| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
📚 پدرو تیشیرا، سفرنامه پدرو تیشیرا، ترجمهٔ محمد آقاجری، بندرعباس: نسیم بادگیر، ۱۴۰۲. #تازه_ها #سفرنامه‌های_فرنگی #تاریخ_ایران #ملوک_هرمز #خلیج_فارس منبع خبر و تصویر جلد @HistoryandMemory
مترجم هفت سال پیش در گفتگو با ایبنا خبر از انجام این ترجمه داده و در معرفی کتاب چنین آورده:

««سفرنامه پدرو تیشیرا» شامل چندین بخش است، از جمله مقدمه نسبتا مشروح مترجمان درباره خود تیشیرا و معرفی وی و نیز فصل کاملی درباره نخستین حضور انگلیسی‌ها و هلندی‌ها در خاور زمین و رقابت‌های مرگبار آنها با پرتغال و اسپانیا برای چنگ انداختن بر ثروت سرزمین‌های آسیایی.

این مترجم ادامه داد: کتاب با شرح سفر تیشیرا از هند به اروپا و سپس بازگشت وی به هند و رفتن دوباره‌اش به اروپا از راه زمینی ادامه می‌یابد. به دنبال این بخش چهار پیوست آمده که پیوست نخست، ترجمه تیشیرا از شاهنامه توران‌شاهی است که آن را به فرمان قطب‌الدین تهمتن، یکی از ملولک هرمز (747 تا 779 هجری) نوشته بود. اثری که ظاهرا از میان رفته و تنها دو ترجمه مختصر از آن باقی مانده که یکی به قلم تیشیرا است.

آقاجری با اشاره به ترجمه ناقص شاهنامه توران‌شاهی اظهار کرد: تیشیرا تاریخ ایران میرخواند را هم ترجمه کرده بوده و ضمن آن اطلاعات مفیدی درباره ایران روزگار صفوی ارائه داده است که مترجمان انگلیسی این اطلاعات را در پیوست دوم «گزیده‌هایی از تاریخ شاهان ایران» آورده‌اند. پیوست سوم هم گزارش کوتاهی درباره مهم‌ترین استان‌های ایران و پیوست چهارم در حقیقت ترجمه بسیار ناقصی از شاهنامه توران‌شاهی اثر گاسپار داکروز، کشیش دومنیکن است».

@HistoryandMemory
📚 فضل‌الله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، تهران: نشر آبی، ۱۳۷۷.

▪️این کتاب دربردارندۀ خاطرات نورالدین کیا از دوره ماموریت خود (۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵) در مقام کنسول‌یار ایران در فلسطین تحت قیمومیت بریتانیا و شرق اردن است. در این سال‌ها جنگ جهانی دوم در جریان بود و یهودیان برای ساختن کشور اسرائیل در سرزمین فلسطین آماده می‌شدند.

نورالدین کیا که نوهٔ شیخ فضل‏الله نورى بود از وضع جامعه و شهرهای فلسطین در آن روزگار و ساکنان آن،  مسلمانان، یهودیان، ایرانیان،  فرنگیان و دیگران، گزارش‌هایی سودمند و درخور توجه به‌دست داده که در فرسته‌های بعدی چند نمونه از آن آورده خواهد شد.
@HistoryandMemory
▪️روزی روزگاری فلسطین (۱): خاطرات نورالدین کیا

