دادند. آنچه در پی میآید گفتههای ایشان است:
«استاد بازنشسته دانشگاه تهران: بازنشستگي اساتيد دانشگاه تبعيضآميز بود سرشناسی دليل كارآمدي اساتيد نيست.
يك استاد بازنشسته دانشكده الهيات دانشگاه تهران گفت: بازنشستگی برخي از اساتيد دانشگاه به نحو تبعيضآميزی صورت گرفت. دكتر هادی عالمزاده در گفتوگو با خبرنگار صنفی آموزشی خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، بازنشسته كردن اساتيد باتجربه دانشگاهها را موجب تضعيف بنيه علمي دانشجويان دانست و افزود: دكتر مجتهد شبستری در ۲ تا ۳ حوزه صاحبنظر هستند كه دانشجويان از حضور وي محروم شدند و به زحمت ميتوان جانشين مناسبی براي وي پيدا كرد. وي با رد برخي استدلالها مبني بر امكان حضور اساتيد جوان پس از بازنشستگی اساتيد پير در دانشكدهها اظهار كرد: در گروه تاريخ و تمدن اسلامی به جز چند استاد ميانسال، ساير اساتيد از فارغالتحصيلان خودمان هستند و جای خالی برای جذب آنها وجود دارد. وی ادامه داد: در چارت سازماني هر گروه دانشكده الهيات ۱۰ تا ۱۵ پست سازمانی وجود دارد و ميتوان جوانان تحصيلكرده را در اين پستها مشغول به كار كرد و من جاي آنها را نگرفته بودم. رييس پژوهشكده تاريخ دانشگاه تهران تاكيد كرد: من در امور علمی و پژوهشی تجربيات زيادي كسب كردهام كه ميتوانم در اختيار دانشجويان قرار دهم و آيا يک استاد جوان میتواند اين تجربيات را داشته باشد تا به دانشجويان منتقل كند؟ وی با اشاره به اين كه دارای ۶۸ سال سن است، يادآور شد: در دانشكده الهيات استادی حضور دارد كه سنش بالاتر از ۷۰ سال است و بيشتر اوقات خود را در قم ميگذراند، بنابراين ابتدا بايد اين اساتيد را بازنشسته كرد. دكتر عالمزاده گفت: سرشناسی دليل كارآمدي نيست، استادان سرشناسی را ميشناسم كه در يک ترم تحصيلي تنها ۳ يا ۴ ساعت در دانشكده حضور دارند و مشكلي برايشان بوجود نميآيد؛ اما من كه از ۸ صبح و زودتر از دانشجويان در كلاس هستم را بازنشسته میكنند. وي خاطر نشان كرد: كارآمدی اساتيد بايد جايگزين سرشناسی آنها شود. استاد بايد به نحوی رفتار كند كه دانشجويان با او حرف بزنند و درد دل كنند. عالمزاده در ادامه درباره علل بازنشستگی خود گفت: رييس دانشگاه گفته است كه براي بازنشسته كردن من با افرادی مشورت كرده است اين افراد چه كسانی هستند؟ درباره بازنشستگی بايد با معاون آموزشي دانشگاه، رييس دانشكده و مدير گروه مربوطه مشورت شود كه متاسفانه اين امر صورت نگرفته است. رييس پژوهشكده تاريخ علم دانشگاه تهران در پايان از بازنشسته شدن اساتيد مانند شيرين بياني و ژاله آموزگار اظهار تاسف كرد».
پ.ن.: در فهرستی که بنفشه سامگیس خبرنگار روزنامه اعتماد در دوم شهریور ۱۴۰۲ با عنوان «جای خالی این ۱۵۷ نفر» منتشر ساخته است، نام استاد عالمزاده دیده نمیشود و از قلم افتاده! در این فهرست البته کاستیها و نادرستیهای دیگری نیز دیده میشود.
@HistoryandMemory
یکم شهریور ۱۳۸۵ آخرین روزی بود که استاد هادی عالمزاده در دفتر خود در دانشکده الهیات و معارف اسلامی و پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران حاضر میشد. این روز، یکی از غمانگیزترین روزها برای ما دانشجویان تاریخ و تمدن ملل اسلامی بود.
چند ماه پیشتر در خرداد ۱۳۸۵ با نامهٔ رئیس دانشگاه، عباسعلی عمید زنجانی، استاد عالمزاده به همراه شمار زیادی (بیش از چهل تن) از استادان دانشگاه تهران با دستاویز «...مشكلات جسمی، فكری و مشكل زندگی [کذا]» (نک. ایسنا) حکم بازنشستگی دریافت کرده بودند. این در حالی بود که ایشان در آن زمان ۶۸ سال بیشتر نداشت و طبق قانون دستکم تا دوسال دیگر ( تا ۷۰ سالگی) میتوانست همچنان استاد دانشگاه تهران باشد. در آن زمان استاد نه تنها «مشکلات جسمی و فکری و زندگی» نداشت، بلکه در کمال تندرستی و سرزندگی و در اوج پختگی و شکوفایی فکری، علمی و پژوهشی بودند (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند). نشان به آن نشان که ایشان از آن تاریخ با حکم دکتر عبدالله جاسبی بهعنوان استاد تمام وقت جذب واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی شدند و تا دوازده سال دیگر (۱۳۹۷) به آموزش و پژوهش و شاگردپروی-که در آن بلندآوازهاند- میپرداختند.
در آن زمان بازنشستگی ایشان و دیگر استادان برجسته، واکنش رسانهها و جامعه دانشگاهی را در پی داشت، بهگونهای که خود حضرت استاد نیز که معمولاً اهل گفتگو با رسانهها نبوده، با خبرگزاری ایسنا مصاحبه کردند و به گفتههای ریاست دانشگاه واکنش نشان دادند. آنچه در پی میآید گفتههای ایشان است:
«استاد بازنشسته دانشگاه تهران: بازنشستگي اساتيد دانشگاه تبعيضآميز بود سرشناسی دليل كارآمدي اساتيد نيست.
يك استاد بازنشسته دانشكده الهيات دانشگاه تهران گفت: بازنشستگی برخي از اساتيد دانشگاه به نحو تبعيضآميزی صورت گرفت. دكتر هادی عالمزاده در گفتوگو با خبرنگار صنفی آموزشی خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، بازنشسته كردن اساتيد باتجربه دانشگاهها را موجب تضعيف بنيه علمي دانشجويان دانست و افزود: دكتر مجتهد شبستری در ۲ تا ۳ حوزه صاحبنظر هستند كه دانشجويان از حضور وي محروم شدند و به زحمت ميتوان جانشين مناسبی براي وي پيدا كرد. وي با رد برخي استدلالها مبني بر امكان حضور اساتيد جوان پس از بازنشستگی اساتيد پير در دانشكدهها اظهار كرد: در گروه تاريخ و تمدن اسلامی به جز چند استاد ميانسال، ساير اساتيد از فارغالتحصيلان خودمان هستند و جای خالی برای جذب آنها وجود دارد. وی ادامه داد: در چارت سازماني هر گروه دانشكده الهيات ۱۰ تا ۱۵ پست سازمانی وجود دارد و ميتوان جوانان تحصيلكرده را در اين پستها مشغول به كار كرد و من جاي آنها را نگرفته بودم. رييس پژوهشكده تاريخ دانشگاه تهران تاكيد كرد: من در امور علمی و پژوهشی تجربيات زيادي كسب كردهام كه ميتوانم در اختيار دانشجويان قرار دهم و آيا يک استاد جوان میتواند اين تجربيات را داشته باشد تا به دانشجويان منتقل كند؟ وی با اشاره به اين كه دارای ۶۸ سال سن است، يادآور شد: در دانشكده الهيات استادی حضور دارد كه سنش بالاتر از ۷۰ سال است و بيشتر اوقات خود را در قم ميگذراند، بنابراين ابتدا بايد اين اساتيد را بازنشسته كرد. دكتر عالمزاده گفت: سرشناسی دليل كارآمدي نيست، استادان سرشناسی را ميشناسم كه در يک ترم تحصيلي تنها ۳ يا ۴ ساعت در دانشكده حضور دارند و مشكلي برايشان بوجود نميآيد؛ اما من كه از ۸ صبح و زودتر از دانشجويان در كلاس هستم را بازنشسته میكنند. وي خاطر نشان كرد: كارآمدی اساتيد بايد جايگزين سرشناسی آنها شود. استاد بايد به نحوی رفتار كند كه دانشجويان با او حرف بزنند و درد دل كنند. عالمزاده در ادامه درباره علل بازنشستگی خود گفت: رييس دانشگاه گفته است كه براي بازنشسته كردن من با افرادی مشورت كرده است اين افراد چه كسانی هستند؟ درباره بازنشستگی بايد با معاون آموزشي دانشگاه، رييس دانشكده و مدير گروه مربوطه مشورت شود كه متاسفانه اين امر صورت نگرفته است. رييس پژوهشكده تاريخ علم دانشگاه تهران در پايان از بازنشسته شدن اساتيد مانند شيرين بياني و ژاله آموزگار اظهار تاسف كرد».
پ.ن.: در فهرستی که بنفشه سامگیس خبرنگار روزنامه اعتماد در دوم شهریور ۱۴۰۲ با عنوان «جای خالی این ۱۵۷ نفر» منتشر ساخته است، نام استاد عالمزاده دیده نمیشود و از قلم افتاده! در این فهرست البته کاستیها و نادرستیهای دیگری نیز دیده میشود.
@HistoryandMemory
Ali Rahnema, The Political History of Modern Iran: Revolution, Reaction and Transformation, 1905 to the Present, I. B. Tauris, 2023.
