▪️زندگینامهٔ سهراب سپهری به قلم خودش (۱)
«من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر ) [۱۳۰۷] به دنیا آمدهام. درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود.
میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم.
هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند. بنایی میکردند. به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجّاری و خرّاطی پیش میگرفتند. کلاه میدوختند. با صدف دکمه و گوشواره میساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میتوان یاد گرفت.
من قالیبافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین.
من شر بودم. مادر پیشبینی میکرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدّتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم.
تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار میرفتیم. بزرگتر که شدم، عموی کوچک تیراندازی را با من یاد داد. اولین پرندهای که زدم یک سبزه قبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. امّا شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا میکشید. و هوای صبح را به میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهلمراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خواندهام. بزرگترها میخواندند. من هم میخواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: «نماز را روی پشتبام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید».
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم بیآنکه خدایی داشته باشم.
تابستانها به کوهپایه میرفتیم. با اسب و قاطر و الاغ سفر میکردیم. در یک سفر راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم. در گوشه باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه میداشتیم. پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت. تند و سرکش بود و مرا میترساند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۴-۱۵.
@HistoryandMemory
«من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر ) [۱۳۰۷] به دنیا آمدهام. درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود.
میان جهشهای پاک و قصههای ترسناک نوسان داشت. با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی میکردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل میزدیم. چیز میکاشتیم. پیوند میزدیم.
هرس میکردیم. در این خانه پدر و عموها خشت میزدند. بنایی میکردند. به ریختهگری و لحیمکاری میپرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر میکردند. تار میساختند. به کفاشی دست میزدند. در عکاسی ذوق خود میآزمودند. قاب منبت درست میکردند. نجّاری و خرّاطی پیش میگرفتند. کلاه میدوختند. با صدف دکمه و گوشواره میساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانهای خیلی چیزها میتوان یاد گرفت.
من قالیبافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشههای خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب میچیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا میرفتم. از پشت بام میپریدم پایین.
من شر بودم. مادر پیشبینی میکرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچههای یک خانه نقشههای شیطانی میکشیدیم. روز دهم مه ۱۹۴۰ موتورسیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم و مدّتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتم. از دیوار باغ مردم بالا میرفتیم و انجیر و انار میدزدیدیم. چه کیفی داشت. شبها در دشت صفیآباد به سینه میخزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم.
تاریکی و اضطراب را میان مشتهای خود میفشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا میشود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار میرفتیم. بزرگتر که شدم، عموی کوچک تیراندازی را با من یاد داد. اولین پرندهای که زدم یک سبزه قبا بود. هرگز شکار خشنودم نکرد. امّا شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا میکشید. و هوای صبح را به میان فکرهایم مینشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بیپرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهلمراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خواندهام. بزرگترها میخواندند. من هم میخواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد میبردند.
روزی در مسجد بسته بود. بقال سر گذر گفت: «نماز را روی پشتبام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید».
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سالها مذهبی ماندم بیآنکه خدایی داشته باشم.
تابستانها به کوهپایه میرفتیم. با اسب و قاطر و الاغ سفر میکردیم. در یک سفر راه میان کاشان و قریه برزک را با پالکی پیمودیم. در گوشه باغ ما یک طویله بود. چارپا نگه میداشتیم. پدر بزرگ من یک مادیان سپید داشت. تند و سرکش بود و مرا میترساند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۴-۱۵.
@HistoryandMemory
📚 Muslims on the Volga in the Viking Age: In the Footsteps of Ibn Fadlan, eds. Jonathan Shepard and Luke Treadwell, I.B. Tauris, 2023.
<مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان>
bloomsbury
#تازهها
#مسلمانان_در_اروپای_شرقی
#روس
#بلغار
#ابن_فضلان
@HistoryandMemory
<مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان>
bloomsbury
#تازهها
#مسلمانان_در_اروپای_شرقی
#روس
#بلغار
#ابن_فضلان
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚 Muslims on the Volga in the Viking Age: In the Footsteps of Ibn Fadlan, eds. Jonathan Shepard and Luke Treadwell, I.B. Tauris, 2023. <مسلمانان در ولگا در عصر وایکینگ: در جایپای/ در رکاب ابن فضلان> bloomsbury #تازهها #مسلمانان_در_اروپای_شرقی #روس #بلغار…
The year 922 saw a series of remarkable face-to-face encounters in the steppes between Bukhara and the Middle Volga. Ibn Fadlan was an intrepid member of a diplomatic and religious mission from the distant caliphate in Baghdad to the ruler of the Volga Bulgars. His account gives a vivid eyewitness denoscription of the peoples he came upon (whose appearance, rituals and filthy habits both fascinate and appal) and a famous depiction of a Viking Rus ship burial. It is unique testimony to burgeoning exchanges between several different cultures, and to the emergence of new political structures on the steppes. Yet the account survives only as part of a later composite work, raising questions of meaning and historical interpretation. This pioneering interdisciplinary study of Ibn Fadlan's text and the world he surveyed draws on a variety of specialists to give readers both 'the bigger picture' of cultural and economic change in Eurasia, Byzantium and the Muslim world, and hard facts, in the form of archaeological and numismatic data.
CONTENTS:
PART ONE: OVERVIEW
Editors' introduction
Ibn Fadlan's Kitab: text and afterlife -- Viacheslav S. Kuleshov with Jonathan Shepard
PART TWO: TEXT AND CONTEXT
Where is the real Ibn Fadlan? Editing and translating the Kitab -- James E. Montgomery
From Kitab to Risala: the long shadow of Yaqut's version of Ibn Fadlan's account -- Luke Treadwell
Other Arab geographers' sources on the North: al-Jayhani and the 'Anonymous Relation' -- Jean-Charles Ducène
Other ethnographies of the steppe -- Walter Pohl
Other travellers' tales -- Ian Wood
PART THREE: BACKGROUND TO THE JOURNEY
The Abbasid background -- Hugh Kennedy
Ibn Fadlan and the Khazars: the hidden centre -- Nick Evans
Beyond the Gate of the Turks: archaeology around the Aral Sea -- Irina Arzhantseva and Heinrich Härke, with a contribution by Ekaterina A. Armarchuk
PART FOUR: VIKING-AGE RUS
Ibn Fadlan and the rituals of the Rus: Vikings on the Volga? -- Neil Price
Viking-Age markets and emporia -- Søren M. Sindbæk
Rus, routes and sites -- Veronika Murasheva
Identities, ethnicities, cultures: Ibn Fadlan and the Rus on the Middle Volga --- Þórir Jónsson Hraundal
Rus and other Northmen under non-Arabic eyes -- Jonathan Shepard
PART FIVE: VOLGA BULGARIA
What was Volga Bulgaria? -- Leonard Nedashkovsky
Ninth- and tenth-century Volga Bulgar trade -- Evgeniy P. Kazakov
Volga Bulgar imitative coinage -- Marek Jankowiak
PART SIX: CONCLUSION
'Failure of a mission'? -- Jonathan Shepard
@HistoryandMemory
CONTENTS:
PART ONE: OVERVIEW
Editors' introduction
Ibn Fadlan's Kitab: text and afterlife -- Viacheslav S. Kuleshov with Jonathan Shepard
PART TWO: TEXT AND CONTEXT
Where is the real Ibn Fadlan? Editing and translating the Kitab -- James E. Montgomery
From Kitab to Risala: the long shadow of Yaqut's version of Ibn Fadlan's account -- Luke Treadwell
Other Arab geographers' sources on the North: al-Jayhani and the 'Anonymous Relation' -- Jean-Charles Ducène
Other ethnographies of the steppe -- Walter Pohl
Other travellers' tales -- Ian Wood
PART THREE: BACKGROUND TO THE JOURNEY
The Abbasid background -- Hugh Kennedy
Ibn Fadlan and the Khazars: the hidden centre -- Nick Evans
Beyond the Gate of the Turks: archaeology around the Aral Sea -- Irina Arzhantseva and Heinrich Härke, with a contribution by Ekaterina A. Armarchuk
PART FOUR: VIKING-AGE RUS
Ibn Fadlan and the rituals of the Rus: Vikings on the Volga? -- Neil Price
Viking-Age markets and emporia -- Søren M. Sindbæk
Rus, routes and sites -- Veronika Murasheva
Identities, ethnicities, cultures: Ibn Fadlan and the Rus on the Middle Volga --- Þórir Jónsson Hraundal
Rus and other Northmen under non-Arabic eyes -- Jonathan Shepard
PART FIVE: VOLGA BULGARIA
What was Volga Bulgaria? -- Leonard Nedashkovsky
Ninth- and tenth-century Volga Bulgar trade -- Evgeniy P. Kazakov
Volga Bulgar imitative coinage -- Marek Jankowiak
PART SIX: CONCLUSION
'Failure of a mission'? -- Jonathan Shepard
@HistoryandMemory
▪️ زندگینامهٔ سهراب سپهری به قلم خودش (۲)
«من از خیلی چیزها میترسیدم: از مادیان سپید پدربزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیکشدن وقت نماز، از قیافه عبوس شنبه. چقدر از شنبهها بیزار بودم. خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز میشد. عصر پنجشنبه تکهای از بهشت بود. شب که میشد در دورترین خوابهایم طعم صبح جمعه را میچشیدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دلدرد میزدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح میدادم. وقتی در کلاس اول دبستان بودم. یادم هست یک روز داشتم نقاشی میکشیدم، معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد، و گفت: «همه درسهایت خوب است. تنها عیب تو این است که نقاشی میکنی». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
دهساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را بیاد دارم:
ز جمعه تا سهشنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمیدانم تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم.
راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم. اگر محصول را میخوردند پیدا بود که گرسنهاند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز میکشیدم و پرواز ملخها را در هوا دنبال میکردم. اداره کشاورزی مزد contemplation مرا میپرداخت.
در دبیرستان، نقاشی کار جدیتری شد. زنگ نقاشی نقطه روشنی در تاریکی هفته بود. میان همشاگردیهای من چند نفری خوب بودند. نقاشی میکردند. شعر میگفتند و خط را خوش مینوشتند. در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بودهاند. با همشاگردیها به دشتها میرفتیم. و ستایش هر انعکاس را تمرین میکردیم. سالهای دبیرستان پر از اتفاقات طلایی بود.
من هنوز غریزی بودم. و نقاشی من کار غریزه بود. شهر من رنگ نداشت. قلم مو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود. کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود.
فضا بود. طراوت تجربه بود. میشد پای برهنه راه رفت. و زبری زمین را تجربه کرد.
میشد انار دزدید و moral تازهای را طرح ریخت. میشد با خشت دیوار خو گرفت.
معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه میرفت. و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت میشد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف میزد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. شکل نمیدادیم. در حسّاسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم. و آنچه میاندوختیم پیروزی تجربه بود.
سه سال دبیرستان سر آمد. آمدم تهران. و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود. در دانشسرا نان سیاه میخوردیم. ورزش میکردیم. و آهسته از حوادث سیاسی حرف میزدیم. با چقدر خامی. من سالم بودم.