«عصر روز سوم بهمن ۱۳۲۰ مطابق با ۲۳ ژانویه ۱۹۴۲ در اوایل جنگ جهانی دوم پس از عبور از سرحد لبنان به مرز فلسطین وارد شدم، با یک نگاه اولیه به اداره گمرک و مأمورین مرتب و خوش لباس و با انضباط آن گویا به یک کشور اروپایی وارد می‌شوم. طرز لباس پلیس و مأمورین سرحدی حکایت از آن داشت که آنها با مسافرین تازه وارد به فلسطین برخلاف سوریه و لبنان شوخی ندارند. چه گذرنامه‌های مسافرین با دقت بررسی شده و هر یک از آنها را مورد بازجویی طولانی قرار می‌دادند، نوبت اینجانب که رسید پس از اطلاع از مندرجات گذرنامه دولتی و نحوه مأموریتم در فلسطین بدون بازپرسی یا بازرسی چمدان‌هایم اجازه ورود به فلسطین را صادر نمودند، سپس اتومبیلمان از کنار جاده دریای مدیترانه که جاده‌ای بسیار تمیز و مرتب و اطراف آن مملو از درختان مرکبات و گل‌های رنگارنگ و کاغذی بود که منظره بسیار زیبایی به این جاده داده بود عبور می‌کرد. این جاده منتهی می‌شد به شهر حیفا که یکی از شهرهای بزرگ فلسطین و مرکز نیروهای دریایی انگلیسی و جایگاه تصفیه خانه بزرگ نفت کشور و یکی از جاده‌های بسیار عریض و مصفایی بود که تاکنون در این قسمت از جهان دیده بودم. قبل از ورود به این شهر در کنار دریای مدیترانه از شهر تاریخی عکا که هنگام جنگ‌های صلیبی و حمله ناپلئون بناپارت امپراطور فرانسه اسم این شهر را بارها در تاریخ جهانی خوانده بودم گذشتیم. اینجا دارای حصارهای سنگی بسیار مستحکم، بلند و قدیمی بود که انگلیسی‌ها در زمان اقامت خود در فلسطین دیوارهای این شهر را مرمت کرده بودند. پس از گذشتن از این شهر تاریخی به طرف شهر حیفا سرازیر شدیم. نیم ساعت نگذشت که کوه کارمل که شهر در کنار آن قرار گرفته بود با پالایشگاه‌های بزرگ تصفیه خانه نفت سرسبز و خرم از دور نمایان گردید، از قرار معلوم لوله های نفت عراق علاوه به شهر طرابلس در لبنان به تصفیه خانه حیفا هم منتهی می‌گردید و در وسط کوه کارمل جاده‌های مارپیچی و خانه و باغات مملو از گل‌های کاغذی از دور جلب نظر می‌کرد، آنهایی که از شهر معروف مونت کارلو در فرانسه دیدن کرده‌اند، می‌گویند حیفا بی‌شباهت به آن شهر نیست، در اطراف شهر حیفا باغات مرکبات و انواع و اقسام سبزی‌کاری‌ها و آبادی‌ها که برای من تازگی داشت به چشم می‌خورد. پس از عبور از کنار شهر به جاده‌ای که به بیت‌المقدس می‌رفت و در شرق این شهر قرار گرفته بود سرازیر شدیم. این جاده از مناطق کوهستانی و تپه‌های مرتفع عبور می‌کرد و اطراف آن سبزی و طراوت جاده کنار مدیترانه را نداشت و از دور اکثر ساختمان‌های نظامی و کامیون‌های ارتش ابزار آلات نظامی ارتش هشتم انگلیس که در فلسطین اردوگاه داشتند به چشم می‌خورد. با وجود جنگ شدید در شمال آفریقا و حمله ژنرال رومل فرمانده معروف آلمان به سرزمین‌های لیبی و تونس، نیروهای متفقین که در آن زمان از سربازان انگلیسی و هندی و نپالی و استرالیایی و نیوزلندی و غیره تشکیل شده بود، از فلسطین و شرق اردن گرفته تا مصر و شمال آفریقا پراکنده بودند، لذا لشکر هشتم که در واقع ارتش ذخیره بود در فلسطین اقامت داشت. در بین راه اتومبیل ما از میان چند شهر کوچک و دهکده‌های عرب‌نشین عبور کرد که این دهات با خانه‌های گلی محقر و ساکنین آن با لباس‌های مندرس و زندگی خیلی عقب افتاده مرا به یاد دهات آن موقع خودمان در ایران می‌انداخت. برعکسِ دهات یهودی‌نشین که اکثراً با اصول فنی توسط سرمایه یهودی‌های جهان و مخصوصاً پس از استقرار رژیم فاشیست هیتلری در اروپا که یهودیان اروپا از آن نقاط اخراج شده و به فلسطین مهاجرت کرده بودند، ساخته شده بود. این دهات یهودی‌نشین از شادابی مخصوصی برخوردار بودند. در آن موقع به این قسمت‌ها کیبوتس می‌گفتند. فعلاً آنچه در این مسافرت به چشم من می‌خورد، مناظری بود که از داخل اتومبیل مشاهده می‌کردم. باید اذعان نمود دهات مورد بحث با سرمایه و زحمات زیادی آباد و باغات و تقسیم‌بندی زمین‌های کشاورزی و خانه‌های مرتب و گلکاری و درختان میوه آن جلب نظر می‌کرد. با در نظر گرفتن وضع نظامی فلسطین و اوضاع جنگی در جهان که دامنۀ آن به شمال آفریقا و حتی خاور نزدیک نیز کشیده شده بود، اولیای فلسطین و مقامات ارتشی انگلیس کاملاً مواظب اوضاع امنیتی در این کشور بودند، به طوری که چند بار در جاده حیفا به بیت‌المقدس اتومبیل از طرف مأمورین انتظامی متوقف شده و اوراق شناسایی ما مورد بررسی قرار گرفت. همچنین از محمولات داخل چمدان و بسته من پرسش‌هایی نمودند و چون دریافتند که از مأمورین کنسولگری ایران هستم، راه را برای اتومبیل باز نمودند».

