| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
▪️ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة: دولتی با ادراری از دست برفت!

جملهٔ بالا مثلی است عربی که در برخی از آثار ریشهٔ آن به نبرد نهایی مروان بن محمد، آخرین خلیفۀ اموی، با سپاه عباسی برگردانده شده‌است. جستجوی مجازی (نرم­‌افزاری) در تاریخ­‌های کهن عربی برای یافتن این روایت حاصلی نداشت! در تاریخ­‌های فارسی، کهن‌ترین منبع این روایت، تاریخ گزیده حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ ﻫ.) است:
«چون فريقين [سپاه عباسی و سپاه اموی] صف بياراستند، مروان الحمار باراقت [بول کردن/ شاشیدن] محتاج شد، فرو آمد تا بدان مشغول‏ شود. اسبش دست بكس نداد. بميان لشكرگاه آمد. لشكرش پنداشتند كه او را كشتند، منهزم گشتند عرب آن را مثل كردند و گفتند: ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة و او در آن حال گفت: اِذَا انتَهَتِ المُدَّةُ لاَ تَنْفَعُ العُدَّة» (حمدالله مستوفی، تاريخ گزيده، به­‌کوشش عبدالحسین نوایی، ۲۹۰).
در برخی آثار معاصر ایرانی به این روایت توجه شده، به‌ آن شاخ و برگ­‌هایی افزوده شده و در علت­‌یابی سقوط امویان بدان پرداخته شده است: 
«و مروان ابن محمّد هم كه آخرين ايشان است: در ۱۳۲ مغلوب عبّاسيين شده و سر او را پيش سفّاح بردند و دولت بنى اميّه منقرض گرديد، و سبب مغلوبيّت او، اين شد كه در اثناى جنگ براى ادرار پياده شد، ناگاه اسب او رم خورده و از دست جلودار رها شده و توى اوردو بتاخت، پس لشگر او از بى‌صاحب ديدن اسب به كشتن او قطع كرده و متفرّق گرديدند و از آن روز«ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة» دولت و حكومتى براى ادرار از بين رفت. ضرب المثل گرديد» (مدرس تبریزی (د. ۱۳۳۳ش)، قاموسالمعارف، ۱/ ۴۱۷؛ نیز نک.: همو، ریحانة الادب، ۸/ ۸۳۳ ).

«در جهان اسلام، داستان شکست مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی شاهد خوبی‌ است برای دخالت تصادف در سرنوشت تاریخ. مروان در آخرین جنگ با عباسیها در میدان نبرد دچار فشار ادرار شد و به کناری رفت. تصادفاً یکی‌ از افراد دشمن که از آنجا می‌گذشت او را دید و کشت. شهرت کشته شدنش‌ به میان سپاهیانش پیچید. چون قبلا چنین حادثه‌ای پیش بینی نشده بود ولوله در میان سپاهیان افتاد و فرار کردند و دولت بنی‌امیه منقرض شد .آنجا بود که گفته شد: " ذهبت الدولة ببولة"». (مطهری (د. ۱۳۵۸ش)، جامعه و تاریخ، ۸۸).

گفتنی است در یک منبع عربی قرن یازدهم-دوازدهمی نیز این روایت به نقل از «الکاتی» نامی- که برای من شناخته شده نیست - آمده است: «قَالَ الكاتي فِي تَارِيخه قيل كَانَ سَبَب هزيمته أَنه نزل عَن فرسه فِي الْحَرْب ليزيل حقنه فهرب الْفرس إِلَى وسط الْعَسْكَر فتوهموا أَنه قتل فَقيل ذهبت الدولة بالبولة وَكَانَت الْهَزِيمَة يَوْم السبت لإحدى عشرَة لَيْلَة خلت من جُمَادَى الْآخِرَة سنة اثْنَتَيْنِ وَثَلَاثِينَ وَمِائَة» (عصامی مکی (د. ۱۱۱۱ﻫ)، سمط النجوم العوالی فی انباء الاوائل والتوالی، ۳/۳۴۶).


 @HistoryandMemory
 
▪️خاطرهٔ استاد فقید شادروان دکتر نعمت احمدی از نخستین کلاس در دانشگاه تهران

«تابستان سال تحصیلی ۵۰-۵۱ به یکی از گرم‌ترین روزهای زندگی‌ام بدل شد. در کنکور دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شدم، راهی تهران شدم و مراحل ثبت‌نام، سردر زیبای دانشگاه تهران، زمین چمن آن روز و ستون‌های دانشکده حقوق و... شدم دانشجوی سال اول رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران. روز اول درس، اتاق ۳۱۵، طبقه‌سوم، نیمکت‌های آبی مثل سالن سینما پشت‌سرهم ردیف شده بودند، می‌شد دلهره را در چشم همه دید، ساکت و آرام نشسته بودیم. ۲۱۵ نفر بودیم که در رشته حقوق کنکور سراسری قبول شده بودیم. کسی را در کلاس نمی‌شناختم. با دو،سه‌چهره در موقع ثبت‌نام و یکی دو نام از کرمان آشنا بودم. استاد آمد، این صفت را برای نخستین‌بار می‌شنیدم؛ به‌جای معلم، استاد، مردی بلندقامت با کت‌وشلواری سورمه‌ای و کراواتی که به قامت رسایش خوب می‌آمد، آهسته طول کلاس را طی کرد، از سکو بالا رفت، نگاهی نافذ و عمیق داشت، با لبخندی که گونه‌هایش را برجسته می‌کرد و به‌صورت استخوانی‌اش برازندگی بیشتری می‌داد، سراسر کلاس را برانداز کرد، سلام و احوالپرسی و تبریک، تن صدایش دلچسب بود و آغازین روزهای مهر در اولین سال ورود به دانشکده را برایم زیبا و زیباتر کرد؛ دکتر کاتوزیان!
اشکال رشته حقوق در روزهای نخست تعلیم یا تدریس این است که دانشجو هیچ سابقه ذهنی و گذشته‌ای از رشته خود ندارد و استاد نیز با گروهی خالی‌الذهن از آنچه باید به دانشجو بیاموزد، روبه‌رو است. «مقدمه علم حقوق» شروع به صحبت و از کلمه «حق» شروع کرد. این اولین روز درس در دانشگاه و رشته دلخواهم بود و از آن‌روز تا امروز و تا فردا، با فکر و اندیشه و نوگرایی این نام، روز را آغاز می‌کنم و در طول روز بی‌اغراق ده‌ها بار این نام قابل احترام جامعه حقوقی بر زبانم جاری می‌شود. او دکتر امیرناصر کاتوزیان بود؛...».