علی رهنما، <
#تازهها
#تاریخ_ایران_مدرن
#تاریخ_سیاسی_معاصر_ایران
Bloomsbury l Amazon
@HistoryandMemory
علی رهنما، <
تاریخ سیاسی ایران مدرن: انقلاب، واکنش و دگرگونی، ۱۹۰۵ تا اکنون>#تازهها
#تاریخ_ایران_مدرن
#تاریخ_سیاسی_معاصر_ایران
Bloomsbury l Amazon
@HistoryandMemory
▪️علّامه قزوینی و شیخ فضلاللّه نوری
علّامه قزوینی (د. ۱۳۲۸خ.) در خودزندگینامهٔ کوتاهاش که در زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی علّامه محمُد قزوینی (انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۵) چاپ شده، در شمار استادان خود از شیخ فضلاللّه نوری (د. ۱۲۸۸خ.) نیز یاد کرده و چنین آورده: « ... فقه را ...قلیلی در محضر مرحوم حاجی شیخ فضلاللّه نوری [آموختم؛ دربارهٔ اعدام شیخ در حاشیه چنین نوشته: در ۱۳ رجب ۱۳۲۷ در طهران مصلوب گردید]» (ص۶). پیوند علامه با شیخ بیشتر از این بود؛ در جایی دیگر چنین آورده: «دیگر از اعاظم علما که لطف مخصوصی درباره این ضعیف داشتند مرحوم حاجی شیخ فضلاللّه نوری بود که وظیفه تدریس نحو را برای دو پسر خودشان یکی آقای آقا ضیاءالدین و دیگری آقای میرزا هادی به عهده من محوّل نمودند و من برای هر یک از آن آقازادگان على التعاقب مدت دو سالی تدریس کرده ایشان را بر حسب معلومات ناقصه خود به علم مزبور آشنا ساختم در دوره اقامت اولی من در پاریس احياناً مکاتیب آن مرحوم به خط خودشان برای من میرسید که برای یادگار آنها را نگاه داشتهام» (ص۱۲).
تا جایی که من- در مجازستان- جستهام، ندیدهام نامههای شیخ فضلاللّه نوری به علّامه قزوینی منتشر شده باشد، امّا یکی از نامههای علّامه قزوینی به شیخ فضلاللّه بهکوشش علی ابوالحسنی (مُنذِر؛ د. ۱۳۹۰) منتشر شدهاست (نک.: اینجا یا اینجا). این نامهٔ بلند و خواندنی، دربردارندۀ نکتههای سودمند و جالب توجه، و درخور بررسی بیشتر است. در فرستههای بعدی متن کامل نامه خواهد آمد.
↓
@HistoryandMemory
علّامه قزوینی (د. ۱۳۲۸خ.) در خودزندگینامهٔ کوتاهاش که در زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی علّامه محمُد قزوینی (انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۵) چاپ شده، در شمار استادان خود از شیخ فضلاللّه نوری (د. ۱۲۸۸خ.) نیز یاد کرده و چنین آورده: « ... فقه را ...قلیلی در محضر مرحوم حاجی شیخ فضلاللّه نوری [آموختم؛ دربارهٔ اعدام شیخ در حاشیه چنین نوشته: در ۱۳ رجب ۱۳۲۷ در طهران مصلوب گردید]» (ص۶). پیوند علامه با شیخ بیشتر از این بود؛ در جایی دیگر چنین آورده: «دیگر از اعاظم علما که لطف مخصوصی درباره این ضعیف داشتند مرحوم حاجی شیخ فضلاللّه نوری بود که وظیفه تدریس نحو را برای دو پسر خودشان یکی آقای آقا ضیاءالدین و دیگری آقای میرزا هادی به عهده من محوّل نمودند و من برای هر یک از آن آقازادگان على التعاقب مدت دو سالی تدریس کرده ایشان را بر حسب معلومات ناقصه خود به علم مزبور آشنا ساختم در دوره اقامت اولی من در پاریس احياناً مکاتیب آن مرحوم به خط خودشان برای من میرسید که برای یادگار آنها را نگاه داشتهام» (ص۱۲).
تا جایی که من- در مجازستان- جستهام، ندیدهام نامههای شیخ فضلاللّه نوری به علّامه قزوینی منتشر شده باشد، امّا یکی از نامههای علّامه قزوینی به شیخ فضلاللّه بهکوشش علی ابوالحسنی (مُنذِر؛ د. ۱۳۹۰) منتشر شدهاست (نک.: اینجا یا اینجا). این نامهٔ بلند و خواندنی، دربردارندۀ نکتههای سودمند و جالب توجه، و درخور بررسی بیشتر است. در فرستههای بعدی متن کامل نامه خواهد آمد.
↓
@HistoryandMemory
Wikipedia
محمد قزوینی
میرزا محمّد بن عبدالوهاب قزوینی مشهور به علّامه قزوینی (۱۱ فروردین ۱۲۵۶ تهران – ۶ خرداد ۱۳۲۸ تهران)، ادیب و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران بود.
↑
▫️متن نامه علامه قزوینی به شیخ فضلالله نوری
«به شرف عرض بندگان حضرت مستطاب عالی میرساند:
رقیمهٔ کریمه که به سرافرازی این خانهزاد قدیمی مرقوم شده بود، عز وصول یافت و از اظهار مراحم فوقالعاده[ای] که نسبت به این خانهزاد فرمودید، کمال مباهات و افتخار دست داد:
کلاه گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید
که سایه بر سرش افکند چون تو سلطانی
علت عدم جسارت به عرض عرایض این است که اوقات شریف بندگان حضرت مستطاب عالی را اشرف و اجل از این میدانم که ولو به قدر دو دقیقه آن، صرف خواندن لاطایلات این خانهزاد گردد. ولی حال چون اشاره از طرف آن وجود مبارک دام ظلهالعالی است، فرمان لازمالاذعان را فوراً امتثال نموده بعضی مقالات را ترجمه نموده، لفاً انفاد حضور انور نمود. از اینکه مرقوم فرموده بودید که مجلس محترم شورای ملی رو به استحکام و مزید قوت است، فوقالعاده اسباب مسرت کافهٔ دعاگویان و ایرانیان مقیمین پاریس گردید، چراکه این تصدیق از مثل بندگان حضرت مستطاب عالی، در حکم نص قاطع و برهان ساطع است. و همچنین از پیشرفت تشکیل بانک ملی که آراء در باب آن در اینجا مختلف بود، کمال امیدواری به بقای استقلال وطن عزیز و مزید تقویت دین حنیف اسلام گردید. تمام اینها از تفضلات وجودهای محترم حجج اسلامیه طهران متعنا اللّه بطول بقائهم علیالخصوص بندگان حضرت مستطاب عالی و حضرت مستطاب آقای آقامیرسیدمحمد طباطبائی و حضرت مستطاب آقایآقاسیدعبدالله اداماللّه ظلهما میباشد.
و این مساله خیلی در اینجا مطرح گفتگو در روزنامهها [کذا] شد که چگونه رؤسای روحانیین اسلام، قائد ملت به اصلاح گشتند و حالآنکه روساء مذهب عیسوی تا آخر نفسی که داشتند، در مقاومت با اصلاحات مقتضیهٔ عصر، مقاومت نمودند، تا کار الان به آنجا کشیده است که حکومت فرانسه در یک ماه قبل، تمام اموال و اراضی و مستغلات و ابنیه و مدارس و صوامع و کنایس و ادیره و غیرها که در تصرف قسیسین و راهبان بود، بتمامها از ایشان گرفت و بعضی از روساء مذهب که قدری مقاومت نمودند، یک فوج ژاندارم فرستاد و ایشان را در روز روشن از خانه بیرون آورده، در درشکه نشانیده و به استاسیون برده و در راه آهن جای داده، از سرحد فرانسه اخراج کردند و تمام مردم توی کوچه به ایشان نگاه میکردند و اصلا از کسی حرکتی در همراهی با ایشان صادر نشد.
والعابرون بمنظر و بمسمع لاجازع منهم و لا متوجع
از بس دل تمام مردم از ایشان خون بود و حتی هیچ پلیس و سرباز توی کوچهها برای نظم نگذاشته بودند و چون از مردم خاطرجمع بودند که قلوب خاص و عام از ایشان متنفر است و مخصوصاً خیلی اسباب رقت بود وضع رئیس اساقفه پاریس که پیرمردی بود نودساله و موی ابروان و مژگانش مانند پنبه سفید و بر روی چشمانش ریخته و پشتش را روزگار مُقَوَّس کرده و ضعف و نقاهت بیاندازه در وی اثر کرده، جمعی از اجله رجال فرانسه به صومعه[ای] که پنجاه سال بود در آنجا منزل داشت، رفته حکم دولت را در باب اخراج او به وی رسانیدند.