ورزش من خوب بود. در بازی فوتبال بیشتر wing forward بودم. از نقاشی چیزی نیاموختم. کمی با رنگ و پرسپکتیو آشنا شدم. محیط شبانهروزی ما جای جدال بود و درسهای خشک، و انضباط بیرونق. و ما جوان بودیم، و خام، و عاصی. چند نفری دور هم گرد آمده بودیم، با نقشههای شیطانی. چه آشوبی به پا میکردیم. اگر از سهم زغالسنگ ما میکاستند، شبانه قفل انبار را میشکستیم. و میزهای تحریر را از زغال میانباشتیم. یا تخته قفسهها را به آتش بخاری میسپردیم. شبهای تعطیل که از شبانهروزی در میآمدیم، اگر دیر بر میگشتیم، و در بسته بود، از دیوار داخل میشدیم.
دانشسرا تمام شد و من به کاشان برگشتم. دوران دگرگونیها آغاز شد. خانه قدیمی از دست رفته بود. اجداد پدری درگذشته بودند. عموها در خانههای جدا میزیستند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۶-۱۷.
@HistoryandMemory
«من از خیلی چیزها میترسیدم: از مادیان سپید پدربزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیکشدن وقت نماز، از قیافه عبوس شنبه. چقدر از شنبهها بیزار بودم. خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز میشد. عصر پنجشنبه تکهای از بهشت بود. شب که میشد در دورترین خوابهایم طعم صبح جمعه را میچشیدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دلدرد میزدم تا به مدرسه نروم. بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم. صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح میدادم. وقتی در کلاس اول دبستان بودم. یادم هست یک روز داشتم نقاشی میکشیدم، معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد، و گفت: «همه درسهایت خوب است. تنها عیب تو این است که نقاشی میکنی». این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم. با این همه، دیوارهای گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم.
دهساله بودم که اولین شعرم را نوشتم. هنوز یک بیت آن را بیاد دارم:
ز جمعه تا سهشنبه خفته نالان
نکردم هیچ یادی از دبستان
اما تا هجده سالگی شعری ننوشتم. این را بگویم که من تا هجده سالگی کودک بودم. من دیر بزرگ شدم. دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم. نمیدانم تابستان چه سالی ملخ به روستای ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم.
راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم. اگر محصول را میخوردند پیدا بود که گرسنهاند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز میکشیدم و پرواز ملخها را در هوا دنبال میکردم. اداره کشاورزی مزد contemplation مرا میپرداخت.
در دبیرستان، نقاشی کار جدیتری شد. زنگ نقاشی نقطه روشنی در تاریکی هفته بود. میان همشاگردیهای من چند نفری خوب بودند. نقاشی میکردند. شعر میگفتند و خط را خوش مینوشتند. در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بودهاند. با همشاگردیها به دشتها میرفتیم. و ستایش هر انعکاس را تمرین میکردیم. سالهای دبیرستان پر از اتفاقات طلایی بود.
من هنوز غریزی بودم. و نقاشی من کار غریزه بود. شهر من رنگ نداشت. قلم مو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود. کتاب نبود. باسمه نبود. فیلم نبود. اما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود.
فضا بود. طراوت تجربه بود. میشد پای برهنه راه رفت. و زبری زمین را تجربه کرد.
میشد انار دزدید و moral تازهای را طرح ریخت. میشد با خشت دیوار خو گرفت.
معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه میرفت. و خانه همراه آدم شکسته و فرتوت میشد. همدردی organic داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود، اما حرف میزد. جولانگاه قریحه بود. نه جای قدم زدن تکنیک.
در چنین شهری ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. شکل نمیدادیم. در حسّاسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم. و آنچه میاندوختیم پیروزی تجربه بود.
سه سال دبیرستان سر آمد. آمدم تهران. و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود. در دانشسرا نان سیاه میخوردیم. ورزش میکردیم. و آهسته از حوادث سیاسی حرف میزدیم. با چقدر خامی. من سالم بودم.
ورزش من خوب بود. در بازی فوتبال بیشتر wing forward بودم. از نقاشی چیزی نیاموختم. کمی با رنگ و پرسپکتیو آشنا شدم. محیط شبانهروزی ما جای جدال بود و درسهای خشک، و انضباط بیرونق. و ما جوان بودیم، و خام، و عاصی. چند نفری دور هم گرد آمده بودیم، با نقشههای شیطانی. چه آشوبی به پا میکردیم. اگر از سهم زغالسنگ ما میکاستند، شبانه قفل انبار را میشکستیم. و میزهای تحریر را از زغال میانباشتیم. یا تخته قفسهها را به آتش بخاری میسپردیم. شبهای تعطیل که از شبانهروزی در میآمدیم، اگر دیر بر میگشتیم، و در بسته بود، از دیوار داخل میشدیم.
دانشسرا تمام شد و من به کاشان برگشتم. دوران دگرگونیها آغاز شد. خانه قدیمی از دست رفته بود. اجداد پدری درگذشته بودند. عموها در خانههای جدا میزیستند».
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۶-۱۷.
@HistoryandMemory
▪️ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة: دولتی با ادراری از دست برفت!
جملهٔ بالا مثلی است عربی که در برخی از آثار ریشهٔ آن به نبرد نهایی مروان بن محمد، آخرین خلیفۀ اموی، با سپاه عباسی برگردانده شدهاست. جستجوی مجازی (نرمافزاری) در تاریخهای کهن عربی برای یافتن این روایت حاصلی نداشت! در تاریخهای فارسی، کهنترین منبع این روایت، تاریخ گزیده حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ ﻫ.) است:
«چون فريقين [سپاه عباسی و سپاه اموی] صف بياراستند، مروان الحمار باراقت [بول کردن/ شاشیدن] محتاج شد، فرو آمد تا بدان مشغول شود. اسبش دست بكس نداد. بميان لشكرگاه آمد. لشكرش پنداشتند كه او را كشتند، منهزم گشتند عرب آن را مثل كردند و گفتند: ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة و او در آن حال گفت: اِذَا انتَهَتِ المُدَّةُ لاَ تَنْفَعُ العُدَّة» (حمدالله مستوفی، تاريخ گزيده، بهکوشش عبدالحسین نوایی، ۲۹۰).
در برخی آثار معاصر ایرانی به این روایت توجه شده، به آن شاخ و برگهایی افزوده شده و در علتیابی سقوط امویان بدان پرداخته شده است:
«و مروان ابن محمّد هم كه آخرين ايشان است: در ۱۳۲ مغلوب عبّاسيين شده و سر او را پيش سفّاح بردند و دولت بنى اميّه منقرض گرديد، و سبب مغلوبيّت او، اين شد كه در اثناى جنگ براى ادرار پياده شد، ناگاه اسب او رم خورده و از دست جلودار رها شده و توى اوردو بتاخت، پس لشگر او از بىصاحب ديدن اسب به كشتن او قطع كرده و متفرّق گرديدند و از آن روز«ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة» دولت و حكومتى براى ادرار از بين رفت. ضرب المثل گرديد» (مدرس تبریزی (د. ۱۳۳۳ش)، قاموسالمعارف، ۱/ ۴۱۷؛ نیز نک.: همو، ریحانة الادب، ۸/ ۸۳۳ ).
«در جهان اسلام، داستان شکست مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی شاهد خوبی است برای دخالت تصادف در سرنوشت تاریخ. مروان در آخرین جنگ با عباسیها در میدان نبرد دچار فشار ادرار شد و به کناری رفت. تصادفاً یکی از افراد دشمن که از آنجا میگذشت او را دید و کشت. شهرت کشته شدنش به میان سپاهیانش پیچید. چون قبلا چنین حادثهای پیش بینی نشده بود ولوله در میان سپاهیان افتاد و فرار کردند و دولت بنیامیه منقرض شد .آنجا بود که گفته شد: " ذهبت الدولة ببولة"». (مطهری (د. ۱۳۵۸ش)، جامعه و تاریخ، ۸۸).
گفتنی است در یک منبع عربی قرن یازدهم-دوازدهمی نیز این روایت به نقل از «الکاتی» نامی- که برای من شناخته شده نیست - آمده است: «قَالَ الكاتي فِي تَارِيخه قيل كَانَ سَبَب هزيمته أَنه نزل عَن فرسه فِي الْحَرْب ليزيل حقنه فهرب الْفرس إِلَى وسط الْعَسْكَر فتوهموا أَنه قتل فَقيل ذهبت الدولة بالبولة وَكَانَت الْهَزِيمَة يَوْم السبت لإحدى عشرَة لَيْلَة خلت من جُمَادَى الْآخِرَة سنة اثْنَتَيْنِ وَثَلَاثِينَ وَمِائَة» (عصامی مکی (د. ۱۱۱۱ﻫ)، سمط النجوم العوالی فی انباء الاوائل والتوالی، ۳/۳۴۶).
@HistoryandMemory
جملهٔ بالا مثلی است عربی که در برخی از آثار ریشهٔ آن به نبرد نهایی مروان بن محمد، آخرین خلیفۀ اموی، با سپاه عباسی برگردانده شدهاست. جستجوی مجازی (نرمافزاری) در تاریخهای کهن عربی برای یافتن این روایت حاصلی نداشت! در تاریخهای فارسی، کهنترین منبع این روایت، تاریخ گزیده حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ ﻫ.) است:
«چون فريقين [سپاه عباسی و سپاه اموی] صف بياراستند، مروان الحمار باراقت [بول کردن/ شاشیدن] محتاج شد، فرو آمد تا بدان مشغول شود. اسبش دست بكس نداد. بميان لشكرگاه آمد. لشكرش پنداشتند كه او را كشتند، منهزم گشتند عرب آن را مثل كردند و گفتند: ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة و او در آن حال گفت: اِذَا انتَهَتِ المُدَّةُ لاَ تَنْفَعُ العُدَّة» (حمدالله مستوفی، تاريخ گزيده، بهکوشش عبدالحسین نوایی، ۲۹۰).
در برخی آثار معاصر ایرانی به این روایت توجه شده، به آن شاخ و برگهایی افزوده شده و در علتیابی سقوط امویان بدان پرداخته شده است:
«و مروان ابن محمّد هم كه آخرين ايشان است: در ۱۳۲ مغلوب عبّاسيين شده و سر او را پيش سفّاح بردند و دولت بنى اميّه منقرض گرديد، و سبب مغلوبيّت او، اين شد كه در اثناى جنگ براى ادرار پياده شد، ناگاه اسب او رم خورده و از دست جلودار رها شده و توى اوردو بتاخت، پس لشگر او از بىصاحب ديدن اسب به كشتن او قطع كرده و متفرّق گرديدند و از آن روز«ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة» دولت و حكومتى براى ادرار از بين رفت. ضرب المثل گرديد» (مدرس تبریزی (د. ۱۳۳۳ش)، قاموسالمعارف، ۱/ ۴۱۷؛ نیز نک.: همو، ریحانة الادب، ۸/ ۸۳۳ ).
«در جهان اسلام، داستان شکست مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی شاهد خوبی است برای دخالت تصادف در سرنوشت تاریخ. مروان در آخرین جنگ با عباسیها در میدان نبرد دچار فشار ادرار شد و به کناری رفت. تصادفاً یکی از افراد دشمن که از آنجا میگذشت او را دید و کشت. شهرت کشته شدنش به میان سپاهیانش پیچید. چون قبلا چنین حادثهای پیش بینی نشده بود ولوله در میان سپاهیان افتاد و فرار کردند و دولت بنیامیه منقرض شد .آنجا بود که گفته شد: " ذهبت الدولة ببولة"». (مطهری (د. ۱۳۵۸ش)، جامعه و تاریخ، ۸۸).