▫️بخشی از مقاله «کاتوزیان آنگونه که بود»، روزنامه شرق، شماره ۲۱۰۴، چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۳.

@HistoryandMemory
خلیفه:
«‏۲۵ سپتامبر صد و سی سال پیش سالروز ورود لشکر عبدالرحمن به ارزگان و آغاز نسل‌کشی، به اسارت، برده و کنیزی گرفتن و غصب زمین‌های هزاره‌های ارزگان است. از آن زمان تا اکنون هزاره‌ها در افغانستان به روش‌های گوناگون مورد ظلم، تبعیض و کشتار قرار گرفته‌اند.»
#HazaraGenocideMemorialDay

@HistoryandMemory
▪️ زندگی‌نامهٔ سهراب سپهری به قلم خودش (۳)

«خانوادهٔ من هم در خیابانی که به ایستگاه راه آهن می‌رفت، روزگار می‌گذراندند. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تأمل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم می‌شد.
در خانه، آرامش دلخواه بود. چیزی به تنهایی من تحمیل نمی‌شد. می‌نشستم و رنگ می‌ساییدم. با رنگ‌های روغنی کار می‌کردم. حضور اشیاء بر اراده من چیره بود. تفاهم چشم و درخت مرا گیج می‌کرد. در تماشا تاب شکل‌دادن نبود. تماشا خالص بود. تنهایی من عاشقانه بود. نقاشی عبادت من بود. من شوریده بودم. و شوریدگی‌‌ام تکنیک نداشت. روی بام کاهگلی می‌نشستم. و آمیختگی غروب را با Sensuality بام‌های گنبدی شهر تماشا می‌کردم. بسادگی مجذوب می‌شدم. و در این شیفتگی‌ها خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندامهای انسان نبود. نقاشی من فساد میوه را از خود می‌راند. ثقل سنگ را می‌کرفت. شاخه نقاشی من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشی من عطسه نمی‌کرد. راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم. و اعتبار فساد را دریافتم.
زندگی من آرام می‌گذشت. اتفاقی نمی‌افتاد. دگرگونیهای من پنهانی بود. و دیر آفتابی می‌شد. با دوستان قدیم – یاران دبیرستانی – به شکار می‌رفتیم. آنقدر زود از خواب پا می‌شدیم که سپیده دم را در آبادیهای دور تجربه می‌کردیم. ما فرزندان وسعت‌ها بودیم. سطوح بزرگ را می‌ستودیم. در نفس فصل روان می‌شدیم.
شنزارها فروتنی می‌آموختند. جایی که افق بود، نمی‌شد فروتن نبود. زیر آفتاب سوزان می‌رفتیم.
و حرمت خاک از کفش‌های ما جدایی نداشت.
اواخر دسامبر ۱۹۴۶ بود. و من در اداره فرهنگ کار گرفتم. آشنایی من با جوان شاعری که در آن اداره کار می‌کرد، رنگ تازه‌ای به زندگیم زد. شعرهای مشفق کاشانی را خوانده بودم. خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت. و به راه نوشتن کشید.
الفبای شاعری را او به من آموخت. غزل می‌ساختم، و او سستی و لغزش کار را باز می‌گفت. خطای وزن را نشان می‌داد. اشارات او هوای مرا داشت. هر شب می‌نوشتم.
انجمن ادبی درست کردیم. و شاعران شهر را گرد آوریدم. غزل بود که می‌ساختیم.
اما آنچه ما می‌گفتیم، شعر نبود
. دو دفتر از این گفته‌ها را سوزاندم. من فن شاعری می‌آموختم. اما هوای شاعرانه‌ای که به من می‌خورد، نشئه‌ای غریب داشت. مرا به حضور تجربه‌های گمشده می‌برد.
خیالاتیم می‌کرد. با زندگی گیرودار خوشی داشتم. و قدم‌های عاشقانه بر می‌داشتم. کمتر کتاب می‌خواندم. بیشتر نگاه می‌کردم. میان خطوط تنهایی در جذبه فرو می‌رفتم.
خانه ما به خلوت یک خیابان مشرف بود. از ایوان صحرا پیدا بود، و برج و باروهای قدیمی. شبها کاروان شتر از کنار خانه ما می‌گذشت. در جاده‌ای که به اصفهان می‌رفت دور می‌شد. و سحرگاه با بار هیمه به شهر باز می‌گشت. صدای زنگ شتر زیر دندان همه خوابهایم بود. طعم تجرد می‌داد. به پریشانی می‌کشاند. غمگین می‌کرد. روزگار مستی مقیاس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشی را به ترک دوچرخه می‌بستم، و روانه دشت می‌شدم. می‌نشستم، و نبض آفتاب را روی کوه‌های دور می‌گرفتم. به ستایش Nuance عادت می‌کردم. تعادل را می‌آموختم.
تابستان ۱۹۴۸ رسید. با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود. کار من نقاشی بود. و کوه پیمایی. آنجا بود که با منوچهر شیبانی برخورد کردم. و این برخورد مرا دگرگون کرد.
شنبه دهم ژوئیه بود که برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت: «چون به خانه رسیدیم من و برادرم کارهای خود را کرده به خانه یک نقاش که فقط به اسم او را می شناختیم روان شدیم. پس از پرسیدن بسیار زنگ در خانه‌ای را به صدا در آوردیم.
کلفتی در را باز کرد اسم ما را پرسید. چیزی نگذشت خود نقاش آمده ما را به درون بُرد. تا غروب آفتاب در آن خانه به سر بردیم. صحبت ما فقط از نقاشی بود.»
آن روز شیبانی در ایوان خانه چیزها گفت. از هنر حرفها زد. وان گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه می شنیدم تازه بود. و هرچه می‌دیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر می‌گشتیم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم.
فردای آن روز نقاشی من چیز دیگر شد. نقاشی من خوب نبود. خوبتر هم نشد. در مسیری دیگر افتاد. از آن پس شیبانی را بیشتر روزها می‌دیدم. با هم به دشت می‌رفتیم.
نقاشی می‌کردیم. حرف می‌زدیم. شیبانی شعرهایش را می‌خواند. از نیما می‌گفت. به زبان تازه شعر اشاره می‌کرد. و در این گشت و گذارها بود که Conception هنری من دگرگون می شد. همان سال به دانشکده هنرهای زیبای تهران رفتم. دوران تحولات هنری محیط ما بود. انجمن خروس جنگی بیداد می‌کرد. نو با کهنه می‌جنگید. و میان این شور و ستیزها، کار من ذره ذره شکل می‌گرفت».

