خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، بهکوشش شاهرخ شاهرخ و راشنا رایتر، ترجمهٔ غلامحسین میرزاصالح، تهران، انتشارات مازیار، ۱۳۸۲.
#خاطرهخوانی
#کیخسرو_شاهرخ
کیخسرو شاهرخ (۷ تیر ۱۲۵۴ کرمان، ۱۱ تیر ۱۳۱۹ تهران). بنیانگذار شبکه تلفن سراسری ایران، بانی کتابخانه مجلس، کاشف محل خاکسپاری و بنیانگذار آرامگاه فردوسی، نماینده زرتشتیان در یازده دوره مجلس شورای ملی (دورههای دوم تا دوازدهم) و رئیس انجمن زرتشتیان تهران بود. او یکی از برجستهترین چهرههای جامعه زرتشتی ایران و از شخصیتهای خوشنام در تاریخ معاصر ایران است. دربارهٔ او نک.: کیخسرو شاهرخ
@HistoryandMemory
#خاطرهخوانی
#کیخسرو_شاهرخ
کیخسرو شاهرخ (۷ تیر ۱۲۵۴ کرمان، ۱۱ تیر ۱۳۱۹ تهران). بنیانگذار شبکه تلفن سراسری ایران، بانی کتابخانه مجلس، کاشف محل خاکسپاری و بنیانگذار آرامگاه فردوسی، نماینده زرتشتیان در یازده دوره مجلس شورای ملی (دورههای دوم تا دوازدهم) و رئیس انجمن زرتشتیان تهران بود. او یکی از برجستهترین چهرههای جامعه زرتشتی ایران و از شخصیتهای خوشنام در تاریخ معاصر ایران است. دربارهٔ او نک.: کیخسرو شاهرخ
@HistoryandMemory
▪️فال حافظ و مرگ فرزند
«در سال ۱۹۱۹ یکسال پس از پایان جنگ اول جهانی جهت خریدن اجناسی از طرف شرکت سهامی کل تلفن ایران به اروپا و آمریکا سفر کردم. قرار بود این اجناس از باکو واقع در قفقاز روسیه به ایران حمل شود. پس از حرکت من به سوی تهران، قفقاز هم بهدست کمونیستها افتاد و اجناس خریداری شده به سرقت رفت. به خاطر دارم یک شب همسر مرحومم فیروزه از پسرمان شاهرخ خواست دیوان حافظ را بیاورد تا ببیند او در مورد از دست رفتن اجناس چه میگوید، پیشبینی حافظ این بود که:
روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش
رو شکر کن مبادا که از بد بتر شود
پس از خواندن این پیشگویی بیشتر نگران شدم. پسر مرحومم شاهرخ که جوان بسیار تیزهوش و بااستعدادی بود و در آن زمان درس حقوق میخواند، اشتیاق داشت که تحصیلات خود را در اروپا تکمیل کند. من و مادرش موافق نبودیم ولی آنقدر اصرار کرد که ما راضی شدیم. اول قرار بود که از راه روسیه برود که حالا دیگر یک کشور کمونیستی شده بود. بعد قرار شد از طریق بغداد سفر کند، ولی راهها بسته بود. در همین زمان او خودش با پرنس ارفعالدوله تماس گرفت که میخواست از راه بغداد عازم اروپا شود. بنابراین او ما را ترک گفت و همراه پرنس و دو جوان دیگر به وسیله دلیجان، رهسپار اروپا شد. همه
میدانستند که ارفعالدوله همیشه مقدار زیادی جواهر با خودش حمل میکند. ظاهراً راهزنان قشقایی هم از این موضوع اطلاع داشتند. وقتی دلیجان به ایزدخواست، در میانه راه اصفهان به شیراز میرسد آنها در کمینگاه خود منتظر بودند. سواران راهزن به تعقیب دلیجان میپردازند و شروع به تیراندازی میکنند. از بخت بد یکی از تیرها به قلب شاهرخ میخورد و درجا او را از پای درمیآورد. از قضا در همان شب خواب دیدم که دخترم فرنگیس، که در آن موقع کوچک بود، عروسی کرده و لباس سیاهی به تن دارد.
روز بعد، وقتی داشتیم ناهار میخوردیم به من گفتند که میرزا اسماعیل خان فرزانه، رئیس کابینه مشیرالدوله دم در است. او را به اتاق پذیرایی دعوت کردم و در آنجا تلگراف ارفع الدوله را نشانم داد. او میخواست بداند که جنازۀ شاهرخ کجا باید به خاک سپرده شود. از سن پسرم به هنگام مرگ نوزده سال و چهار ماه میگذشت. آن مصیبت در دوازدهم ماه مه ۱۹۲۱ اتفاق افتاد. در آن موقع هیچ بیانی نمیتوانست گویای احساساتم باشد. به او گفتم حالا که از دست رفته است هر کاری که میخواهند با جنازه بکنند. پسرم شاهرخ را در حیاط مدرسۀ تربیت آباده به خاک سپردند. بعدها اتاقکی بر روی قبرش ساختم و سنگ نوشتهای بر گورش نهادم. از آن زمان به بعد من و مادرش روز خوش به خود ندیدیم».
📚خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، صص ۲۲-۲۳.
@HistoryandMemory
«در سال ۱۹۱۹ یکسال پس از پایان جنگ اول جهانی جهت خریدن اجناسی از طرف شرکت سهامی کل تلفن ایران به اروپا و آمریکا سفر کردم. قرار بود این اجناس از باکو واقع در قفقاز روسیه به ایران حمل شود. پس از حرکت من به سوی تهران، قفقاز هم بهدست کمونیستها افتاد و اجناس خریداری شده به سرقت رفت. به خاطر دارم یک شب همسر مرحومم فیروزه از پسرمان شاهرخ خواست دیوان حافظ را بیاورد تا ببیند او در مورد از دست رفتن اجناس چه میگوید، پیشبینی حافظ این بود که:
روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش
رو شکر کن مبادا که از بد بتر شود
پس از خواندن این پیشگویی بیشتر نگران شدم. پسر مرحومم شاهرخ که جوان بسیار تیزهوش و بااستعدادی بود و در آن زمان درس حقوق میخواند، اشتیاق داشت که تحصیلات خود را در اروپا تکمیل کند. من و مادرش موافق نبودیم ولی آنقدر اصرار کرد که ما راضی شدیم. اول قرار بود که از راه روسیه برود که حالا دیگر یک کشور کمونیستی شده بود. بعد قرار شد از طریق بغداد سفر کند، ولی راهها بسته بود. در همین زمان او خودش با پرنس ارفعالدوله تماس گرفت که میخواست از راه بغداد عازم اروپا شود. بنابراین او ما را ترک گفت و همراه پرنس و دو جوان دیگر به وسیله دلیجان، رهسپار اروپا شد. همه
میدانستند که ارفعالدوله همیشه مقدار زیادی جواهر با خودش حمل میکند. ظاهراً راهزنان قشقایی هم از این موضوع اطلاع داشتند. وقتی دلیجان به ایزدخواست، در میانه راه اصفهان به شیراز میرسد آنها در کمینگاه خود منتظر بودند. سواران راهزن به تعقیب دلیجان میپردازند و شروع به تیراندازی میکنند. از بخت بد یکی از تیرها به قلب شاهرخ میخورد و درجا او را از پای درمیآورد. از قضا در همان شب خواب دیدم که دخترم فرنگیس، که در آن موقع کوچک بود، عروسی کرده و لباس سیاهی به تن دارد.
روز بعد، وقتی داشتیم ناهار میخوردیم به من گفتند که میرزا اسماعیل خان فرزانه، رئیس کابینه مشیرالدوله دم در است. او را به اتاق پذیرایی دعوت کردم و در آنجا تلگراف ارفع الدوله را نشانم داد. او میخواست بداند که جنازۀ شاهرخ کجا باید به خاک سپرده شود. از سن پسرم به هنگام مرگ نوزده سال و چهار ماه میگذشت. آن مصیبت در دوازدهم ماه مه ۱۹۲۱ اتفاق افتاد. در آن موقع هیچ بیانی نمیتوانست گویای احساساتم باشد. به او گفتم حالا که از دست رفته است هر کاری که میخواهند با جنازه بکنند. پسرم شاهرخ را در حیاط مدرسۀ تربیت آباده به خاک سپردند. بعدها اتاقکی بر روی قبرش ساختم و سنگ نوشتهای بر گورش نهادم. از آن زمان به بعد من و مادرش روز خوش به خود ندیدیم».
📚خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، صص ۲۲-۲۳.
@HistoryandMemory
▪️ ماجرای قتل شاهرخ پسر ارباب کیخسرو شاهرخ در خاطرات پرنس ارفع
ارفعالدوله (پرنس ارفع) در کتاب خاطرات خود در بخش سیزدهم، سفر به اروپا و جامعه ملل، ضمن گزارش سفر از تهران به شیراز، ماجرای همسفرشدن شاهرخ با خود و کشتهشدن و چگونگی کفنودفن او را به تفصیل آورده:
«دیگر تهیه مسافران را دیده میخواستم حرکت کنم. از چند نفر در کلوب ایران که در میان زرگنده و قلهک باغی بود پیش از رفتنم مهمانی کردم. ... وقتی که مهمانها آمدند، وزیرمختار انگلیس گفت با کمال تأسف راه بغداد بسته شد. اعراب شورش کرده و با امیر فیصل میجنگند. بمن تلگراف رسید که دیگر تذکره مسافرین را امضاء نکنم.… یکروز که ببالای تپههای اطراف برای قدم زدن رفتم برگشتم به منزل دیدم روی پلههای اطاق جوانی تقریباً شانزده ساله نشسته و مرا که دید پا شد بدون اینکه حرفی بزند پاکتی که در دست داشت داد بدست من. آمدم توی اطاق پاکت را باز کرده خواندم، دیدم نوشته است من اسمم شاهرخ پسر ارباب کیخسرو، یکی از بدبختترین ایرانیان هستم، زیرا که باوجود میل مفرطی که برای تحصیل علوم دارم و میخواهم بروم لندن مشغول تحصیل باشم و پدرم ارباب نیز با من در اینجا ابداً مخالفت ندارد و میخواهد مرا بفرستد، با وجود این سهبار اسباب مسافرت من مهیا شده و در آخر هر سهبار اتفاقی افتاده که مسافرت من سر نگرفته. چون در تهران شهرت دارد که شما یکی از مقبلترین ایرانیان هستید لهذا بشما ملتجی شدهام که مرا در رکاب خودتان تا هر جائیکه بفرنگ میروید مرا به لندن بفرستید، بلکه خوشبختی شما به بدبختی من بچربد و من از این ورطه خلاص بشوم، و علاوه کرده بود که پدرم با کمال افتخار و امتنان متحمل مخارج من خواهد بود. بکاغذ نگاه کردم و بشاهرخ که در حیاط با کمال تفکر و اندوه ایستاده بود نگاه کردم دلم سوخت، صدا کردم آمد بالا ، گفتم بارباب از قول من سلام برسان و بگو تهیه شمارا بهبیند و تذکره شما را از راه بینالنهرین حاضر کند و شمارا هم با مخارج خود میبرم زیرا که کالسکه چهار نفره دارم و برای من تحمیل نخواهد بود، تا هر جا که میروم. فيالفور اينخبر مثل برق در شهر منتشر شد عضدالدوله پسر عینالدوله آمد دزاشوب گفت مدتی بود محمود میرزا پسرم را برای تحصیل طب بپاریس خواستم بفرستم جرئت نمیکردم از شما خواهش کنم او را همراه ببرید. وقتی که شنیدم پسر ارباب کیخسرو را میبرید دیدم با وجود دوستی که با پدرم و خودم دارید دلیل ندارد این خواهش را نکنم. قبول کردم. دو روز دیگر دکتر حاجی رضاخان وکیل مجلس آمد گفت شما چون دو نفر طفل برای تحصیل بفرنگ میبرید منهم يک پسر دارم و منحصر بفرد است و خیلی دوستش دارم میخواهم بفرستم طب تحصیل کند و چون در کالسکه جای چهار نفر دارید و دو نفر محصل میبرید پسر مرا هم ببرید در پاریس بگذارید در مدرسه طب. او را هم قبول کردم. چون دیدیم شورش بینالنهرین طول کشید و مشیرالدوله عجله دارد در حرکت من، قرار داد که حرکت مرا از راه اصفهان و بوشهر فراهم آورد و بتمام حکام ارض راه احکام نوشت که چون راهها امن نبود، در هر منزل ده نفر تفنگچی همراه ما بکنند تا منزل آتیه ما را برسانند. روز حرکت جمعی از دوستان مخصوصاً اقوام این سه نفر جوان ما را تا حضرت عبدالعظیم مشایعت کردند. آنجا دسته گلها و جعبههای شیرینی متعدد آورده بودند، وقتی که مشایعین را راه انداختم و داخل کالسکه شدم دیدم در میان این سه نفر طفل كداميک از آنها پهلوی من بنشیند و کدام يک در روبرو زیر چشمی نگاه کردم دیدم که اینها همدیگر را کنار میکنند و در سر جا دعوا است. کالسکه را نگاهداشته گفتم الساعه اول مسافرت ما است و میدانید که شما را بواسطه دوستی اولیایتان و محض خدمت بآتیه در ایران با خودم میبرم مادامیکه با من هستید باید میان شما دوستی باشد اجازه نمیدهم در سر جا و غیره با هم مجادله و منازعه کنید از امروز هر یک از شما بنوبه باید پهلوی من و جلوی من بنشینید، چون احترام شاهزادهگی لازم است ابتدا از محمود میرزا شروع شود. همینطور معمول بود و با هم موافق شدند و آن تفاوتی که میان شاهزاده و مسلمان و زرتشتی بود بکلی مرتفع گردید و در ورود اصفهان سردار جنگ حاکم اصفهان و پسر ظلالسلطان اسمعیل میرزا خبردار شده بخارج شهر آدم فرستاده بودند که ما را ببرند و در میان این دو فرستاده حرف شد، آخر آدم حاکم زور کرد ما را برد عمارت چهلستون، از برای من و همراهان منزل خوب مهیا کرده بودند. ورود ما مصادف شد با ایام محرم. سردار جنگ گفت امکان ندارد در دهه عاشورا من شما را بگذارم بروید، و او ما را با زور نگاهداشت....».