گفتنی است در یک منبع عربی قرن یازدهم-دوازدهمی نیز این روایت به نقل از «الکاتی» نامی- که برای من شناخته شده نیست - آمده است: «قَالَ الكاتي فِي تَارِيخه قيل كَانَ سَبَب هزيمته أَنه نزل عَن فرسه فِي الْحَرْب ليزيل حقنه فهرب الْفرس إِلَى وسط الْعَسْكَر فتوهموا أَنه قتل فَقيل ذهبت الدولة بالبولة وَكَانَت الْهَزِيمَة يَوْم السبت لإحدى عشرَة لَيْلَة خلت من جُمَادَى الْآخِرَة سنة اثْنَتَيْنِ وَثَلَاثِينَ وَمِائَة» (عصامی مکی (د. ۱۱۱۱ﻫ)، سمط النجوم العوالی فی انباء الاوائل والتوالی، ۳/۳۴۶).
@HistoryandMemory
▪️خاطرهٔ استاد فقید شادروان دکتر نعمت احمدی از نخستین کلاس در دانشگاه تهران
«تابستان سال تحصیلی ۵۰-۵۱ به یکی از گرمترین روزهای زندگیام بدل شد. در کنکور دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شدم، راهی تهران شدم و مراحل ثبتنام، سردر زیبای دانشگاه تهران، زمین چمن آن روز و ستونهای دانشکده حقوق و... شدم دانشجوی سال اول رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران. روز اول درس، اتاق ۳۱۵، طبقهسوم، نیمکتهای آبی مثل سالن سینما پشتسرهم ردیف شده بودند، میشد دلهره را در چشم همه دید، ساکت و آرام نشسته بودیم. ۲۱۵ نفر بودیم که در رشته حقوق کنکور سراسری قبول شده بودیم. کسی را در کلاس نمیشناختم. با دو،سهچهره در موقع ثبتنام و یکی دو نام از کرمان آشنا بودم. استاد آمد، این صفت را برای نخستینبار میشنیدم؛ بهجای معلم، استاد، مردی بلندقامت با کتوشلواری سورمهای و کراواتی که به قامت رسایش خوب میآمد، آهسته طول کلاس را طی کرد، از سکو بالا رفت، نگاهی نافذ و عمیق داشت، با لبخندی که گونههایش را برجسته میکرد و بهصورت استخوانیاش برازندگی بیشتری میداد، سراسر کلاس را برانداز کرد، سلام و احوالپرسی و تبریک، تن صدایش دلچسب بود و آغازین روزهای مهر در اولین سال ورود به دانشکده را برایم زیبا و زیباتر کرد؛ دکتر کاتوزیان!
اشکال رشته حقوق در روزهای نخست تعلیم یا تدریس این است که دانشجو هیچ سابقه ذهنی و گذشتهای از رشته خود ندارد و استاد نیز با گروهی خالیالذهن از آنچه باید به دانشجو بیاموزد، روبهرو است. «مقدمه علم حقوق» شروع به صحبت و از کلمه «حق» شروع کرد. این اولین روز درس در دانشگاه و رشته دلخواهم بود و از آنروز تا امروز و تا فردا، با فکر و اندیشه و نوگرایی این نام، روز را آغاز میکنم و در طول روز بیاغراق دهها بار این نام قابل احترام جامعه حقوقی بر زبانم جاری میشود. او دکتر امیرناصر کاتوزیان بود؛...».
▫️بخشی از مقاله «کاتوزیان آنگونه که بود»، روزنامه شرق، شماره ۲۱۰۴، چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۳.
@HistoryandMemory
«تابستان سال تحصیلی ۵۰-۵۱ به یکی از گرمترین روزهای زندگیام بدل شد. در کنکور دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شدم، راهی تهران شدم و مراحل ثبتنام، سردر زیبای دانشگاه تهران، زمین چمن آن روز و ستونهای دانشکده حقوق و... شدم دانشجوی سال اول رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران. روز اول درس، اتاق ۳۱۵، طبقهسوم، نیمکتهای آبی مثل سالن سینما پشتسرهم ردیف شده بودند، میشد دلهره را در چشم همه دید، ساکت و آرام نشسته بودیم. ۲۱۵ نفر بودیم که در رشته حقوق کنکور سراسری قبول شده بودیم. کسی را در کلاس نمیشناختم. با دو،سهچهره در موقع ثبتنام و یکی دو نام از کرمان آشنا بودم. استاد آمد، این صفت را برای نخستینبار میشنیدم؛ بهجای معلم، استاد، مردی بلندقامت با کتوشلواری سورمهای و کراواتی که به قامت رسایش خوب میآمد، آهسته طول کلاس را طی کرد، از سکو بالا رفت، نگاهی نافذ و عمیق داشت، با لبخندی که گونههایش را برجسته میکرد و بهصورت استخوانیاش برازندگی بیشتری میداد، سراسر کلاس را برانداز کرد، سلام و احوالپرسی و تبریک، تن صدایش دلچسب بود و آغازین روزهای مهر در اولین سال ورود به دانشکده را برایم زیبا و زیباتر کرد؛ دکتر کاتوزیان!
اشکال رشته حقوق در روزهای نخست تعلیم یا تدریس این است که دانشجو هیچ سابقه ذهنی و گذشتهای از رشته خود ندارد و استاد نیز با گروهی خالیالذهن از آنچه باید به دانشجو بیاموزد، روبهرو است. «مقدمه علم حقوق» شروع به صحبت و از کلمه «حق» شروع کرد. این اولین روز درس در دانشگاه و رشته دلخواهم بود و از آنروز تا امروز و تا فردا، با فکر و اندیشه و نوگرایی این نام، روز را آغاز میکنم و در طول روز بیاغراق دهها بار این نام قابل احترام جامعه حقوقی بر زبانم جاری میشود. او دکتر امیرناصر کاتوزیان بود؛...».
▫️بخشی از مقاله «کاتوزیان آنگونه که بود»، روزنامه شرق، شماره ۲۱۰۴، چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۳.
@HistoryandMemory
خلیفه:
«۲۵ سپتامبر صد و سی سال پیش سالروز ورود لشکر عبدالرحمن به ارزگان و آغاز نسلکشی، به اسارت، برده و کنیزی گرفتن و غصب زمینهای هزارههای ارزگان است. از آن زمان تا اکنون هزارهها در افغانستان به روشهای گوناگون مورد ظلم، تبعیض و کشتار قرار گرفتهاند.»
#HazaraGenocideMemorialDay
@HistoryandMemory
«۲۵ سپتامبر صد و سی سال پیش سالروز ورود لشکر عبدالرحمن به ارزگان و آغاز نسلکشی، به اسارت، برده و کنیزی گرفتن و غصب زمینهای هزارههای ارزگان است. از آن زمان تا اکنون هزارهها در افغانستان به روشهای گوناگون مورد ظلم، تبعیض و کشتار قرار گرفتهاند.»
#HazaraGenocideMemorialDay
@HistoryandMemory
▪️ زندگینامهٔ سهراب سپهری به قلم خودش (۳)
«خانوادهٔ من هم در خیابانی که به ایستگاه راه آهن میرفت، روزگار میگذراندند. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تأمل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد.
در خانه، آرامش دلخواه بود. چیزی به تنهایی من تحمیل نمیشد. مینشستم و رنگ میساییدم. با رنگهای روغنی کار میکردم. حضور اشیاء بر اراده من چیره بود. تفاهم چشم و درخت مرا گیج میکرد. در تماشا تاب شکلدادن نبود. تماشا خالص بود. تنهایی من عاشقانه بود. نقاشی عبادت من بود. من شوریده بودم. و شوریدگیام تکنیک نداشت. روی بام کاهگلی مینشستم. و آمیختگی غروب را با Sensuality بامهای گنبدی شهر تماشا میکردم. بسادگی مجذوب میشدم. و در این شیفتگیها خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندامهای انسان نبود. نقاشی من فساد میوه را از خود میراند. ثقل سنگ را میکرفت. شاخه نقاشی من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشی من عطسه نمیکرد. راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم. و اعتبار فساد را دریافتم.
زندگی من آرام میگذشت. اتفاقی نمیافتاد. دگرگونیهای من پنهانی بود. و دیر آفتابی میشد. با دوستان قدیم – یاران دبیرستانی – به شکار میرفتیم. آنقدر زود از خواب پا میشدیم که سپیده دم را در آبادیهای دور تجربه میکردیم. ما فرزندان وسعتها بودیم. سطوح بزرگ را میستودیم. در نفس فصل روان میشدیم.
شنزارها فروتنی میآموختند. جایی که افق بود، نمیشد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان میرفتیم.
و حرمت خاک از کفشهای ما جدایی نداشت.
اواخر دسامبر ۱۹۴۶ بود. و من در اداره فرهنگ کار گرفتم. آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار میکرد، رنگ تازهای به زندگیم زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت. و به راه نوشتن کشید.
الفبای شاعری را او به من آموخت. غزل میساختم، و او سستی و لغزش کار را باز میگفت. خطای وزن را نشان میداد. اشارات او هوای مرا داشت. هر شب مینوشتم.
انجمن ادبی درست کردیم. و شاعران شهر را گرد آوریدم. غزل بود که میساختیم.
اما آنچه ما میگفتیم، شعر نبود. دو دفتر از این گفتهها را سوزاندم. من فن شاعری میآموختم. اما هوای شاعرانهای که به من میخورد، نشئهای غریب داشت. مرا به حضور تجربههای گمشده میبرد.
خیالاتیم میکرد. با زندگی گیرودار خوشی داشتم. و قدمهای عاشقانه بر میداشتم. کمتر کتاب میخواندم. بیشتر نگاه میکردم. میان خطوط تنهایی در جذبه فرو میرفتم.
خانه ما به خلوت یک خیابان مشرف بود. از ایوان صحرا پیدا بود، و برج و باروهای قدیمی. شبها کاروان شتر از کنار خانه ما میگذشت. در جادهای که به اصفهان میرفت دور میشد. و سحرگاه با بار هیمه به شهر باز میگشت. صدای زنگ شتر زیر دندان همه خوابهایم بود. طعم تجرد میداد. به پریشانی میکشاند. غمگین میکرد. روزگار مستی مقیاس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه میبستم، و روانه دشت میشدم. مینشستم، و نبض آفتاب را روی کوههای دور میگرفتم. به ستایش Nuance عادت میکردم. تعادل را میآموختم.
تابستان ۱۹۴۸ رسید. با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود. کار من نقاشی بود. و کوه پیمایی. آنجا بود که با منوچهر شیبانی برخورد کردم. و این برخورد مرا دگرگون کرد.
شنبه دهم ژوئیه بود که برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت: «چون به خانه رسیدیم من و برادرم کارهای خود را کرده به خانه یک نقاش که فقط به اسم او را می شناختیم روان شدیم. پس از پرسیدن بسیار زنگ در خانهای را به صدا در آوردیم.
کلفتی در را باز کرد اسم ما را پرسید. چیزی نگذشت خود نقاش آمده ما را به درون بُرد. تا غروب آفتاب در آن خانه به سر بردیم. صحبت ما فقط از نقاشی بود.»
آن روز شیبانی در ایوان خانه چیزها گفت. از هنر حرفها زد. وان گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه می شنیدم تازه بود. و هرچه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر میگشتیم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم.