▫️«بیوگرافی سهراب به خط خودش» همینجا پایان یافته است!

📚 هنوز در سفرم: شعرها و یادداشت‌های منتشرنشده از سهراب سپهری، به‌کوشش پریدخت سپهری، تهران: فرزان‌روز، ۱۳۸۰، ۱۸-۱۹.


@HistoryandMemory
▪️ هم‌کلاس قدیم‌ام: نگار ذیلابی
معصومعلی پنجه

آشنایی من با سرکار خانم دکتر نگار ذیلابی به بیش از دو دهه پیش بازمی‌گردد. در سال‌های پایانی دهه هفتاد، نخستین بار نام او را از زبان استادمان دکتر هادی عالم‌زاده شنیدم که از او به‌عنوان یکی از دانشجویان باسواد، صاحب‌قلم و آینده‌دار یاد می‌کرد. در آن زمان نگار ذیلابی دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بود و زیر نظر استاد چند مقاله در مجلهٔ تاریخ اسلام منتشر کرده بود و به پیشنهاد و پیگیری جناب استاد عالم‌زاده در بنیاد دایرةالمعارف اسلامی (دانشنامهٔ جهان اسلام) عضو هیئت علمی شده بود. این اندازه از پیشرفت و موفقیت برای ما دانشجویان کارشناسی غبطه‌برانگیز بود.

نگار ذیلابی از نخستین زنانی بود که در فضای سراسر مردانه این رشته- از ۱۳۳۶ (سال پایه‌گذاری) تا همین امروز حتی یک استاد زن در این رشته در دانشگاه تهران جذب نشده است!- به این موفقیت دست یافته و خودی نشان داده بود و از این نظر هم برای ما فردی تحسین‌برانگیز بود. چند سال بعد (۱۳۸۳) در دورهٔ دکتری با او هم‌کلاس شدم. در این دوره از نزدیک شاهد کوشش‌های پژوهشی او بودم. او رساله‌ای روشمند، نوآورانه و خواندنی درباره تاریخ فاطمیان نگاشت که در قالب کتاب هم منتشر شده‌است (فاطمیان: از خشونت تا رواداری). 

هرکس که دکتر ذیلابی را از نزدیک ببیند با من هم‌نظر خواهد شد که او: گشاده‌روی، مهربان و خوش‌رفتار است؛ ذهنی زیبا و روحی بلند دارد؛ در تخصص خود دانشی وسیع و عمیق دارد؛ و بر روش‌ها و رویکردهای نو در آموزش و پژوهش تاریخ مسلط است. بی‌شک ذیلابی در دو دهه اخیر یکی از برجسته‌ترین پژوهشگران تاریخ و تمدن اسلامی بوده‌ و مقاله‌های اصیل و ارزنده‌ای به‌ویژه در تاریخ اجتماعی و فرهنگی نگاشته‌است (نک. نورمگز).


در یک دههٔ اخیر دکتر ذیلابی به گروه تازه‌بنیاد تاریخ و تمدن ملل اسلامی در دانشگاه شهید بهشتی پیوسته بود و در کنار دیگر همکاران ضمن شاگردپروری، در آموزش و پژوهش چندان موفق بود که همین دو سال پیش به‌عنوان استاد نمونه دانشکده الهیات و ادیان برگزیده شد. اکنون نزدیک به یک سال است که استاد ذیلابی را از دانشگاه-شهید بهشتی- کنار نهاده‌اند. اگر در دانشگاه، در وزارتخانه یا هر جای دیگری مسئولیتی داشتم و دغدغه‌ام پاسداشت فرهنگ درخشان اسلامی و ایرانی و آینده فرزندان ایران بود، نگار ذیلابی و دیگر استادان فرهیخته و آزاده را به دانشگاه بازمی‌گرداندم. جای او در دانشگاه بسیار خالی است!

@HistoryandMemory
JHCIN_Volume 19_Issue 2_Pages 3-32.pdf
2.3 MB
تازه‌ترین مقالهٔ دکتر ذیلابی که با همکاری استاد عالم‌زاده نگاشته شده است. مقاله‌ای عالمانه، روشنگر و خواندنی است.

ذیلابی، نگار و هادی عالم‌زاده، «آرابسک و تبار نبطی آن»، تاریخ و تمدن اسلامی، س ۱۹، ش ۴۳، تابستان ۱۴۰۲، صص ۳-۳۲.

@HistoryandMemory
▪️اگر به‌دنبال کتابی هستید که در آن رویدادهای آغاز اسلام، سال‌به‌سال (تا سال نهم هجری) و جزءبه‌جزء با حرکت‌گذاری دقیق اصطلاحات، نام‌های اشخاص و قبایل، جای‌ها و جنگ‌ها و.... برپایهٔ کهن‌ترین منابع موجود، با کمترین تحلیل و تفسیر، نگاشته شده باشد،  تاریخ پیامبر اسلام مُحمّد (ص)، نوشتهٔ محمد ابراهیم آیتی، به‌کوشش ابوالقاسم گرجی‌ بهترین پیشنهاد برای شما است.