⬇️
@HistoryandMemory
ارفعالدوله (پرنس ارفع) در کتاب خاطرات خود در بخش سیزدهم، سفر به اروپا و جامعه ملل، ضمن گزارش سفر از تهران به شیراز، ماجرای همسفرشدن شاهرخ با خود و کشتهشدن و چگونگی کفنودفن او را به تفصیل آورده:
«دیگر تهیه مسافران را دیده میخواستم حرکت کنم. از چند نفر در کلوب ایران که در میان زرگنده و قلهک باغی بود پیش از رفتنم مهمانی کردم. ... وقتی که مهمانها آمدند، وزیرمختار انگلیس گفت با کمال تأسف راه بغداد بسته شد. اعراب شورش کرده و با امیر فیصل میجنگند. بمن تلگراف رسید که دیگر تذکره مسافرین را امضاء نکنم.… یکروز که ببالای تپههای اطراف برای قدم زدن رفتم برگشتم به منزل دیدم روی پلههای اطاق جوانی تقریباً شانزده ساله نشسته و مرا که دید پا شد بدون اینکه حرفی بزند پاکتی که در دست داشت داد بدست من. آمدم توی اطاق پاکت را باز کرده خواندم، دیدم نوشته است من اسمم شاهرخ پسر ارباب کیخسرو، یکی از بدبختترین ایرانیان هستم، زیرا که باوجود میل مفرطی که برای تحصیل علوم دارم و میخواهم بروم لندن مشغول تحصیل باشم و پدرم ارباب نیز با من در اینجا ابداً مخالفت ندارد و میخواهد مرا بفرستد، با وجود این سهبار اسباب مسافرت من مهیا شده و در آخر هر سهبار اتفاقی افتاده که مسافرت من سر نگرفته. چون در تهران شهرت دارد که شما یکی از مقبلترین ایرانیان هستید لهذا بشما ملتجی شدهام که مرا در رکاب خودتان تا هر جائیکه بفرنگ میروید مرا به لندن بفرستید، بلکه خوشبختی شما به بدبختی من بچربد و من از این ورطه خلاص بشوم، و علاوه کرده بود که پدرم با کمال افتخار و امتنان متحمل مخارج من خواهد بود. بکاغذ نگاه کردم و بشاهرخ که در حیاط با کمال تفکر و اندوه ایستاده بود نگاه کردم دلم سوخت، صدا کردم آمد بالا ، گفتم بارباب از قول من سلام برسان و بگو تهیه شمارا بهبیند و تذکره شما را از راه بینالنهرین حاضر کند و شمارا هم با مخارج خود میبرم زیرا که کالسکه چهار نفره دارم و برای من تحمیل نخواهد بود، تا هر جا که میروم. فيالفور اينخبر مثل برق در شهر منتشر شد عضدالدوله پسر عینالدوله آمد دزاشوب گفت مدتی بود محمود میرزا پسرم را برای تحصیل طب بپاریس خواستم بفرستم جرئت نمیکردم از شما خواهش کنم او را همراه ببرید. وقتی که شنیدم پسر ارباب کیخسرو را میبرید دیدم با وجود دوستی که با پدرم و خودم دارید دلیل ندارد این خواهش را نکنم. قبول کردم. دو روز دیگر دکتر حاجی رضاخان وکیل مجلس آمد گفت شما چون دو نفر طفل برای تحصیل بفرنگ میبرید منهم يک پسر دارم و منحصر بفرد است و خیلی دوستش دارم میخواهم بفرستم طب تحصیل کند و چون در کالسکه جای چهار نفر دارید و دو نفر محصل میبرید پسر مرا هم ببرید در پاریس بگذارید در مدرسه طب. او را هم قبول کردم. چون دیدیم شورش بینالنهرین طول کشید و مشیرالدوله عجله دارد در حرکت من، قرار داد که حرکت مرا از راه اصفهان و بوشهر فراهم آورد و بتمام حکام ارض راه احکام نوشت که چون راهها امن نبود، در هر منزل ده نفر تفنگچی همراه ما بکنند تا منزل آتیه ما را برسانند. روز حرکت جمعی از دوستان مخصوصاً اقوام این سه نفر جوان ما را تا حضرت عبدالعظیم مشایعت کردند. آنجا دسته گلها و جعبههای شیرینی متعدد آورده بودند، وقتی که مشایعین را راه انداختم و داخل کالسکه شدم دیدم در میان این سه نفر طفل كداميک از آنها پهلوی من بنشیند و کدام يک در روبرو زیر چشمی نگاه کردم دیدم که اینها همدیگر را کنار میکنند و در سر جا دعوا است. کالسکه را نگاهداشته گفتم الساعه اول مسافرت ما است و میدانید که شما را بواسطه دوستی اولیایتان و محض خدمت بآتیه در ایران با خودم میبرم مادامیکه با من هستید باید میان شما دوستی باشد اجازه نمیدهم در سر جا و غیره با هم مجادله و منازعه کنید از امروز هر یک از شما بنوبه باید پهلوی من و جلوی من بنشینید، چون احترام شاهزادهگی لازم است ابتدا از محمود میرزا شروع شود. همینطور معمول بود و با هم موافق شدند و آن تفاوتی که میان شاهزاده و مسلمان و زرتشتی بود بکلی مرتفع گردید و در ورود اصفهان سردار جنگ حاکم اصفهان و پسر ظلالسلطان اسمعیل میرزا خبردار شده بخارج شهر آدم فرستاده بودند که ما را ببرند و در میان این دو فرستاده حرف شد، آخر آدم حاکم زور کرد ما را برد عمارت چهلستون، از برای من و همراهان منزل خوب مهیا کرده بودند. ورود ما مصادف شد با ایام محرم. سردار جنگ گفت امکان ندارد در دهه عاشورا من شما را بگذارم بروید، و او ما را با زور نگاهداشت....».
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
پس از چند روز درنگ و دید و بازدید در اصفهان، راه شیراز را در پیش میگیرند:
«...منزل اول ما قمشه بود که حالا شهرضا نام دارد. منزل در کاروانسرا بود، همراهان رفته حجره گرفته ماندند. کاروانسرادار فرش و لوازم آورد من در توی کالسکه خوابیدم. صبح علیالطلوع پیش از همه شاهرخ آمد نزد من سلام داد، دیدم خیلی پریشان است. گفتم چطور خوابیدی؟ گفت آقا نپرسید چقدر پشیمانم کاش آنروز به دزاشوب نمیآمدم و آن عریضه را بشما نمیدادم، خیال میکردم خوشبختی شما به بدبختی من خواهد چربید، میترسم بدبختی من به خوشبختی شما بچربد. گفتم پسر این حرفها چه چیز است، همین خیال که بسرت گذاشتهاید بدبختی خواهد آورد. این خیال را از سرت بدرکن انشاء الله تعالی هیچ طور نمیشود، بسلامت میرویم، درس میخوانی و بر میگردی. هر چه گفتم، گفت آقا کار من از اینها گذشته، کشته خواهم شد. محمود میرزا و تقی خان را صدا کرده گفتم این پسر را ببرید ، چائی بدهید، نصیحت کنید. این دیوانه شده است».
«...نزدیکیهای «ایزدخواست» در طرف دست راست بالای تپهها چندین سوار قشقائی پیدا شد. کالسکهچی گفت اینها حکماً راهزنانند و میآیند طرف ما بهتر است چون ایزدخواست بالا است و اسبها بزحمت بالا میروند خوبست اسبها را شلاق نزنیم برگردیم بعلیآباد. علی بیگ تفنگ را سر دست گرفت و خواست فشنگ را به تفنگ پر کند، بدبختانه فشنگ بزرگتر از جای فشنگ بود آنوقت فشنگ را انداخت بدهن که با لعاب نرم کند. گفتم ای پدر سوخته، لعاب دهن بکار نمیخورد چ. در همین گفتگو يک تير خالی شد از طرف قشقائیها همین بس بود که علیبیگ و سوار از دوچرخه و کالسکه پائین آمده فرار کنند، بطوریکه معلوم نشد بزمین فرورفتند و یا آسمان پریدند، آثاری از آنها نبود. درشکهچی درشکه را برگرداند بناکرد باسبها شلاق زدن. وقتی که قشقائیها دیدند درشکه در حال فرار است پانزده نفر قشقائی یکدفعه شروع به شليک كردند و گلوله مثل تگرگ در اطراف کالسکه ما میبارید. يک گلوله اصابت کرد بجامهدان من که پشت کالسکه بود و سوراخ نمود. از بدبختی شاهرخ که قرار بود آنروز پهلوی من بنشيند يك گلوله از طرف چپ
آمد بشیشه خورد و گذشت راست بقلب بدبخت شاهرخ رسید. بیچاره بدبخت مرا گرفت به بغل و یکدفعه فریاد کرد آخ مردم، از قلب او خون مثل فواره میجست و مرا از سر تا پا خون آلود کرد. وقتیکه جان بجان آفرین سپرد و افتاد روی زانوی من، فهمیدم که تمام شد...».
دربارۀ چگونگی کفنودفن او هم چنین آورده:
«... دو کلمه هم از شاهرخ بدبخت بنویسم. وقتی که قشقائیها ما را از کالسکه پائین آوردند و اسبابها را با نعش شاهرخ بکوه بردند تا جائی اسب و کالسکه میرفته کالسکه را بردهاند، بعد اسبها را از کالسکه باز کرده و اسباب را بار اسبها نمودهاند و بردهاند و نعش را با کالسکه گذاشتهاند در کوه و بایزدخواست خبر دادند که بیائید نعش و درشکه را ببرید، آورده بودند ولی نگذاشته بودند نعش را در قبرستان آنها دفن کنند. آقا سید یدالله فرستاد نعش را با کالسکه آوردند. گفتم حالا تابستان است نعش کم کم تعفن پیدا میکند، باید دفن کرد. گفت چون این گبر است محال است بگذارند او را در قبرستان مسلمانها دفن کنند. گفت در آباده چند نفر بهائی هستند در آنجا اراضی خریدهاند و مدرسه ساختهاند یکطرف محوطهایست مقداری از آن قبرستان بهائیها و مابقی را بارامنه و گبرها میفروشند، باید در آنجا دفن کرد. فرستادم نجار يک قوتى محكم ساخت و نعش را آوردند کنار رودخانه دادم در رودخانه پاک شستند و فرستادم ده ذرع چلوار خریدند و هر چه در دکانهای آنجا کافور بود خریدند و دادم نعش را با کافور چندینبار با چلوار پیچیدند . يک زير زمين هم برای چند روز کرایه کرده نعش را گذاشتیم آنجا آنوقت بتهران بارباب کیخسرو تلگراف کردم دستور دفن شاهرخ را بدهد. چون جواب نرسید وقت رفتن بآباده دوچرخه کرایه کرده نعش را همراه بردیم بآباده، در مدرسه بهائیان يک جائی خریده دادم با آجر چهار دیوار درست کرده صندوق را برسم امانت گذاشتم توی آن...».
📚 ایران دیروز: خاطرات پرنس ارفع( ارفعالدوله)، بهکوشش حسن ارفع، تهران، چاپخانه وزارت فرهنگ و هنر، ۱۳۴۵، صص ۵۰۴-۵۱۸.
@HistoryandMemory
پس از چند روز درنگ و دید و بازدید در اصفهان، راه شیراز را در پیش میگیرند:
«...منزل اول ما قمشه بود که حالا شهرضا نام دارد. منزل در کاروانسرا بود، همراهان رفته حجره گرفته ماندند. کاروانسرادار فرش و لوازم آورد من در توی کالسکه خوابیدم. صبح علیالطلوع پیش از همه شاهرخ آمد نزد من سلام داد، دیدم خیلی پریشان است. گفتم چطور خوابیدی؟ گفت آقا نپرسید چقدر پشیمانم کاش آنروز به دزاشوب نمیآمدم و آن عریضه را بشما نمیدادم، خیال میکردم خوشبختی شما به بدبختی من خواهد چربید، میترسم بدبختی من به خوشبختی شما بچربد. گفتم پسر این حرفها چه چیز است، همین خیال که بسرت گذاشتهاید بدبختی خواهد آورد. این خیال را از سرت بدرکن انشاء الله تعالی هیچ طور نمیشود، بسلامت میرویم، درس میخوانی و بر میگردی. هر چه گفتم، گفت آقا کار من از اینها گذشته، کشته خواهم شد. محمود میرزا و تقی خان را صدا کرده گفتم این پسر را ببرید ، چائی بدهید، نصیحت کنید. این دیوانه شده است».
«...نزدیکیهای «ایزدخواست» در طرف دست راست بالای تپهها چندین سوار قشقائی پیدا شد. کالسکهچی گفت اینها حکماً راهزنانند و میآیند طرف ما بهتر است چون ایزدخواست بالا است و اسبها بزحمت بالا میروند خوبست اسبها را شلاق نزنیم برگردیم بعلیآباد. علی بیگ تفنگ را سر دست گرفت و خواست فشنگ را به تفنگ پر کند، بدبختانه فشنگ بزرگتر از جای فشنگ بود آنوقت فشنگ را انداخت بدهن که با لعاب نرم کند. گفتم ای پدر سوخته، لعاب دهن بکار نمیخورد چ. در همین گفتگو يک تير خالی شد از طرف قشقائیها همین بس بود که علیبیگ و سوار از دوچرخه و کالسکه پائین آمده فرار کنند، بطوریکه معلوم نشد بزمین فرورفتند و یا آسمان پریدند، آثاری از آنها نبود. درشکهچی درشکه را برگرداند بناکرد باسبها شلاق زدن. وقتی که قشقائیها دیدند درشکه در حال فرار است پانزده نفر قشقائی یکدفعه شروع به شليک كردند و گلوله مثل تگرگ در اطراف کالسکه ما میبارید. يک گلوله اصابت کرد بجامهدان من که پشت کالسکه بود و سوراخ نمود. از بدبختی شاهرخ که قرار بود آنروز پهلوی من بنشيند يك گلوله از طرف چپ
آمد بشیشه خورد و گذشت راست بقلب بدبخت شاهرخ رسید. بیچاره بدبخت مرا گرفت به بغل و یکدفعه فریاد کرد آخ مردم، از قلب او خون مثل فواره میجست و مرا از سر تا پا خون آلود کرد. وقتیکه جان بجان آفرین سپرد و افتاد روی زانوی من، فهمیدم که تمام شد...».