↓
@HidtoryandMemory
▫️متن نامه علامه قزوینی به شیخ فضلالله نوری
«به شرف عرض بندگان حضرت مستطاب عالی میرساند:
رقیمهٔ کریمه که به سرافرازی این خانهزاد قدیمی مرقوم شده بود، عز وصول یافت و از اظهار مراحم فوقالعاده[ای] که نسبت به این خانهزاد فرمودید، کمال مباهات و افتخار دست داد:
کلاه گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید
که سایه بر سرش افکند چون تو سلطانی
علت عدم جسارت به عرض عرایض این است که اوقات شریف بندگان حضرت مستطاب عالی را اشرف و اجل از این میدانم که ولو به قدر دو دقیقه آن، صرف خواندن لاطایلات این خانهزاد گردد. ولی حال چون اشاره از طرف آن وجود مبارک دام ظلهالعالی است، فرمان لازمالاذعان را فوراً امتثال نموده بعضی مقالات را ترجمه نموده، لفاً انفاد حضور انور نمود. از اینکه مرقوم فرموده بودید که مجلس محترم شورای ملی رو به استحکام و مزید قوت است، فوقالعاده اسباب مسرت کافهٔ دعاگویان و ایرانیان مقیمین پاریس گردید، چراکه این تصدیق از مثل بندگان حضرت مستطاب عالی، در حکم نص قاطع و برهان ساطع است. و همچنین از پیشرفت تشکیل بانک ملی که آراء در باب آن در اینجا مختلف بود، کمال امیدواری به بقای استقلال وطن عزیز و مزید تقویت دین حنیف اسلام گردید. تمام اینها از تفضلات وجودهای محترم حجج اسلامیه طهران متعنا اللّه بطول بقائهم علیالخصوص بندگان حضرت مستطاب عالی و حضرت مستطاب آقای آقامیرسیدمحمد طباطبائی و حضرت مستطاب آقایآقاسیدعبدالله اداماللّه ظلهما میباشد.
و این مساله خیلی در اینجا مطرح گفتگو در روزنامهها [کذا] شد که چگونه رؤسای روحانیین اسلام، قائد ملت به اصلاح گشتند و حالآنکه روساء مذهب عیسوی تا آخر نفسی که داشتند، در مقاومت با اصلاحات مقتضیهٔ عصر، مقاومت نمودند، تا کار الان به آنجا کشیده است که حکومت فرانسه در یک ماه قبل، تمام اموال و اراضی و مستغلات و ابنیه و مدارس و صوامع و کنایس و ادیره و غیرها که در تصرف قسیسین و راهبان بود، بتمامها از ایشان گرفت و بعضی از روساء مذهب که قدری مقاومت نمودند، یک فوج ژاندارم فرستاد و ایشان را در روز روشن از خانه بیرون آورده، در درشکه نشانیده و به استاسیون برده و در راه آهن جای داده، از سرحد فرانسه اخراج کردند و تمام مردم توی کوچه به ایشان نگاه میکردند و اصلا از کسی حرکتی در همراهی با ایشان صادر نشد.
والعابرون بمنظر و بمسمع لاجازع منهم و لا متوجع
از بس دل تمام مردم از ایشان خون بود و حتی هیچ پلیس و سرباز توی کوچهها برای نظم نگذاشته بودند و چون از مردم خاطرجمع بودند که قلوب خاص و عام از ایشان متنفر است و مخصوصاً خیلی اسباب رقت بود وضع رئیس اساقفه پاریس که پیرمردی بود نودساله و موی ابروان و مژگانش مانند پنبه سفید و بر روی چشمانش ریخته و پشتش را روزگار مُقَوَّس کرده و ضعف و نقاهت بیاندازه در وی اثر کرده، جمعی از اجله رجال فرانسه به صومعه[ای] که پنجاه سال بود در آنجا منزل داشت، رفته حکم دولت را در باب اخراج او به وی رسانیدند.
↓
@HidtoryandMemory
↑
کشیشان معتبر، پیرمرد نودساله را به زحمت از زمین بلند کرده، دو نفر از عظمای اساقفه زیر بازویش را گرفته و باقی قسیسین و شمامسه اطراف او را نگاهداشته از اطاق بیرون آوردند و قریب پنجهزار نفر از مرد و زن جمع شده بودند. وقتی که دم پلکان رسید، سرِ به زیر افتادهاش را به زحمت بلند کرد و مویهای ابروان را از روی چشم عقب زد و روی به مردم آورده با صدایی بغایت ضعیف، مانند صدای شخص محتضر، گفت: فرزندان من، خداوند برکات خود را بر شما نازل کند. غالب مردها اشک از چشمشان جاری گردید و زنها به آواز بلند گریه میکردند. با همین حال، سر دست، پیرمردِ نحیفِ سقیم را بردند و در توی کالسکه نشانیدند و او را به منزلی که برایش کرایه کرده بودند، بردند و اعوان حکومت فورا صومعه و اموال آن را تصاحب نمودند. سیاسیین اروپا گویا گمان میکردند که علمای اسلام نیز از این سنخاند و لله الحمد و المنه که علما و حجج اسلامیه طهران متعالله المسلمین بطول حیاتهم به عقلاء اروپا ثابت نمودند که لا یستوی الظل و الحرور و لا الظلمات و النور. نور فرقان را با ظلمت صلیب چه نسبت، و ایمان فطری توحید را با کفر مصنوعی تثلیث چه مُقایست[!].
درهرصورت روزنامهها و مخصوصاً جراید انگلیسی اهمیتی بزرگ به این مجلس میدهند و درصورتیکه در سابق سهماهبهسهماه خبری از ایران در روزنامهها دیده نمیشد، حالا همهروزه مرتباً اخبار مجلس در اروپا منتشر میشود و چند تا از روزنامههای معتبر وقایعنگار مخصوص به طهران فرستادهاند و خلاصه اخبار مجلس و گفتگوهای وکلای محترم را فورا تلگراف میکنند، بهطوریکه مطالب مهمه دیروز را امروز صبح همه مستحضر میشوند و گمان میکنم اخبار مجلس در لندن و پاریس زودتر منتشر بشود تا در طهران به واسطة روزنامة (مجلس). و یکی از روزنامههای انگلیسی موسوم به نیویورکهرالد که در پاریس طبع میشود، روزی نیست که یک ستون اخبار تلگرافی مجلس را نداشته باشد و وقایعنگار او در طهران اقلاً روزی پنجاهشصت تومان پول تلگراف میدهد و اسم جناب سعدالدوله غالب روزها در تلگرافات هست و از حس وطندوستی و طرفداری ملت و قوت قلب و پایفشاری او خیلی تمجید میکنند و اسمای حضرات آقای آقامیرسیدمحمد طباطبائی و آقای آقاسیدعبدالله و اسم جناب حاجیحسینآقاامین دارالضرب نیز غالباً برده میشود و روزنامهها همه طرفدار ملت هستند و بر ایشان آفرین میخوانند و بر سرعت حرکت و اتحاد و پشت کار و رسوخ قدم ایشان تحسین میکنند و از وضع رفتار دولت در این سنوات اخیره و وزرای ظالم و حکام جایر آن بد میگویند و تقبیح مینمایند.
روزنامه طایمس [تایمز] که معتبرترین و مهمترین جراید لندن است مقاله[ای] در خصوص سلطنت مظفرالدینشاه نوشته بود. فدوی آن را ترجمه کرده، سواد آن در جوف است، به ملاحظه انور خواهد رسید. پریروزها روزنامه موسوم به تریبیون (یعنی محکمة عدالت) از جراید معتبرة لندن نوشته بود: اگر یک موافقتی مابین دولت ما [انگلیس] و روسیه در باب ایران بشود ــ و ما همه کمال میل داریم که بشود ــ باید این موافقت به طریقی باشد که مساعدت کند بر نمو یک ملت مستقل ایرانی و احترام نمایند حس جدیدی را که در ایشان پیدا شده است برای آزادی. و اگر ایران چیز دیگری نباشد جز یک ملت فاسدالاخلاق پسترتبه ظالم، و حال حالیة خود را رها کند، ما در آن صورت نیز اصرار داریم که مقتضای منافع نظامی و تجارتی دولت ما آن است که اراضی آن دستنخورده و ملوک آن وطنی و حکومت آن از مداخلة هر دولت اجنبی محفوظ بماند.
روزنامه موسوم به استاندارد (یعنی عَلَم) که آن نیز از روزنامههای مهم لندن است نوشته بود: خواه یک موافقتی مابین ما و روسیه صورت بگیرد یا نگیرد، ما باید با ایران به طوری رفتار کنیم که استقلال و حریت آن را محترم و محفوظ بداریم. ما باید غایهًْالجهدِ مساعیِ خود را به عمل آریم برایآنکه صداقت و اعتمادی که ملت ایران به ما اظهار نمود، به هیچ گونه خطا نرود و حسن ظن ایشان دربارة ما تخلف نکند. برایاینکه نمونه[ای] از طرز اخبار نیویورکهرالد که هر روز اخبار مجلس را منتشر میسازد، به دست بدهم، تلگراف دیروزش را ترجمه میکنم. چند روز بود مینوشت که نزاعی مابین مجلس و دولت روی داده است، درباباینکه مجلس از دولت، مجبوریت حضور وزرا را در مجلس خواسته است و دولت طفره میزند. بالاخره دیروز نوشته بود:
↓
@HistoryandMemory
کشیشان معتبر، پیرمرد نودساله را به زحمت از زمین بلند کرده، دو نفر از عظمای اساقفه زیر بازویش را گرفته و باقی قسیسین و شمامسه اطراف او را نگاهداشته از اطاق بیرون آوردند و قریب پنجهزار نفر از مرد و زن جمع شده بودند. وقتی که دم پلکان رسید، سرِ به زیر افتادهاش را به زحمت بلند کرد و مویهای ابروان را از روی چشم عقب زد و روی به مردم آورده با صدایی بغایت ضعیف، مانند صدای شخص محتضر، گفت: فرزندان من، خداوند برکات خود را بر شما نازل کند. غالب مردها اشک از چشمشان جاری گردید و زنها به آواز بلند گریه میکردند. با همین حال، سر دست، پیرمردِ نحیفِ سقیم را بردند و در توی کالسکه نشانیدند و او را به منزلی که برایش کرایه کرده بودند، بردند و اعوان حکومت فورا صومعه و اموال آن را تصاحب نمودند. سیاسیین اروپا گویا گمان میکردند که علمای اسلام نیز از این سنخاند و لله الحمد و المنه که علما و حجج اسلامیه طهران متعالله المسلمین بطول حیاتهم به عقلاء اروپا ثابت نمودند که لا یستوی الظل و الحرور و لا الظلمات و النور. نور فرقان را با ظلمت صلیب چه نسبت، و ایمان فطری توحید را با کفر مصنوعی تثلیث چه مُقایست[!].