@HistoryandMemory
دخترک ژولیده
کلنل وزیری
🎼 دخترک ژولیده
در دستگاه چهارگاه
آهنگ از علینقی وزیری
اجرای پرویز مشکاتیان و گروه عارف - ۱۳۶۷

امروز، ۹ مهر، زادروز کلنل علینقی وزیری است.

@HistoryandMemory
@muzicbaz
بلادالعجم و خلیج العجم در نقشه‌ای به زبان عربی از قرن هجدهم میلادی

📚 مخطوط خرائط القارات الخمس باللغة العربية طبع في القرن الثامن عشر، در کتابخانه حافظ احمد پاشا- ترکیه

#ایران
#خلیج_فارس
#عجم

@HistoryandMemory
محیی‌الدین مهدی:

برگ‌های از کتاب جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان
بخش نخست:

الفنستن و آغاز جعل در تاریخ‏نویسی افغانستان
داکتر مهدی
در سال ۱۸۰۹ م الفنستن سیاست‌مدار و مورخ معروف انگلیسی، برای یک مأموریت‌ سیاسی از جانب کمپنی هند شرقی به پشاور آمد. او با شجاع‌الملک پادشاه ابدالی کابل یک معاهدۀ سه‌فقره‌ای امضا کرد. البته این معاهده به سبب معزول‌شدن شاه شجاع از سلطنت توسط برادرش شاه محمود والی هرات، بلا اجرا ماند.
الفنستن در برگشت به هند، کتاب معروف خود گزارش سلطنت کابل را نوشت. او در این کتاب نام قلمرو متصرفۀ درانی‌ها را «افغانستان نامید»، قلمروی که شامل پشاور، کابل، قندهار و هرات می‌شد. این نام پیش از این نه نام یک سلطنت، بلکه نام یک سرزمین بود که در خارج از این قلمرو قرار داشت.
آن معاهدۀ لااجرا، به قول پروفیسور سید سعدالدین هاشمی «غیرضروری و تحریک‌کننده» [1]  و این نام‌گذاری پادرهوا، اساس و مبنای تشکیل کشوری شد که دوست‌محمد خان نخستین گام‌های عملی را برای تأسیس آن برداشت. دوست‌محمد خان در بازگشت از هندوستان، با حمایۀ بی‌دریغ انگلیس، قندهار، کنر، بامیان و سرانجام هرات را، که هر کدام واحدهای مستقل سیاسی بودند، متصرف شد و در اِزای دست‌برداری از ادعای پشاور، اجازه یافت بلخ را نیز تصرف کند. میمنه و بدخشان در عهد شیرعلی خان، هزاره‌جات و نورستان بعداً به دست عبدالرحمان خان به این حلقه متصل شدند.
اما آن‌گاه که با برهم‌خوردن مناسبات میان انگلیس و شیرعلی خان، امیر فراری شد و کشور به تصرف انگلیس درآمد، در کلکته و در لندن، بگومگوهایی برای برهم‌زدن اساسات فوق بالا گرفت و امکان برگشت به حالت قبلی پیش آمد. با عهدشکنی امیر محمدیعقوب خان، مخصوصاً بعد از قتل کیوکناری، در جملۀ سایر اقداماتی که غرض تنبّه او و مردم این سرزمین در دست گرفته شد، یکی هم طرح تجزیۀ افغانستان بود. به قول مرحوم حسن کاکر: «این طرح در نظر او [لارد لیتن] و سایر عمّال انگلیس، بعد از استعفای امیر [یعقوب خان] جدی‌تر و عملی‌تر جلوه کرد؛ به‌خصوص که اوضاع کابل و حوالی نزدیک آن، در دورۀ ترورْ آرام می‌نمود» (به نُه ماهِ حاکمیت نظامی جنرال رابرتس، دورۀ ترور می‌گویند). کاکر گزارش جنرال رابرتس را که به تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۸۷۹ م به هند فرستاده بود، شاهد می‌آورد: «اکنون در اینجا کدام شخص دیگر نفوذ سیاسی ندارد. من نمای تأسیس مجدد کدام قدرت مرکزی را نمی‌بینم، مگر آن‌که حمایت قشون قوی داشته باشد. قرار معلوم هر چیز به‌سوی تجزیه اشاره می‌کند.» [2]  لیتن وایسرای هند قبل از این، فکر تجزیۀ قلمرو بارکزایی را به وزیر خارجه منتقل ساخته بود:
کناره گیری امیر خطوط اساسی فیصلۀ فوری سیاست آینده را اساسی می‌سازد. آن احتمال که جرم او ثابت خواهد شد، به‌حدی قوی و حکومت آینده به‌دست او، به هر حال، به‌حدی ناممکن گردیده که این استعفا اتخاذ ترتیبات نهایی را احتمالاً آسان خواهد ساخت. هر تردد و ضعف از طرف ما اکنون خطرناک ثابت خواهد شد.... ما باید به‌صورت حتم مردم افغانستان را فوراً قانع نماییم که ما صاحبان مطلق می‌باشیم؛ مخالفت را تحمل نخواهیم نمود و مقاومت در برابر اوامر ما تباهی به‌بار خواهدآورد، و اطاعت و معاضدت جایزه را یقینی خواهد ساخت.
قندهار و نواحی مجاور آن باید به صورت فوری و دایمی در امپراتوری بریتانیه ضمیمه گردد. ما این منطقه را به آسانی نگاه کرده می‌توانیم. الحاق مستقیم مناطق تا هندوکش غیرمطلوب است؛ ولی لازم است در کابل و سایر نقاط مهم عسکری، در سرتاسر این نقطه پُست‌های نظامی تأسیس شود، که مصارف آن را خود تهیه خواهند کرد. در آن طرف هندوکش به یقین ما کدام قدرت حکومتی داشته نمی‌توانیم. ما صرف اولویت سیاسی قایم کرده می‌توانیم. [3]
حکومت بریتانیه توافق خود را با نظریات لیتن ابراز داشت و به تاریخ ۱۱ دسمبر ۱۸۷۹ م به لیتن خبر داده شد که «تأسیس یک حکومت واحد برای تمام سلطنت سابق افغانستان دیگر ممکن نیست و امید پایداری نمی‌دهد.» [4]
با همین برنامه، عبدالرحمان خان به پادشاهی کابل برداشته شد و قرار بود هرات به ایران واگذاشته شود[5] ، و قندهار به هند بریتانوی ملحق شود؛ و همان طوری که در نامۀ لیتن خواندیم، شمال را به حال خودش رها کنند. کفایت و پیش‌دستی عبدالرحمان خان در تسخیر هرات، و توانایی او در جلب رضایت انگلیسی‌ها برای تصاحب قندهار، طرح کارکنان‌ادارۀ هند (به استثنای لیتن) را، که واگذاری همۀ افغانستان به یک شخص باکفایت بود، در اولویت قرار داد.
با این‌حال، نقطۀ ضعف حفظ افغانستان به عنوان کشور واحد، برملا شد. آنچه که عبدالرحمان خان توانست با زبردستی و زور پنهان نگه‌دارد[6] ؛ دیر یا زود آشکار می‌شود.