دربارۀ چگونگی کفنودفن او هم چنین آورده:
«... دو کلمه هم از شاهرخ بدبخت بنویسم. وقتی که قشقائیها ما را از کالسکه پائین آوردند و اسبابها را با نعش شاهرخ بکوه بردند تا جائی اسب و کالسکه میرفته کالسکه را بردهاند، بعد اسبها را از کالسکه باز کرده و اسباب را بار اسبها نمودهاند و بردهاند و نعش را با کالسکه گذاشتهاند در کوه و بایزدخواست خبر دادند که بیائید نعش و درشکه را ببرید، آورده بودند ولی نگذاشته بودند نعش را در قبرستان آنها دفن کنند. آقا سید یدالله فرستاد نعش را با کالسکه آوردند. گفتم حالا تابستان است نعش کم کم تعفن پیدا میکند، باید دفن کرد. گفت چون این گبر است محال است بگذارند او را در قبرستان مسلمانها دفن کنند. گفت در آباده چند نفر بهائی هستند در آنجا اراضی خریدهاند و مدرسه ساختهاند یکطرف محوطهایست مقداری از آن قبرستان بهائیها و مابقی را بارامنه و گبرها میفروشند، باید در آنجا دفن کرد. فرستادم نجار يک قوتى محكم ساخت و نعش را آوردند کنار رودخانه دادم در رودخانه پاک شستند و فرستادم ده ذرع چلوار خریدند و هر چه در دکانهای آنجا کافور بود خریدند و دادم نعش را با کافور چندینبار با چلوار پیچیدند . يک زير زمين هم برای چند روز کرایه کرده نعش را گذاشتیم آنجا آنوقت بتهران بارباب کیخسرو تلگراف کردم دستور دفن شاهرخ را بدهد. چون جواب نرسید وقت رفتن بآباده دوچرخه کرایه کرده نعش را همراه بردیم بآباده، در مدرسه بهائیان يک جائی خریده دادم با آجر چهار دیوار درست کرده صندوق را برسم امانت گذاشتم توی آن...».
📚 ایران دیروز: خاطرات پرنس ارفع( ارفعالدوله)، بهکوشش حسن ارفع، تهران، چاپخانه وزارت فرهنگ و هنر، ۱۳۴۵، صص ۵۰۴-۵۱۸.
@HistoryandMemory
▪️شهروند آسمان در بسیط زمین
✍ سعید محبی
امروز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۹ فرصتی دست داد که خدمت استاد محمدرضا حکیمی برسم. همیشه دوست داشتم این شخص را ببینم. از وقتی حاشیههای او بر اسلام در ایران پتروشفسکی را خواندم و دیدم چه غیرت دینی و حمیت ایرانی به خرج داده از شیوه کار تحقیقی و عمق اطلاعاتش خوشم آمد از او. تا بعد که کارهای دیگرش را دیدم. متجاوز از ۱۵، ۲۰ جلد منتشرشده تا حالا. همه در زمینه علوم اسلامی. و با نثری شیوا. الحیات را درمیآورد که کار بزرگی است. یک دایرهالمعارف اسلامی است در زمینه اصول پایه و نگاه اسلام به موضوع عدالت و اقتصاد. ازجمله کسانی است که در حوزه درس خوانده بدون اینکه آخوند باشد و رهیده و وارهیده تا رسیده بدین پایه. البته از نظر علمی پایگاهش و جایگاهش بدون تردید در حد اجتهاد است. اما لباس روحانی را ناپوشیده. اصولاً در این چند دهه اخیر از این قبیل تعدادی داشتهایم که به علوم حوزوی پرداختهاند و کامل شدهاند و صاحبنظر اما لزوماً روحانی و آخوند نشدهاند: محمدتقی شریعتی، جلالالدین همایی، مجتبی مینوی، دکتر سیدجعفر شهیدی و... و البته محمدرضا حکیمی. که مبارک است.
شنیده بودم که ایشان خیلی سخت حاضر میشود که با کسی رفتوآمد کند یا کسی برود سراغش به تماشا یا گفتوگو و اظهار ارادت و علاقه. تا نشناسد و زیر و رو نکند طرف را، راه نمیدهد. بنابراین طبیعی بود که اگر خودم زنگ میزدم که خدمت برسیم و از محضر شما استفادهای بکنم لابد اجابت نمیشد تا اینکه دکتر اسپهبدی زنگ زد. وزیر کار دولت بازرگان که آقای حکیمی شنیده که آقای دکتر فیض سفیر ایران در یونسکو، در تهران است و میخواهد او را ببیند. شما که با آقای دکتر فیض روابطی دارید خبری داری از او؟ همین را کردم بهانه که بله با دکتر فیض در تماس هستم و ترتیب دیدار را میدهم. و دادم. امروز ساعت شش عصر به اتفاق دکتر فیض رفتیم به دیدن محمدرضا حکیمی. و دکتر فیض همکار من است در دفتر خدمات حقوقی بینالمللی و مردی است فاضل و اهل نظر و عارفمسلک. ظاهرا علقهاش با حکیمی برمیگردد به سالهایی که هر دو در مشهد بودند. الغرض، گزارش این دیدار را در این دفتر مینویسم.
چهرهای نورانی. با محاسن سپید. به رنگ برف. و موهای سر که از اطراف آویخته روی شانهها. اما وسط سر طاس. نگاهی نافذ و عمیق که از پس چشمانی که آشکارا دریچه روح او است، برمیآید. و تا برسد به مخاطب طول میکشد، اما چون میرسد، نفوذ میکند تا عمق او. حرف که میزند همه با ضمیر اولشخص است و یک آقا در شروع یا پایان جمله. به نشانه اینکه مخاطب تو هستی. باد هوا نیست. اول به روبهرو نگاه میکند که پنجره حیاط است. بعد آنجا که تأکیدی در حرف دارد برمیگردد و به مخاطب مینگرد. مدام مژه میزند. گویی در درون اضطراب دارد چیزی میخواهد بگوید اما کلمه ندارد. واژه کمک نمیکند. منظور را نمیرساند. لباسی ساده. به غایت ساده. و پاها بیجوراب. تسبیحی در دست که مرتب و یکبند میاندازدش. ایضا به نشانه اضطراب و دلواپسی در درون؟ در حرفها کلماتی هستند که مرتب تکرار میشوند: بهبه بهبه...! پشت سر هم. و بعد لبها را به توی دهان میکشد. میمکد درواقع و غنچه میکند و حرفی را میگوید. از پس این مکندگی و غنچهها گویی کلمه میشکفد در دهانش. و گل میدهد. گل کلمه. اول دوزانو مینشیند و خسته که میشود چهارزانو. اما دوباره دوزانو. مرتب زانو عوض میکند. گویی از راه دوری آمده و پیامی دارد که باید برساند و برود. ماندگار این منزل نیست. سرمنزل دیگری دارد. یا جای دیگری سرمنزل دارد. نه که برگردد به آنجا. طی میکند این منازل را. رهسپار است آخر. راهبند نیست یا تختهبند راه. طریقیت ندارد زندگی برای او، موضوعیت دارد. به همین دلیل شیوه زیست و زندگی و تأمین عدالت و رفاه برایش مهم است. نه درویشمسلک است و نه دنیازده. همین است موضوعیت زندگی و طریقی که او را به جای دیگری پرواز میدهد. به شهروندی آسمانها از بسیط زمین.
⬇️
@HistoryandMemory
✍ سعید محبی
امروز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۹ فرصتی دست داد که خدمت استاد محمدرضا حکیمی برسم. همیشه دوست داشتم این شخص را ببینم. از وقتی حاشیههای او بر اسلام در ایران پتروشفسکی را خواندم و دیدم چه غیرت دینی و حمیت ایرانی به خرج داده از شیوه کار تحقیقی و عمق اطلاعاتش خوشم آمد از او. تا بعد که کارهای دیگرش را دیدم. متجاوز از ۱۵، ۲۰ جلد منتشرشده تا حالا. همه در زمینه علوم اسلامی. و با نثری شیوا. الحیات را درمیآورد که کار بزرگی است. یک دایرهالمعارف اسلامی است در زمینه اصول پایه و نگاه اسلام به موضوع عدالت و اقتصاد. ازجمله کسانی است که در حوزه درس خوانده بدون اینکه آخوند باشد و رهیده و وارهیده تا رسیده بدین پایه. البته از نظر علمی پایگاهش و جایگاهش بدون تردید در حد اجتهاد است. اما لباس روحانی را ناپوشیده. اصولاً در این چند دهه اخیر از این قبیل تعدادی داشتهایم که به علوم حوزوی پرداختهاند و کامل شدهاند و صاحبنظر اما لزوماً روحانی و آخوند نشدهاند: محمدتقی شریعتی، جلالالدین همایی، مجتبی مینوی، دکتر سیدجعفر شهیدی و... و البته محمدرضا حکیمی. که مبارک است.
شنیده بودم که ایشان خیلی سخت حاضر میشود که با کسی رفتوآمد کند یا کسی برود سراغش به تماشا یا گفتوگو و اظهار ارادت و علاقه. تا نشناسد و زیر و رو نکند طرف را، راه نمیدهد. بنابراین طبیعی بود که اگر خودم زنگ میزدم که خدمت برسیم و از محضر شما استفادهای بکنم لابد اجابت نمیشد تا اینکه دکتر اسپهبدی زنگ زد. وزیر کار دولت بازرگان که آقای حکیمی شنیده که آقای دکتر فیض سفیر ایران در یونسکو، در تهران است و میخواهد او را ببیند. شما که با آقای دکتر فیض روابطی دارید خبری داری از او؟ همین را کردم بهانه که بله با دکتر فیض در تماس هستم و ترتیب دیدار را میدهم. و دادم. امروز ساعت شش عصر به اتفاق دکتر فیض رفتیم به دیدن محمدرضا حکیمی. و دکتر فیض همکار من است در دفتر خدمات حقوقی بینالمللی و مردی است فاضل و اهل نظر و عارفمسلک. ظاهرا علقهاش با حکیمی برمیگردد به سالهایی که هر دو در مشهد بودند. الغرض، گزارش این دیدار را در این دفتر مینویسم.
چهرهای نورانی. با محاسن سپید. به رنگ برف. و موهای سر که از اطراف آویخته روی شانهها. اما وسط سر طاس. نگاهی نافذ و عمیق که از پس چشمانی که آشکارا دریچه روح او است، برمیآید. و تا برسد به مخاطب طول میکشد، اما چون میرسد، نفوذ میکند تا عمق او. حرف که میزند همه با ضمیر اولشخص است و یک آقا در شروع یا پایان جمله. به نشانه اینکه مخاطب تو هستی. باد هوا نیست. اول به روبهرو نگاه میکند که پنجره حیاط است. بعد آنجا که تأکیدی در حرف دارد برمیگردد و به مخاطب مینگرد. مدام مژه میزند. گویی در درون اضطراب دارد چیزی میخواهد بگوید اما کلمه ندارد. واژه کمک نمیکند. منظور را نمیرساند. لباسی ساده. به غایت ساده. و پاها بیجوراب. تسبیحی در دست که مرتب و یکبند میاندازدش. ایضا به نشانه اضطراب و دلواپسی در درون؟ در حرفها کلماتی هستند که مرتب تکرار میشوند: بهبه بهبه...! پشت سر هم. و بعد لبها را به توی دهان میکشد. میمکد درواقع و غنچه میکند و حرفی را میگوید. از پس این مکندگی و غنچهها گویی کلمه میشکفد در دهانش. و گل میدهد. گل کلمه. اول دوزانو مینشیند و خسته که میشود چهارزانو. اما دوباره دوزانو. مرتب زانو عوض میکند. گویی از راه دوری آمده و پیامی دارد که باید برساند و برود. ماندگار این منزل نیست. سرمنزل دیگری دارد. یا جای دیگری سرمنزل دارد. نه که برگردد به آنجا. طی میکند این منازل را. رهسپار است آخر. راهبند نیست یا تختهبند راه. طریقیت ندارد زندگی برای او، موضوعیت دارد. به همین دلیل شیوه زیست و زندگی و تأمین عدالت و رفاه برایش مهم است. نه درویشمسلک است و نه دنیازده. همین است موضوعیت زندگی و طریقی که او را به جای دیگری پرواز میدهد. به شهروندی آسمانها از بسیط زمین.
⬇️
@HistoryandMemory
بیش از شصت سال دارد ولی نزدیک هفتاد به نظر میرسد. اما چون میخندند جوانتر است. حرف که میزند باز هم جوانتر. من دیر رسیده بودم سر قرار. از ترس اینکه دکتر فیض رفته باشد داخل آمدم و در زدم. و خانهاش در انتهای بنبستی حوالی میدان ولیعصر. خودش آمد و در را باز کرد. سلام و علیکی و گفتم دکتر آمده؟ گفت نه گفتم پس من دیر نیامدم. او دیر کرده. میروم و برمیگردم. کیف و کتابم را به اصرار از دستم گرفت. گفتم جسارت است. گفت سنگین است اینها بدهید به من. همینجا در آستانه در اثرش را گذاشت و تا اعماق من را پیمود. برگشتم تا برسم سر خیابان چه وجدی داشتم. نکند اندوهی سر رسد از پس کوه، من چه سبزم امروز... از اینکه فرصت یافتم که اثر این برخورد کوتاه را مروری کنم در خود و اینکه تا دقایقی دیگر دوباره میتوانم او را ببینم، بسی خوش بودم. مثل اینکه عطشی باشد و جرعهای بنوشی و مطمئن باشی که جرعه دیگر هم در راه است. و همه از آن توست بینگرانی از دست دادنش. و مزهمزه کنی آن جرعه اول را. و بعد با شوق دوباره سر بکشی جام دیگر را. نیمه راه بودم که دیدم دکتر فیض هم از راه رسید. چنانکه گفتم دکتر رضا فیض مدتی سفیر ایران در دهه شصت در یونسکو بود. دستی تکان دادیم و با هم آمدیم. و دوباره من در مدخل در. و آن چهره. و آن دو که پس از سالها (بیست سال؟) همدیگر را میدیدند و در آغوش هم رفتند. و من نظارهکنان. و بعد مصافحه با من. با صمیمیت تمام. گویی چهرهها با هم مأنوسند. صریح و راحت و محکم. و بوسه و بوسه! و بفرمایید تو آقا. راهرویی نمور و مخروبه. و تذکر که اینجا احتیاط دارد با کفش بیایید. اینجا را یک نفر اهل کتاب رنگ کرده. گرچه فتوا دادهاند که اهل کتاب پاکند من کمی احتیاط میکنم. بله آقا پایتان را بگذارید روی آن پارچه سفید جلوی معجر اتاق. و دو اتاق تودرتو. روی هم رفته ۱۵ متر نمیشد. حیرتا و شگفتا. معنای واقعی سرپناه. فقط یک چهاردیواری با سقف. مفروش با گلیمهای رنگارنگ که نه، جورواجور. و برای اینکه از هم سر نخورند با سنجاق قفلی وسط آنها به هم دوخته. و یک پتوی رنگ و رو رفته برای مهمانان. مثلاً در شاهنشین اتاق. و بعد بفرمایید اینجا. و از ما که نخیر استاد خود جنابعالی بفرمایید. و او: از آداب است آقا هر کجا صاحبخانه گفت بنشینید. این را با خنده گفت. و خودش پایینتر از ما نشست. آن طرف اتاق پوستین کوچکی. دور و برش پر از کاغذها و یادداشتها. و چند تا قلم. و یک میز کار کوچک برای نشسته کارکردن. نه میز تحریر. کمارتفاع و روی زمین. و تختی آنطرفتر. و دیوار اتاق؟ جگر زلیخا آویخته از بندی. رنگها ریخته. و گاهی گچها نیز. برای حفظ ظاهر، بعضی جاها با نایلونی مثلا الوان و گلدار -لابد به نشانه زیبایی پوشانده. تنها زیبایی که آنجا بود همین نایلونهای رنگارنگ بود! پوشاندن دیوار زخمی با نایلون. همه اشیای اتاق قدیمی بود. گویی از عالم بیرون و خیابان بویی نبرده. جز خودش و اندیشههایش. زمان را به گردش نمیرسید. چه رسد کوچه و خیابان و مکان. و حال و احوال و حال و احوال و پرسیدنها و پرسیدنها از سوانح احوال در آن طرف دنیا. و در همان دقایق اول اصل مطلب مطرح شد که گفت یک دوره الحیات گذاشتهام برایتان کنار با کتابهای دیگر که در یونسکو ببرید و اگر مترجم خوبی پیدا شد ترجمه شود. گویی نگران بود که این کار -این پاره تن- نرسد به دست اهلش. و بعد بحث ترجمه مطرح شد که گفتم غیرممکن است جناب استاد ترجمه واقعی برای این متون فنی و عربی برای اینکه کلمه بار دارد و این بار معنایی را نمیشود در ترجمه درآورد. مثل ترجمه شعر که هیچوقت سایههای معنایی آن در زبان اصلی در ترجمه درنمیآید و... یکی دو جلد الحیات که آقای احمد آرام ترجمه کرده خوب است ولی عربی آن فصیحتر و گویاتر است. و حرفهای دیگر در باب ترجمه الحیات که بعدا در نامهای به من هم نوشت.