درهرصورت روزنامهها و مخصوصاً جراید انگلیسی اهمیتی بزرگ به این مجلس میدهند و درصورتیکه در سابق سهماهبهسهماه خبری از ایران در روزنامهها دیده نمیشد، حالا همهروزه مرتباً اخبار مجلس در اروپا منتشر میشود و چند تا از روزنامههای معتبر وقایعنگار مخصوص به طهران فرستادهاند و خلاصه اخبار مجلس و گفتگوهای وکلای محترم را فورا تلگراف میکنند، بهطوریکه مطالب مهمه دیروز را امروز صبح همه مستحضر میشوند و گمان میکنم اخبار مجلس در لندن و پاریس زودتر منتشر بشود تا در طهران به واسطة روزنامة (مجلس). و یکی از روزنامههای انگلیسی موسوم به نیویورکهرالد که در پاریس طبع میشود، روزی نیست که یک ستون اخبار تلگرافی مجلس را نداشته باشد و وقایعنگار او در طهران اقلاً روزی پنجاهشصت تومان پول تلگراف میدهد و اسم جناب سعدالدوله غالب روزها در تلگرافات هست و از حس وطندوستی و طرفداری ملت و قوت قلب و پایفشاری او خیلی تمجید میکنند و اسمای حضرات آقای آقامیرسیدمحمد طباطبائی و آقای آقاسیدعبدالله و اسم جناب حاجیحسینآقاامین دارالضرب نیز غالباً برده میشود و روزنامهها همه طرفدار ملت هستند و بر ایشان آفرین میخوانند و بر سرعت حرکت و اتحاد و پشت کار و رسوخ قدم ایشان تحسین میکنند و از وضع رفتار دولت در این سنوات اخیره و وزرای ظالم و حکام جایر آن بد میگویند و تقبیح مینمایند.
روزنامه طایمس [تایمز] که معتبرترین و مهمترین جراید لندن است مقاله[ای] در خصوص سلطنت مظفرالدینشاه نوشته بود. فدوی آن را ترجمه کرده، سواد آن در جوف است، به ملاحظه انور خواهد رسید. پریروزها روزنامه موسوم به تریبیون (یعنی محکمة عدالت) از جراید معتبرة لندن نوشته بود: اگر یک موافقتی مابین دولت ما [انگلیس] و روسیه در باب ایران بشود ــ و ما همه کمال میل داریم که بشود ــ باید این موافقت به طریقی باشد که مساعدت کند بر نمو یک ملت مستقل ایرانی و احترام نمایند حس جدیدی را که در ایشان پیدا شده است برای آزادی. و اگر ایران چیز دیگری نباشد جز یک ملت فاسدالاخلاق پسترتبه ظالم، و حال حالیة خود را رها کند، ما در آن صورت نیز اصرار داریم که مقتضای منافع نظامی و تجارتی دولت ما آن است که اراضی آن دستنخورده و ملوک آن وطنی و حکومت آن از مداخلة هر دولت اجنبی محفوظ بماند.
روزنامه موسوم به استاندارد (یعنی عَلَم) که آن نیز از روزنامههای مهم لندن است نوشته بود: خواه یک موافقتی مابین ما و روسیه صورت بگیرد یا نگیرد، ما باید با ایران به طوری رفتار کنیم که استقلال و حریت آن را محترم و محفوظ بداریم. ما باید غایهًْالجهدِ مساعیِ خود را به عمل آریم برایآنکه صداقت و اعتمادی که ملت ایران به ما اظهار نمود، به هیچ گونه خطا نرود و حسن ظن ایشان دربارة ما تخلف نکند. برایاینکه نمونه[ای] از طرز اخبار نیویورکهرالد که هر روز اخبار مجلس را منتشر میسازد، به دست بدهم، تلگراف دیروزش را ترجمه میکنم. چند روز بود مینوشت که نزاعی مابین مجلس و دولت روی داده است، درباباینکه مجلس از دولت، مجبوریت حضور وزرا را در مجلس خواسته است و دولت طفره میزند. بالاخره دیروز نوشته بود:
↓
@HistoryandMemory
↑
از وقایعنگار مخصوص ما
طهران پنجشنبه سیویکم ژانویه ــ حکومت تسلیم شد، تمام وزرا به استثنای مسیو نوز امروز در مجلس حاضر شدند. کاغذی که صدراعظم روز سهشنبه گذشته نوشته بود، ثانیا قرائت شد. اعضا گفتند که دولت اصل مطلب ما را که عبارت است از اینکه صدراعظم رسما وزرا را به مجلس معرفی نماید و رسما مسئولیت ایشان را برقرار کند، به عمل نیاورده است. اعضای مجلس تا روز یکشنبه مهلت دادهاند به صدراعظم که تمام مطلب ایشان را برآورد. ایشان میگویند که یک خارجی (یعنی مسیو نوز ظاهرا) نمیتواند شغل وزارت به عهده داشته باشد. وزارت خارجه مسئولیت مطلق را به عهده گرفته، ولی وزارت مالیه ازین فقره مضایقه نموده است. وزیر مالیه یکی از تربیتشدگان آکسفورد (از بلاد انگلستان) میباشد و مردی بسیار فطن و زرنگ است ولی کاری که به دست دارد، سخت و متضمن اشکالات عدیده است. وی در یکی از جلسات سابق در مجلس گفته بود که من فقط دفتردارم و وزارت مالیه حقیقتا هیچ به عهده من نیست. وزیر جنگ که عموی شاه است، اظهار نمود که من کمال میل را دارم که در جلسات مخصوص حضور به هم رسانم. قراین احوال دلالت میکند که دولت تمام خواهشهای مجلس را برآورد. اعضای مجلس با یک میل مفرط و حرص شدیدی برای اصلاحات مشغول کاراند. پریشب شاه با سعدالدوله یک ملاقات محرمانه[ای] داشتند و شاه جهد کرد که سعدالدوله را راضی کند که به واسطة نفوذی که در مجلس دارد مساله مجبوریتِ حضور وزرا را حذف کنند، ولی دِپوته [معاون، جانشین] درست کار در کمال استحکام از قبول خواهش شاه سرباز زد.
دیشب مابین شاه و صدراعظم و وزیر جنگ مجلسی بغایت محرمانه بود و چهار ساعت طول کشید. لایحههای مخصوص طبع شده و در میان مردم تقسیم شده است و در آن تهدید نمودهاند هر کس را که با مجلس ادنی مقاومتی کند، به قتل [میرسانند]. هیجانی عظیم در مردم نمودار است.
اگر ملاحظه بفرمایید که قیمت تلگراف از طهران به اینجا هر کلمه[ای] چهارهزار و دهشاهی است و این تلگراف فقط مال یک روز نیویورکهرالد است، اهمیتی را که به مجلس میدهند تصور خواهید فرمود. اینک ترجمة مقالهٔ روزنامهٔ طایمس، اعظم و اجل و اهم جرایدِ انگلستان، در ذیل به عرض مبارک میرسد:
ترجمه از جریدة طایمس هفتگی
(مورخه جمعه یازدهم ژانویه ۱۹۰۷، مطابق بیستوششم ذیالقعده ۱۳۲۴)
شاه ایران در شب چهارشنبه هشتم ژانویه در طهران وفات کرد. تمام سلطنت مظفرالدینشاه را میتوان به دو کلمه بیان نمود: مظفرالدینشاه در وقت جلوس به تخت سلطنت ایران را در تنزلی بس محسوس یافت و تخت سلطنت را واگذاشت در حالتی که مملکت از حیث مالیه بیاندازه خراب و از حیث پلتیک تهدید شده است به تقسیم.
مظفرالدینشاه در ماه مارس ۱۸۵۳ متولد شده و در سنه ۱۸۵۸ ولیعهد گردید و به عادت معهوده سلسله قاجار در تبریز مقیم بود. وقتی که ناصرالدینشاه در سنه ۱۸۹۶ کشته شد، او در تبریز بود. گرچه بلافاصله به عجله به طرف طهران حرکت کرد، ولی هنوز ترس برادرانش ظلالسلطان، حاکم اصفهان و نائبالسلطنه وزیر جنگ از دلش بیرون نرفته، روس و انگلیس او را در این موقع از هرگونه وقایع حادثه و اغتشاشات مطمئن کردند. جلادت و رشادت ژنرال کاساگوسکی، صاحب منصب باقدر و امتیاز روسی که رئیس فوج قزاق ایرانی بود و این فقط فوجی است که در ایران بالنسبه میشود گفت منظم است او را بکلی آسودهخاطر نمود. ژنرال کاساگوسکی با شمشیر برهنه در هنگام جلوس رسمی وی حاضر شد. [مظفرالدینشاه] در حمایت این حرکت دلیرانه کاساگوسکی، در روز هشتم ژوئن بر تخت سلطنت ایران نشست.
یکی از اولین اعلانات او آن بود که ازاینبهبعد هیچیک از مناصب عامه و تشریفات و القاب و نشانهای کشوری و لشکری به غیر لیاقت عطا نخواهد شد و به واسطة رشوه تحصیل مرتبه[ای] نتوان کرد و خودم هیچ قسم هدیة مالی قبول نخواهم کرد.