فردای آن روز نقاشی من چیز دیگر شد. نقاشی من خوب نبود. خوبتر هم نشد. در مسیری دیگر افتاد. از آن پس شیبانی را بیشتر روزها میدیدم. با هم به دشت میرفتیم.
نقاشی میکردیم. حرف میزدیم. شیبانی شعرهایش را میخواند. از نیما میگفت. به زبان تازه شعر اشاره میکرد. و در این گشت و گذارها بود که Conception هنری من دگرگون می شد. همان سال به دانشکده هنرهای زیبای تهران رفتم. دوران تحولات هنری محیط ما بود. انجمن خروس جنگی بیداد میکرد. نو با کهنه میجنگید. و میان این شور و ستیزها، کار من ذره ذره شکل میگرفت».
▫️«بیوگرافی سهراب به خط خودش» همینجا پایان یافته است!
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۸-۱۹.
@HistoryandMemory
«خانوادهٔ من هم در خیابانی که به ایستگاه راه آهن میرفت، روزگار میگذراندند. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تأمل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد.
در خانه، آرامش دلخواه بود. چیزی به تنهایی من تحمیل نمیشد. مینشستم و رنگ میساییدم. با رنگهای روغنی کار میکردم. حضور اشیاء بر اراده من چیره بود. تفاهم چشم و درخت مرا گیج میکرد. در تماشا تاب شکلدادن نبود. تماشا خالص بود. تنهایی من عاشقانه بود. نقاشی عبادت من بود. من شوریده بودم. و شوریدگیام تکنیک نداشت. روی بام کاهگلی مینشستم. و آمیختگی غروب را با Sensuality بامهای گنبدی شهر تماشا میکردم. بسادگی مجذوب میشدم. و در این شیفتگیها خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندامهای انسان نبود. نقاشی من فساد میوه را از خود میراند. ثقل سنگ را میکرفت. شاخه نقاشی من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشی من عطسه نمیکرد. راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم. و اعتبار فساد را دریافتم.
زندگی من آرام میگذشت. اتفاقی نمیافتاد. دگرگونیهای من پنهانی بود. و دیر آفتابی میشد. با دوستان قدیم – یاران دبیرستانی – به شکار میرفتیم. آنقدر زود از خواب پا میشدیم که سپیده دم را در آبادیهای دور تجربه میکردیم. ما فرزندان وسعتها بودیم. سطوح بزرگ را میستودیم. در نفس فصل روان میشدیم.
شنزارها فروتنی میآموختند. جایی که افق بود، نمیشد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان میرفتیم.
و حرمت خاک از کفشهای ما جدایی نداشت.
اواخر دسامبر ۱۹۴۶ بود. و من در اداره فرهنگ کار گرفتم. آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار میکرد، رنگ تازهای به زندگیم زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت. و به راه نوشتن کشید.
الفبای شاعری را او به من آموخت. غزل میساختم، و او سستی و لغزش کار را باز میگفت. خطای وزن را نشان میداد. اشارات او هوای مرا داشت. هر شب مینوشتم.
انجمن ادبی درست کردیم. و شاعران شهر را گرد آوریدم. غزل بود که میساختیم.
اما آنچه ما میگفتیم، شعر نبود. دو دفتر از این گفتهها را سوزاندم. من فن شاعری میآموختم. اما هوای شاعرانهای که به من میخورد، نشئهای غریب داشت. مرا به حضور تجربههای گمشده میبرد.
خیالاتیم میکرد. با زندگی گیرودار خوشی داشتم. و قدمهای عاشقانه بر میداشتم. کمتر کتاب میخواندم. بیشتر نگاه میکردم. میان خطوط تنهایی در جذبه فرو میرفتم.
خانه ما به خلوت یک خیابان مشرف بود. از ایوان صحرا پیدا بود، و برج و باروهای قدیمی. شبها کاروان شتر از کنار خانه ما میگذشت. در جادهای که به اصفهان میرفت دور میشد. و سحرگاه با بار هیمه به شهر باز میگشت. صدای زنگ شتر زیر دندان همه خوابهایم بود. طعم تجرد میداد. به پریشانی میکشاند. غمگین میکرد. روزگار مستی مقیاس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه میبستم، و روانه دشت میشدم. مینشستم، و نبض آفتاب را روی کوههای دور میگرفتم. به ستایش Nuance عادت میکردم. تعادل را میآموختم.
تابستان ۱۹۴۸ رسید. با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود. کار من نقاشی بود. و کوه پیمایی. آنجا بود که با منوچهر شیبانی برخورد کردم. و این برخورد مرا دگرگون کرد.
شنبه دهم ژوئیه بود که برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت: «چون به خانه رسیدیم من و برادرم کارهای خود را کرده به خانه یک نقاش که فقط به اسم او را می شناختیم روان شدیم. پس از پرسیدن بسیار زنگ در خانهای را به صدا در آوردیم.
کلفتی در را باز کرد اسم ما را پرسید. چیزی نگذشت خود نقاش آمده ما را به درون بُرد. تا غروب آفتاب در آن خانه به سر بردیم. صحبت ما فقط از نقاشی بود.»
آن روز شیبانی در ایوان خانه چیزها گفت. از هنر حرفها زد. وان گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه می شنیدم تازه بود. و هرچه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر میگشتیم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم.
فردای آن روز نقاشی من چیز دیگر شد. نقاشی من خوب نبود. خوبتر هم نشد. در مسیری دیگر افتاد. از آن پس شیبانی را بیشتر روزها میدیدم. با هم به دشت میرفتیم.
نقاشی میکردیم. حرف میزدیم. شیبانی شعرهایش را میخواند. از نیما میگفت. به زبان تازه شعر اشاره میکرد. و در این گشت و گذارها بود که Conception هنری من دگرگون می شد. همان سال به دانشکده هنرهای زیبای تهران رفتم. دوران تحولات هنری محیط ما بود. انجمن خروس جنگی بیداد میکرد. نو با کهنه میجنگید. و میان این شور و ستیزها، کار من ذره ذره شکل میگرفت».
▫️«بیوگرافی سهراب به خط خودش» همینجا پایان یافته است!
📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشتهای منتشرنشده از سهراب سپهری، بهکوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزانروز، ۱۳۸۰، ۱۸-۱۹.
@HistoryandMemory
▪️ همکلاس قدیمام: نگار ذیلابی
✍ معصومعلی پنجه
آشنایی من با سرکار خانم دکتر نگار ذیلابی به بیش از دو دهه پیش بازمیگردد. در سالهای پایانی دهه هفتاد، نخستین بار نام او را از زبان استادمان دکتر هادی عالمزاده شنیدم که از او بهعنوان یکی از دانشجویان باسواد، صاحبقلم و آیندهدار یاد میکرد. در آن زمان نگار ذیلابی دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بود و زیر نظر استاد چند مقاله در مجلهٔ تاریخ اسلام منتشر کرده بود و به پیشنهاد و پیگیری جناب استاد عالمزاده در بنیاد دایرةالمعارف اسلامی (دانشنامهٔ جهان اسلام) عضو هیئت علمی شده بود. این اندازه از پیشرفت و موفقیت برای ما دانشجویان کارشناسی غبطهبرانگیز بود.
نگار ذیلابی از نخستین زنانی بود که در فضای سراسر مردانه این رشته- از ۱۳۳۶ (سال پایهگذاری) تا همین امروز حتی یک استاد زن در این رشته در دانشگاه تهران جذب نشده است!- به این موفقیت دست یافته و خودی نشان داده بود و از این نظر هم برای ما فردی تحسینبرانگیز بود. چند سال بعد (۱۳۸۳) در دورهٔ دکتری با او همکلاس شدم. در این دوره از نزدیک شاهد کوششهای پژوهشی او بودم. او رسالهای روشمند، نوآورانه و خواندنی درباره تاریخ فاطمیان نگاشت که در قالب کتاب هم منتشر شدهاست (فاطمیان: از خشونت تا رواداری).
هرکس که دکتر ذیلابی را از نزدیک ببیند با من همنظر خواهد شد که او: گشادهروی، مهربان و خوشرفتار است؛ ذهنی زیبا و روحی بلند دارد؛ در تخصص خود دانشی وسیع و عمیق دارد؛ و بر روشها و رویکردهای نو در آموزش و پژوهش تاریخ مسلط است. بیشک ذیلابی در دو دهه اخیر یکی از برجستهترین پژوهشگران تاریخ و تمدن اسلامی بوده و مقالههای اصیل و ارزندهای بهویژه در تاریخ اجتماعی و فرهنگی نگاشتهاست (نک. نورمگز).
در یک دههٔ اخیر دکتر ذیلابی به گروه تازهبنیاد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه شهید بهشتی پیوسته بود و در کنار دیگر همکاران ضمن شاگردپروری، در آموزش و پژوهش چندان موفق بود که همین دو سال پیش بهعنوان استاد نمونه دانشکده الهیات و ادیان برگزیده شد. اکنون نزدیک به یک سال است که استاد ذیلابی را از دانشگاه-شهید بهشتی- کنار نهادهاند. اگر در دانشگاه، در وزارتخانه یا هر جای دیگری مسئولیتی داشتم و دغدغهام پاسداشت فرهنگ درخشان اسلامی و ایرانی و آینده فرزندان ایران بود، نگار ذیلابی و دیگر استادان فرهیخته و آزاده را به دانشگاه بازمیگرداندم. جای او در دانشگاه بسیار خالی است!
@HistoryandMemory
✍ معصومعلی پنجه
آشنایی من با سرکار خانم دکتر نگار ذیلابی به بیش از دو دهه پیش بازمیگردد. در سالهای پایانی دهه هفتاد، نخستین بار نام او را از زبان استادمان دکتر هادی عالمزاده شنیدم که از او بهعنوان یکی از دانشجویان باسواد، صاحبقلم و آیندهدار یاد میکرد. در آن زمان نگار ذیلابی دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بود و زیر نظر استاد چند مقاله در مجلهٔ تاریخ اسلام منتشر کرده بود و به پیشنهاد و پیگیری جناب استاد عالمزاده در بنیاد دایرةالمعارف اسلامی (دانشنامهٔ جهان اسلام) عضو هیئت علمی شده بود. این اندازه از پیشرفت و موفقیت برای ما دانشجویان کارشناسی غبطهبرانگیز بود.
نگار ذیلابی از نخستین زنانی بود که در فضای سراسر مردانه این رشته- از ۱۳۳۶ (سال پایهگذاری) تا همین امروز حتی یک استاد زن در این رشته در دانشگاه تهران جذب نشده است!- به این موفقیت دست یافته و خودی نشان داده بود و از این نظر هم برای ما فردی تحسینبرانگیز بود. چند سال بعد (۱۳۸۳) در دورهٔ دکتری با او همکلاس شدم. در این دوره از نزدیک شاهد کوششهای پژوهشی او بودم. او رسالهای روشمند، نوآورانه و خواندنی درباره تاریخ فاطمیان نگاشت که در قالب کتاب هم منتشر شدهاست (فاطمیان: از خشونت تا رواداری).