و من بیش از هر چیز تحت تأثیر این کلیت او بودم. جزئی و فردی که برای خودش یک کل بود. مصداقی که حالا پرده مفهوم را دریده بود و گسترش داده بود. تا کجا؟ تا آسمان. نمونهای و مصداقی که حالا اصل را وسیعتر کرده بود. نگاهی که به قول آندره ژید در مائدههای زمینی، خود عظمت داشت. نه آنچه به آن مینگریست. قطره چگونه دریا میشود؟ عینا همانطور... . و فیک انطوی العالم الاکبر -جهانی در او نهفته بود. جهانی نشسته در گوشهای. بیمبالغه. حرفها و بحثها که در آن محفل میرفت، اگرچه در نوع خود عمیق بود، اما من یک نوع کلیت را در او میدیدم. یک کل تمامعیار. که چگونه انسان میتواند بدرد و درنوردد این حجابها را؟ که اگر درید و درنوردید تازه جزئی از آن میشود.
⬇️
@HistoryandMemory
و من بیش از هر چیز تحت تأثیر این کلیت او بودم. جزئی و فردی که برای خودش یک کل بود. مصداقی که حالا پرده مفهوم را دریده بود و گسترش داده بود. تا کجا؟ تا آسمان. نمونهای و مصداقی که حالا اصل را وسیعتر کرده بود. نگاهی که به قول آندره ژید در مائدههای زمینی، خود عظمت داشت. نه آنچه به آن مینگریست. قطره چگونه دریا میشود؟ عینا همانطور... . و فیک انطوی العالم الاکبر -جهانی در او نهفته بود. جهانی نشسته در گوشهای. بیمبالغه. حرفها و بحثها که در آن محفل میرفت، اگرچه در نوع خود عمیق بود، اما من یک نوع کلیت را در او میدیدم. یک کل تمامعیار. که چگونه انسان میتواند بدرد و درنوردد این حجابها را؟ که اگر درید و درنوردید تازه جزئی از آن میشود.
⬇️
@HistoryandMemory
این هم بعض حرفهایی که در این محفل روحانی و انسانی که تکانم داد، شنیدم. و بیترتیبی مینویسم.
۱. آقایان بهتر بود نظارت میکردند بیشتر نه اینکه خودشان درگیر شوند (اسپهبدی گفت دولت موقت قسمتی از برنامه زمانبندیشده بود برای این هدف).
۲. ما از ابتدا دنبال قسط و عدالت اسلامی بودیم تا اقتصاد اسلامی. نه به عنوان یک علم اقتصاد اسلامی بلکه عنوان کلیت اسلام که اجرا شود (منظورش گمان میکنم این بود که علم اقتصاد روش و راه خودش را دارد و ما عقیده نداریم برای هرچیزی یک راهحل علمی داریم در اسلام. منظور کلیت اسلامی است چیز دیگری است). مسئله این نیست که در اسلام اقتصاد داریم، مسئله کلیت و پیام اسلامی است که در همه چیز ازجمله در اقتصاد آن هم منعکس است. همواره دغدغه من این بوده است. الحیات از اول قرار بود الانسان باشد و خیلی مفصل. بعد که این مسائل و دگرگونیها و انقلاب پیش آمد دیدم فعلا ضروری است بخش عدالت اقتصادی و عدالت اجتماعی آن را توضیح بدهم و پیاده شود. این بود که بقیه را گذاشتیم کنار و الحیات را با احادیث و آیات با مضمون اقتصادی شروع کردیم.
۳. من جایی نمیرفتم و نمیروم. دکترها از کارکردن ممنوعم کردند. به طور مطلق. یک سردرد شدیدی دچار شده بودم. مدتی استراحت کردیم. در تختخواب خوابیده کار میکردم. قبلاً تا روزی ۱۲، ۱۴ ساعت کار میکردیم آقا. بعد کمکم شروع کردیم به کار و حالا روزی سه چهار ساعت بیشتر طبیب اجازه ندادند من کار کنم.
۴. معمولاً خودم میروم این طرف و آن طرف البته اگر دعوت بشوم. کمتر کسی اینجا میآید شما که حسابتان جداست.
۵. میرزا مجتبی قزوینی بنیانگذار مکتب تفکیک است. میخواستم از زبان خودش بشنوم. پرسیدم یعنی چه؟ گفت یعنی اینکه در مقولات و مقالات و موضوعات اسلامی مثل روح، معاد، انسان، اقتصاد، فرد، جامعه و... یک نظر شرعی داریم، یک نظر عرفانی داریم و یک منظر و نظر فلسفی. عدهای از علما فلسفه میدانستند اما تدریس نمیکردند. بعضی هم تحریم میکردند. از قول علامه طباطبایی نقل شده که من اسفار را در معاد درس نمیدهم چون با قرآن جور درنمیآید و نمیخواهم به قرآن توهین شود. در صورتی که به نظر ما یعنی مکتب تفکیکیها لازم نیست این سه نظر یا این سه برداشت یا این سه منظر درباره یک موضوع، بر هم منطبق شود. باید تفکیک کرد. مثلاً نظر قرآن را در مورد معاد که این است یا آن است. نظر عرفانی این است، نظر فلسفی هم این است. این هنر و این کار را آمیرزا مجتبی قزوینی استاد ما کرده بود. او از اوتاد بود آقا. از اوتاد و ابدال بود. تشرف اختیاری داشت. کیمیا میدانست.
۶. قسط اسلامی روشن است. امام صادق را دیدند شب تاریک مشغول جمعکردن نان است. گفتند کجا این وقت شب؟ گفت اگر مایلید دنبال من بیایید. رفتند. دیدند ایشان رفت یک جایی به اسم مظله یعنی (سایبان) بیرون مدینه که محل اقامت و استراحت الوات و ولگردها و خماران بود. و بعد زیر سر هر کدام یک قرص نان به صورت آهسته که نفهمد، گذاشتند. یدس (دسیسه از همین ماده است؛ چیزی را لای چیزی به صورت پوشیده و پنهانی گذاشتن) در اینجا به معنای این است که نان و خرما را که غذای غالب در مدینه آن ایام بوده آرام و به صورت پوشیده زیر سر الوات و ولگردها گذاشتند. خب آن موقع یک قرص نان خانهپز با چند خرما خوراک چندروزه مردم بود! گفتند آقا اینها که فاجر و فاسق و شرابخوارند که! فرمود خب باشند اگر مؤمن بودند که تکلیف دیگری داشتیم! این است آقا.
۷. حضرت امیر میگوید وقتی ما از کوفه برویم الحمدلله مردم آب نوشیدنی سالم دارند. دیگر آب پای نخلها را نمینوشند. نان دارند و وفور نعمت دارند. نگفت ما آمدیم دعای کمیل راه انداختیم!
۸. در جریان انقلاب امام فرمودند بروید راهپیمایی. با اینکه من خیلی کمردرد داشتم رفتم. گوشهای ایستاده بودم. روی یک بلندی. سیروس طاهباز من را دید و آمد جلو. گریه میکرد و از هر دو چشم او اشک میبارید. گفت بالاخره مذهب شما این مردم را تکان داد. حالا اگر او را ببینم چه بگویم به او آقا (سر را به نشانه افسوس و دریغ تکان داد).
۹. دکتر فیض میگفت در چشم مردم عادی فرانسه در اروپا، اسلام یعنی شمشیر و چهار تا زن و گردنزدن و انگشتبریدن و الی آخر. در چشم اهل فکر و ذکرشان هم داشت قضیه کمکم درست میشد اما حالا دیگر بدتر شده. تصویر خوبی ندارند متأسفانه. البته مقداری هم شیطنت در آن هست.
۱۰. حضرت امیر هیچوقت اقرار را قبول نمیکرد برای حدزدن. هرکس اقرار میکرد، میگفت برو توبه کن. وقتی توبه هست چرا اقرار میکنی؟ طرف میگفت برای اینکه پاکیزه شوم و تطهیر. حضرت میفرمود چه چیزی پاکیزهکنندهتر از توبه؟ چرا با اقرار؟
⬇️
@HistoryandMemory
۱. آقایان بهتر بود نظارت میکردند بیشتر نه اینکه خودشان درگیر شوند (اسپهبدی گفت دولت موقت قسمتی از برنامه زمانبندیشده بود برای این هدف).
۲. ما از ابتدا دنبال قسط و عدالت اسلامی بودیم تا اقتصاد اسلامی. نه به عنوان یک علم اقتصاد اسلامی بلکه عنوان کلیت اسلام که اجرا شود (منظورش گمان میکنم این بود که علم اقتصاد روش و راه خودش را دارد و ما عقیده نداریم برای هرچیزی یک راهحل علمی داریم در اسلام. منظور کلیت اسلامی است چیز دیگری است). مسئله این نیست که در اسلام اقتصاد داریم، مسئله کلیت و پیام اسلامی است که در همه چیز ازجمله در اقتصاد آن هم منعکس است. همواره دغدغه من این بوده است. الحیات از اول قرار بود الانسان باشد و خیلی مفصل. بعد که این مسائل و دگرگونیها و انقلاب پیش آمد دیدم فعلا ضروری است بخش عدالت اقتصادی و عدالت اجتماعی آن را توضیح بدهم و پیاده شود. این بود که بقیه را گذاشتیم کنار و الحیات را با احادیث و آیات با مضمون اقتصادی شروع کردیم.
۳. من جایی نمیرفتم و نمیروم. دکترها از کارکردن ممنوعم کردند. به طور مطلق. یک سردرد شدیدی دچار شده بودم. مدتی استراحت کردیم. در تختخواب خوابیده کار میکردم. قبلاً تا روزی ۱۲، ۱۴ ساعت کار میکردیم آقا. بعد کمکم شروع کردیم به کار و حالا روزی سه چهار ساعت بیشتر طبیب اجازه ندادند من کار کنم.
۴. معمولاً خودم میروم این طرف و آن طرف البته اگر دعوت بشوم. کمتر کسی اینجا میآید شما که حسابتان جداست.
۵. میرزا مجتبی قزوینی بنیانگذار مکتب تفکیک است. میخواستم از زبان خودش بشنوم. پرسیدم یعنی چه؟ گفت یعنی اینکه در مقولات و مقالات و موضوعات اسلامی مثل روح، معاد، انسان، اقتصاد، فرد، جامعه و... یک نظر شرعی داریم، یک نظر عرفانی داریم و یک منظر و نظر فلسفی. عدهای از علما فلسفه میدانستند اما تدریس نمیکردند. بعضی هم تحریم میکردند. از قول علامه طباطبایی نقل شده که من اسفار را در معاد درس نمیدهم چون با قرآن جور درنمیآید و نمیخواهم به قرآن توهین شود. در صورتی که به نظر ما یعنی مکتب تفکیکیها لازم نیست این سه نظر یا این سه برداشت یا این سه منظر درباره یک موضوع، بر هم منطبق شود. باید تفکیک کرد. مثلاً نظر قرآن را در مورد معاد که این است یا آن است. نظر عرفانی این است، نظر فلسفی هم این است. این هنر و این کار را آمیرزا مجتبی قزوینی استاد ما کرده بود. او از اوتاد بود آقا. از اوتاد و ابدال بود. تشرف اختیاری داشت. کیمیا میدانست.
۶. قسط اسلامی روشن است. امام صادق را دیدند شب تاریک مشغول جمعکردن نان است. گفتند کجا این وقت شب؟ گفت اگر مایلید دنبال من بیایید. رفتند. دیدند ایشان رفت یک جایی به اسم مظله یعنی (سایبان) بیرون مدینه که محل اقامت و استراحت الوات و ولگردها و خماران بود. و بعد زیر سر هر کدام یک قرص نان به صورت آهسته که نفهمد، گذاشتند. یدس (دسیسه از همین ماده است؛ چیزی را لای چیزی به صورت پوشیده و پنهانی گذاشتن) در اینجا به معنای این است که نان و خرما را که غذای غالب در مدینه آن ایام بوده آرام و به صورت پوشیده زیر سر الوات و ولگردها گذاشتند. خب آن موقع یک قرص نان خانهپز با چند خرما خوراک چندروزه مردم بود! گفتند آقا اینها که فاجر و فاسق و شرابخوارند که! فرمود خب باشند اگر مؤمن بودند که تکلیف دیگری داشتیم! این است آقا.
۷. حضرت امیر میگوید وقتی ما از کوفه برویم الحمدلله مردم آب نوشیدنی سالم دارند. دیگر آب پای نخلها را نمینوشند. نان دارند و وفور نعمت دارند. نگفت ما آمدیم دعای کمیل راه انداختیم!
۸. در جریان انقلاب امام فرمودند بروید راهپیمایی. با اینکه من خیلی کمردرد داشتم رفتم. گوشهای ایستاده بودم. روی یک بلندی. سیروس طاهباز من را دید و آمد جلو. گریه میکرد و از هر دو چشم او اشک میبارید. گفت بالاخره مذهب شما این مردم را تکان داد. حالا اگر او را ببینم چه بگویم به او آقا (سر را به نشانه افسوس و دریغ تکان داد).