📚 فضل‌الله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۵۵-۵۷.

@HistoryandMemory
▪️روزی روزگاری فلسطین (۲): خاطرات نورالدین کیا

«ساعت ۶ بعد از ظهر سوم بهمن ۱۳۲۴ [کذا؛ صحیح: ۱۳۲۰] پس از چهار پنج ساعت اتومبیل سواری وارد شهر زیبای بیت‌المقدس شدم از دور گنبد اعظم مسجدالاقصی و سپس خانه‌های قشنگ این شهر که با سنگ‌های آبی آسمانی بنا شده بود جلب نظر کلیه مسافرین تازه وارد به این شهر را می‌کرد. طبق تقاضای من راننده اتومبیل مرا به یک هتل آبرومند در وسط شهر مشرف به خیابان آلنبی و مجاور خیابان کینگ ژرژ که مرکز خرید و رستوران‌های آبرومند شهر بود برد و پس از گرفتن کرایه مرا ترک نمود. این هتل که نام آن ایدن بود جای بسیار تمیز و سرویس بسیار خوبی داشت اتاق‌ها تماماً دارای حمام‌های لوکس و تلفن مستقیم به خارج و مبل‌های زیبایی بود لیکن متأسفانه اتاق من پنجره‌اش به خیابان پرسروصدای کینگ ژرژ باز می‌شد که خیلی ناراحت کننده بود. من قبل از هر چیز از تلفنچی خواستم سرکنسولگری را گرفته و با صدیق اسفندیاری سرکنسول صحبت کردم و ورود خود را به استحضار ایشان رساندم و تقاضا کردم خبر ورود و سلامتی مرا به تهران تلگراف نمایند. لیکن چندی نگذشت که اسفندیاری معروف به صدیق‌الملک که از افسران قدیمی وزارت امور خارجه و داماد یمین اسفندیاری نماینده مجلس شورای ملی بود به دیدن من به هتل آمد و پس از اظهار خرسندی از ورود و دیدن من اصرار کرد که مرا به منزل خود ببرد. لیکن من به عذر این که خیلی گرسنه و کوفته هستم از رفتن به نزد ایشان عذر خواستم، چه می‌دانستم اسفندیاری با داشتن پنج اولاد کوچک و بزرگ جای کافی برای اشخاصی مثل من که عادت به تنهایی و زندگی آرام را دارند، ندارد و اصولاً تعارف ایشان هم براساس دوستی فامیل وی با پدر و بستگان من بود و بعدها هم این موضوع ضمن اقامتم در بیت‌المقدس به من ثابت شد.
فردای آن روز اول وقت ساعت هشت صبح به سرکنسولگری رفتم ساختمان نمایندگی ایران در محله آبرومندی بین محله یهودینشین و عرب‌نشین موسوم به كاتامون واقع شده و در اجاره دولت ایران بود. مقابل ساختمان سرکنسولگری ایران هم نمایندگی ترکیه قرار داشت و همچنین کنسولگری چک اوسلواکی نیز همسایه ما بود، به طوری که بعداً مشاهده گردید اکثر نمایندگی‌های خارجی مقیم بیت‌المقدس دور تا دور نمایندگی ما قرار گرفته بودند. ساختمان سرکنسولگری