هرکس که دکتر ذیلابی را از نزدیک ببیند با من همنظر خواهد شد که او: گشادهروی، مهربان و خوشرفتار است؛ ذهنی زیبا و روحی بلند دارد؛ در تخصص خود دانشی وسیع و عمیق دارد؛ و بر روشها و رویکردهای نو در آموزش و پژوهش تاریخ مسلط است. بیشک ذیلابی در دو دهه اخیر یکی از برجستهترین پژوهشگران تاریخ و تمدن اسلامی بوده و مقالههای اصیل و ارزندهای بهویژه در تاریخ اجتماعی و فرهنگی نگاشتهاست (نک. نورمگز).
در یک دههٔ اخیر دکتر ذیلابی به گروه تازهبنیاد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه شهید بهشتی پیوسته بود و در کنار دیگر همکاران ضمن شاگردپروری، در آموزش و پژوهش چندان موفق بود که همین دو سال پیش بهعنوان استاد نمونه دانشکده الهیات و ادیان برگزیده شد. اکنون نزدیک به یک سال است که استاد ذیلابی را از دانشگاه-شهید بهشتی- کنار نهادهاند. اگر در دانشگاه، در وزارتخانه یا هر جای دیگری مسئولیتی داشتم و دغدغهام پاسداشت فرهنگ درخشان اسلامی و ایرانی و آینده فرزندان ایران بود، نگار ذیلابی و دیگر استادان فرهیخته و آزاده را به دانشگاه بازمیگرداندم. جای او در دانشگاه بسیار خالی است!
@HistoryandMemory
JHCIN_Volume 19_Issue 2_Pages 3-32.pdf
2.3 MB
تازهترین مقالهٔ دکتر ذیلابی که با همکاری استاد عالمزاده نگاشته شده است. مقالهای عالمانه، روشنگر و خواندنی است.
ذیلابی، نگار و هادی عالمزاده، «آرابسک و تبار نبطی آن»، تاریخ و تمدن اسلامی، س ۱۹، ش ۴۳، تابستان ۱۴۰۲، صص ۳-۳۲.
@HistoryandMemory
ذیلابی، نگار و هادی عالمزاده، «آرابسک و تبار نبطی آن»، تاریخ و تمدن اسلامی، س ۱۹، ش ۴۳، تابستان ۱۴۰۲، صص ۳-۳۲.
@HistoryandMemory
▪️اگر بهدنبال کتابی هستید که در آن رویدادهای آغاز اسلام، سالبهسال (تا سال نهم هجری) و جزءبهجزء با حرکتگذاری دقیق اصطلاحات، نامهای اشخاص و قبایل، جایها و جنگها و.... برپایهٔ کهنترین منابع موجود، با کمترین تحلیل و تفسیر، نگاشته شده باشد، تاریخ پیامبر اسلام مُحمّد (ص)، نوشتهٔ محمد ابراهیم آیتی، بهکوشش ابوالقاسم گرجی بهترین پیشنهاد برای شما است.
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
دخترک ژولیده
کلنل وزیری
🎼 دخترک ژولیده
در دستگاه چهارگاه
آهنگ از علینقی وزیری
اجرای پرویز مشکاتیان و گروه عارف - ۱۳۶۷
امروز، ۹ مهر، زادروز کلنل علینقی وزیری است.
@HistoryandMemory
@muzicbaz
در دستگاه چهارگاه
آهنگ از علینقی وزیری
اجرای پرویز مشکاتیان و گروه عارف - ۱۳۶۷
امروز، ۹ مهر، زادروز کلنل علینقی وزیری است.
@HistoryandMemory
@muzicbaz
بلادالعجم و خلیج العجم در نقشهای به زبان عربی از قرن هجدهم میلادی
📚 مخطوط خرائط القارات الخمس باللغة العربية طبع في القرن الثامن عشر، در کتابخانه حافظ احمد پاشا- ترکیه
#ایران
#خلیج_فارس
#عجم
@HistoryandMemory
📚 مخطوط خرائط القارات الخمس باللغة العربية طبع في القرن الثامن عشر، در کتابخانه حافظ احمد پاشا- ترکیه
#ایران
#خلیج_فارس
#عجم
@HistoryandMemory
✍ محییالدین مهدی:
برگهای از کتاب جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان
بخش نخست:
الفنستن و آغاز جعل در تاریخنویسی افغانستان
داکتر مهدی
در سال ۱۸۰۹ م الفنستن سیاستمدار و مورخ معروف انگلیسی، برای یک مأموریت سیاسی از جانب کمپنی هند شرقی به پشاور آمد. او با شجاعالملک پادشاه ابدالی کابل یک معاهدۀ سهفقرهای امضا کرد. البته این معاهده به سبب معزولشدن شاه شجاع از سلطنت توسط برادرش شاه محمود والی هرات، بلا اجرا ماند.
الفنستن در برگشت به هند، کتاب معروف خود گزارش سلطنت کابل را نوشت. او در این کتاب نام قلمرو متصرفۀ درانیها را «افغانستان نامید»، قلمروی که شامل پشاور، کابل، قندهار و هرات میشد. این نام پیش از این نه نام یک سلطنت، بلکه نام یک سرزمین بود که در خارج از این قلمرو قرار داشت.
آن معاهدۀ لااجرا، به قول پروفیسور سید سعدالدین هاشمی «غیرضروری و تحریککننده» [1] و این نامگذاری پادرهوا، اساس و مبنای تشکیل کشوری شد که دوستمحمد خان نخستین گامهای عملی را برای تأسیس آن برداشت. دوستمحمد خان در بازگشت از هندوستان، با حمایۀ بیدریغ انگلیس، قندهار، کنر، بامیان و سرانجام هرات را، که هر کدام واحدهای مستقل سیاسی بودند، متصرف شد و در اِزای دستبرداری از ادعای پشاور، اجازه یافت بلخ را نیز تصرف کند. میمنه و بدخشان در عهد شیرعلی خان، هزارهجات و نورستان بعداً به دست عبدالرحمان خان به این حلقه متصل شدند.
اما آنگاه که با برهمخوردن مناسبات میان انگلیس و شیرعلی خان، امیر فراری شد و کشور به تصرف انگلیس درآمد، در کلکته و در لندن، بگومگوهایی برای برهمزدن اساسات فوق بالا گرفت و امکان برگشت به حالت قبلی پیش آمد. با عهدشکنی امیر محمدیعقوب خان، مخصوصاً بعد از قتل کیوکناری، در جملۀ سایر اقداماتی که غرض تنبّه او و مردم این سرزمین در دست گرفته شد، یکی هم طرح تجزیۀ افغانستان بود. به قول مرحوم حسن کاکر: «این طرح در نظر او [لارد لیتن] و سایر عمّال انگلیس، بعد از استعفای امیر [یعقوب خان] جدیتر و عملیتر جلوه کرد؛ بهخصوص که اوضاع کابل و حوالی نزدیک آن، در دورۀ ترورْ آرام مینمود» (به نُه ماهِ حاکمیت نظامی جنرال رابرتس، دورۀ ترور میگویند). کاکر گزارش جنرال رابرتس را که به تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۸۷۹ م به هند فرستاده بود، شاهد میآورد: «اکنون در اینجا کدام شخص دیگر نفوذ سیاسی ندارد. من نمای تأسیس مجدد کدام قدرت مرکزی را نمیبینم، مگر آنکه حمایت قشون قوی داشته باشد. قرار معلوم هر چیز بهسوی تجزیه اشاره میکند.» [2] لیتن وایسرای هند قبل از این، فکر تجزیۀ قلمرو بارکزایی را به وزیر خارجه منتقل ساخته بود:
کناره گیری امیر خطوط اساسی فیصلۀ فوری سیاست آینده را اساسی میسازد. آن احتمال که جرم او ثابت خواهد شد، بهحدی قوی و حکومت آینده بهدست او، به هر حال، بهحدی ناممکن گردیده که این استعفا اتخاذ ترتیبات نهایی را احتمالاً آسان خواهد ساخت. هر تردد و ضعف از طرف ما اکنون خطرناک ثابت خواهد شد.... ما باید بهصورت حتم مردم افغانستان را فوراً قانع نماییم که ما صاحبان مطلق میباشیم؛ مخالفت را تحمل نخواهیم نمود و مقاومت در برابر اوامر ما تباهی بهبار خواهدآورد، و اطاعت و معاضدت جایزه را یقینی خواهد ساخت.
قندهار و نواحی مجاور آن باید به صورت فوری و دایمی در امپراتوری بریتانیه ضمیمه گردد. ما این منطقه را به آسانی نگاه کرده میتوانیم. الحاق مستقیم مناطق تا هندوکش غیرمطلوب است؛ ولی لازم است در کابل و سایر نقاط مهم عسکری، در سرتاسر این نقطه پُستهای نظامی تأسیس شود، که مصارف آن را خود تهیه خواهند کرد. در آن طرف هندوکش به یقین ما کدام قدرت حکومتی داشته نمیتوانیم. ما صرف اولویت سیاسی قایم کرده میتوانیم. [3]
حکومت بریتانیه توافق خود را با نظریات لیتن ابراز داشت و به تاریخ ۱۱ دسمبر ۱۸۷۹ م به لیتن خبر داده شد که «تأسیس یک حکومت واحد برای تمام سلطنت سابق افغانستان دیگر ممکن نیست و امید پایداری نمیدهد.» [4]
با همین برنامه، عبدالرحمان خان به پادشاهی کابل برداشته شد و قرار بود هرات به ایران واگذاشته شود[5] ، و قندهار به هند بریتانوی ملحق شود؛ و همان طوری که در نامۀ لیتن خواندیم، شمال را به حال خودش رها کنند. کفایت و پیشدستی عبدالرحمان خان در تسخیر هرات، و توانایی او در جلب رضایت انگلیسیها برای تصاحب قندهار، طرح کارکنانادارۀ هند (به استثنای لیتن) را، که واگذاری همۀ افغانستان به یک شخص باکفایت بود، در اولویت قرار داد.
با اینحال، نقطۀ ضعف حفظ افغانستان به عنوان کشور واحد، برملا شد. آنچه که عبدالرحمان خان توانست با زبردستی و زور پنهان نگهدارد[6] ؛ دیر یا زود آشکار میشود.
↓
@HistoryandMemory
برگهای از کتاب جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان
بخش نخست:
الفنستن و آغاز جعل در تاریخنویسی افغانستان
داکتر مهدی
در سال ۱۸۰۹ م الفنستن سیاستمدار و مورخ معروف انگلیسی، برای یک مأموریت سیاسی از جانب کمپنی هند شرقی به پشاور آمد. او با شجاعالملک پادشاه ابدالی کابل یک معاهدۀ سهفقرهای امضا کرد. البته این معاهده به سبب معزولشدن شاه شجاع از سلطنت توسط برادرش شاه محمود والی هرات، بلا اجرا ماند.
الفنستن در برگشت به هند، کتاب معروف خود گزارش سلطنت کابل را نوشت. او در این کتاب نام قلمرو متصرفۀ درانیها را «افغانستان نامید»، قلمروی که شامل پشاور، کابل، قندهار و هرات میشد. این نام پیش از این نه نام یک سلطنت، بلکه نام یک سرزمین بود که در خارج از این قلمرو قرار داشت.