با وجود این، یکی از ظاهرترین آثار سلطنت او تشکیل یک قرض عمومی سنگینی بود که تقریبا بتمامه خرج هوی و هوس و فسق و فجور درباریان او گردید. در اواخر سال ۱۸۹۶ امینالسلطان که در اواخر سنوات سلطنت ناصرالدینشاه صدراعظم بود، مغضوب گردید و مظفرالدینشاه اعلان کرد که ازاینبهبعد خود من صدراعظم خواهم بود.
↓
@HistoryandMemory
از وقایعنگار مخصوص ما
طهران پنجشنبه سیویکم ژانویه ــ حکومت تسلیم شد، تمام وزرا به استثنای مسیو نوز امروز در مجلس حاضر شدند. کاغذی که صدراعظم روز سهشنبه گذشته نوشته بود، ثانیا قرائت شد. اعضا گفتند که دولت اصل مطلب ما را که عبارت است از اینکه صدراعظم رسما وزرا را به مجلس معرفی نماید و رسما مسئولیت ایشان را برقرار کند، به عمل نیاورده است. اعضای مجلس تا روز یکشنبه مهلت دادهاند به صدراعظم که تمام مطلب ایشان را برآورد. ایشان میگویند که یک خارجی (یعنی مسیو نوز ظاهرا) نمیتواند شغل وزارت به عهده داشته باشد. وزارت خارجه مسئولیت مطلق را به عهده گرفته، ولی وزارت مالیه ازین فقره مضایقه نموده است. وزیر مالیه یکی از تربیتشدگان آکسفورد (از بلاد انگلستان) میباشد و مردی بسیار فطن و زرنگ است ولی کاری که به دست دارد، سخت و متضمن اشکالات عدیده است. وی در یکی از جلسات سابق در مجلس گفته بود که من فقط دفتردارم و وزارت مالیه حقیقتا هیچ به عهده من نیست. وزیر جنگ که عموی شاه است، اظهار نمود که من کمال میل را دارم که در جلسات مخصوص حضور به هم رسانم. قراین احوال دلالت میکند که دولت تمام خواهشهای مجلس را برآورد. اعضای مجلس با یک میل مفرط و حرص شدیدی برای اصلاحات مشغول کاراند. پریشب شاه با سعدالدوله یک ملاقات محرمانه[ای] داشتند و شاه جهد کرد که سعدالدوله را راضی کند که به واسطة نفوذی که در مجلس دارد مساله مجبوریتِ حضور وزرا را حذف کنند، ولی دِپوته [معاون، جانشین] درست کار در کمال استحکام از قبول خواهش شاه سرباز زد.
دیشب مابین شاه و صدراعظم و وزیر جنگ مجلسی بغایت محرمانه بود و چهار ساعت طول کشید. لایحههای مخصوص طبع شده و در میان مردم تقسیم شده است و در آن تهدید نمودهاند هر کس را که با مجلس ادنی مقاومتی کند، به قتل [میرسانند]. هیجانی عظیم در مردم نمودار است.
اگر ملاحظه بفرمایید که قیمت تلگراف از طهران به اینجا هر کلمه[ای] چهارهزار و دهشاهی است و این تلگراف فقط مال یک روز نیویورکهرالد است، اهمیتی را که به مجلس میدهند تصور خواهید فرمود. اینک ترجمة مقالهٔ روزنامهٔ طایمس، اعظم و اجل و اهم جرایدِ انگلستان، در ذیل به عرض مبارک میرسد:
ترجمه از جریدة طایمس هفتگی
(مورخه جمعه یازدهم ژانویه ۱۹۰۷، مطابق بیستوششم ذیالقعده ۱۳۲۴)
شاه ایران در شب چهارشنبه هشتم ژانویه در طهران وفات کرد. تمام سلطنت مظفرالدینشاه را میتوان به دو کلمه بیان نمود: مظفرالدینشاه در وقت جلوس به تخت سلطنت ایران را در تنزلی بس محسوس یافت و تخت سلطنت را واگذاشت در حالتی که مملکت از حیث مالیه بیاندازه خراب و از حیث پلتیک تهدید شده است به تقسیم.
مظفرالدینشاه در ماه مارس ۱۸۵۳ متولد شده و در سنه ۱۸۵۸ ولیعهد گردید و به عادت معهوده سلسله قاجار در تبریز مقیم بود. وقتی که ناصرالدینشاه در سنه ۱۸۹۶ کشته شد، او در تبریز بود. گرچه بلافاصله به عجله به طرف طهران حرکت کرد، ولی هنوز ترس برادرانش ظلالسلطان، حاکم اصفهان و نائبالسلطنه وزیر جنگ از دلش بیرون نرفته، روس و انگلیس او را در این موقع از هرگونه وقایع حادثه و اغتشاشات مطمئن کردند. جلادت و رشادت ژنرال کاساگوسکی، صاحب منصب باقدر و امتیاز روسی که رئیس فوج قزاق ایرانی بود و این فقط فوجی است که در ایران بالنسبه میشود گفت منظم است او را بکلی آسودهخاطر نمود. ژنرال کاساگوسکی با شمشیر برهنه در هنگام جلوس رسمی وی حاضر شد. [مظفرالدینشاه] در حمایت این حرکت دلیرانه کاساگوسکی، در روز هشتم ژوئن بر تخت سلطنت ایران نشست.
یکی از اولین اعلانات او آن بود که ازاینبهبعد هیچیک از مناصب عامه و تشریفات و القاب و نشانهای کشوری و لشکری به غیر لیاقت عطا نخواهد شد و به واسطة رشوه تحصیل مرتبه[ای] نتوان کرد و خودم هیچ قسم هدیة مالی قبول نخواهم کرد.
با وجود این، یکی از ظاهرترین آثار سلطنت او تشکیل یک قرض عمومی سنگینی بود که تقریبا بتمامه خرج هوی و هوس و فسق و فجور درباریان او گردید. در اواخر سال ۱۸۹۶ امینالسلطان که در اواخر سنوات سلطنت ناصرالدینشاه صدراعظم بود، مغضوب گردید و مظفرالدینشاه اعلان کرد که ازاینبهبعد خود من صدراعظم خواهم بود.
↓
@HistoryandMemory
↑
امینالدوله که یک نوکر ملایم او بود، منصب وزیراعظمی را که قدری کمهیاهوتر است، دریافت نمود. در مدت کوتاه وزارت او یک نقشه معقولانه[ای] از اصلاحات فقط در روی کاغذ نوشته شد و همانطور روی کاغذ باقی ماند. دربار فریادها برای پول کرد، پول پیدا نمیشد. بههمینجهت در بهار سال ۱۸۹۶ امینالدوله معزول و رقیبش از مَنفای خود یعنی قم (که به واسطه مساعدت وزیرمختار انگلیس، سِر مُر تیم دورَند، از خوف تلف نفس بعد از معزولی به آنجا فرار کرده بود) احضار گردید.
امینالسلطان دوباره به استقلال رسید و به بزرگترین القاب ایران که اتابک اعظم است، ملقب شد و ازآنبهبعد بخوبی فهمید که به چه وسیله (و فقط به همان وسیله) میتوان خود را طرف توجه و عنایات ملوکانه ساخت، از هر ممری که باشد به قرض یا فرض باید خزانه را پرساخت. در قدم اول از انگلیس استعانت خواست، رهن و وثیقه[ای] که دولت ایران تهیه میکرد که در مقابل بدهد، بهیچوجه بیاعتبار نبود و نظر به منافع انگلیس بیاندازه باقدر و قیمت بود و آن عبارت است از گمرکات جنوبی ایران. مبلغ قرض که عبارت باشد از یکملیونودویستهزار لیره، حاضر شده و در کار نوشتن اسناد و معاهدات بودند. ولی لرد سالیزبوری تردید میکرد و در کار اهمال و تأنی مینمود و پیشازآنکه اطراف مطلب را فکر نماید و امضای خود را بدهد، امینالسلطان حوصلهاش تنگ شد و روی خود را به طرف سنپطرزبورغ نمود. در سنپطرزبورغ به قدر دقیقه[ای] تردید نکرده بدونلحظه[ای] تاخیر احتیاجات ضروریة شاه را رفع نمودند.
ازآنوقتبهبعد نفوذ روس در تحت دو قدرت پول و شمشیر، سالبهسال در طهران زیاد شد. یک بانک روسی در تحت اداره وزیر مالیه روس در طهران تاسیس گردید، گمرکات ایران به صاحبمنصبان بلژیکی که در تحت حمایت روس هستند، تفویض شد و عایدات گمرک هم در تحت ریاست ایشان درآمد و تعرفه گمرکات تبدیل شد به تعرفه دیگر که مطابق دلخواه تجارت روس است. دولت ایران متعهد گردید که تا مدت چندین سال خود راهآهن نسازد و به کسی دیگر نیز اجازه ساختن راهآهن ندهد مگر به رضایت روسیه. قونسولخانهها و تجارتخانههای روسی مانند مور و ملخ در هر طرف مملکت ایران رویید. امتیازات ساختن راههای شمالی ایران به کمپانیهای روسی داده شد و کشتیهای جنگی و تجارتی روس بیرق دولت روس را در خلیجفارس اول دفعه بود که نشان دادند.