طبق معمول با سنگ سبز بنا شده و دو طبقه بود، طبقه اول مخصوص دفتر نمایندگی مشتمل بر پنج اتاق که اتاق بزرگ اول متعلق به رئیس مأموریت یک سالن پذیرایی و اتاق دیگری مقابل اتاق سرکنسول مخصوص انتظار مراجعین بود. سپس اتاق دیگر که یکی متعلق به کنسول‌یار و دیگری معاون سرکنسول. آن زمان معاون وجود نداشت و سومی متعلق به دفتر کار کارمندان محلی سرکنسولگری و بایگانی و ماشین نویس بود. اینجانب در بدو ورود سری به سرکنسول زده پس از ادای احترام به ایشان به اتفاق وی رهسپار اتاق تقی خوشنویس کنسول‌یاری که من برای جانشینی وی آمده بودم، شدیم اتاق کنسول‌یار مشرف به فضای کوچه ساختمان نمایندگی بود و یک عدد میز و نیم دست مبل چرمی با میز مدور اثاث این اتاق را تشکیل می‌داد. خوشنویس مردی قدکوتاه با سری تاس، چشمهایی باهوش و سن وی متجاوز از پنجاه سال بود. او چندین مأموریت در کشورهای آسیایی از قبیل هندوستان و قفقازیه را طی نموده بود و زبان انگلیسی را در هند و کمی هم زبان روسی را در مأموریت بادکوبه یاد گرفته بود، ولی تحصیلات عالیه کلاسیک نداشت. به همین دلیل در این سن نتوانسته بود به رتبه‌های عالی در وزارت امور خارجه نائل شود و در درجه کنسول‌یاری مانده بود‌ همسر خوشنویس از اهالی بادکوبه و در همین شهر با وی ازدواج کرده بود. او زبان فارسی را با لهجه غلیظی صحبت می‌کرد و رویهم رفته آنها از این تغییر مأموریت از بیت‌المقدس به بغداد ناراضی به نظر می‌رسیدند. خوشنویس پس از تحویل کارها به اینجانب و عزیمت به بغداد در آنجا نیز نتوانست با نوری اسفندیاری وزیر مختار وقت ایران در عراق که از مأمورین سخت‌گیر بود، کنار آید لذا خود را به تهران منتقل نمود و پس از چند سالی با شاهزاده عضدی که از مأمورین عالیرتبه وزارت امور خارجه بود به سفارت ایران در برزیل رفت، لیکن به طوری که شهرت داشت در آنجا مبالغی از وجوهات سفارت را برداشته و به کشور برزیل متواری شد و دیگر به ایران مراجعت نکرد.
اینجانب پس از تحویل گرفتن امور محوله کنسول‌یار سرکنسولگری مشتمل بر کلیه امور احوالات شخصی از قبیل صدور و تمدید گذرنامه و صدور شناسنامه‌ها و امور حسابداری و رسیدگی به ارباب رجوع که بیشتر آنها مراجعین و بیماران ایرانی بودند که برای معالجه به فلسطین می‌آمدند صورتجلسه‌ای برای این تحویل و تحول با حضور سرکنسول انجام دادم و از همان روز شروع به کار کردم».