@HistoryandMemory

پیروزی غیرمترقبۀ حبیب‌الله کلکانی، این واهمه را افزایش داد که اگر به کار دامنه‌دار فرهنگی مبادرت نشود، احتمال برچیده‌شدن نظام قومی افغان، منتفی نیست. ازاین‌رو، به محض سرنگونی حکومت بچۀ سقاء، دستگاه فراخ و عریضی دست به کار شد؛ نجیب‌الله توروایانا به‌طور تلویحی همین موضوع را یاد آوری می‌کند: «دیری نگذشته که یک عده‌ای از دانشمندان وطن، جهت مطالعه و انکشاف تاریخ ادبیات و مدنیت افغانستان گردهم نشسته و دست به کار زده‌اند و در ظرف چند سال غبار فراموشی را از روی صحایف زرین زندگانی این ملت زدودند. آن‌ها بعد از چند سال موفق شده‌اند که پرده از روی حقایق برداشته سیر احوال گذشتگان نامور افغانستان را به اولاد و احفادشان گوش‌زد نمایند. آن‌ها کامیاب گردیدند که دوره‌های فراموش‌شدۀ تاریخ افغانستان را دوباره یاد دهند، و صحنه‌های پرافتخار و عظمت این مملکت را باز زنده نمایند»[7] .
کار این دانشمندان شامل عرصه‌های زیر می‌شد:
_ خلق پیشینۀ تاریخی برای افغانستان در جغرافیای سیاسی کنونی؛
_ کشف پیشینۀ تاریخی برای نام افغانستان در همین جغرافیا؛
_ تثبیت پیشینۀ تاریخی برای حضور قوم افغان در این جغرافیا؛
پرشوتام‌ مهرا نویسندۀ سرشناس هندی، در معرفی کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ نوشته است:
افغانستان از لحظۀ تولد یک ساختار سیاسی مصنوعی (ساختگی) بود که در میانۀ سدّۀ نوزدهم عجولانه سرِ هم شد، تا اساس ژئوپولیتیک «ملت افغان» را تحقق بخشد. فراتر، چهل تکه قبایل و گروه‌های قومی دارندۀ ملیت‌های متصاد در سراسر دو قرن نوزده و بیست، و قبل از این‌که بریتانیا آن‌ها را سرِ‌هم‌بندی کند، امکان هرگونه سازشی را رد کرده‌اند.
خلاصه این‌که افغانستان انگیزۀ لازم برای ملت‌بودن را فاقد بود. به این‌ترتیب، آیا جای شگفتی دارد که تلاش‌های سازمان ملل متحد و دولت حامد کرزی برای صورت‌های ظاهری وحدت‌ملی، تا کنون فقط به یک خلأ رسیده است؟
به همین دلیل است که مؤلف کتاب بازیگران کوچک در بازی‌ بزرگ، در پاسخ به مشکل کنونی افغانستان، پیشنهاد می‌کند که فدراسیونی از قبایل متصادْ شاید بتواند افغانستان را همچنان در مقام یک «حکومت ملت‌پایه»[8]  سرِ پا نگاه دارد[9] .
_
1. «الماس کوه نور، افغانستان گذرگاه و صحنه‌های بزرگ تاریخ آن»، سید سعدالدین هاشمی، مجلهٔ انترنتی کابل‌ناته‍ ، سال سوم، شماره 60، نوامبر 2007.
2. جنگ دوم افغان _ انگلیس، حسن کاکر، ص 83، تلگرام رابرتس به کرین بروک وزیر خارجهٔ انگلیس.
3. همان، ص 84، تلگراف لیتن به کرین بروک.
4. تاریخ حکومت لارد لیتن در هندوستان، بیتی بالفور، ص 378، به نقل از جنگ دوم افغان _ انگلیس، ص ۸۵.
5. افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلام‌محمد غبار، ج 1، ص ۶۲۱.
6. پایان بالادستی تاریخی، جاناتان لی، مقدمه.
7. آریانا یا افغانستان، ص ۲ - ۳.
8. Nation State
9. از مقدمهٔ مترجم، کتاب بازی‌گران کوچک در بازی بزرگ، پیروز مجتهدزاده، انتشارات سخن، تهران 1386.