در ابتدای سال ۱۹۰۰ نتیجه اجمالی قرارداد بین روسیه و ایران را رسما آشکار کردند. به واسطه اعلانی که به مقتضای آن بانک روسی در طهران مجاز شده است از جانب دولت امپراطوری روس که یک قرض ایرانی را که عبارت از بیستودوملیونونیم منات است، به عهده گیرد. چند ماه بعد از آن، مظفرالدینشاه سفری به اروپا نمود و در سنپطرزبورغ به درجه کامل که درخور سلاطین عظیمالشأن است، پذیرفته شد. در هنگام اقامتش در پاریس یک سوءقصدی که وحشتش از خطرش بیشتر بود، به واسطه یک آنارشیست دیوانه[ای] دربارة حیات او به عمل آمد. اعلیحضرت شاه با منتهای طمأنینه و آرامی و لیاقت، خود را نشان داد و با وجود این حادثه نامطبوع چنان لذایذ زندگی اروپا را چشید که بعدازآن هرگز از ذائقه شاهانهاش محو نشد و همیشه میلی شدید داشت که این تجربة پرخرج خود را اگر حال مالیه خزانه به او اجازه میداد، تجدید کند. در اواخر سال ۱۹۰۱ خزانه شاه دوباره خالی شد. یکی از شرایط قرض روس در سال ۱۹۰۰ تأدیه بقیه قرض بانک شاهنشاهی ایران بود که سابق نموده بودند و بقیه قرض روس (بعد از ادای قرض بانک شاهنشاهی) تاراج شد، بدوناینکه یک دینارش بههیچوجهمنالوجوه صرف منافع ملت ایران شود. یکی از اسرار نفوذ روس در طهران این بود که رجال دانشمند روس هیچوقت اوقات شاه را تلخ نکردند دربارة هیچ اصلاحات در ادارات وسیعة او.
روسیه یک مرتبه دیگر نیز قبول کرد که صندوق اعلیحضرت را پر نماید و مظفرالدینشاه بعدازآنکه به واسطه یک قرض جدید بالغ به دهملیون منات قویحال شد، یک مرتبه دیگر در تابستان سال ۱۹۰۲ به اروپا سفر نمود و در اینموقع یک دیدنیِ رسمانه[ای] به انگلستان نمود و در مراجعت، امپراطور روس او را نگاهداشت و در یک ضیافت ملوکانه جامهای سلامتی با سخنان معنیدار مبادله شد.
↓
@HistoryandMemory
امینالدوله که یک نوکر ملایم او بود، منصب وزیراعظمی را که قدری کمهیاهوتر است، دریافت نمود. در مدت کوتاه وزارت او یک نقشه معقولانه[ای] از اصلاحات فقط در روی کاغذ نوشته شد و همانطور روی کاغذ باقی ماند. دربار فریادها برای پول کرد، پول پیدا نمیشد. بههمینجهت در بهار سال ۱۸۹۶ امینالدوله معزول و رقیبش از مَنفای خود یعنی قم (که به واسطه مساعدت وزیرمختار انگلیس، سِر مُر تیم دورَند، از خوف تلف نفس بعد از معزولی به آنجا فرار کرده بود) احضار گردید.
امینالسلطان دوباره به استقلال رسید و به بزرگترین القاب ایران که اتابک اعظم است، ملقب شد و ازآنبهبعد بخوبی فهمید که به چه وسیله (و فقط به همان وسیله) میتوان خود را طرف توجه و عنایات ملوکانه ساخت، از هر ممری که باشد به قرض یا فرض باید خزانه را پرساخت. در قدم اول از انگلیس استعانت خواست، رهن و وثیقه[ای] که دولت ایران تهیه میکرد که در مقابل بدهد، بهیچوجه بیاعتبار نبود و نظر به منافع انگلیس بیاندازه باقدر و قیمت بود و آن عبارت است از گمرکات جنوبی ایران. مبلغ قرض که عبارت باشد از یکملیونودویستهزار لیره، حاضر شده و در کار نوشتن اسناد و معاهدات بودند. ولی لرد سالیزبوری تردید میکرد و در کار اهمال و تأنی مینمود و پیشازآنکه اطراف مطلب را فکر نماید و امضای خود را بدهد، امینالسلطان حوصلهاش تنگ شد و روی خود را به طرف سنپطرزبورغ نمود. در سنپطرزبورغ به قدر دقیقه[ای] تردید نکرده بدونلحظه[ای] تاخیر احتیاجات ضروریة شاه را رفع نمودند.
ازآنوقتبهبعد نفوذ روس در تحت دو قدرت پول و شمشیر، سالبهسال در طهران زیاد شد. یک بانک روسی در تحت اداره وزیر مالیه روس در طهران تاسیس گردید، گمرکات ایران به صاحبمنصبان بلژیکی که در تحت حمایت روس هستند، تفویض شد و عایدات گمرک هم در تحت ریاست ایشان درآمد و تعرفه گمرکات تبدیل شد به تعرفه دیگر که مطابق دلخواه تجارت روس است. دولت ایران متعهد گردید که تا مدت چندین سال خود راهآهن نسازد و به کسی دیگر نیز اجازه ساختن راهآهن ندهد مگر به رضایت روسیه. قونسولخانهها و تجارتخانههای روسی مانند مور و ملخ در هر طرف مملکت ایران رویید. امتیازات ساختن راههای شمالی ایران به کمپانیهای روسی داده شد و کشتیهای جنگی و تجارتی روس بیرق دولت روس را در خلیجفارس اول دفعه بود که نشان دادند.
در ابتدای سال ۱۹۰۰ نتیجه اجمالی قرارداد بین روسیه و ایران را رسما آشکار کردند. به واسطه اعلانی که به مقتضای آن بانک روسی در طهران مجاز شده است از جانب دولت امپراطوری روس که یک قرض ایرانی را که عبارت از بیستودوملیونونیم منات است، به عهده گیرد. چند ماه بعد از آن، مظفرالدینشاه سفری به اروپا نمود و در سنپطرزبورغ به درجه کامل که درخور سلاطین عظیمالشأن است، پذیرفته شد. در هنگام اقامتش در پاریس یک سوءقصدی که وحشتش از خطرش بیشتر بود، به واسطه یک آنارشیست دیوانه[ای] دربارة حیات او به عمل آمد. اعلیحضرت شاه با منتهای طمأنینه و آرامی و لیاقت، خود را نشان داد و با وجود این حادثه نامطبوع چنان لذایذ زندگی اروپا را چشید که بعدازآن هرگز از ذائقه شاهانهاش محو نشد و همیشه میلی شدید داشت که این تجربة پرخرج خود را اگر حال مالیه خزانه به او اجازه میداد، تجدید کند. در اواخر سال ۱۹۰۱ خزانه شاه دوباره خالی شد. یکی از شرایط قرض روس در سال ۱۹۰۰ تأدیه بقیه قرض بانک شاهنشاهی ایران بود که سابق نموده بودند و بقیه قرض روس (بعد از ادای قرض بانک شاهنشاهی) تاراج شد، بدوناینکه یک دینارش بههیچوجهمنالوجوه صرف منافع ملت ایران شود. یکی از اسرار نفوذ روس در طهران این بود که رجال دانشمند روس هیچوقت اوقات شاه را تلخ نکردند دربارة هیچ اصلاحات در ادارات وسیعة او.
روسیه یک مرتبه دیگر نیز قبول کرد که صندوق اعلیحضرت را پر نماید و مظفرالدینشاه بعدازآنکه به واسطه یک قرض جدید بالغ به دهملیون منات قویحال شد، یک مرتبه دیگر در تابستان سال ۱۹۰۲ به اروپا سفر نمود و در اینموقع یک دیدنیِ رسمانه[ای] به انگلستان نمود و در مراجعت، امپراطور روس او را نگاهداشت و در یک ضیافت ملوکانه جامهای سلامتی با سخنان معنیدار مبادله شد.
↓
@HistoryandMemory
↑
باوجود اینها، هم شاه و هم صدراعظم وقتی که میهمان پادشاه ادوارد بودند، بیاندازه اظهار دوستی و مودت به دولت انگلیس مینمودند و در بهار سال ۱۹۰۳ یک هیئت ماموریت مخصوصی از این مملکت به طهران فرستاده شد برایاینکه نجیبترین نشان انگلیس یعنی زانوبند را به اعلیحضرت شاه تقدیم نمایند. به واسطهٔ یک تصادف غریبی که خیلی مستبعد است حمل بر اتفاق شود، یک عهدنامۀ تجارتی مابین ایران و روس که بینهایت مضر به حال منافع انگلیس بود، در حین همان روزی که تشریفات رسمی پوشانیدن زانوبند به شاه در طهران به عمل آمد، در سنپطرزبورغ اعلان شد. ولی در نفسالامر مخابرات بین دولتین ایران و روس درباب این عهدنامه بر طبق منافع روس مدتی طویل قبل از سفر مظفرالدینشاه به لندن به یک ختامی رسیده بود. اگر این مطلب آن وقت معلوم شده بود، نهایت استبعاد را داشت که هیئت مامورین زانوبند به طهران فرستاده شود.
دولت انگلیس در باب اوضاع ایران تدابیری معقولانه نمود و در ماه مه سال ۱۹۰۳ لرد لنسدون، وزیر امورخارجه، اعلان مهمی نمود در باب نظم امور در خلیجفارس و برای تتمیم این امر در اواخر همان سال لرد کِرزِن که در آن وقت فرمانفرمای هندوستان بود، با یک دسته کشتی جنگی باشکوهی به آبهای آن ناحیه مسافرتی نمود و کرنل [کذا] ماکماهون با یک کمیسیونی به سیستان فرستاده شد برای تصفیه بعضی اختلافات که مابین دولت ایران و افغانستان درباب رود هیرمند روی داده بود.