📚 فضل‌الله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۵۷-۵۹.

@HistoryandMemory
▪️ روزی روزگاری فلسطین (۳): خاطرات نورالدین کیا

«...ساختمان منزل ما بر فراز تپه‌ای ساخته شده بود که فقط در قسمت شمالی آن یک ساختمان دو طبقه بنا گردیده بود. لیکن طرف چپ و راست ما زمین خالی بود که شب‌ها تاریک بود و ما خیلی با احتیاط باید از آنجا عبور می‌کردیم. مخصوصاً پس از خاتمه جنگ جهانی دوم که تروریست‌های تندرو یهود مشغول فعالیت و آدم‌کشی بودند، محله ما که بین اعراب و یهود قرار گرفته بود بسیار ناامن به نظر می‌رسید....
طبقه فوقانی خانه مسکونی ما را یک سرهنگ پلیس انگلیسی اجاره کرده بود که با همسر و پسر خردسالش در آنجا با هزار ترس و لرز زندگی می‌کرد. از سال ۱۹۴۵ میلادی که جنگ جهانی دوم خاتمه یافت تا اخر سال ۱۹۴۷ که شورای امنیت سازمان ملل متحد رأی به تقسیم فلسطین داد، یهودیان شروع به مبارزه کردند، در معابر و اجتماعات هر کجا که به نیروهای نظامی انگلیسی بر می‌خوردند، مخصوصاً مأموران پلیس را علناً در خیابان‌ها یا پس از خروج آنها از فروشگاه‌ها و سینماها شناسایی و ترور می‌کردند و حتی شهرت داشت در همین محله ما دو تن از افسران عالیرتبه پلیس هنگامی که در گاراژ خود را باز می‌کردند، در اثر انفجار بمب جابجا کشته شده‌اند. این اتفاقات موجب نگرانی مأمورین انگلیسی و فامیل آنها که در فلسطین خدمت می‌کردند شده بود. اکثراً من که به منزل می‌آمدم پسر خردسال افسر انگلیسی همسایه ما از پشت پنجره برای من دست تکان داده و اصرار می‌کرد که با او صحبت کنم و گاهی اوقات هم به خانه من آمده با انگلیسی شیرین خود با یکدیگر صحبت می‌کردیم و مرا مشغول می‌کرد یک روز عصر که خسته و کوفته به منزل آمدم خانم سرهنگ انگلیسی از بالا مرا خطاب قرار داده و تقاضا کرد که چند دقیقه‌ای او را در خانه‌اش ملاقات کنم من هم با تمام خستگی دعوت او را اجابت نموده پس از سلام و تعارفات لازمه از من پرسید آقای کنسول‌یار آیا شما که در این آپارتمان تنها زندگی می‌کنید در این شب‌ها با این وضع و صداها واهمه‌ای ندارید و شلیک مسلسل‌ها شما را ناراحت نمی‌کند؟ گفتم نه‌چندان چون اولاً عمر انسان دست خداست، البته نباید بی‌احتیاطی کرد، خداوند متعال هم به افراد عقل و کیاست داده است که باید براساس آن زندگی روزمره خود را به پایان برساند. لیکن وی با اضطراب جواب داد که متأسفانه ما مأمورین دولت مخصوصاً مأمورین پلیس این روزها هدف تروریست‌ها هستیم و هیچگونه تقصیری نداریم جز انجام وظیفه مخصوصاً من برای حفظ جان پسرم که هیچ‌گونه گناهی در این گیرودار ندارد نگرانم و آیا شما که دیپلمات کشور بی‌طرفی هستید، نمی‌توانید برای حفاظت این ساختمان که شما و ما در اینجا زندگی می‌کنیم، چاره‌ای بیاندیشید؟ چون اگر مثلاً در گاراژ یک بمب ساعتی کار بگذارند، یا محل اقامت ما را مورد حمله قرار دهند شما حتماً صدمه خواهید دید. بطوری هم که مشاهده می‌کنید ساختمان ما از چهار طرف آسیب‌پذیر است و من جای دیگری ندارم که با طفل خود به آنجا پناه ببرم این خانم طوری با سوز دل صحبت می‌کرد که واقعاً مرا متأثر کرد. به وی پاسخ دادم:  فعلاً من هیچ چاره‌ای در این مورد به نظرم نمی‌رسد، فردا که به سرکنسولگری بروم در این مورد با همکاران خود مشورت کرده و شاید راه‌حلی در این مورد پیدا کنیم. سپس کمی خانم را دلداری داده و به منزل مراجعت کردم. لیکن قبل از ترک خانه از من خواهش کرد که این موضوع را با شوهرش در میان نگذارم.