۹. دکتر فیض میگفت در چشم مردم عادی فرانسه در اروپا، اسلام یعنی شمشیر و چهار تا زن و گردنزدن و انگشتبریدن و الی آخر. در چشم اهل فکر و ذکرشان هم داشت قضیه کمکم درست میشد اما حالا دیگر بدتر شده. تصویر خوبی ندارند متأسفانه. البته مقداری هم شیطنت در آن هست.
۱۰. حضرت امیر هیچوقت اقرار را قبول نمیکرد برای حدزدن. هرکس اقرار میکرد، میگفت برو توبه کن. وقتی توبه هست چرا اقرار میکنی؟ طرف میگفت برای اینکه پاکیزه شوم و تطهیر. حضرت میفرمود چه چیزی پاکیزهکنندهتر از توبه؟ چرا با اقرار؟
⬇️
@HistoryandMemory
۱۱. کسی به حضرت صادق عرض نیاز و سؤال کرد امام صادق به او پولی داد. رفت. دوباره صدایش زد. برگشت یک انگشتر گرانقیمت داشت درآورد و داد به او. آن شخص سائل پرسید این دیگر چرا؟ شما که پول دادید. فرمود احسان باید کامل باشد طوری که سائل را به غنا برساند. حالا توی خیابانها صندوق گدایی گذاشتهاند...
گفتم که شما در تفسیر آفتاب که در تأیید انقلاب است نوشتهاید که حکومت شیعیان با حکومت شیعی فرق دارد. نیز حکومت اسلامی با حکومت مسلمین. حالا حکومت شیعیان است لابد به نظر شما. فوری از وضع موجود گفت من اولش گفتم تا آن تاریخ. بعدش ربطی به من ندارد.
۱۲. گفتم شما میان روشنفکران هم چهره هستید و مورد توجه. مقالاتتان در مجله نگین را در زمان دانشجویی میخواندم در مورد شیخ آقابزرگ تهرانی. نیز حواشی و تعلیقاتی که شما بر اسلام در ایران پتروشفسکی ترجمه کریم کشاورز نوشتهاید بسیار دقیق و روشنکننده است و عمق دانش شما و علاقه شما به ایران میکند. گفت بله آقا ما رابطه داشتیم با اینها. برای اینکه فکر میکردیم و فکر میکنیم هر حرکتی که در جامعه رخ میدهد باید آقایان روشنفکران هم در او مشارکت داشته باشند و این مطالب را با آنها در میان مینهادیم. با ابوالحسن نجفی، طاهباز، شفیعی و غیره تماس داشتیم. (دکتر فیض گفت بله آقای حکیمی آن موقعها رومان رولان را خیلی دوست داشتند و نثر ایشان معروف بود). اما حالا چه بگوییم دیگر. فیض گفت بله در فرانسه کتابی آمده که این انقلاب اسلامی عین اسلام است و چیزی بیشتر از اینها در کار نیست. حکیمی درآمد که البته اینطور نیست. البته اشتباه میکنند. اشکال در پیادهکردن تعالیم قرآنی و احادیث راستین است.
پیدا بود موضع انتقادی دارد. که قابل درک بود.
و آخر سر یک دوره الحیات به من هدیه کرد. به اضافه یادنامه علامه امینی که به همت ایشان و شادروان دکتر شهیدی درآمده بود. به سال ۱۳۵۲ اخوان هم در آن مقالهای داده بود که هنوز اسمش یادم هست؛ آیات موزون افتاده؛ با این درآمد: هدیّتی کوچک، از کمتر کمترینان، برای یادنامه پاکمرد بزرگوار و گرانمایه: علامه امینی.
خواهش کردم پشت آن را بنویسند. نوشتند به فلانی که من باشم به یادی و یادگاری. پشت الحیات هم نوشتند به کتابخانه فلانی و اسم من را نوشتند. بعد به شوخی گفتند که آن وقتها که ما طلبه بودیم و درس میخواندیم اگر کتابی کسی به ما هدیه میکرد میگفتیم پشتش را ننویس تا اگر به پول نیاز داشتیم بتوانیم بفروشیمش.
سادگی و صفای محفل او و منزل او حکایت از بزرگی روحش داشت. الحق آنجا منزلی بود و تنزلگاهی برای چنان روحی. تنزل یافته بود از عالم بالا. از آسمان به پایین. نزد ما. او صاعد بود از مدتها قبل. عنقا طلبیده بود و رسیده بود. آمده بود به این پایین تا به ما بگوید از آن بالاها. اما حیرتا که در همین تنزلش هم صعودی داشت.
آمدم خانه. برای بچهها تعریف کردم همان تحسین و تعجب در چهرهها نقش بست. وقتی احساس و چهره تحسینکننده آنها را میدیدم پیش خود میگفتم این است آفتاب حقیقت که وقتی تابید بیدریغ گرما و نور میدهد. دلم میخواهد از این دیدار چیزی یا مقالهای بنویسم و بگویم چهرههایی اینچنین بر گردن این جامعه و گردن فکر بشری حق دارند. این حق باید به نوعی گزارده شود. اما اول باید با خود ایشان صحبت کنم که راضی است یا نه و بعد کجا چاپ شود.
بعدها که به لاهه رفتم شش جلد الحیات را با یادداشتی به کتابخانه لیدن و خطاب به آقای پروفسور ویتکام که استاد نسخهشناسی و مطالعات شرقی در دانشگاه لیدن هستند هدیه کردم و در جلسهای که با هم ملاقات کردیم خیلی از این بابت سپاسگزار بود. یادداشتی هم در معرفی آقای حکیمی نوشتم. البته به زبان انگلیسی. که بعداً ترجمه فارسی آن دیدم در مجله بینات چاپ شده.
بعدها یک نامه به من نوشت برای تلخیص الحیات برای جوانان! که البته خوبی میربود اگر هر آینه انجام میشد. که نشد.
بعدالتحریر: حکیمی را یک بار دیگر هم دیدم. همراه با غلامرضا امامی نویسنده ادبیات کودکان دوست ۵۰ سالهام. در کوچهای روبهروی حسینیه ارشاد اقامت داشت. یک قناری (یا مرغ عشق و...) در خانه داشت. شکوهها داشت همه از سر شفقت و دلسوزی. و گاه بغض راه گلویش را میبست. سخنها گفت شنیدنیتر از آنچه نوشتم. تا فرصتی به دست آید که نوبت بازگوی آنها فرارسد.
باری به قول بیهقی بزرگا مردا که بود...
▫️به مناسبت سالگرد درگذشت استاد محمدرضا حکیمی، چاپ شده در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه شرق، ۱ شهریور ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory
گفتم که شما در تفسیر آفتاب که در تأیید انقلاب است نوشتهاید که حکومت شیعیان با حکومت شیعی فرق دارد. نیز حکومت اسلامی با حکومت مسلمین. حالا حکومت شیعیان است لابد به نظر شما. فوری از وضع موجود گفت من اولش گفتم تا آن تاریخ. بعدش ربطی به من ندارد.
۱۲. گفتم شما میان روشنفکران هم چهره هستید و مورد توجه. مقالاتتان در مجله نگین را در زمان دانشجویی میخواندم در مورد شیخ آقابزرگ تهرانی. نیز حواشی و تعلیقاتی که شما بر اسلام در ایران پتروشفسکی ترجمه کریم کشاورز نوشتهاید بسیار دقیق و روشنکننده است و عمق دانش شما و علاقه شما به ایران میکند. گفت بله آقا ما رابطه داشتیم با اینها. برای اینکه فکر میکردیم و فکر میکنیم هر حرکتی که در جامعه رخ میدهد باید آقایان روشنفکران هم در او مشارکت داشته باشند و این مطالب را با آنها در میان مینهادیم. با ابوالحسن نجفی، طاهباز، شفیعی و غیره تماس داشتیم. (دکتر فیض گفت بله آقای حکیمی آن موقعها رومان رولان را خیلی دوست داشتند و نثر ایشان معروف بود). اما حالا چه بگوییم دیگر. فیض گفت بله در فرانسه کتابی آمده که این انقلاب اسلامی عین اسلام است و چیزی بیشتر از اینها در کار نیست. حکیمی درآمد که البته اینطور نیست. البته اشتباه میکنند. اشکال در پیادهکردن تعالیم قرآنی و احادیث راستین است.
پیدا بود موضع انتقادی دارد. که قابل درک بود.
و آخر سر یک دوره الحیات به من هدیه کرد. به اضافه یادنامه علامه امینی که به همت ایشان و شادروان دکتر شهیدی درآمده بود. به سال ۱۳۵۲ اخوان هم در آن مقالهای داده بود که هنوز اسمش یادم هست؛ آیات موزون افتاده؛ با این درآمد: هدیّتی کوچک، از کمتر کمترینان، برای یادنامه پاکمرد بزرگوار و گرانمایه: علامه امینی.
خواهش کردم پشت آن را بنویسند. نوشتند به فلانی که من باشم به یادی و یادگاری. پشت الحیات هم نوشتند به کتابخانه فلانی و اسم من را نوشتند. بعد به شوخی گفتند که آن وقتها که ما طلبه بودیم و درس میخواندیم اگر کتابی کسی به ما هدیه میکرد میگفتیم پشتش را ننویس تا اگر به پول نیاز داشتیم بتوانیم بفروشیمش.
سادگی و صفای محفل او و منزل او حکایت از بزرگی روحش داشت. الحق آنجا منزلی بود و تنزلگاهی برای چنان روحی. تنزل یافته بود از عالم بالا. از آسمان به پایین. نزد ما. او صاعد بود از مدتها قبل. عنقا طلبیده بود و رسیده بود. آمده بود به این پایین تا به ما بگوید از آن بالاها. اما حیرتا که در همین تنزلش هم صعودی داشت.
آمدم خانه. برای بچهها تعریف کردم همان تحسین و تعجب در چهرهها نقش بست. وقتی احساس و چهره تحسینکننده آنها را میدیدم پیش خود میگفتم این است آفتاب حقیقت که وقتی تابید بیدریغ گرما و نور میدهد. دلم میخواهد از این دیدار چیزی یا مقالهای بنویسم و بگویم چهرههایی اینچنین بر گردن این جامعه و گردن فکر بشری حق دارند. این حق باید به نوعی گزارده شود. اما اول باید با خود ایشان صحبت کنم که راضی است یا نه و بعد کجا چاپ شود.
بعدها که به لاهه رفتم شش جلد الحیات را با یادداشتی به کتابخانه لیدن و خطاب به آقای پروفسور ویتکام که استاد نسخهشناسی و مطالعات شرقی در دانشگاه لیدن هستند هدیه کردم و در جلسهای که با هم ملاقات کردیم خیلی از این بابت سپاسگزار بود. یادداشتی هم در معرفی آقای حکیمی نوشتم. البته به زبان انگلیسی. که بعداً ترجمه فارسی آن دیدم در مجله بینات چاپ شده.
بعدها یک نامه به من نوشت برای تلخیص الحیات برای جوانان! که البته خوبی میربود اگر هر آینه انجام میشد. که نشد.
بعدالتحریر: حکیمی را یک بار دیگر هم دیدم. همراه با غلامرضا امامی نویسنده ادبیات کودکان دوست ۵۰ سالهام. در کوچهای روبهروی حسینیه ارشاد اقامت داشت. یک قناری (یا مرغ عشق و...) در خانه داشت. شکوهها داشت همه از سر شفقت و دلسوزی. و گاه بغض راه گلویش را میبست. سخنها گفت شنیدنیتر از آنچه نوشتم. تا فرصتی به دست آید که نوبت بازگوی آنها فرارسد.
باری به قول بیهقی بزرگا مردا که بود...
▫️به مناسبت سالگرد درگذشت استاد محمدرضا حکیمی، چاپ شده در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه شرق، ۱ شهریور ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory
▪️«اعتقادات مذهبی من
از زمان بچگی و تحصیل در مدرسۀ روستایی، تحت تعلیم اوستا و انجام فرایض آیین زرتشتی قرار گرفتم. آموختههای خود را طوطیوار تکرار میکردم و مادرم مراقب بود که آنها را به طور منظم بخوانم. هر چند اصول دین را طوطیوار و بدون درک معانی آن حفظ میکردیم، اما از همان کودکی به خدا اعتقاد داشتم. چند سال بعد که به مدرسهٔ آمریکایی در تهران رفتم و به ناگزیر در کلاسهای دینی مدرسه شرکت کردم کم کم روح معصومم تحت تأثير تعالیم جدید قرار گرفت. در نتیجه با این که پس از ترک مدرسه مدتی در بمبئی و کرمان بودم، پس از ورود کشیش انگلیسی کاری به کرمان در مراسم عشاء ربانی روزهای یکشنبه حضور مییافتم در آن زمان مسیحی دو آتشهای شده بودم.
در یکی از روزهای یکشنبه که شماری از روحانیان مسلمان برای دیدن عشاء ربانی آمده بودند پس از انجام مراسم با یکی از آنان که خود را شیخ یحیی معرفی کرد و منسوب به خانواده حاج ابوجعفر ملا بود به گفتگو پرداختم. او متوجه شد که من به علت علاقه شدید به موعظههای مسیح اطلاعات ناچیزی درباره دین زرتشتی دارم. حاج ابوجعفر توصیه کرد که بهتر است پیرو مذهب زرتشتی خود باشم و سپس افزود که حاضر است تا در صورت تمایل به فراگرفتن مناسک زرتشتی به من کمک کند.حرفهای او به شدت مرا تکان داد و در واقع باید بگویم کاملاً منقلب شدم. بعدها همین شیخ یحیی چند دوره به نمایندگی مجلس شورای ملی برگزیده شد.
چندین روز در فکر حرفهای شیخ بودم: من باید کدام یک از ادیان موجود را انتخاب کنم؟ یک شب که برای دریافت پاسخ به خدا متوسل شده بودم به خواب رفتم. در عالم خواب دو رویای متفاوت دیدم: اول خواب دیدم که آب تمام دنیا را فرا گرفته است و من روی آب شناورم و در آن فرو نمیروم. بعد خواب دیدم که خانهام آتش گرفته و شعلههای آن از سقف گذشته، اما به هیچ چیز آسیب نمیرسد. خودم را دیدم که با لباسی سرتاپا سفید در وسط آتش زانو زده و به رسم زرتشتیان مشغول خواندن اوستا هستم. صبح روز بعد خوابم را برای همسرم فیروزه تعریف کردم و از او خواستم که سِدره و کُشتی مرا بیاورد پس از حمام سدره را به تن کردم و کشتی را به دور کمر بستم».