درایناثنا، به واسطه هوی و هوس و بیسررشتگی و بیعزمی حکومت شاه و به واسطه اطاعت فوقالعاده او از دولت روس عدم رضایت و شکوه مردم بتدریج در اطراف مملکت منتشر شد و شورشهای جدی در تابستان سال ۱۹۰۳ در شیراز و اصفهان و شهرهای دیگر حادث شد. در بعضی امکنه شورشیان بر مستخدمین بلژیکی گمرک حملهور شدند. در بعضی مواضع دیگر اتباع مذهب بابی را کشتار نمودند. اتابک اعظم که عمده مسئولیت راهنماییهای شاه به طرف این بینظمیها به گردن او بود، در قلوب عامه اهالی طرف نفرت گردید و در ماه سپتامبر ۱۹۰۳ وحشتی که در دربار افتاد، به واسطه مرگ بسیار غریب سری یکی از رقبای خیلی جدی او حکیمالملک بالاخره عزل او را تعجیل داد. عینالدوله که یکی از اقوام شاه بود، به جای او برقرار شد، ولی هیچ بهبودی از این تغییر وزارت روی کار نیامد. اعلان جنگ مابین روس و ژاپن تا یک اندازه فشار روس را در طهران سبک کرد ولی در همان وقت رشتۀ تمول روس به واسطهٔ بیطاقتی و عدم استطاعت نزدیک شد که پاره شود، لهذا بینظمی ادارات با فقر و بیپولی دست به دست یکدیگر داده ضعف در تمام دوایر دولتی ایران در اطراف مملکت نمودار شد. علماء روحانیین که در ایران یک طبقه بسیار مطاع بانفوذی میباشند، بتدریج بنای بدگویی از وضع حکومت مظفرالدینشاه [را] علنا گذاردند و تقریبا با یک لهجۀ تهدیدآمیزی مطالبات ملت را در باب اصلاح جداً خواستار شدند. با وجود این مظفرالدینشاه اعتنایی به رأی عامه ننموده در تابستان سال ۱۹۰۵ مسافرت ثالثی به اروپا نمود. گرچه با همان تشریفات ملوکانه معهوده در سنپطرزبورغ پذیرفته شد ولی وضع روسیه آن وقت طوری نبود که به اعلیحضرت شاه به هیچ گونه کمک مادی و مساعدت مالی بتواند نماید. هیجان عامه منتهی شد در تابستان گذشته به یک رشته از شورشها در تحت ریاست علماء عظام. وقتی که علما دیدند که هیچ یک از مطالب ایشان از طرف شاه به قبول نمیپیوندد، به طرف کربلا مهاجرت نمودند. بازارها بسته شد و هزارها از تجار محترم و سایر نمایندگان ملت در سفارت انگلیس متحصن گردیدند. تمام اهل طهران بالاجماع دست از کار کشیدند و مظفرالدینشاه بالاخره مجبور شد که به این هیجان ملی با این شکل غریب تسلیم شود. عینالدوله معزول شد. وزارت جدیدی تشکیل یافت و یک قانون اساسی بسیار مهمی در باب اصلاحات انتشار داده شد. در تحت قانون اساسی جدید، انتخابات وکلا برای مجلس شورای ملی در سپتامبر گذشته به عمل آمد و اولین پارلمنت ایرانی در دوازدهم اکتوبر به توسط شخص شاه افتتاح گردید، در وسط فریادها و اظهارات شادی و شعف عامه مردم که دیر زمانی بود چنین روزی را منتظر بودند و به چنین نعمتی معتاد نبودند.
↓
@HistoryandMemory
باوجود اینها، هم شاه و هم صدراعظم وقتی که میهمان پادشاه ادوارد بودند، بیاندازه اظهار دوستی و مودت به دولت انگلیس مینمودند و در بهار سال ۱۹۰۳ یک هیئت ماموریت مخصوصی از این مملکت به طهران فرستاده شد برایاینکه نجیبترین نشان انگلیس یعنی زانوبند را به اعلیحضرت شاه تقدیم نمایند. به واسطهٔ یک تصادف غریبی که خیلی مستبعد است حمل بر اتفاق شود، یک عهدنامۀ تجارتی مابین ایران و روس که بینهایت مضر به حال منافع انگلیس بود، در حین همان روزی که تشریفات رسمی پوشانیدن زانوبند به شاه در طهران به عمل آمد، در سنپطرزبورغ اعلان شد. ولی در نفسالامر مخابرات بین دولتین ایران و روس درباب این عهدنامه بر طبق منافع روس مدتی طویل قبل از سفر مظفرالدینشاه به لندن به یک ختامی رسیده بود. اگر این مطلب آن وقت معلوم شده بود، نهایت استبعاد را داشت که هیئت مامورین زانوبند به طهران فرستاده شود.
دولت انگلیس در باب اوضاع ایران تدابیری معقولانه نمود و در ماه مه سال ۱۹۰۳ لرد لنسدون، وزیر امورخارجه، اعلان مهمی نمود در باب نظم امور در خلیجفارس و برای تتمیم این امر در اواخر همان سال لرد کِرزِن که در آن وقت فرمانفرمای هندوستان بود، با یک دسته کشتی جنگی باشکوهی به آبهای آن ناحیه مسافرتی نمود و کرنل [کذا] ماکماهون با یک کمیسیونی به سیستان فرستاده شد برای تصفیه بعضی اختلافات که مابین دولت ایران و افغانستان درباب رود هیرمند روی داده بود.
درایناثنا، به واسطه هوی و هوس و بیسررشتگی و بیعزمی حکومت شاه و به واسطه اطاعت فوقالعاده او از دولت روس عدم رضایت و شکوه مردم بتدریج در اطراف مملکت منتشر شد و شورشهای جدی در تابستان سال ۱۹۰۳ در شیراز و اصفهان و شهرهای دیگر حادث شد. در بعضی امکنه شورشیان بر مستخدمین بلژیکی گمرک حملهور شدند. در بعضی مواضع دیگر اتباع مذهب بابی را کشتار نمودند. اتابک اعظم که عمده مسئولیت راهنماییهای شاه به طرف این بینظمیها به گردن او بود، در قلوب عامه اهالی طرف نفرت گردید و در ماه سپتامبر ۱۹۰۳ وحشتی که در دربار افتاد، به واسطه مرگ بسیار غریب سری یکی از رقبای خیلی جدی او حکیمالملک بالاخره عزل او را تعجیل داد. عینالدوله که یکی از اقوام شاه بود، به جای او برقرار شد، ولی هیچ بهبودی از این تغییر وزارت روی کار نیامد. اعلان جنگ مابین روس و ژاپن تا یک اندازه فشار روس را در طهران سبک کرد ولی در همان وقت رشتۀ تمول روس به واسطهٔ بیطاقتی و عدم استطاعت نزدیک شد که پاره شود، لهذا بینظمی ادارات با فقر و بیپولی دست به دست یکدیگر داده ضعف در تمام دوایر دولتی ایران در اطراف مملکت نمودار شد. علماء روحانیین که در ایران یک طبقه بسیار مطاع بانفوذی میباشند، بتدریج بنای بدگویی از وضع حکومت مظفرالدینشاه [را] علنا گذاردند و تقریبا با یک لهجۀ تهدیدآمیزی مطالبات ملت را در باب اصلاح جداً خواستار شدند. با وجود این مظفرالدینشاه اعتنایی به رأی عامه ننموده در تابستان سال ۱۹۰۵ مسافرت ثالثی به اروپا نمود. گرچه با همان تشریفات ملوکانه معهوده در سنپطرزبورغ پذیرفته شد ولی وضع روسیه آن وقت طوری نبود که به اعلیحضرت شاه به هیچ گونه کمک مادی و مساعدت مالی بتواند نماید. هیجان عامه منتهی شد در تابستان گذشته به یک رشته از شورشها در تحت ریاست علماء عظام. وقتی که علما دیدند که هیچ یک از مطالب ایشان از طرف شاه به قبول نمیپیوندد، به طرف کربلا مهاجرت نمودند. بازارها بسته شد و هزارها از تجار محترم و سایر نمایندگان ملت در سفارت انگلیس متحصن گردیدند. تمام اهل طهران بالاجماع دست از کار کشیدند و مظفرالدینشاه بالاخره مجبور شد که به این هیجان ملی با این شکل غریب تسلیم شود. عینالدوله معزول شد. وزارت جدیدی تشکیل یافت و یک قانون اساسی بسیار مهمی در باب اصلاحات انتشار داده شد. در تحت قانون اساسی جدید، انتخابات وکلا برای مجلس شورای ملی در سپتامبر گذشته به عمل آمد و اولین پارلمنت ایرانی در دوازدهم اکتوبر به توسط شخص شاه افتتاح گردید، در وسط فریادها و اظهارات شادی و شعف عامه مردم که دیر زمانی بود چنین روزی را منتظر بودند و به چنین نعمتی معتاد نبودند.
↓
@HistoryandMemory
↑
در اثناء اینکه مظفرالدینشاه خود را مجبور یافت که تسلیم شود به این قوای ملی جدید، یک تغییر خیلی بعیدالوقوعی در اوضاع بینالمللی به عمل آمد. وقایع روزگار بالاخره منجر به این شد که مخاصمات مابین بریطانیای کبیر و روسیه که شاه خیال میکرد که ایشان همیشه بر ضد یکدیگر مناقضت خواهند نمود و روزبهروز بدتر خواهد شد، روی به کمی و تخفیف گذارد. احتیاجات مالی شاه بهقدری شدید بود که هرگز آن طور نبود و وقتی که او یک مرتبه دیگر اعانت خواست، یافت که ایام ناموافقتی بین دولتین بکلی گذشته است.