فردای آن روز نزد سرکنسول رفتم موضوع را برای وی شرح دادم و گوشزد نمودم که این خانم انگلیسی مرا متوجه خطری کرد که تاکنون درباره آن فکر نکرده بودم. سرکنسول به من جواب داد که ما در این کشور از لحاظ سیاست و موقعیت ایران در مورد مسئله فلسطین بی‌طرف هستیم و یهودی‌ها به ما کاری ندارند. من در جواب گفتم که صحبت از ما ایرانیان نیست مسئله آن است که همسایه من انگلیسی است و احتمال دارد ضمن آسیب رساندن به یک افسر انگلیسی من هم در این میانه فدا شوم، بالاخره قرار شد در این باب مطالعه کرده و راه حلی در این مورد پیدا کنیم.


@HistoryandMemory

....[ سرانجام] صلاح در این [دانسته شد] که سرکنسولگری ایران یک پرچم کشور متبوع خود را در مقابل ساختمان اقامت خودشان افراشته نمایند تا محل اقامت ایشان کاملاً در این محله مشخص باشد و غیر از این ترتیب آنها هیچگونه کمک دیگری نمی‌توانند توصیه کنند و رئیس شرکت با تشکر از زحمات و همکاری کارکنان نمایندگی ایران سلامت و تندرستی همگی را خواهان است. من که پیغام اولیای شرکت مذکور و ابتکار آنها را دریافتم، پس از مرخص کردن این بانو نزد سرکنسول رفتم و جریان را به وی با خنده شرح دادم او گفت این کار خیلی آسان است. اگرچه رسم نیست که پرچم کشوری غیر از ساختمان رسمی ساختمان دیگری افراشته شود لیکن در این زمان که ما روزهای جنگ داخلی را در مقابل خود داریم و جان همه ما در خطر است اگر با افراشتن یک پرچم امنیت و جان و مال مأمورین تأمین می‌گردد ما نسبت به این رفتار که برخلاف معمول می‌باشد، حرفی نداریم سپس دستور داد یک پرچم ایران را به من داده و با یکی از گماشته‌های سرکنسولگری به منزل آوردیم و پرچم کشور خودمان را بالای ساختمان نصب کردیم. آنروز  عصر سرهنگ را هنگام ورود به منزل دیدم وی از دور خنده‌کنان گفت: با نصب پرچم ایران ما را تحت‌الحمایه خودتان قرار دادید به وی جواب دادم بگذارید یک دفعه هم که شده کشور متبوعه من با افراشتن پرچم خود جان یک مأمور انگلیسی را نجات داده باشد. خیلی خندید و مراتب را به همسرش گفت. او نیز از بالای پنجره از این ابتکار من تشکر نمود. لیکن چندی نگذشت که سرهنگ انگلیسی که اسمش را فراموش کرده‌ام از فلسطین به کشور کنیا که در آن موقع از مستعمرات امپراطوری انگلیس بود منتقل شد و آپارتمان خود را تخلیه کرد، پس از این مدت چون هیچ اتفاقی رخ نداد من پرچم ایران را برداشته و با خیال راحت بقیه مدت مأموريت خود را در بیت‌المقدس در همین خانه سپری نمودم. طبق اظهار نماینده وزارت امور خارجه انگلیس در مجلس عوام از سال ۱۹۴۶ تا سال ۱۹۴۸ که انگلیسی ها فلسطین را تخلیه نمودند متجاوز از ۲۱۳ نفر سرباز، ۷۷ نفر پلیس و ۲۸ نفر غیرنظامی به قتل رسیده بودند. [در پاورقی: روزنامه اطلاعات، ۲۷/ ۳/ ۱۳۲۷]».