📚 خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، صص ۲۵-۲۶.
از زمان بچگی و تحصیل در مدرسۀ روستایی، تحت تعلیم اوستا و انجام فرایض آیین زرتشتی قرار گرفتم. آموختههای خود را طوطیوار تکرار میکردم و مادرم مراقب بود که آنها را به طور منظم بخوانم. هر چند اصول دین را طوطیوار و بدون درک معانی آن حفظ میکردیم، اما از همان کودکی به خدا اعتقاد داشتم. چند سال بعد که به مدرسهٔ آمریکایی در تهران رفتم و به ناگزیر در کلاسهای دینی مدرسه شرکت کردم کم کم روح معصومم تحت تأثير تعالیم جدید قرار گرفت. در نتیجه با این که پس از ترک مدرسه مدتی در بمبئی و کرمان بودم، پس از ورود کشیش انگلیسی کاری به کرمان در مراسم عشاء ربانی روزهای یکشنبه حضور مییافتم در آن زمان مسیحی دو آتشهای شده بودم.
در یکی از روزهای یکشنبه که شماری از روحانیان مسلمان برای دیدن عشاء ربانی آمده بودند پس از انجام مراسم با یکی از آنان که خود را شیخ یحیی معرفی کرد و منسوب به خانواده حاج ابوجعفر ملا بود به گفتگو پرداختم. او متوجه شد که من به علت علاقه شدید به موعظههای مسیح اطلاعات ناچیزی درباره دین زرتشتی دارم. حاج ابوجعفر توصیه کرد که بهتر است پیرو مذهب زرتشتی خود باشم و سپس افزود که حاضر است تا در صورت تمایل به فراگرفتن مناسک زرتشتی به من کمک کند.حرفهای او به شدت مرا تکان داد و در واقع باید بگویم کاملاً منقلب شدم. بعدها همین شیخ یحیی چند دوره به نمایندگی مجلس شورای ملی برگزیده شد.
چندین روز در فکر حرفهای شیخ بودم: من باید کدام یک از ادیان موجود را انتخاب کنم؟ یک شب که برای دریافت پاسخ به خدا متوسل شده بودم به خواب رفتم. در عالم خواب دو رویای متفاوت دیدم: اول خواب دیدم که آب تمام دنیا را فرا گرفته است و من روی آب شناورم و در آن فرو نمیروم. بعد خواب دیدم که خانهام آتش گرفته و شعلههای آن از سقف گذشته، اما به هیچ چیز آسیب نمیرسد. خودم را دیدم که با لباسی سرتاپا سفید در وسط آتش زانو زده و به رسم زرتشتیان مشغول خواندن اوستا هستم. صبح روز بعد خوابم را برای همسرم فیروزه تعریف کردم و از او خواستم که سِدره و کُشتی مرا بیاورد پس از حمام سدره را به تن کردم و کشتی را به دور کمر بستم».
📚 خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، صص ۲۵-۲۶.
✍ دکتر حسین آبادیان:
«دوست عزیز دکتر فضل الله ایرجی کجوری، که شاگرد حق شناس دکتر عزت الله رادمنش، استاد دهه شصت ما بودند؛ بعد از سالها عزلت گزینی استاد، با ایشان در مشهد ملاقات کردند و سلام دوستانی صمیمی و محدود را که من هم جزء آنها هستم، به ایشان رسانیدند. دکتر رادمنش، اسطوره اخلاق و مهر و محبت و بزرگ منشی و رادمردی، همراه با جدیتی زایدالوصف بودند. ایشان به شاگردان چهل سال قبل خود سفارش فرمودند که کاری نکنید تا در سن کهولت، احساس عذاب وجدان کنید که جهنمی الیم و سرنوشتی دردناک خواهد بود. فقط نیکی کنید، سپس بیتی از حافظ فرمودند که: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت/ آری به اتفاق جهان میتوان گرفت. من شاگرد حق شناس دکتر رادمنش بوده و هستم و همیشه به یاد آن مرد بزرگ بوده و خواهم بود. دکتر رادمنش به ما درس صبر و گذشت و محبت و فداکاری داد. عمرش سرشار از سلامتی و سعادت باد.»
@HistoryandMemory
«دوست عزیز دکتر فضل الله ایرجی کجوری، که شاگرد حق شناس دکتر عزت الله رادمنش، استاد دهه شصت ما بودند؛ بعد از سالها عزلت گزینی استاد، با ایشان در مشهد ملاقات کردند و سلام دوستانی صمیمی و محدود را که من هم جزء آنها هستم، به ایشان رسانیدند. دکتر رادمنش، اسطوره اخلاق و مهر و محبت و بزرگ منشی و رادمردی، همراه با جدیتی زایدالوصف بودند. ایشان به شاگردان چهل سال قبل خود سفارش فرمودند که کاری نکنید تا در سن کهولت، احساس عذاب وجدان کنید که جهنمی الیم و سرنوشتی دردناک خواهد بود. فقط نیکی کنید، سپس بیتی از حافظ فرمودند که: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت/ آری به اتفاق جهان میتوان گرفت. من شاگرد حق شناس دکتر رادمنش بوده و هستم و همیشه به یاد آن مرد بزرگ بوده و خواهم بود. دکتر رادمنش به ما درس صبر و گذشت و محبت و فداکاری داد. عمرش سرشار از سلامتی و سعادت باد.»
@HistoryandMemory
✍ پرویز پرتوکیا:
«بروشور تبلیغاتی الفبای لاتین در ترکیه و اشاره به زیادی حروف در الفبای عربی
تیتر: الفبای قبلی (عربی) خیلی سخت بود».
#تاریخ_تغییر_خط
@HistoryandMemoru
«بروشور تبلیغاتی الفبای لاتین در ترکیه و اشاره به زیادی حروف در الفبای عربی
تیتر: الفبای قبلی (عربی) خیلی سخت بود».
#تاریخ_تغییر_خط
@HistoryandMemoru
✍ عبدالحسین نیکگهر:
«نه فقط برای استادانی که این روزها از دانشگاهها اخراج میشوند غمگینم، به همان اندازه برای دانشجویانی که از آموزش این استادان نخبه محروم میشوند غمگینم.
۱۴ فروردین ۱۳۶۳ وقتی حکم پاکسازیام را از اداره حقوقی دانشگاه تهران گرفتم ۴۶ سال داشتم. وقتی از دبیرخانه دانشگاه خارج شدم با خودم عهد کردم که این شر را به خیر تبدیل خواهم کرد. وفادار به خویشتن خود و عهدی که بسته بودم طی ۳۹ سال کموبیش ۵۰ جلد کتاب ترجمه کردم. شما را دعوت میکنم که روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۲ در مراسم رونمايی از ترجمه خاطرات ریمون آرون که در سالن همایش شهر کتاب در خیابان وزرا برگزار میشود و آقایان دکتر هادی خانیکی و عباس مخبر به من افتخار داده در مراسم رونمايي صحبت خواهند کرد، شرکت نمایید.
عکس ۱۳۶۳، زمان ترجمه ویرایش اول خاطرات ریمون آرون
عکس ۱۴۰۲، زمان رونمايی ویرایش دوم خاطرات ریمون ارون در نمایشگاه کتاب تهران ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲
ع.نیک گهر ، دوشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۲».
@HistoryandMemory
«نه فقط برای استادانی که این روزها از دانشگاهها اخراج میشوند غمگینم، به همان اندازه برای دانشجویانی که از آموزش این استادان نخبه محروم میشوند غمگینم.
۱۴ فروردین ۱۳۶۳ وقتی حکم پاکسازیام را از اداره حقوقی دانشگاه تهران گرفتم ۴۶ سال داشتم. وقتی از دبیرخانه دانشگاه خارج شدم با خودم عهد کردم که این شر را به خیر تبدیل خواهم کرد. وفادار به خویشتن خود و عهدی که بسته بودم طی ۳۹ سال کموبیش ۵۰ جلد کتاب ترجمه کردم. شما را دعوت میکنم که روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۲ در مراسم رونمايی از ترجمه خاطرات ریمون آرون که در سالن همایش شهر کتاب در خیابان وزرا برگزار میشود و آقایان دکتر هادی خانیکی و عباس مخبر به من افتخار داده در مراسم رونمايي صحبت خواهند کرد، شرکت نمایید.
عکس ۱۳۶۳، زمان ترجمه ویرایش اول خاطرات ریمون آرون
عکس ۱۴۰۲، زمان رونمايی ویرایش دوم خاطرات ریمون ارون در نمایشگاه کتاب تهران ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲
ع.نیک گهر ، دوشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۲».
@HistoryandMemory
عطر یک مقالۀ خوب.pdf
529.2 KB
«عطر یک مقالۀ خوب، عالم را میگیرد»، مصاحبه ابراهیم موسیپور با دکتر هادی عالمزاده، برگ فرهنگ، سال دوم، شمارۀ هشتم، بهار ۱۳۸۰، صص ۳۶-۴۸.
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
▪️هفده سال پیش دانشگاه تهران: بازنشستگی استاد هادی عالمزاده
یکم شهریور ۱۳۸۵ آخرین روزی بود که استاد هادی عالمزاده در دفتر خود در دانشکده الهیات و معارف اسلامی و پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران حاضر میشد. این روز، یکی از غمانگیزترین روزها برای ما دانشجویان تاریخ و تمدن ملل اسلامی بود.
چند ماه پیشتر در خرداد ۱۳۸۵ با نامهٔ رئیس دانشگاه، عباسعلی عمید زنجانی، استاد عالمزاده به همراه شمار زیادی (بیش از چهل تن) از استادان دانشگاه تهران با دستاویز «...مشكلات جسمی، فكری و مشكل زندگی [کذا]» (نک. ایسنا) حکم بازنشستگی دریافت کرده بودند. این در حالی بود که ایشان در آن زمان ۶۸ سال بیشتر نداشت و طبق قانون دستکم تا دوسال دیگر ( تا ۷۰ سالگی) میتوانست همچنان استاد دانشگاه تهران باشد. در آن زمان استاد نه تنها «مشکلات جسمی و فکری و زندگی» نداشت، بلکه در کمال تندرستی و سرزندگی و در اوج پختگی و شکوفایی فکری، علمی و پژوهشی بودند (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند). نشان به آن نشان که ایشان از آن تاریخ با حکم دکتر عبدالله جاسبی بهعنوان استاد تمام وقت جذب واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی شدند و تا دوازده سال دیگر (۱۳۹۷) به آموزش و پژوهش و شاگردپروی-که در آن بلندآوازهاند- میپرداختند.
در آن زمان بازنشستگی ایشان و دیگر استادان برجسته، واکنش رسانهها و جامعه دانشگاهی را در پی داشت، بهگونهای که خود حضرت استاد نیز که معمولاً اهل گفتگو با رسانهها نبوده، با خبرگزاری ایسنا مصاحبه کردند و به گفتههای ریاست دانشگاه واکنش نشان دادند. آنچه در پی میآید گفتههای ایشان است:
«استاد بازنشسته دانشگاه تهران: بازنشستگي اساتيد دانشگاه تبعيضآميز بود سرشناسی دليل كارآمدي اساتيد نيست.
يك استاد بازنشسته دانشكده الهيات دانشگاه تهران گفت: بازنشستگی برخي از اساتيد دانشگاه به نحو تبعيضآميزی صورت گرفت. دكتر هادی عالمزاده در گفتوگو با خبرنگار صنفی آموزشی خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، بازنشسته كردن اساتيد باتجربه دانشگاهها را موجب تضعيف بنيه علمي دانشجويان دانست و افزود: دكتر مجتهد شبستری در ۲ تا ۳ حوزه صاحبنظر هستند كه دانشجويان از حضور وي محروم شدند و به زحمت ميتوان جانشين مناسبی براي وي پيدا كرد. وي با رد برخي استدلالها مبني بر امكان حضور اساتيد جوان پس از بازنشستگی اساتيد پير در دانشكدهها اظهار كرد: در گروه تاريخ و تمدن اسلامی به جز چند استاد ميانسال، ساير اساتيد از فارغالتحصيلان خودمان هستند و جای خالی برای جذب آنها وجود دارد. وی ادامه داد: در چارت سازماني هر گروه دانشكده الهيات ۱۰ تا ۱۵ پست سازمانی وجود دارد و ميتوان جوانان تحصيلكرده را در اين پستها مشغول به كار كرد و من جاي آنها را نگرفته بودم. رييس پژوهشكده تاريخ دانشگاه تهران تاكيد كرد: من در امور علمی و پژوهشی تجربيات زيادي كسب كردهام كه ميتوانم در اختيار دانشجويان قرار دهم و آيا يک استاد جوان میتواند اين تجربيات را داشته باشد تا به دانشجويان منتقل كند؟ وی با اشاره به اين كه دارای ۶۸ سال سن است، يادآور شد: در دانشكده الهيات استادی حضور دارد كه سنش بالاتر از ۷۰ سال است و بيشتر اوقات خود را در قم ميگذراند، بنابراين ابتدا بايد اين اساتيد را بازنشسته كرد. دكتر عالمزاده گفت: سرشناسی دليل كارآمدي نيست، استادان سرشناسی را ميشناسم كه در يک ترم تحصيلي تنها ۳ يا ۴ ساعت در دانشكده حضور دارند و مشكلي برايشان بوجود نميآيد؛ اما من كه از ۸ صبح و زودتر از دانشجويان در كلاس هستم را بازنشسته میكنند. وي خاطر نشان كرد: كارآمدی اساتيد بايد جايگزين سرشناسی آنها شود. استاد بايد به نحوی رفتار كند كه دانشجويان با او حرف بزنند و درد دل كنند. عالمزاده در ادامه درباره علل بازنشستگی خود گفت: رييس دانشگاه گفته است كه براي بازنشسته كردن من با افرادی مشورت كرده است اين افراد چه كسانی هستند؟ درباره بازنشستگی بايد با معاون آموزشي دانشگاه، رييس دانشكده و مدير گروه مربوطه مشورت شود كه متاسفانه اين امر صورت نگرفته است. رييس پژوهشكده تاريخ علم دانشگاه تهران در پايان از بازنشسته شدن اساتيد مانند شيرين بياني و ژاله آموزگار اظهار تاسف كرد».
پ.ن.: در فهرستی که بنفشه سامگیس خبرنگار روزنامه اعتماد در دوم شهریور ۱۴۰۲ با عنوان «جای خالی این ۱۵۷ نفر» منتشر ساخته است، نام استاد عالمزاده دیده نمیشود و از قلم افتاده! در این فهرست البته کاستیها و نادرستیهای دیگری نیز دیده میشود.