@HistoryandMemory
▪️مسئله‌های حل‌ناشدهٔ صدساله

یک قرن پیش وقتی که قلمرو وسیع امپراتوری عثمانی دستخوش فروپاشی و تجزیه می‌شد و دولت‌-ملت‌های جدید سربرمی‌آوردند دو گروه قومی سرشان بی‌کلاه ماند: فلسطینی‌ها و کردها.
دهه‌ها است که هم فلسطینی‌ها و هم کردها برای احیای این حق از دست‌رفته مبارزه می‌کنند و می‌جنگند. اکثریت کردها شاید به خودمختاری رضایت داشته باشند، اما فلسطینی‌ها به کمتر از تشکیل دولت مستقل رضایت نمی‌دهند؛ تا آن زمان تصور پایان‌یافتن این چرخهٔ خشونت و کشتار خیالی باطل خواهد بود!

@HistoryandMemory
▪️ آیا سید ضیاءالدین طباطبایی زمین‌های فلسطینیان را می‌خرید و به یهودیان می‌فروخت؟

در نوزدهم مهرماه ۱۴۰۲ کارشناسی در صدا و سیما (نک. اینجا)  مدعی شد که «انگلیسی‌ها سید ضیاءالدین طباطبایی را به فلسطین بردند و  فلسطینی‌ها به واسطه سید و مسلمان بودن سید ضیاء زمین‌ها را به او فروختند و او هم زمین‌ها را به یهودیان فروخت!».

رضا آذری شهرضایی در کتاب سـید‌ ضیاءالدین طباطبایی و فلسطین (تهران: شیرازه، ۱۳۸۱) که در آن به دوره حضور و سکونت سیدضیاء در فلسطین پرداخته، این اتهام را بررسی و درستی و نادرستی آن را ارزیابی کرده‌است.

نصرالله صالحی در مقالهٔ «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین» ضمن معرفی و بررسی این کتاب، خلاصه یافته‌های نویسنده درباره این اتهام را به‌دست داده که در اینجا چکیده‌ای از می‌آید:

«مؤلف با بررسی‌ روزنامه‌های متقارن با زمان بازگشت سید ضیاء‌ به‌ ایران (۱۳۲۲ ش) که مصادف نامزدی وی برای‌ ورود به مجلس‌ چـهاردهم‌ شـد‌، بع این نتیجه رسیده‌ است که حزب توده برای خارج کردن سید ضیاء از صحنه رقابت‌های ‌‌انتخاباتی‌ و به طور کلی از صحنه‌ سیاسی، در روزنـامه‌های مـختلف هوادار خود به طرح‌‌ ایـن‌ اتـهام‌ و اشاعه آن پرداخته است. وی می‌نویسد: «یکی از مهم‌ترین نکاتی که در این دوره از‌ سوی‌ جراید حزب توده مطرح، و در سال‌های بعد و حتی بعد از انقلاب‌ [اسلامی‌] در حمله‌ به سید ضیاء طـباطبایی‌‌ تـکرار‌ شد آن بود که وی بـا اقـدامی غیر اخلاقی یعنی‌ با ابراز دوستی و جلب اعتماد فلسطینیان زمین‌های‌ آنان را خریده به یهودیان فروخته است.»
این اتهامات که بعد‌ از مخالفت‌ سید ضیاء الدین طباطبایی با اعطای امـتیاز نـفت شمال‌ به شوروی‌ها به خصوص در پی انتشار بیانیه مفصل‌ تحت عنوان «بیان حقایق» (رعد امروز، ش ۲۹، آذر ۱۳۲۳) در‌ این‌ زمینه ابعاد گسترده‌ای یافت به‌ تدریج و تحت عناوین دیگر در سایر نشریات نیز تکرار شد.
در پاسـخ بـه اتهامات یـاد شده، سید ضیاء و طرفدارانش نیز با انتشار مقاله‌ها و بیانه‌های مختلف‌‌ به‌ دفاع از عملکرد و کارنامه او در ربط با دوران اقامتش در فلسطین پرداختند.
از خلال این نوشته‌ها و نیز برخی از اسـناد وزارت خـارجه می‌توان به ابعادی‌ از‌ نقش بسیار مهمی سید ضیاء در تشکیل کنگره اسلامی قدس در مسجد الاقصی و پیوندهای بعدی او بـا ‌ ‌سـرزمین‌ فلسطین پی برد. در توضیح این مطلب، باید گفت که‌‌ «در‌ پائیز‌ سال ۱۳۱۰ شمسی حـاج امـین‌ الحـسینی‌، مفتی‌ اعظم فلسطین برای انعقاد کنگره‌ای جهت‌ مقابله با مهاجرت فزاینده و ازدیاد نفوذ اقتصادی و سـیاسی یهودی‌ها در فلسطین، از رجال و دولتمردان‌ کشورهای‌ اسلامی‌ دعوت‌‌ کرد تا در کنگره‌ای با همین‌ مـناسبت در‌ بیت‌ المقدس‌ شرکت کـنند.» امـین الحسینی‌ خود شخصا در مصر در سفارت ایران حضور یافت و رسما خواستار اعزام نماینده‌ ویژه‌ از‌ سوی‌ ایران به کنگره‌ شد،این تقاضا از سوی‌ دولت ایران‌ مورد اجابت قرار نگرفت و لذا در این کنگره‌ نماینده‌ای از سوی دولت ایران حضور نیافت. با این‌ حال‌، سید‌ ضیاء‌ که در این‌ ایام در اروپا زندگی می‌کرد و با رجال سر‌شناس‌ عرب در سوئیس حشر و نشر داشت، از سوی مفتی اعظم‌ فلسطین-امین الحسینی- نه تنها بـرای‌ شـرکت‌ در‌ کنگره که برای تصدی‌ ریاست دبیرخانه کنگره‌ اسلامی قدس رسما دعوت‌‌ شد‌. کنگره‌ مزبور در ۱۴ آذر ۱۳۱۰ با ورود مدعوین افتتاح‌ شد. نطق افتتاحیه را حاج‌‌ امین‌ الحسینی‌ در مورد ضرورت اتحاد مسلمانان‌ ایراد کـرد و سـپس شیخ‌ محمد حسین کاشف الغطاء، نطق‌ مفصلی‌ به زبان عربی‌ ایراد کرد. سخنران سوم سید ضیاء الدین طباطبایی‌ بود که‌ با‌ ایراد‌ سخنانی درباره اتحاد مسلمانان بر حفظ قـومیت هـر ملتی نیز تأکید داشت. در این‌ کنگره‌‌ اشخاص دیگری مانند اقبال لاهوری نیز شرکت و سخنرانی کردند. در این کنگره حاج‌ امین‌ الحسین‌ به‌ عنوان رئیس و سید ضیاء طباطبایی به عنوان نـایب‌ رئیـس و رئیـس دبیرخانه کنگره منصوب شـدند‌. از افـتتاح کـنگره و تشکیل کمیسیون‌های شش‌گانه آن‌ به بعد بود که قابلیت‌ها‌ و توانایی‌های‌ سید‌ ضیاء در نحوه اداره کنگره برای کلیه مدعوین عیان شد. چنان‌ کـه مـارتین کـرامر درباره‌ انتصاب‌ سید‌ ضیاء الدین به‌ ریاست دبـیر خـانه کنگره نوشت: «او به عنوان یک‌‌ سازمان‌دهنده‌ قابل، به شدت از سوی عده زیادی از نمایندگان تشویق به گردانندگی ادارهء دائم کنگره شـد‌. سـید‌ ضـیاء الدین بالاخره قبول کرد و سنگینی اداره‌ امور و تهیه هزینه‌ها بـعد از‌ پایان‌ کنگره به دوش او افتاد.
@HistoryandMemory