📚 فضل‌الله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۶۸، ۷۰- ۷۵.


@HistoryandMemory
📚 A Cultural History of Peace in the Medieval Age, ed. Walter Simons, Bloomsbury Publishing, 2023.

<تاریخ فرهنگی صلح در دورهٔ میانه>
#تازه_ها
#تاریخ_فرهنگی #تاریخ_صلح #دوره_میانه


▫️This volume, A Cultural History of Peace in the Medieval Age explores peace from 800 to 1450. As with all the volumes in the illustrated Cultural History of Peace set, this volume presents essays on the meaning of peace, peace movements, maintaining peace, peace in relation to gender, religion and war and representations of peace. A Cultural History of Peace in the Medieval Age is the most authoritative and comprehensive survey available on peace in the medieval era.

@HistoryandMemory
▪️روزی روزگاری فلسطین (۴): یهودیان ایرانی و حاجی هارون

«یهودیهای ایرانی مقیم شهر بیت‌المقدس اکثراً از اشخاصی بودند که عقاید مذهبی قوی داشتند و هر شنبه به زیارت دیوار ندبه و اماکن مقدس می‌رفتند و شغل آنها کسب و کارهای آزاد بود. مثلاً یکی از اتباع یهودی ایران که از تهران به بیت‌المقدس مهاجرت کرده، شخصی بود به نام حاجی هارون وی به اتفاق برادرش یک سلمانی در مقابل هتل ایدن که من شب ورودم به بیت‌المقدس در آن هتل بیتوته کرده بودم  دائر کرده بود، آرایشگاه وی بسیار تمیز و آبرومند و اکثراً مشتریان او مأمورین کنسولی مقیم شهر بودند، منجمله سرکنسول و اعضای سرکنسولگری ایران برای اصلاح سر به این سلمانی رفت و آمد می‌کردند. در آنجا تمام فامیل حاجی هارون از زن تا مرد کار می‌کردند و مشتری‌ها از کار آنها رضایت داشتند شخص حاجی هارون که از همه مسن‌تر بود و سواد فارسی هم داشت علاوه بر این کسب چون ریش سفید ایرانیان بیت‌المقدس بود اکثراً ایرانیان مقیم فلسطین برای امور گذرنامه - احوال شخصیه - ازدواج و غیره به وی مراجعه می‌کردند و از او تقاضا داشتند که آنها را توسط کارمندان سرکنسولگری ایران در بیت‌المقدس راهنمایی کرده و حتی نامه‌های این اشخاص را تهیه می‌نمود و به آنها می‌داد و گاهی اوقات هم خودش با این اشخاص به نمایندگی مراجعه و کار آنها را از طریق دفتر سرکنسولگری که اکثراً قانونی بود انجام می‌داد. حاج هارون شخص معمری بود با سر تاس و اندامی باریک و صدایی گیرا و بسیار موقر و مؤدب و هر زمان که به نمایندگی مراجعه می‌کرد کارمندان محلی ما به وی احترام می‌گذاشتند. معمولاً او برای انجام و شفاعت امور همکیشان خود به دفتر نمایندگی مراجعه می‌نمود و آنها هم چون از شخصیت حاجی اطلاع داشتند امور وی را انجام می‌دادند. گاهی برای صدور اسناد گذرنامه یا شناسنامه و غیره به من مراجعه می‌کرد تا دستور اجرای امور مورد تقاضای وی را مطابق قوانین و مقررات موجود صادر کنم و چون قطع داشتم متقاضیان و مراجعه کنندگان از راه‌های دور برای انجام کارهای خود به بیت‌المقدس آمده‌اند، سعی می‌کردم کار آنها همان روز انجام گیرد. این امر موجب رضایت و خرسندی مراجعین می‌گردید. یکی از روزها محمدعلی صبری که یکی از همکاران زحمتکش محلی نمایندگی بود، به دفتر من آمد و اظهار داشت که حاج هارون مایل است مرا بطور خصوصی ملاقات کند، فوراً اجازه ملاقات داده پس از سلام و تعارفات همیشگی حاجی هارون سر سخن را گشوده با وقار و لحن بسیار مؤدبی اظهار کرد می‌خواستم بدون تعارف و تملق اظهار رضایت و خشنودی قاطع ایرانیان همکیش خود، چه آنهایی را که مقیم بیت‌المقدس هستند و چه آنهایی را که در خارج مسکن دارند، از زحمات و دقتی که در کارهای جاری اتباع و پیشرفت امور بدون هیچگونه توقعی معمول می‌دارید، ابلاغ نمایم، ضمناً به استحضار شما برسانم متأسفانه اشخاص همیشه جوان و پرحرارت نمی‌مانند و روزی می‌رسد که مانند من شخصی سالخورده و ناتوان می‌شوند، بنابراین شرط عقل آن است که از هم اکنون در فکر زندگی آینده خودتان باشید، بالاخره شما دیر یا زود صاحب همسر و اولاد خواهید شد و باید زندگی و معاش یک عائله را متقبل گردید. بنابراین از هم اکنون تا جوان و پرانرژی هستید باید به فکر فردای خودتان باشید چون این جوانی و شادابی دائمی نیست لذا من به پاس خوبی‌های شما می‌خواهم در این راه به شما ارائه طریق نمایم من قلم خود را کنار گذارده و با قیافهای خیلی گرفته به او خیره شدم و منتظر ماندم تا گفته‌های وی خاتمه پیدا کند. حاج هارون از قیافه گرفته من دریافت که از اظهارات وی چندان استقبالی نکرده‌ام فوراً با تبسم گفت: عذر می‌خواهم من نخواستم به شما پیشنهاد رشوه یا از این قبیل امور بدهم از این لحاظ خیالتان راحت باشد، قیافه شیرین خودتان را از این گرفتگی خارج سازید تا بتوانم حرف آخر خود را بزنم، من فقط می‌خواهم آینده زندگی شما را تأمین نمایم. به وی گفتم از چه راهی؟ جواب داد: از راه بسیار مشروع و آسان و سپس اضافه نمود بطوری که استحضار دارید فلسطین برای یهودی‌ها ارض موعود و سرزمین مقدسی است که در کتاب مقدس نیز این امر منعکس شده‌است.