آن معاهدۀ لااجرا، به قول پروفیسور سید سعدالدین هاشمی «غیرضروری و تحریککننده» [1] و این نامگذاری پادرهوا، اساس و مبنای تشکیل کشوری شد که دوستمحمد خان نخستین گامهای عملی را برای تأسیس آن برداشت. دوستمحمد خان در بازگشت از هندوستان، با حمایۀ بیدریغ انگلیس، قندهار، کنر، بامیان و سرانجام هرات را، که هر کدام واحدهای مستقل سیاسی بودند، متصرف شد و در اِزای دستبرداری از ادعای پشاور، اجازه یافت بلخ را نیز تصرف کند. میمنه و بدخشان در عهد شیرعلی خان، هزارهجات و نورستان بعداً به دست عبدالرحمان خان به این حلقه متصل شدند.
اما آنگاه که با برهمخوردن مناسبات میان انگلیس و شیرعلی خان، امیر فراری شد و کشور به تصرف انگلیس درآمد، در کلکته و در لندن، بگومگوهایی برای برهمزدن اساسات فوق بالا گرفت و امکان برگشت به حالت قبلی پیش آمد. با عهدشکنی امیر محمدیعقوب خان، مخصوصاً بعد از قتل کیوکناری، در جملۀ سایر اقداماتی که غرض تنبّه او و مردم این سرزمین در دست گرفته شد، یکی هم طرح تجزیۀ افغانستان بود. به قول مرحوم حسن کاکر: «این طرح در نظر او [لارد لیتن] و سایر عمّال انگلیس، بعد از استعفای امیر [یعقوب خان] جدیتر و عملیتر جلوه کرد؛ بهخصوص که اوضاع کابل و حوالی نزدیک آن، در دورۀ ترورْ آرام مینمود» (به نُه ماهِ حاکمیت نظامی جنرال رابرتس، دورۀ ترور میگویند). کاکر گزارش جنرال رابرتس را که به تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۸۷۹ م به هند فرستاده بود، شاهد میآورد: «اکنون در اینجا کدام شخص دیگر نفوذ سیاسی ندارد. من نمای تأسیس مجدد کدام قدرت مرکزی را نمیبینم، مگر آنکه حمایت قشون قوی داشته باشد. قرار معلوم هر چیز بهسوی تجزیه اشاره میکند.» [2] لیتن وایسرای هند قبل از این، فکر تجزیۀ قلمرو بارکزایی را به وزیر خارجه منتقل ساخته بود:
کناره گیری امیر خطوط اساسی فیصلۀ فوری سیاست آینده را اساسی میسازد. آن احتمال که جرم او ثابت خواهد شد، بهحدی قوی و حکومت آینده بهدست او، به هر حال، بهحدی ناممکن گردیده که این استعفا اتخاذ ترتیبات نهایی را احتمالاً آسان خواهد ساخت. هر تردد و ضعف از طرف ما اکنون خطرناک ثابت خواهد شد.... ما باید بهصورت حتم مردم افغانستان را فوراً قانع نماییم که ما صاحبان مطلق میباشیم؛ مخالفت را تحمل نخواهیم نمود و مقاومت در برابر اوامر ما تباهی بهبار خواهدآورد، و اطاعت و معاضدت جایزه را یقینی خواهد ساخت.
قندهار و نواحی مجاور آن باید به صورت فوری و دایمی در امپراتوری بریتانیه ضمیمه گردد. ما این منطقه را به آسانی نگاه کرده میتوانیم. الحاق مستقیم مناطق تا هندوکش غیرمطلوب است؛ ولی لازم است در کابل و سایر نقاط مهم عسکری، در سرتاسر این نقطه پُستهای نظامی تأسیس شود، که مصارف آن را خود تهیه خواهند کرد. در آن طرف هندوکش به یقین ما کدام قدرت حکومتی داشته نمیتوانیم. ما صرف اولویت سیاسی قایم کرده میتوانیم. [3]
حکومت بریتانیه توافق خود را با نظریات لیتن ابراز داشت و به تاریخ ۱۱ دسمبر ۱۸۷۹ م به لیتن خبر داده شد که «تأسیس یک حکومت واحد برای تمام سلطنت سابق افغانستان دیگر ممکن نیست و امید پایداری نمیدهد.» [4]
با همین برنامه، عبدالرحمان خان به پادشاهی کابل برداشته شد و قرار بود هرات به ایران واگذاشته شود[5] ، و قندهار به هند بریتانوی ملحق شود؛ و همان طوری که در نامۀ لیتن خواندیم، شمال را به حال خودش رها کنند. کفایت و پیشدستی عبدالرحمان خان در تسخیر هرات، و توانایی او در جلب رضایت انگلیسیها برای تصاحب قندهار، طرح کارکنانادارۀ هند (به استثنای لیتن) را، که واگذاری همۀ افغانستان به یک شخص باکفایت بود، در اولویت قرار داد.
با اینحال، نقطۀ ضعف حفظ افغانستان به عنوان کشور واحد، برملا شد. آنچه که عبدالرحمان خان توانست با زبردستی و زور پنهان نگهدارد[6] ؛ دیر یا زود آشکار میشود.
↓
@HistoryandMemory
↑
پیروزی غیرمترقبۀ حبیبالله کلکانی، این واهمه را افزایش داد که اگر به کار دامنهدار فرهنگی مبادرت نشود، احتمال برچیدهشدن نظام قومی افغان، منتفی نیست. ازاینرو، به محض سرنگونی حکومت بچۀ سقاء، دستگاه فراخ و عریضی دست به کار شد؛ نجیبالله توروایانا بهطور تلویحی همین موضوع را یاد آوری میکند: «دیری نگذشته که یک عدهای از دانشمندان وطن، جهت مطالعه و انکشاف تاریخ ادبیات و مدنیت افغانستان گردهم نشسته و دست به کار زدهاند و در ظرف چند سال غبار فراموشی را از روی صحایف زرین زندگانی این ملت زدودند. آنها بعد از چند سال موفق شدهاند که پرده از روی حقایق برداشته سیر احوال گذشتگان نامور افغانستان را به اولاد و احفادشان گوشزد نمایند. آنها کامیاب گردیدند که دورههای فراموششدۀ تاریخ افغانستان را دوباره یاد دهند، و صحنههای پرافتخار و عظمت این مملکت را باز زنده نمایند»[7] .
کار این دانشمندان شامل عرصههای زیر میشد:
_ خلق پیشینۀ تاریخی برای افغانستان در جغرافیای سیاسی کنونی؛
_ کشف پیشینۀ تاریخی برای نام افغانستان در همین جغرافیا؛
_ تثبیت پیشینۀ تاریخی برای حضور قوم افغان در این جغرافیا؛
پرشوتام مهرا نویسندۀ سرشناس هندی، در معرفی کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ نوشته است:
افغانستان از لحظۀ تولد یک ساختار سیاسی مصنوعی (ساختگی) بود که در میانۀ سدّۀ نوزدهم عجولانه سرِ هم شد، تا اساس ژئوپولیتیک «ملت افغان» را تحقق بخشد. فراتر، چهل تکه قبایل و گروههای قومی دارندۀ ملیتهای متصاد در سراسر دو قرن نوزده و بیست، و قبل از اینکه بریتانیا آنها را سرِهمبندی کند، امکان هرگونه سازشی را رد کردهاند.
خلاصه اینکه افغانستان انگیزۀ لازم برای ملتبودن را فاقد بود. به اینترتیب، آیا جای شگفتی دارد که تلاشهای سازمان ملل متحد و دولت حامد کرزی برای صورتهای ظاهری وحدتملی، تا کنون فقط به یک خلأ رسیده است؟
به همین دلیل است که مؤلف کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، در پاسخ به مشکل کنونی افغانستان، پیشنهاد میکند که فدراسیونی از قبایل متصادْ شاید بتواند افغانستان را همچنان در مقام یک «حکومت ملتپایه»[8] سرِ پا نگاه دارد[9] .
_
1. «الماس کوه نور، افغانستان گذرگاه و صحنههای بزرگ تاریخ آن»، سید سعدالدین هاشمی، مجلهٔ انترنتی کابلناته ، سال سوم، شماره 60، نوامبر 2007.
2. جنگ دوم افغان _ انگلیس، حسن کاکر، ص 83، تلگرام رابرتس به کرین بروک وزیر خارجهٔ انگلیس.
3. همان، ص 84، تلگراف لیتن به کرین بروک.
4. تاریخ حکومت لارد لیتن در هندوستان، بیتی بالفور، ص 378، به نقل از جنگ دوم افغان _ انگلیس، ص ۸۵.
5. افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلاممحمد غبار، ج 1، ص ۶۲۱.
6. پایان بالادستی تاریخی، جاناتان لی، مقدمه.
7. آریانا یا افغانستان، ص ۲ - ۳.
8. Nation State
9. از مقدمهٔ مترجم، کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، پیروز مجتهدزاده، انتشارات سخن، تهران 1386.
@HistoryandMemory
پیروزی غیرمترقبۀ حبیبالله کلکانی، این واهمه را افزایش داد که اگر به کار دامنهدار فرهنگی مبادرت نشود، احتمال برچیدهشدن نظام قومی افغان، منتفی نیست. ازاینرو، به محض سرنگونی حکومت بچۀ سقاء، دستگاه فراخ و عریضی دست به کار شد؛ نجیبالله توروایانا بهطور تلویحی همین موضوع را یاد آوری میکند: «دیری نگذشته که یک عدهای از دانشمندان وطن، جهت مطالعه و انکشاف تاریخ ادبیات و مدنیت افغانستان گردهم نشسته و دست به کار زدهاند و در ظرف چند سال غبار فراموشی را از روی صحایف زرین زندگانی این ملت زدودند. آنها بعد از چند سال موفق شدهاند که پرده از روی حقایق برداشته سیر احوال گذشتگان نامور افغانستان را به اولاد و احفادشان گوشزد نمایند. آنها کامیاب گردیدند که دورههای فراموششدۀ تاریخ افغانستان را دوباره یاد دهند، و صحنههای پرافتخار و عظمت این مملکت را باز زنده نمایند»[7] .
کار این دانشمندان شامل عرصههای زیر میشد:
_ خلق پیشینۀ تاریخی برای افغانستان در جغرافیای سیاسی کنونی؛
_ کشف پیشینۀ تاریخی برای نام افغانستان در همین جغرافیا؛
_ تثبیت پیشینۀ تاریخی برای حضور قوم افغان در این جغرافیا؛
پرشوتام مهرا نویسندۀ سرشناس هندی، در معرفی کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ نوشته است:
افغانستان از لحظۀ تولد یک ساختار سیاسی مصنوعی (ساختگی) بود که در میانۀ سدّۀ نوزدهم عجولانه سرِ هم شد، تا اساس ژئوپولیتیک «ملت افغان» را تحقق بخشد. فراتر، چهل تکه قبایل و گروههای قومی دارندۀ ملیتهای متصاد در سراسر دو قرن نوزده و بیست، و قبل از اینکه بریتانیا آنها را سرِهمبندی کند، امکان هرگونه سازشی را رد کردهاند.
خلاصه اینکه افغانستان انگیزۀ لازم برای ملتبودن را فاقد بود. به اینترتیب، آیا جای شگفتی دارد که تلاشهای سازمان ملل متحد و دولت حامد کرزی برای صورتهای ظاهری وحدتملی، تا کنون فقط به یک خلأ رسیده است؟
به همین دلیل است که مؤلف کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، در پاسخ به مشکل کنونی افغانستان، پیشنهاد میکند که فدراسیونی از قبایل متصادْ شاید بتواند افغانستان را همچنان در مقام یک «حکومت ملتپایه»[8] سرِ پا نگاه دارد[9] .