روابط دوستانه مابین دو حکومت بریطانیای کبیر و روسیه به قسمی پیش رفته بود که دولتین توانستند بالاشتراک یک قدم کوچکی به طرف حکومت ایران بردارند و احتیاجات ضروریه او را تهیه نمایند. ازطرفدیگر مجلس شورای ملی که بلاشک تحریک شده است، به واسطه احساسات شدیده عامه ملت بر ضد اغتشاشات روابط مالیه ایران نسبت به روس شروع کرد به اعتراض سخت نمودن بر ضد هر قرض جدیدی که از خارجه گرفته شود. گرچه وقتی که مجلس تشکیل یک بانک ملی را برای کمک مالی به دولت به مردم تکلیف کرد، در مقابلِ ندای وطنپرستی خود گوشهای کر و جیبهای خالی یافت.
هرچند خیلی کارها باقی است که کرده شود قبلازآنکه مجلس شورای ملی ایران بتواند حقیقتاً کارهای مفید برای مملکت بنماید، ولی پرواضح است برای هرکس که اندک نظری ولو سطحی در اوضاع این مملکت داشته باشد که وقایع اخیره این چند ماه گذشته یک حرکت ملی و نهضة وطنی را که خیلی جدی و باریشه است، در ایران فتحالباب نموده و تمام علامات مخصوصه[ای] که برای هر حرکت ملی میباشد، در این حرکت ملت ایرانیه بهطوروضوح نمودار است.
عناصر مذهبی در کمال قوت در پیش افتاده و مشغول کارند. مجتهدان عمده، یعنی کشیشان بزرگ، اهمیتی عظیم به مجلس شورای ملی میدهند، گرچه خود بالفعل از اعضای مجلس نیستند ولی ایشان در مجلس حاضر میشوند و به مباحثات گوش میدهند. ایشان چنین میگویند که پیغمبر محمدبنعبدالله (صلیالله علیه و آله و سلم) دستورالعمل داده است وجوب مشورت و کنگاج را برای مردها در کارهای خودشان برایاینکه آن کار به بهترین وجوه انجام گیرد و در حقیقت هم بسیاری از آیات قرآن صریحاً در این باب حکم مینماید. و باید به خاطر آورد که در روزهای اول تشکیل مجلس ملی، اعضای آن فقط وکلای طهران بودند و فقط دو وکیل از سایر ولایات در نیمه اول دسامبر به طهران رسیدند و به واسطه صعوبت وسایل مسافرت در ایران شاید بسیاری از ایشان تا کنون نیز به طهران نرسیده باشند. انتهی [پایان ترجمه علامه قزوینی از مقاله روزنامه تایمز].
خدمت حضرت مستطاب شریعتمدار عمدةالعلماء العظام و زبدةالفقهاء الکرام آقای حاجی علیاکبر مجتهد بروجردی ادام اللّه افاضات وجوده الشریف به عرض چاکری و بندگی مصدع میباشم. خدمت حضرت مستطاب شریعتمدار عمدةالعلماء المحققین و زبدة الفقهاء المدققین ولیالنعمی ابوی مقامی آقای حاجی شمسالعلماء اداماللُه ظله العالی به عرض عبودیت مصدع هستم. خدمت جناب مستطاب شریعتمدار عمدةالعلماء الاعلام نتیجةالفقهاءالکرام آقای حاجیمیرزاهادی ادامالله ظله العالی عرض چاکری و اخلاص و فدویت حقیقی قدیمی میرسانم. انشاءاللّه همه هفته اخبارات مندرجه در روزنامهجات اینجا را به مطالعه انور خواهد رسانید تا از وضعی که فرنگیها درباره مجلس خیال میکنند خاطر شریف مسبوق باشد.
اقل و اضعف دعاگویان وجود مبارک حضرت حجةالاسلام، محمد قزوینی.»
@HistoryandMemory
در اثناء اینکه مظفرالدینشاه خود را مجبور یافت که تسلیم شود به این قوای ملی جدید، یک تغییر خیلی بعیدالوقوعی در اوضاع بینالمللی به عمل آمد. وقایع روزگار بالاخره منجر به این شد که مخاصمات مابین بریطانیای کبیر و روسیه که شاه خیال میکرد که ایشان همیشه بر ضد یکدیگر مناقضت خواهند نمود و روزبهروز بدتر خواهد شد، روی به کمی و تخفیف گذارد. احتیاجات مالی شاه بهقدری شدید بود که هرگز آن طور نبود و وقتی که او یک مرتبه دیگر اعانت خواست، یافت که ایام ناموافقتی بین دولتین بکلی گذشته است.
روابط دوستانه مابین دو حکومت بریطانیای کبیر و روسیه به قسمی پیش رفته بود که دولتین توانستند بالاشتراک یک قدم کوچکی به طرف حکومت ایران بردارند و احتیاجات ضروریه او را تهیه نمایند. ازطرفدیگر مجلس شورای ملی که بلاشک تحریک شده است، به واسطه احساسات شدیده عامه ملت بر ضد اغتشاشات روابط مالیه ایران نسبت به روس شروع کرد به اعتراض سخت نمودن بر ضد هر قرض جدیدی که از خارجه گرفته شود. گرچه وقتی که مجلس تشکیل یک بانک ملی را برای کمک مالی به دولت به مردم تکلیف کرد، در مقابلِ ندای وطنپرستی خود گوشهای کر و جیبهای خالی یافت.
هرچند خیلی کارها باقی است که کرده شود قبلازآنکه مجلس شورای ملی ایران بتواند حقیقتاً کارهای مفید برای مملکت بنماید، ولی پرواضح است برای هرکس که اندک نظری ولو سطحی در اوضاع این مملکت داشته باشد که وقایع اخیره این چند ماه گذشته یک حرکت ملی و نهضة وطنی را که خیلی جدی و باریشه است، در ایران فتحالباب نموده و تمام علامات مخصوصه[ای] که برای هر حرکت ملی میباشد، در این حرکت ملت ایرانیه بهطوروضوح نمودار است.
عناصر مذهبی در کمال قوت در پیش افتاده و مشغول کارند. مجتهدان عمده، یعنی کشیشان بزرگ، اهمیتی عظیم به مجلس شورای ملی میدهند، گرچه خود بالفعل از اعضای مجلس نیستند ولی ایشان در مجلس حاضر میشوند و به مباحثات گوش میدهند. ایشان چنین میگویند که پیغمبر محمدبنعبدالله (صلیالله علیه و آله و سلم) دستورالعمل داده است وجوب مشورت و کنگاج را برای مردها در کارهای خودشان برایاینکه آن کار به بهترین وجوه انجام گیرد و در حقیقت هم بسیاری از آیات قرآن صریحاً در این باب حکم مینماید. و باید به خاطر آورد که در روزهای اول تشکیل مجلس ملی، اعضای آن فقط وکلای طهران بودند و فقط دو وکیل از سایر ولایات در نیمه اول دسامبر به طهران رسیدند و به واسطه صعوبت وسایل مسافرت در ایران شاید بسیاری از ایشان تا کنون نیز به طهران نرسیده باشند. انتهی [پایان ترجمه علامه قزوینی از مقاله روزنامه تایمز].
خدمت حضرت مستطاب شریعتمدار عمدةالعلماء العظام و زبدةالفقهاء الکرام آقای حاجی علیاکبر مجتهد بروجردی ادام اللّه افاضات وجوده الشریف به عرض چاکری و بندگی مصدع میباشم. خدمت حضرت مستطاب شریعتمدار عمدةالعلماء المحققین و زبدة الفقهاء المدققین ولیالنعمی ابوی مقامی آقای حاجی شمسالعلماء اداماللُه ظله العالی به عرض عبودیت مصدع هستم. خدمت جناب مستطاب شریعتمدار عمدةالعلماء الاعلام نتیجةالفقهاءالکرام آقای حاجیمیرزاهادی ادامالله ظله العالی عرض چاکری و اخلاص و فدویت حقیقی قدیمی میرسانم. انشاءاللّه همه هفته اخبارات مندرجه در روزنامهجات اینجا را به مطالعه انور خواهد رسانید تا از وضعی که فرنگیها درباره مجلس خیال میکنند خاطر شریف مسبوق باشد.
اقل و اضعف دعاگویان وجود مبارک حضرت حجةالاسلام، محمد قزوینی.»
@HistoryandMemory
✍ تورج دریایی:
Iran and the Transformation of Ancient Near Eastern History: The Seleucids (ca. 312–150 BCE), eds. Daryaee, T. Rollinger, R. Canepa, M. P., Harrassowitz, 2023
تاریخ ایران در دوره سلوکی ما امروز چاپ شد. باید بدانیم که چه بر سر این سرزمین آمده تا درباره آینده آن بهتر قضاوت کنیم».
#تازهها
#تاریخ_ایران_باستان
#خاور_نزدیک_باستان
#سلوکیان
@HistoryandMemory
Iran and the Transformation of Ancient Near Eastern History: The Seleucids (ca. 312–150 BCE), eds. Daryaee, T. Rollinger, R. Canepa, M. P., Harrassowitz, 2023
تاریخ ایران در دوره سلوکی ما امروز چاپ شد. باید بدانیم که چه بر سر این سرزمین آمده تا درباره آینده آن بهتر قضاوت کنیم».
#تازهها
#تاریخ_ایران_باستان
#خاور_نزدیک_باستان
#سلوکیان
@HistoryandMemory