@HistoryandMemory
یکم شهریور ۱۳۸۵ آخرین روزی بود که استاد هادی عالمزاده در دفتر خود در دانشکده الهیات و معارف اسلامی و پژوهشکده تاریخ علم دانشگاه تهران حاضر میشد. این روز، یکی از غمانگیزترین روزها برای ما دانشجویان تاریخ و تمدن ملل اسلامی بود.
چند ماه پیشتر در خرداد ۱۳۸۵ با نامهٔ رئیس دانشگاه، عباسعلی عمید زنجانی، استاد عالمزاده به همراه شمار زیادی (بیش از چهل تن) از استادان دانشگاه تهران با دستاویز «...مشكلات جسمی، فكری و مشكل زندگی [کذا]» (نک. ایسنا) حکم بازنشستگی دریافت کرده بودند. این در حالی بود که ایشان در آن زمان ۶۸ سال بیشتر نداشت و طبق قانون دستکم تا دوسال دیگر ( تا ۷۰ سالگی) میتوانست همچنان استاد دانشگاه تهران باشد. در آن زمان استاد نه تنها «مشکلات جسمی و فکری و زندگی» نداشت، بلکه در کمال تندرستی و سرزندگی و در اوج پختگی و شکوفایی فکری، علمی و پژوهشی بودند (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند). نشان به آن نشان که ایشان از آن تاریخ با حکم دکتر عبدالله جاسبی بهعنوان استاد تمام وقت جذب واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد اسلامی شدند و تا دوازده سال دیگر (۱۳۹۷) به آموزش و پژوهش و شاگردپروی-که در آن بلندآوازهاند- میپرداختند.
در آن زمان بازنشستگی ایشان و دیگر استادان برجسته، واکنش رسانهها و جامعه دانشگاهی را در پی داشت، بهگونهای که خود حضرت استاد نیز که معمولاً اهل گفتگو با رسانهها نبوده، با خبرگزاری ایسنا مصاحبه کردند و به گفتههای ریاست دانشگاه واکنش نشان دادند. آنچه در پی میآید گفتههای ایشان است:
«استاد بازنشسته دانشگاه تهران: بازنشستگي اساتيد دانشگاه تبعيضآميز بود سرشناسی دليل كارآمدي اساتيد نيست.
يك استاد بازنشسته دانشكده الهيات دانشگاه تهران گفت: بازنشستگی برخي از اساتيد دانشگاه به نحو تبعيضآميزی صورت گرفت. دكتر هادی عالمزاده در گفتوگو با خبرنگار صنفی آموزشی خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)، بازنشسته كردن اساتيد باتجربه دانشگاهها را موجب تضعيف بنيه علمي دانشجويان دانست و افزود: دكتر مجتهد شبستری در ۲ تا ۳ حوزه صاحبنظر هستند كه دانشجويان از حضور وي محروم شدند و به زحمت ميتوان جانشين مناسبی براي وي پيدا كرد. وي با رد برخي استدلالها مبني بر امكان حضور اساتيد جوان پس از بازنشستگی اساتيد پير در دانشكدهها اظهار كرد: در گروه تاريخ و تمدن اسلامی به جز چند استاد ميانسال، ساير اساتيد از فارغالتحصيلان خودمان هستند و جای خالی برای جذب آنها وجود دارد. وی ادامه داد: در چارت سازماني هر گروه دانشكده الهيات ۱۰ تا ۱۵ پست سازمانی وجود دارد و ميتوان جوانان تحصيلكرده را در اين پستها مشغول به كار كرد و من جاي آنها را نگرفته بودم. رييس پژوهشكده تاريخ دانشگاه تهران تاكيد كرد: من در امور علمی و پژوهشی تجربيات زيادي كسب كردهام كه ميتوانم در اختيار دانشجويان قرار دهم و آيا يک استاد جوان میتواند اين تجربيات را داشته باشد تا به دانشجويان منتقل كند؟ وی با اشاره به اين كه دارای ۶۸ سال سن است، يادآور شد: در دانشكده الهيات استادی حضور دارد كه سنش بالاتر از ۷۰ سال است و بيشتر اوقات خود را در قم ميگذراند، بنابراين ابتدا بايد اين اساتيد را بازنشسته كرد. دكتر عالمزاده گفت: سرشناسی دليل كارآمدي نيست، استادان سرشناسی را ميشناسم كه در يک ترم تحصيلي تنها ۳ يا ۴ ساعت در دانشكده حضور دارند و مشكلي برايشان بوجود نميآيد؛ اما من كه از ۸ صبح و زودتر از دانشجويان در كلاس هستم را بازنشسته میكنند. وي خاطر نشان كرد: كارآمدی اساتيد بايد جايگزين سرشناسی آنها شود. استاد بايد به نحوی رفتار كند كه دانشجويان با او حرف بزنند و درد دل كنند. عالمزاده در ادامه درباره علل بازنشستگی خود گفت: رييس دانشگاه گفته است كه براي بازنشسته كردن من با افرادی مشورت كرده است اين افراد چه كسانی هستند؟ درباره بازنشستگی بايد با معاون آموزشي دانشگاه، رييس دانشكده و مدير گروه مربوطه مشورت شود كه متاسفانه اين امر صورت نگرفته است. رييس پژوهشكده تاريخ علم دانشگاه تهران در پايان از بازنشسته شدن اساتيد مانند شيرين بياني و ژاله آموزگار اظهار تاسف كرد».
پ.ن.: در فهرستی که بنفشه سامگیس خبرنگار روزنامه اعتماد در دوم شهریور ۱۴۰۲ با عنوان «جای خالی این ۱۵۷ نفر» منتشر ساخته است، نام استاد عالمزاده دیده نمیشود و از قلم افتاده! در این فهرست البته کاستیها و نادرستیهای دیگری نیز دیده میشود.
@HistoryandMemory
Ali Rahnema, The Political History of Modern Iran: Revolution, Reaction and Transformation, 1905 to the Present, I. B. Tauris, 2023.
علی رهنما، <
#تازهها
#تاریخ_ایران_مدرن
#تاریخ_سیاسی_معاصر_ایران
Bloomsbury l Amazon
@HistoryandMemory
علی رهنما، <
تاریخ سیاسی ایران مدرن: انقلاب، واکنش و دگرگونی، ۱۹۰۵ تا اکنون>#تازهها
#تاریخ_ایران_مدرن
#تاریخ_سیاسی_معاصر_ایران
Bloomsbury l Amazon
@HistoryandMemory
▪️علّامه قزوینی و شیخ فضلاللّه نوری
علّامه قزوینی (د. ۱۳۲۸خ.) در خودزندگینامهٔ کوتاهاش که در زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی علّامه محمُد قزوینی (انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۵) چاپ شده، در شمار استادان خود از شیخ فضلاللّه نوری (د. ۱۲۸۸خ.) نیز یاد کرده و چنین آورده: « ... فقه را ...قلیلی در محضر مرحوم حاجی شیخ فضلاللّه نوری [آموختم؛ دربارهٔ اعدام شیخ در حاشیه چنین نوشته: در ۱۳ رجب ۱۳۲۷ در طهران مصلوب گردید]» (ص۶). پیوند علامه با شیخ بیشتر از این بود؛ در جایی دیگر چنین آورده: «دیگر از اعاظم علما که لطف مخصوصی درباره این ضعیف داشتند مرحوم حاجی شیخ فضلاللّه نوری بود که وظیفه تدریس نحو را برای دو پسر خودشان یکی آقای آقا ضیاءالدین و دیگری آقای میرزا هادی به عهده من محوّل نمودند و من برای هر یک از آن آقازادگان على التعاقب مدت دو سالی تدریس کرده ایشان را بر حسب معلومات ناقصه خود به علم مزبور آشنا ساختم در دوره اقامت اولی من در پاریس احياناً مکاتیب آن مرحوم به خط خودشان برای من میرسید که برای یادگار آنها را نگاه داشتهام» (ص۱۲).
تا جایی که من- در مجازستان- جستهام، ندیدهام نامههای شیخ فضلاللّه نوری به علّامه قزوینی منتشر شده باشد، امّا یکی از نامههای علّامه قزوینی به شیخ فضلاللّه بهکوشش علی ابوالحسنی (مُنذِر؛ د. ۱۳۹۰) منتشر شدهاست (نک.: اینجا یا اینجا). این نامهٔ بلند و خواندنی، دربردارندۀ نکتههای سودمند و جالب توجه، و درخور بررسی بیشتر است. در فرستههای بعدی متن کامل نامه خواهد آمد.
↓
@HistoryandMemory
علّامه قزوینی (د. ۱۳۲۸خ.) در خودزندگینامهٔ کوتاهاش که در زندگینامه و خدمات علمی و فرهنگی علّامه محمُد قزوینی (انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۸۵) چاپ شده، در شمار استادان خود از شیخ فضلاللّه نوری (د. ۱۲۸۸خ.) نیز یاد کرده و چنین آورده: « ... فقه را ...قلیلی در محضر مرحوم حاجی شیخ فضلاللّه نوری [آموختم؛ دربارهٔ اعدام شیخ در حاشیه چنین نوشته: در ۱۳ رجب ۱۳۲۷ در طهران مصلوب گردید]» (ص۶). پیوند علامه با شیخ بیشتر از این بود؛ در جایی دیگر چنین آورده: «دیگر از اعاظم علما که لطف مخصوصی درباره این ضعیف داشتند مرحوم حاجی شیخ فضلاللّه نوری بود که وظیفه تدریس نحو را برای دو پسر خودشان یکی آقای آقا ضیاءالدین و دیگری آقای میرزا هادی به عهده من محوّل نمودند و من برای هر یک از آن آقازادگان على التعاقب مدت دو سالی تدریس کرده ایشان را بر حسب معلومات ناقصه خود به علم مزبور آشنا ساختم در دوره اقامت اولی من در پاریس احياناً مکاتیب آن مرحوم به خط خودشان برای من میرسید که برای یادگار آنها را نگاه داشتهام» (ص۱۲).
تا جایی که من- در مجازستان- جستهام، ندیدهام نامههای شیخ فضلاللّه نوری به علّامه قزوینی منتشر شده باشد، امّا یکی از نامههای علّامه قزوینی به شیخ فضلاللّه بهکوشش علی ابوالحسنی (مُنذِر؛ د. ۱۳۹۰) منتشر شدهاست (نک.: اینجا یا اینجا). این نامهٔ بلند و خواندنی، دربردارندۀ نکتههای سودمند و جالب توجه، و درخور بررسی بیشتر است. در فرستههای بعدی متن کامل نامه خواهد آمد.
↓
@HistoryandMemory
Wikipedia
محمد قزوینی
میرزا محمّد بن عبدالوهاب قزوینی مشهور به علّامه قزوینی (۱۱ فروردین ۱۲۵۶ تهران – ۶ خرداد ۱۳۲۸ تهران)، ادیب و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران بود.
↑
▫️متن نامه علامه قزوینی به شیخ فضلالله نوری
«به شرف عرض بندگان حضرت مستطاب عالی میرساند:
رقیمهٔ کریمه که به سرافرازی این خانهزاد قدیمی مرقوم شده بود، عز وصول یافت و از اظهار مراحم فوقالعاده[ای] که نسبت به این خانهزاد فرمودید، کمال مباهات و افتخار دست داد:
کلاه گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید
که سایه بر سرش افکند چون تو سلطانی
علت عدم جسارت به عرض عرایض این است که اوقات شریف بندگان حضرت مستطاب عالی را اشرف و اجل از این میدانم که ولو به قدر دو دقیقه آن، صرف خواندن لاطایلات این خانهزاد گردد. ولی حال چون اشاره از طرف آن وجود مبارک دام ظلهالعالی است، فرمان لازمالاذعان را فوراً امتثال نموده بعضی مقالات را ترجمه نموده، لفاً انفاد حضور انور نمود. از اینکه مرقوم فرموده بودید که مجلس محترم شورای ملی رو به استحکام و مزید قوت است، فوقالعاده اسباب مسرت کافهٔ دعاگویان و ایرانیان مقیمین پاریس گردید، چراکه این تصدیق از مثل بندگان حضرت مستطاب عالی، در حکم نص قاطع و برهان ساطع است. و همچنین از پیشرفت تشکیل بانک ملی که آراء در باب آن در اینجا مختلف بود، کمال امیدواری به بقای استقلال وطن عزیز و مزید تقویت دین حنیف اسلام گردید. تمام اینها از تفضلات وجودهای محترم حجج اسلامیه طهران متعنا اللّه بطول بقائهم علیالخصوص بندگان حضرت مستطاب عالی و حضرت مستطاب آقای آقامیرسیدمحمد طباطبائی و حضرت مستطاب آقایآقاسیدعبدالله اداماللّه ظلهما میباشد.
و این مساله خیلی در اینجا مطرح گفتگو در روزنامهها [کذا] شد که چگونه رؤسای روحانیین اسلام، قائد ملت به اصلاح گشتند و حالآنکه روساء مذهب عیسوی تا آخر نفسی که داشتند، در مقاومت با اصلاحات مقتضیهٔ عصر، مقاومت نمودند، تا کار الان به آنجا کشیده است که حکومت فرانسه در یک ماه قبل، تمام اموال و اراضی و مستغلات و ابنیه و مدارس و صوامع و کنایس و ادیره و غیرها که در تصرف قسیسین و راهبان بود، بتمامها از ایشان گرفت و بعضی از روساء مذهب که قدری مقاومت نمودند، یک فوج ژاندارم فرستاد و ایشان را در روز روشن از خانه بیرون آورده، در درشکه نشانیده و به استاسیون برده و در راه آهن جای داده، از سرحد فرانسه اخراج کردند و تمام مردم توی کوچه به ایشان نگاه میکردند و اصلا از کسی حرکتی در همراهی با ایشان صادر نشد.
والعابرون بمنظر و بمسمع لاجازع منهم و لا متوجع
از بس دل تمام مردم از ایشان خون بود و حتی هیچ پلیس و سرباز توی کوچهها برای نظم نگذاشته بودند و چون از مردم خاطرجمع بودند که قلوب خاص و عام از ایشان متنفر است و مخصوصاً خیلی اسباب رقت بود وضع رئیس اساقفه پاریس که پیرمردی بود نودساله و موی ابروان و مژگانش مانند پنبه سفید و بر روی چشمانش ریخته و پشتش را روزگار مُقَوَّس کرده و ضعف و نقاهت بیاندازه در وی اثر کرده، جمعی از اجله رجال فرانسه به صومعه[ای] که پنجاه سال بود در آنجا منزل داشت، رفته حکم دولت را در باب اخراج او به وی رسانیدند.