_
1. «الماس کوه نور، افغانستان گذرگاه و صحنههای بزرگ تاریخ آن»، سید سعدالدین هاشمی، مجلهٔ انترنتی کابلناته ، سال سوم، شماره 60، نوامبر 2007.
2. جنگ دوم افغان _ انگلیس، حسن کاکر، ص 83، تلگرام رابرتس به کرین بروک وزیر خارجهٔ انگلیس.
3. همان، ص 84، تلگراف لیتن به کرین بروک.
4. تاریخ حکومت لارد لیتن در هندوستان، بیتی بالفور، ص 378، به نقل از جنگ دوم افغان _ انگلیس، ص ۸۵.
5. افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلاممحمد غبار، ج 1، ص ۶۲۱.
6. پایان بالادستی تاریخی، جاناتان لی، مقدمه.
7. آریانا یا افغانستان، ص ۲ - ۳.
8. Nation State
9. از مقدمهٔ مترجم، کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، پیروز مجتهدزاده، انتشارات سخن، تهران 1386.
@HistoryandMemory
▪️مسئلههای حلناشدهٔ صدساله
یک قرن پیش وقتی که قلمرو وسیع امپراتوری عثمانی دستخوش فروپاشی و تجزیه میشد و دولت-ملتهای جدید سربرمیآوردند دو گروه قومی سرشان بیکلاه ماند: فلسطینیها و کردها.
دههها است که هم فلسطینیها و هم کردها برای احیای این حق از دسترفته مبارزه میکنند و میجنگند. اکثریت کردها شاید به خودمختاری رضایت داشته باشند، اما فلسطینیها به کمتر از تشکیل دولت مستقل رضایت نمیدهند؛ تا آن زمان تصور پایانیافتن این چرخهٔ خشونت و کشتار خیالی باطل خواهد بود!
@HistoryandMemory
یک قرن پیش وقتی که قلمرو وسیع امپراتوری عثمانی دستخوش فروپاشی و تجزیه میشد و دولت-ملتهای جدید سربرمیآوردند دو گروه قومی سرشان بیکلاه ماند: فلسطینیها و کردها.
دههها است که هم فلسطینیها و هم کردها برای احیای این حق از دسترفته مبارزه میکنند و میجنگند. اکثریت کردها شاید به خودمختاری رضایت داشته باشند، اما فلسطینیها به کمتر از تشکیل دولت مستقل رضایت نمیدهند؛ تا آن زمان تصور پایانیافتن این چرخهٔ خشونت و کشتار خیالی باطل خواهد بود!
@HistoryandMemory
▪️ آیا سید ضیاءالدین طباطبایی زمینهای فلسطینیان را میخرید و به یهودیان میفروخت؟
در نوزدهم مهرماه ۱۴۰۲ کارشناسی در صدا و سیما (نک. اینجا) مدعی شد که «انگلیسیها سید ضیاءالدین طباطبایی را به فلسطین بردند و فلسطینیها به واسطه سید و مسلمان بودن سید ضیاء زمینها را به او فروختند و او هم زمینها را به یهودیان فروخت!».
رضا آذری شهرضایی در کتاب سـید ضیاءالدین طباطبایی و فلسطین (تهران: شیرازه، ۱۳۸۱) که در آن به دوره حضور و سکونت سیدضیاء در فلسطین پرداخته، این اتهام را بررسی و درستی و نادرستی آن را ارزیابی کردهاست.
نصرالله صالحی در مقالهٔ «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین» ضمن معرفی و بررسی این کتاب، خلاصه یافتههای نویسنده درباره این اتهام را بهدست داده که در اینجا چکیدهای از میآید:
«مؤلف با بررسی روزنامههای متقارن با زمان بازگشت سید ضیاء به ایران (۱۳۲۲ ش) که مصادف نامزدی وی برای ورود به مجلس چـهاردهم شـد، بع این نتیجه رسیده است که حزب توده برای خارج کردن سید ضیاء از صحنه رقابتهای انتخاباتی و به طور کلی از صحنه سیاسی، در روزنـامههای مـختلف هوادار خود به طرح ایـن اتـهام و اشاعه آن پرداخته است. وی مینویسد: «یکی از مهمترین نکاتی که در این دوره از سوی جراید حزب توده مطرح، و در سالهای بعد و حتی بعد از انقلاب [اسلامی] در حمله به سید ضیاء طـباطبایی تـکرار شد آن بود که وی بـا اقـدامی غیر اخلاقی یعنی با ابراز دوستی و جلب اعتماد فلسطینیان زمینهای آنان را خریده به یهودیان فروخته است.»
این اتهامات که بعد از مخالفت سید ضیاء الدین طباطبایی با اعطای امـتیاز نـفت شمال به شورویها به خصوص در پی انتشار بیانیه مفصل تحت عنوان «بیان حقایق» (رعد امروز، ش ۲۹، آذر ۱۳۲۳) در این زمینه ابعاد گستردهای یافت به تدریج و تحت عناوین دیگر در سایر نشریات نیز تکرار شد.
در پاسـخ بـه اتهامات یـاد شده، سید ضیاء و طرفدارانش نیز با انتشار مقالهها و بیانههای مختلف به دفاع از عملکرد و کارنامه او در ربط با دوران اقامتش در فلسطین پرداختند.
از خلال این نوشتهها و نیز برخی از اسـناد وزارت خـارجه میتوان به ابعادی از نقش بسیار مهمی سید ضیاء در تشکیل کنگره اسلامی قدس در مسجد الاقصی و پیوندهای بعدی او بـا سـرزمین فلسطین پی برد. در توضیح این مطلب، باید گفت که «در پائیز سال ۱۳۱۰ شمسی حـاج امـین الحـسینی، مفتی اعظم فلسطین برای انعقاد کنگرهای جهت مقابله با مهاجرت فزاینده و ازدیاد نفوذ اقتصادی و سـیاسی یهودیها در فلسطین، از رجال و دولتمردان کشورهای اسلامی دعوت کرد تا در کنگرهای با همین مـناسبت در بیت المقدس شرکت کـنند.» امـین الحسینی خود شخصا در مصر در سفارت ایران حضور یافت و رسما خواستار اعزام نماینده ویژه از سوی ایران به کنگره شد،این تقاضا از سوی دولت ایران مورد اجابت قرار نگرفت و لذا در این کنگره نمایندهای از سوی دولت ایران حضور نیافت. با این حال، سید ضیاء که در این ایام در اروپا زندگی میکرد و با رجال سرشناس عرب در سوئیس حشر و نشر داشت، از سوی مفتی اعظم فلسطین-امین الحسینی- نه تنها بـرای شـرکت در کنگره که برای تصدی ریاست دبیرخانه کنگره اسلامی قدس رسما دعوت شد. کنگره مزبور در ۱۴ آذر ۱۳۱۰ با ورود مدعوین افتتاح شد. نطق افتتاحیه را حاج امین الحسینی در مورد ضرورت اتحاد مسلمانان ایراد کـرد و سـپس شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، نطق مفصلی به زبان عربی ایراد کرد. سخنران سوم سید ضیاء الدین طباطبایی بود که با ایراد سخنانی درباره اتحاد مسلمانان بر حفظ قـومیت هـر ملتی نیز تأکید داشت. در این کنگره اشخاص دیگری مانند اقبال لاهوری نیز شرکت و سخنرانی کردند. در این کنگره حاج امین الحسین به عنوان رئیس و سید ضیاء طباطبایی به عنوان نـایب رئیـس و رئیـس دبیرخانه کنگره منصوب شـدند. از افـتتاح کـنگره و تشکیل کمیسیونهای ششگانه آن به بعد بود که قابلیتها و تواناییهای سید ضیاء در نحوه اداره کنگره برای کلیه مدعوین عیان شد. چنان کـه مـارتین کـرامر درباره انتصاب سید ضیاء الدین به ریاست دبـیر خـانه کنگره نوشت: «او به عنوان یک سازماندهنده قابل، به شدت از سوی عده زیادی از نمایندگان تشویق به گردانندگی ادارهء دائم کنگره شـد. سـید ضـیاء الدین بالاخره قبول کرد و سنگینی اداره امور و تهیه هزینهها بـعد از پایان کنگره به دوش او افتاد.
@HistoryandMemory
↓
در نوزدهم مهرماه ۱۴۰۲ کارشناسی در صدا و سیما (نک. اینجا) مدعی شد که «انگلیسیها سید ضیاءالدین طباطبایی را به فلسطین بردند و فلسطینیها به واسطه سید و مسلمان بودن سید ضیاء زمینها را به او فروختند و او هم زمینها را به یهودیان فروخت!».
رضا آذری شهرضایی در کتاب سـید ضیاءالدین طباطبایی و فلسطین (تهران: شیرازه، ۱۳۸۱) که در آن به دوره حضور و سکونت سیدضیاء در فلسطین پرداخته، این اتهام را بررسی و درستی و نادرستی آن را ارزیابی کردهاست.
نصرالله صالحی در مقالهٔ «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین» ضمن معرفی و بررسی این کتاب، خلاصه یافتههای نویسنده درباره این اتهام را بهدست داده که در اینجا چکیدهای از میآید:
«مؤلف با بررسی روزنامههای متقارن با زمان بازگشت سید ضیاء به ایران (۱۳۲۲ ش) که مصادف نامزدی وی برای ورود به مجلس چـهاردهم شـد، بع این نتیجه رسیده است که حزب توده برای خارج کردن سید ضیاء از صحنه رقابتهای انتخاباتی و به طور کلی از صحنه سیاسی، در روزنـامههای مـختلف هوادار خود به طرح ایـن اتـهام و اشاعه آن پرداخته است. وی مینویسد: «یکی از مهمترین نکاتی که در این دوره از سوی جراید حزب توده مطرح، و در سالهای بعد و حتی بعد از انقلاب [اسلامی] در حمله به سید ضیاء طـباطبایی تـکرار شد آن بود که وی بـا اقـدامی غیر اخلاقی یعنی با ابراز دوستی و جلب اعتماد فلسطینیان زمینهای آنان را خریده به یهودیان فروخته است.»
این اتهامات که بعد از مخالفت سید ضیاء الدین طباطبایی با اعطای امـتیاز نـفت شمال به شورویها به خصوص در پی انتشار بیانیه مفصل تحت عنوان «بیان حقایق» (رعد امروز، ش ۲۹، آذر ۱۳۲۳) در این زمینه ابعاد گستردهای یافت به تدریج و تحت عناوین دیگر در سایر نشریات نیز تکرار شد.
در پاسـخ بـه اتهامات یـاد شده، سید ضیاء و طرفدارانش نیز با انتشار مقالهها و بیانههای مختلف به دفاع از عملکرد و کارنامه او در ربط با دوران اقامتش در فلسطین پرداختند.