محمد‌ عزه‌ دروزه‌ یکی از مورخین معروف عرب‌ و از منشیان‌ دبیر‌ خانه کنگره که سال‌ها بـا سـید ضیاءالدین طباطبایی همکار بوده‌ نیز‌ درباره او نوشت: «او یکی از درخشان‌ترین و با هوش‌ترین و پر نـشاطترین شـخصیت‌های کـنفرانس‌ بود‌.».
سید ضیاء بعد از‌ خاتمه‌ کار‌ کنگره از امین‌ الحسینی‌ اجازه خواست تا برای‌ رسـید‌گـی به‌ امورش در اروپا به آنجا باز گردد. وی بعد از دو هفته‌‌ اقامت‌ در بیت المقدس به ژنـو بـاز‌ گـشت‌ و چند ماه‌ بعد‌ مراجعت‌ کرد و مسؤولیت دبیر خانه‌ کنگره را در دست‌ گرفت.
از پاره‌ای اسناد بـه جـای مانده از کنگره قدس‌، می‌توان‌ دریافت که سید ضیاء در دوران‌ تصدی‌ پنج‌‌ ساله‌(۱۳۱۰-۱۳۱۵ ش) مـسئوولیت دبـیر‌ خـانه‌ کنگره، در چارچوب مصوبات کمیسیون‌های کنگره به‌ اقدامات و فعالیت‌های مؤثری مبادرت ورزیده است. با ایـن‌ حـال‌ عمر‌ فعالیت‌های کنگره با شورش سال‌ ۱۳۱۵ ش/۱۹۳۶م فلسطینی‌ها‌ بر‌ ضد‌ یهودیان‌، پایان‌ یـافت. مـقامات انـگلیسی امین الحسینی را تبعید و مانع از برگزاری کنگره دوم شدند. با این حال سید ضیاء در دبیرخانه کـنگره، قـطعه زمـین بایری در جنوب‌ فلسطین خریداری کرده بود، علی‌رغم تحول‌ مزبور کماکان در فـلسطین مـاند و در قطعه زمین‌ شخصی خود به کشاورزی پرداخت و از طریق کشت‌ و رزع با تنگناهای اقتصادی خود دست و پنجه‌ نـرم‌‌ کـرد.
دوران اقامت ۱۲ ساله سید‌ ضیاء‌ در فـلسطین در اواسـط ۱۳۲۲ش پایان‌ یافت و وی دو سال بعد از سـقوط رضـا شاه و بـرای شـرکت در انـتخابات مجلس‌ چهاردهم به تهران آمـد.
از اسـناد و مطالب کتاب چنین‌ بر‌ می‌آید که سید ضیاء‌ الدین‌ علی رغم بـازگشت هـمیشگی‌اش به ایران، املاک شخصی خود را در فـلسطین به فروش نرساند و درسـت از هـمین جا است که می‌توان در صـحت‌ اتـهام حزب توده مبنی بر دست‌ داشتن‌ سید ضیاء در فروش اراضی فلسطینیان به یـهودیان بـه طور جدی‌ تردید کرد.
افـزون بـر ایـن، مؤلف برای رفع اتهام فروش‌ زمین از سوی سید ضیاء به یهودیان بر این نکته‌ تأکید کرده‌اند که«در منابع عربی نشان از روابط تیره وی‌ با رجال عرب دربـاره املاک و یا موارد دیگر دیده نشده‌ است.اما اسنادی به دست آمده که حاکی از روابط‌ حسنه‌ای‌ میان او [و] دیگر رجال عرب بوده‌ است...».
به این گفتار با اشاره‌ای به دفاعیه شـیخ مـحمد خالصی‌زاده از سید ضیاء خاتمه می‌دهیم. خالصی‌زاده در اوائل سلطنت رضا شاه همراه با‌ عده‌ای دیگر علما از سوی انگلیسی‌ها به ایران تبعید شد و در طول سال‌های حکومت رضا شاه از منتقدان او بوده‌ و به ایـن جـهت سال‌های متمادی در تبعید به سر برد‌. وی‌ در روزهای مصادف با برگزاری انتخابات مجلس‌ چهار دهم،با نوشتاری بلند (مندرج در رعد امروز، شماره ۵، ۱ مـهر ۱۳۲۲) در مـقام مقابله با تبلیغات‌ سوء و شـایعه‌پراکنی حـزب توده‌ بر‌ آمد‌ و با قاطعیت از کارنامه سید‌ ضیاء‌ در‌ فلسطین دفاع کرد. وی نوشت: «...اعمال ایشان‌ [سید ضیاء] در بیت‌المقدس‌ موجب تشکر عموم مسلمین بدون استثناء و سـبب‌ افـتخار ایرانی‌هاست. اول نویسنده‌ عرب‌، امـیر‌ شـکیب‌ ارسلان اوصافی از این شخص ذکر می‌کند‌ که‌ هر ایرانی بلکه هر مسلمان باید شکرگزار باشد.آیا خلاف‌ انصاف نیست که ما به جای این که مساعی‌ ایشان‌ را‌ تقدیر کنیم، دهـان مـزمت را نسبت به ایشان‌ بگشاییم؟»

📚صالحی، نصرالله، «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین»، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، مرداد و شهريور ۱۳۸۱ - شماره ۵۸ و ۵۹، صص ۱۴۴-۱۴۶.