↓
@HidtoryandMemory
▫️متن نامه علامه قزوینی به شیخ فضلالله نوری
«به شرف عرض بندگان حضرت مستطاب عالی میرساند:
رقیمهٔ کریمه که به سرافرازی این خانهزاد قدیمی مرقوم شده بود، عز وصول یافت و از اظهار مراحم فوقالعاده[ای] که نسبت به این خانهزاد فرمودید، کمال مباهات و افتخار دست داد:
کلاه گوشهٔ دهقان به آفتاب رسید
که سایه بر سرش افکند چون تو سلطانی
علت عدم جسارت به عرض عرایض این است که اوقات شریف بندگان حضرت مستطاب عالی را اشرف و اجل از این میدانم که ولو به قدر دو دقیقه آن، صرف خواندن لاطایلات این خانهزاد گردد. ولی حال چون اشاره از طرف آن وجود مبارک دام ظلهالعالی است، فرمان لازمالاذعان را فوراً امتثال نموده بعضی مقالات را ترجمه نموده، لفاً انفاد حضور انور نمود. از اینکه مرقوم فرموده بودید که مجلس محترم شورای ملی رو به استحکام و مزید قوت است، فوقالعاده اسباب مسرت کافهٔ دعاگویان و ایرانیان مقیمین پاریس گردید، چراکه این تصدیق از مثل بندگان حضرت مستطاب عالی، در حکم نص قاطع و برهان ساطع است. و همچنین از پیشرفت تشکیل بانک ملی که آراء در باب آن در اینجا مختلف بود، کمال امیدواری به بقای استقلال وطن عزیز و مزید تقویت دین حنیف اسلام گردید. تمام اینها از تفضلات وجودهای محترم حجج اسلامیه طهران متعنا اللّه بطول بقائهم علیالخصوص بندگان حضرت مستطاب عالی و حضرت مستطاب آقای آقامیرسیدمحمد طباطبائی و حضرت مستطاب آقایآقاسیدعبدالله اداماللّه ظلهما میباشد.
و این مساله خیلی در اینجا مطرح گفتگو در روزنامهها [کذا] شد که چگونه رؤسای روحانیین اسلام، قائد ملت به اصلاح گشتند و حالآنکه روساء مذهب عیسوی تا آخر نفسی که داشتند، در مقاومت با اصلاحات مقتضیهٔ عصر، مقاومت نمودند، تا کار الان به آنجا کشیده است که حکومت فرانسه در یک ماه قبل، تمام اموال و اراضی و مستغلات و ابنیه و مدارس و صوامع و کنایس و ادیره و غیرها که در تصرف قسیسین و راهبان بود، بتمامها از ایشان گرفت و بعضی از روساء مذهب که قدری مقاومت نمودند، یک فوج ژاندارم فرستاد و ایشان را در روز روشن از خانه بیرون آورده، در درشکه نشانیده و به استاسیون برده و در راه آهن جای داده، از سرحد فرانسه اخراج کردند و تمام مردم توی کوچه به ایشان نگاه میکردند و اصلا از کسی حرکتی در همراهی با ایشان صادر نشد.
والعابرون بمنظر و بمسمع لاجازع منهم و لا متوجع
از بس دل تمام مردم از ایشان خون بود و حتی هیچ پلیس و سرباز توی کوچهها برای نظم نگذاشته بودند و چون از مردم خاطرجمع بودند که قلوب خاص و عام از ایشان متنفر است و مخصوصاً خیلی اسباب رقت بود وضع رئیس اساقفه پاریس که پیرمردی بود نودساله و موی ابروان و مژگانش مانند پنبه سفید و بر روی چشمانش ریخته و پشتش را روزگار مُقَوَّس کرده و ضعف و نقاهت بیاندازه در وی اثر کرده، جمعی از اجله رجال فرانسه به صومعه[ای] که پنجاه سال بود در آنجا منزل داشت، رفته حکم دولت را در باب اخراج او به وی رسانیدند.
↓
@HidtoryandMemory
↑
کشیشان معتبر، پیرمرد نودساله را به زحمت از زمین بلند کرده، دو نفر از عظمای اساقفه زیر بازویش را گرفته و باقی قسیسین و شمامسه اطراف او را نگاهداشته از اطاق بیرون آوردند و قریب پنجهزار نفر از مرد و زن جمع شده بودند. وقتی که دم پلکان رسید، سرِ به زیر افتادهاش را به زحمت بلند کرد و مویهای ابروان را از روی چشم عقب زد و روی به مردم آورده با صدایی بغایت ضعیف، مانند صدای شخص محتضر، گفت: فرزندان من، خداوند برکات خود را بر شما نازل کند. غالب مردها اشک از چشمشان جاری گردید و زنها به آواز بلند گریه میکردند. با همین حال، سر دست، پیرمردِ نحیفِ سقیم را بردند و در توی کالسکه نشانیدند و او را به منزلی که برایش کرایه کرده بودند، بردند و اعوان حکومت فورا صومعه و اموال آن را تصاحب نمودند. سیاسیین اروپا گویا گمان میکردند که علمای اسلام نیز از این سنخاند و لله الحمد و المنه که علما و حجج اسلامیه طهران متعالله المسلمین بطول حیاتهم به عقلاء اروپا ثابت نمودند که لا یستوی الظل و الحرور و لا الظلمات و النور. نور فرقان را با ظلمت صلیب چه نسبت، و ایمان فطری توحید را با کفر مصنوعی تثلیث چه مُقایست[!].
درهرصورت روزنامهها و مخصوصاً جراید انگلیسی اهمیتی بزرگ به این مجلس میدهند و درصورتیکه در سابق سهماهبهسهماه خبری از ایران در روزنامهها دیده نمیشد، حالا همهروزه مرتباً اخبار مجلس در اروپا منتشر میشود و چند تا از روزنامههای معتبر وقایعنگار مخصوص به طهران فرستادهاند و خلاصه اخبار مجلس و گفتگوهای وکلای محترم را فورا تلگراف میکنند، بهطوریکه مطالب مهمه دیروز را امروز صبح همه مستحضر میشوند و گمان میکنم اخبار مجلس در لندن و پاریس زودتر منتشر بشود تا در طهران به واسطة روزنامة (مجلس). و یکی از روزنامههای انگلیسی موسوم به نیویورکهرالد که در پاریس طبع میشود، روزی نیست که یک ستون اخبار تلگرافی مجلس را نداشته باشد و وقایعنگار او در طهران اقلاً روزی پنجاهشصت تومان پول تلگراف میدهد و اسم جناب سعدالدوله غالب روزها در تلگرافات هست و از حس وطندوستی و طرفداری ملت و قوت قلب و پایفشاری او خیلی تمجید میکنند و اسمای حضرات آقای آقامیرسیدمحمد طباطبائی و آقای آقاسیدعبدالله و اسم جناب حاجیحسینآقاامین دارالضرب نیز غالباً برده میشود و روزنامهها همه طرفدار ملت هستند و بر ایشان آفرین میخوانند و بر سرعت حرکت و اتحاد و پشت کار و رسوخ قدم ایشان تحسین میکنند و از وضع رفتار دولت در این سنوات اخیره و وزرای ظالم و حکام جایر آن بد میگویند و تقبیح مینمایند.
روزنامه طایمس [تایمز] که معتبرترین و مهمترین جراید لندن است مقاله[ای] در خصوص سلطنت مظفرالدینشاه نوشته بود. فدوی آن را ترجمه کرده، سواد آن در جوف است، به ملاحظه انور خواهد رسید. پریروزها روزنامه موسوم به تریبیون (یعنی محکمة عدالت) از جراید معتبرة لندن نوشته بود: اگر یک موافقتی مابین دولت ما [انگلیس] و روسیه در باب ایران بشود ــ و ما همه کمال میل داریم که بشود ــ باید این موافقت به طریقی باشد که مساعدت کند بر نمو یک ملت مستقل ایرانی و احترام نمایند حس جدیدی را که در ایشان پیدا شده است برای آزادی. و اگر ایران چیز دیگری نباشد جز یک ملت فاسدالاخلاق پسترتبه ظالم، و حال حالیة خود را رها کند، ما در آن صورت نیز اصرار داریم که مقتضای منافع نظامی و تجارتی دولت ما آن است که اراضی آن دستنخورده و ملوک آن وطنی و حکومت آن از مداخلة هر دولت اجنبی محفوظ بماند.
روزنامه موسوم به استاندارد (یعنی عَلَم) که آن نیز از روزنامههای مهم لندن است نوشته بود: خواه یک موافقتی مابین ما و روسیه صورت بگیرد یا نگیرد، ما باید با ایران به طوری رفتار کنیم که استقلال و حریت آن را محترم و محفوظ بداریم. ما باید غایهًْالجهدِ مساعیِ خود را به عمل آریم برایآنکه صداقت و اعتمادی که ملت ایران به ما اظهار نمود، به هیچ گونه خطا نرود و حسن ظن ایشان دربارة ما تخلف نکند. برایاینکه نمونه[ای] از طرز اخبار نیویورکهرالد که هر روز اخبار مجلس را منتشر میسازد، به دست بدهم، تلگراف دیروزش را ترجمه میکنم. چند روز بود مینوشت که نزاعی مابین مجلس و دولت روی داده است، درباباینکه مجلس از دولت، مجبوریت حضور وزرا را در مجلس خواسته است و دولت طفره میزند. بالاخره دیروز نوشته بود:
↓
@HistoryandMemory
کشیشان معتبر، پیرمرد نودساله را به زحمت از زمین بلند کرده، دو نفر از عظمای اساقفه زیر بازویش را گرفته و باقی قسیسین و شمامسه اطراف او را نگاهداشته از اطاق بیرون آوردند و قریب پنجهزار نفر از مرد و زن جمع شده بودند. وقتی که دم پلکان رسید، سرِ به زیر افتادهاش را به زحمت بلند کرد و مویهای ابروان را از روی چشم عقب زد و روی به مردم آورده با صدایی بغایت ضعیف، مانند صدای شخص محتضر، گفت: فرزندان من، خداوند برکات خود را بر شما نازل کند. غالب مردها اشک از چشمشان جاری گردید و زنها به آواز بلند گریه میکردند. با همین حال، سر دست، پیرمردِ نحیفِ سقیم را بردند و در توی کالسکه نشانیدند و او را به منزلی که برایش کرایه کرده بودند، بردند و اعوان حکومت فورا صومعه و اموال آن را تصاحب نمودند. سیاسیین اروپا گویا گمان میکردند که علمای اسلام نیز از این سنخاند و لله الحمد و المنه که علما و حجج اسلامیه طهران متعالله المسلمین بطول حیاتهم به عقلاء اروپا ثابت نمودند که لا یستوی الظل و الحرور و لا الظلمات و النور. نور فرقان را با ظلمت صلیب چه نسبت، و ایمان فطری توحید را با کفر مصنوعی تثلیث چه مُقایست[!].
درهرصورت روزنامهها و مخصوصاً جراید انگلیسی اهمیتی بزرگ به این مجلس میدهند و درصورتیکه در سابق سهماهبهسهماه خبری از ایران در روزنامهها دیده نمیشد، حالا همهروزه مرتباً اخبار مجلس در اروپا منتشر میشود و چند تا از روزنامههای معتبر وقایعنگار مخصوص به طهران فرستادهاند و خلاصه اخبار مجلس و گفتگوهای وکلای محترم را فورا تلگراف میکنند، بهطوریکه مطالب مهمه دیروز را امروز صبح همه مستحضر میشوند و گمان میکنم اخبار مجلس در لندن و پاریس زودتر منتشر بشود تا در طهران به واسطة روزنامة (مجلس). و یکی از روزنامههای انگلیسی موسوم به نیویورکهرالد که در پاریس طبع میشود، روزی نیست که یک ستون اخبار تلگرافی مجلس را نداشته باشد و وقایعنگار او در طهران اقلاً روزی پنجاهشصت تومان پول تلگراف میدهد و اسم جناب سعدالدوله غالب روزها در تلگرافات هست و از حس وطندوستی و طرفداری ملت و قوت قلب و پایفشاری او خیلی تمجید میکنند و اسمای حضرات آقای آقامیرسیدمحمد طباطبائی و آقای آقاسیدعبدالله و اسم جناب حاجیحسینآقاامین دارالضرب نیز غالباً برده میشود و روزنامهها همه طرفدار ملت هستند و بر ایشان آفرین میخوانند و بر سرعت حرکت و اتحاد و پشت کار و رسوخ قدم ایشان تحسین میکنند و از وضع رفتار دولت در این سنوات اخیره و وزرای ظالم و حکام جایر آن بد میگویند و تقبیح مینمایند.
روزنامه طایمس [تایمز] که معتبرترین و مهمترین جراید لندن است مقاله[ای] در خصوص سلطنت مظفرالدینشاه نوشته بود. فدوی آن را ترجمه کرده، سواد آن در جوف است، به ملاحظه انور خواهد رسید. پریروزها روزنامه موسوم به تریبیون (یعنی محکمة عدالت) از جراید معتبرة لندن نوشته بود: اگر یک موافقتی مابین دولت ما [انگلیس] و روسیه در باب ایران بشود ــ و ما همه کمال میل داریم که بشود ــ باید این موافقت به طریقی باشد که مساعدت کند بر نمو یک ملت مستقل ایرانی و احترام نمایند حس جدیدی را که در ایشان پیدا شده است برای آزادی. و اگر ایران چیز دیگری نباشد جز یک ملت فاسدالاخلاق پسترتبه ظالم، و حال حالیة خود را رها کند، ما در آن صورت نیز اصرار داریم که مقتضای منافع نظامی و تجارتی دولت ما آن است که اراضی آن دستنخورده و ملوک آن وطنی و حکومت آن از مداخلة هر دولت اجنبی محفوظ بماند.
روزنامه موسوم به استاندارد (یعنی عَلَم) که آن نیز از روزنامههای مهم لندن است نوشته بود: خواه یک موافقتی مابین ما و روسیه صورت بگیرد یا نگیرد، ما باید با ایران به طوری رفتار کنیم که استقلال و حریت آن را محترم و محفوظ بداریم. ما باید غایهًْالجهدِ مساعیِ خود را به عمل آریم برایآنکه صداقت و اعتمادی که ملت ایران به ما اظهار نمود، به هیچ گونه خطا نرود و حسن ظن ایشان دربارة ما تخلف نکند. برایاینکه نمونه[ای] از طرز اخبار نیویورکهرالد که هر روز اخبار مجلس را منتشر میسازد، به دست بدهم، تلگراف دیروزش را ترجمه میکنم. چند روز بود مینوشت که نزاعی مابین مجلس و دولت روی داده است، درباباینکه مجلس از دولت، مجبوریت حضور وزرا را در مجلس خواسته است و دولت طفره میزند. بالاخره دیروز نوشته بود:
↓
@HistoryandMemory