از خلال این نوشتهها و نیز برخی از اسـناد وزارت خـارجه میتوان به ابعادی از نقش بسیار مهمی سید ضیاء در تشکیل کنگره اسلامی قدس در مسجد الاقصی و پیوندهای بعدی او بـا سـرزمین فلسطین پی برد. در توضیح این مطلب، باید گفت که «در پائیز سال ۱۳۱۰ شمسی حـاج امـین الحـسینی، مفتی اعظم فلسطین برای انعقاد کنگرهای جهت مقابله با مهاجرت فزاینده و ازدیاد نفوذ اقتصادی و سـیاسی یهودیها در فلسطین، از رجال و دولتمردان کشورهای اسلامی دعوت کرد تا در کنگرهای با همین مـناسبت در بیت المقدس شرکت کـنند.» امـین الحسینی خود شخصا در مصر در سفارت ایران حضور یافت و رسما خواستار اعزام نماینده ویژه از سوی ایران به کنگره شد،این تقاضا از سوی دولت ایران مورد اجابت قرار نگرفت و لذا در این کنگره نمایندهای از سوی دولت ایران حضور نیافت. با این حال، سید ضیاء که در این ایام در اروپا زندگی میکرد و با رجال سرشناس عرب در سوئیس حشر و نشر داشت، از سوی مفتی اعظم فلسطین-امین الحسینی- نه تنها بـرای شـرکت در کنگره که برای تصدی ریاست دبیرخانه کنگره اسلامی قدس رسما دعوت شد. کنگره مزبور در ۱۴ آذر ۱۳۱۰ با ورود مدعوین افتتاح شد. نطق افتتاحیه را حاج امین الحسینی در مورد ضرورت اتحاد مسلمانان ایراد کـرد و سـپس شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، نطق مفصلی به زبان عربی ایراد کرد. سخنران سوم سید ضیاء الدین طباطبایی بود که با ایراد سخنانی درباره اتحاد مسلمانان بر حفظ قـومیت هـر ملتی نیز تأکید داشت. در این کنگره اشخاص دیگری مانند اقبال لاهوری نیز شرکت و سخنرانی کردند. در این کنگره حاج امین الحسین به عنوان رئیس و سید ضیاء طباطبایی به عنوان نـایب رئیـس و رئیـس دبیرخانه کنگره منصوب شـدند. از افـتتاح کـنگره و تشکیل کمیسیونهای ششگانه آن به بعد بود که قابلیتها و تواناییهای سید ضیاء در نحوه اداره کنگره برای کلیه مدعوین عیان شد. چنان کـه مـارتین کـرامر درباره انتصاب سید ضیاء الدین به ریاست دبـیر خـانه کنگره نوشت: «او به عنوان یک سازماندهنده قابل، به شدت از سوی عده زیادی از نمایندگان تشویق به گردانندگی ادارهء دائم کنگره شـد. سـید ضـیاء الدین بالاخره قبول کرد و سنگینی اداره امور و تهیه هزینهها بـعد از پایان کنگره به دوش او افتاد.
@HistoryandMemory
↓
↑
محمد عزه دروزه یکی از مورخین معروف عرب و از منشیان دبیر خانه کنگره که سالها بـا سـید ضیاءالدین طباطبایی همکار بوده نیز درباره او نوشت: «او یکی از درخشانترین و با هوشترین و پر نـشاطترین شـخصیتهای کـنفرانس بود.».
سید ضیاء بعد از خاتمه کار کنگره از امین الحسینی اجازه خواست تا برای رسـیدگـی به امورش در اروپا به آنجا باز گردد. وی بعد از دو هفته اقامت در بیت المقدس به ژنـو بـاز گـشت و چند ماه بعد مراجعت کرد و مسؤولیت دبیر خانه کنگره را در دست گرفت.
از پارهای اسناد بـه جـای مانده از کنگره قدس، میتوان دریافت که سید ضیاء در دوران تصدی پنج ساله(۱۳۱۰-۱۳۱۵ ش) مـسئوولیت دبـیر خـانه کنگره، در چارچوب مصوبات کمیسیونهای کنگره به اقدامات و فعالیتهای مؤثری مبادرت ورزیده است. با ایـن حـال عمر فعالیتهای کنگره با شورش سال ۱۳۱۵ ش/۱۹۳۶م فلسطینیها بر ضد یهودیان، پایان یـافت. مـقامات انـگلیسی امین الحسینی را تبعید و مانع از برگزاری کنگره دوم شدند. با این حال سید ضیاء در دبیرخانه کـنگره، قـطعه زمـین بایری در جنوب فلسطین خریداری کرده بود، علیرغم تحول مزبور کماکان در فـلسطین مـاند و در قطعه زمین شخصی خود به کشاورزی پرداخت و از طریق کشت و رزع با تنگناهای اقتصادی خود دست و پنجه نـرم کـرد.
دوران اقامت ۱۲ ساله سید ضیاء در فـلسطین در اواسـط ۱۳۲۲ش پایان یافت و وی دو سال بعد از سـقوط رضـا شاه و بـرای شـرکت در انـتخابات مجلس چهاردهم به تهران آمـد.
از اسـناد و مطالب کتاب چنین بر میآید که سید ضیاء الدین علی رغم بـازگشت هـمیشگیاش به ایران، املاک شخصی خود را در فـلسطین به فروش نرساند و درسـت از هـمین جا است که میتوان در صـحت اتـهام حزب توده مبنی بر دست داشتن سید ضیاء در فروش اراضی فلسطینیان به یـهودیان بـه طور جدی تردید کرد.
افـزون بـر ایـن، مؤلف برای رفع اتهام فروش زمین از سوی سید ضیاء به یهودیان بر این نکته تأکید کردهاند که«در منابع عربی نشان از روابط تیره وی با رجال عرب دربـاره املاک و یا موارد دیگر دیده نشده است.اما اسنادی به دست آمده که حاکی از روابط حسنهای میان او [و] دیگر رجال عرب بوده است...».
به این گفتار با اشارهای به دفاعیه شـیخ مـحمد خالصیزاده از سید ضیاء خاتمه میدهیم. خالصیزاده در اوائل سلطنت رضا شاه همراه با عدهای دیگر علما از سوی انگلیسیها به ایران تبعید شد و در طول سالهای حکومت رضا شاه از منتقدان او بوده و به ایـن جـهت سالهای متمادی در تبعید به سر برد. وی در روزهای مصادف با برگزاری انتخابات مجلس چهار دهم،با نوشتاری بلند (مندرج در رعد امروز، شماره ۵، ۱ مـهر ۱۳۲۲) در مـقام مقابله با تبلیغات سوء و شـایعهپراکنی حـزب توده بر آمد و با قاطعیت از کارنامه سید ضیاء در فلسطین دفاع کرد. وی نوشت: «...اعمال ایشان [سید ضیاء] در بیتالمقدس موجب تشکر عموم مسلمین بدون استثناء و سـبب افـتخار ایرانیهاست. اول نویسنده عرب، امـیر شـکیب ارسلان اوصافی از این شخص ذکر میکند که هر ایرانی بلکه هر مسلمان باید شکرگزار باشد.آیا خلاف انصاف نیست که ما به جای این که مساعی ایشان را تقدیر کنیم، دهـان مـزمت را نسبت به ایشان بگشاییم؟»
📚صالحی، نصرالله، «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین»، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، مرداد و شهريور ۱۳۸۱ - شماره ۵۸ و ۵۹، صص ۱۴۴-۱۴۶.
@HistoryandMemory
محمد عزه دروزه یکی از مورخین معروف عرب و از منشیان دبیر خانه کنگره که سالها بـا سـید ضیاءالدین طباطبایی همکار بوده نیز درباره او نوشت: «او یکی از درخشانترین و با هوشترین و پر نـشاطترین شـخصیتهای کـنفرانس بود.».
سید ضیاء بعد از خاتمه کار کنگره از امین الحسینی اجازه خواست تا برای رسـیدگـی به امورش در اروپا به آنجا باز گردد. وی بعد از دو هفته اقامت در بیت المقدس به ژنـو بـاز گـشت و چند ماه بعد مراجعت کرد و مسؤولیت دبیر خانه کنگره را در دست گرفت.
از پارهای اسناد بـه جـای مانده از کنگره قدس، میتوان دریافت که سید ضیاء در دوران تصدی پنج ساله(۱۳۱۰-۱۳۱۵ ش) مـسئوولیت دبـیر خـانه کنگره، در چارچوب مصوبات کمیسیونهای کنگره به اقدامات و فعالیتهای مؤثری مبادرت ورزیده است. با ایـن حـال عمر فعالیتهای کنگره با شورش سال ۱۳۱۵ ش/۱۹۳۶م فلسطینیها بر ضد یهودیان، پایان یـافت. مـقامات انـگلیسی امین الحسینی را تبعید و مانع از برگزاری کنگره دوم شدند. با این حال سید ضیاء در دبیرخانه کـنگره، قـطعه زمـین بایری در جنوب فلسطین خریداری کرده بود، علیرغم تحول مزبور کماکان در فـلسطین مـاند و در قطعه زمین شخصی خود به کشاورزی پرداخت و از طریق کشت و رزع با تنگناهای اقتصادی خود دست و پنجه نـرم کـرد.
دوران اقامت ۱۲ ساله سید ضیاء در فـلسطین در اواسـط ۱۳۲۲ش پایان یافت و وی دو سال بعد از سـقوط رضـا شاه و بـرای شـرکت در انـتخابات مجلس چهاردهم به تهران آمـد.
از اسـناد و مطالب کتاب چنین بر میآید که سید ضیاء الدین علی رغم بـازگشت هـمیشگیاش به ایران، املاک شخصی خود را در فـلسطین به فروش نرساند و درسـت از هـمین جا است که میتوان در صـحت اتـهام حزب توده مبنی بر دست داشتن سید ضیاء در فروش اراضی فلسطینیان به یـهودیان بـه طور جدی تردید کرد.
افـزون بـر ایـن، مؤلف برای رفع اتهام فروش زمین از سوی سید ضیاء به یهودیان بر این نکته تأکید کردهاند که«در منابع عربی نشان از روابط تیره وی با رجال عرب دربـاره املاک و یا موارد دیگر دیده نشده است.اما اسنادی به دست آمده که حاکی از روابط حسنهای میان او [و] دیگر رجال عرب بوده است...».
به این گفتار با اشارهای به دفاعیه شـیخ مـحمد خالصیزاده از سید ضیاء خاتمه میدهیم. خالصیزاده در اوائل سلطنت رضا شاه همراه با عدهای دیگر علما از سوی انگلیسیها به ایران تبعید شد و در طول سالهای حکومت رضا شاه از منتقدان او بوده و به ایـن جـهت سالهای متمادی در تبعید به سر برد. وی در روزهای مصادف با برگزاری انتخابات مجلس چهار دهم،با نوشتاری بلند (مندرج در رعد امروز، شماره ۵، ۱ مـهر ۱۳۲۲) در مـقام مقابله با تبلیغات سوء و شـایعهپراکنی حـزب توده بر آمد و با قاطعیت از کارنامه سید ضیاء در فلسطین دفاع کرد. وی نوشت: «...اعمال ایشان [سید ضیاء] در بیتالمقدس موجب تشکر عموم مسلمین بدون استثناء و سـبب افـتخار ایرانیهاست. اول نویسنده عرب، امـیر شـکیب ارسلان اوصافی از این شخص ذکر میکند که هر ایرانی بلکه هر مسلمان باید شکرگزار باشد.آیا خلاف انصاف نیست که ما به جای این که مساعی ایشان را تقدیر کنیم، دهـان مـزمت را نسبت به ایشان بگشاییم؟»
📚صالحی، نصرالله، «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین»، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، مرداد و شهريور ۱۳۸۱ - شماره ۵۸ و ۵۹، صص ۱۴۴-۱۴۶.
@HistoryandMemory