@HistoryandMemory
سرزمین «فلسطین» دقیقاً با همین نام، پیشینه و تاریخی چند هزار ساله دارد. از این روی این ادعا که در زمان تشکیل کشور/ دولت-ملت «اسرائیل» سرزمین یا قلمروی به نام «فلسطین» وجود نداشته، کاملاً نادرست است.
بنابر اسناد، نقشه‌ها و منابع پرشمار تاریخی به‌زبان‌های یونانی، لاتینی، عربی، فارسی، ترکی و..... «فلسطین» طی دو هزارسال یکی از ایالت/ استان‌های امپراتوری روم، امپراتوری بیزانس، خلافت راشدی، خلافت اموی، خلافت عباسی، خلافت فاطمی، سلطنت ایوبی، سلطنت مملوکی، سلطنت/ خلافت عثمانی بود.

@HistoryandMemory
Edward Granville Browne, portrait around 1912

ادوارد براون فاضل ایران‌دوست
کش فکر نکو، قول نکو، فعل نکوست
از مردم انگلیس بر مردم پارس
گر مرحمتی بود همین تنها اوست

ملک‌الشعرا بهار


@HistoryandMemory
📚 Garrison, Mark B. & Wouter F.M. Henkelman (eds.). The Persian World and Beyond. Achaemenid and Arsacid Studies in Honor of Bruno Jacobs (Melammu Workshops and Monographs 6). Münster: Zaphon. 2023.


📚 <جهان ایرانی و فراتر از آن: مطالعات هخامنشی و اشکانی؛ ارج‌نامهٔ برونو یاکوپس>


Zaphon | Bibliographia Iranica

#تازه‌ها
#جهان_ایرانی
#ایران_باستان
#هخامنشیان
#اشکانیان
@HistoryandMemory
The 17 essays gathered in this festschrift celebrate the scholarship of Bruno Jacobs. While the range of topics in these essays is extensive, most relate to the Achaemenid world. They represent the diversity of Achaemenid studies as a discipline that Bruno Jacobs enriched with his many contributions and sparkling ideas. Some papers move beyond the Achaemenid period, notably the contribution on Parthian and Elymaean countermarks (S.R. Hauser), and acknowledge the breadth of Bruno Jacob’s research interests, which extend from Greece to eastern Iran, span the Mediterranean Bronze Age to the Roman period, and concern the disciplines of history, archaeology, art history, religion, and Iranology. Among others, M.C. Root examines “Medes and Iranian identity in the Achaemenid social imaginary” as represented in the Persepolis Apadana, while J. Wiesehöfer focusses on “Greek exiles in the Achaemenid Empire” and Chr. J. Tuplin on “The place of Cyropaedia in Xenophon’s oeuvre”. The “winged symbol in Persepolitan glyptic” is debated by M.B. Garrison and the roles of gold and wine in Herodotus’ depiction of the Persians by R. Bichler and K. Ruffing.

Mark Garrison, Trinity University, Texas, Art and Art History Department, Faculty Member. Studies Ancient Near East, Uruk Period, and Ubaid Period.

Wouter F. M. Henkelman, Ecole Pratique des Hautes Etudes, Sciences Historiques et Philologiques Department, Faculty Member.

Content

Mark B. Garrison & Wouter F.M. Henkelman: Introduction
Bruno Jacobs, publications 1982–2021

Wolfgang Messerschmidt: Vor dem Weltreich: Ältere Reichsbildungen und Staaten als politische und administrative Wegbereiter für die Achaemeniden

Margaret Cool Root: Medes and Iranian identity in the Achaemenid social imaginary: The Persepolis Apadana

Ellen Rehm: Antike lokale Imitation oder moderne Fälschung? Bemerkungen zu einer Phiale aus dem ‚Lydischen Schatz‘

Astrid Nunn & Zsolt Simon:  Zwei Armreife mit karischer Inschrift aus der Archäologischen Staatsammlung in München

Jan Tavernier: Two inscribed objects kept in the National Museum of Antiquities (Leiden)

Mark B. Garrison: Some observations on a scene involving the winged symbol in Persepolitan glyptic

Wouter F.M. Henkelman: Irdumartiya and the chiliarchies: The contemporaneity of the Persepolis Fortification and Treasury archives and its implications

Stefan R. Hauser: Countermarks on coins from Mesene

Margaretha Folmer: Characteristics of the Aramaic of the Akhvamazdā letters from ancient Bactria

Daniel T. Potts: Achaemenid Kurmana

Josef Wiesehöfer: Greek exiles in the Achaemenid Empire: A case of divided loyalties?

Sabine Müller: Blood runs in the family: Artabazos and the resistance to the Macedonian invasion

Kai Trampedach: Vor und nach Alexander: Die Konstruktion griechischer Gründungslegenden in Kilikien und Phoinikien

Margaret C. Miller: The Persian kypassis in Classical Athens

Christopher J. Tuplin: A jewel in the crown: Reflections on the place of Cyropaedia in Xenophon’s oeuvre

Reinhold Bichler & Kai Ruffing: Gold und Wein in Herodots Perser-Bild

Robert Rollinger & Kordula Schnegg: Die Frau als Aggressorin im Krieg: Geschlechterrollen in Text und Bild zwischen Orient und Okzident


@HistoryandMemory