@HistoryandMemory

بنابراین زمین و خاک فلسطین در هرکجای این سرزمین باشد برای ما یهودیان فوق العاده گرانبها و با ارزش است، مضافاً این که اخیراً اعراب متعصب تصمیم گرفتند تحت هیچ شرایطی و به هیچ قیمتی زمین یا املاک خود را به یهودیان نفروشند و در مقابل ما سعی می‌کنیم از هر راه مشروعی که شده اراضی و املاک اعراب را که بدون استفاده رها کرده‌اند خریداری کرده و آنها را آباد نمائیم. بطوری که خودتان ملاحظه کردید در هر کجا که در این سرزمین یهودیان زمینی دارند آباد و پررونق شده بطوری که خود اعراب نیز از این آبادی و نتایج آن استفاده می‌نمایند مثلاً ایجاد باغات میوه و احداث کارخانجات موجب پیدا شدن انواع و اقسام کار و حرفه برای اعراب فلسطین شده است که نتیجتاً وضع زندگی آنها از هرجهت تأمین و بهبود بافته است.
بالاخره به او گفتم آقا این حرف‌ها چه ارتباطی به من که یک کنسول‌یار ایران هستم دارد. بهتر است منظور خودتان را واضح‌تر بگوئید من وقت زیادی ندارم. حاج هارون با پوزش و تبسم گفت: ما تقاضا داریم شما مثلاً در همین محله کاتامون که اکثر اراضی و خانه‌های آن متعلق به اعراب می‌باشد ملکی خریداری کرده و سپس هنگام اتمام مأموریت خودتان آن را به ما بفروشید تا آن زمان هم ملک ترقی کرده و هم شما پس از ترک این سرزمین هیچ گونه مسئولیت یا خجالتی از دوستان و همکیشان خودتان یعنی اعراب نخواهید داشت. اعراب هم که شاید در باطن شایق این معامله با شما باشند، پولی عایدشان خواهد شد. پس از حرکت شما از بیت‌المقدس و مراجعت به ایران این معامله سرشار و مشروع فراموش خواهد شد. به طوری که من اطلاع دارم خیلی از مأمورين خارجه در این کشور از این نوع معاملات انجام داده و با جیب پرپول به کشور خودشان مراجعه نموده‌اند، نه فروشنده خلافی کرده و نه خریدار و مقامات دولتی هم اعتراضی نسبت به این گونه تحویل و تحولات دارند.
اظهارات حاج هارون که بسیار ملایم و به طرز شایسته‌ای با مهارت کامل طرح و بیان شده بود، مراکه در آن موقع ۲۴ سال بیشتر نداشتم به فکر انداخته، پس از چند لحظه‌ای مانند کسی که از خواب شیرین برخاسته باشد به وی جواب دادم آقای حاج هارون، من برای معاملات بازرگانی و دادوستد که برخلاف شغلم باشد به این سرزمین نیامده‌ام. آینده و سرمایه من کار و فعالیت روزانه من است و خیال دارم فعالیت و رفتار خود را که از پدر و جدم به ارث برده‌ام به همین منوال به نحو احسن حفظ نمایم و بدون ترس و دغدغه کارهای خود را دنبال کنم و خود را از هرگونه اموری که خارج از وظایف اداری و حیثیت یک مأمور وظیفه‌شناس است دور نگاه دارم. به اضافه این نوع معاملات هر چقدر مشروع باشد، سرمایه می‌خواهد و من با این حقوق جزئی که حتی کفاف هزینه جاری مرا نمی‌دهد توان این کار را ندارم و نمی‌خواهم اکنون که جوان و فعال هستم خودم را وارد ماجراهایی کنم که هم به حیثیت کشور و هم به وجدان خودم لطمه وارد می‌کند و همچنین در این کشور همیشه نزد شخص شما و همکیشان شما سرافکنده و خجل باشم و یک نوع بدهکاری به شما احساس کنم. خیر من نمی‌توانم این پیشنهاد را قبول کنم و به آینده خود که آرزوهای زیاد به آن دارم پشت پا بزنم. حاج هارون با اتمام گفته‌های من مانند یک دلال قدرتمند ایستاده و با تبسم گفت: آقای کیا موضوع سرمایه که به آن اشاره فرمودید ما این سرمایه را برای شما تأمین می‌کنیم. شما فقط این پیشنهاد را قبول فرمائید بقیه کارها با ما و با خاطری آسوده بدون این که کسی از این موضوع مطلع شود این معامله را جوش داده و موضوع بین خودمان تا هنگام عزیمت شما به ایران محرمانه خواهد ماند. مجدداً گوشزد کردم که من اهل این گونه معاملات که خیال مرا از کار و فعالیتم منصرف نماید نیستم و از شما خواهش می‌کنم منبعد در هیچ زمانی از این گونه پیشنهادات به من ارائه ننمائید که فوق‌العاده ناراحت می‌شوم، سپس برای خاتمه این صحبت‌ها زنگ زدم و به گماشته سرکنسولگری دستور دادم که ارباب رجوع بعدی را که با من کار دارد صدا بزند. باید اذعان نمایم که حاج هارون با حسن نیتی که نسبت به من داشت و مرا آدمی مورد اعتماد تشخیص داده بود معذالک با تمام نیرو و زرنگی می خواست این موضوع را به نفع خود و به نفع جامعه یهودیهای مهاجر به این کشور خاتمه دهد لیکن قضاوت وی در مورد من صحیح از آب درنیامد».

📚 فضل‌الله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۸۹-۹۳.

@HistoryandMemory
سعید شیرازی:

«رضا مرادزاده [درگذشتهٔ ۲۹ مهر ۱۴۰۲] متولد ۱۳۵۱ بود و در دهه ۶۰ در دانشگاه تهران حقوق خوانده بود. به قول خودش روستازاده‌ایی بود که پس از اتمام کارشناسی حقوق دانشگاه تهران تصمیم گرفت به دنبال علاقه دوران نوجوانی‌اش یعنی زبان چینی و تاریخ اسلام در چین برود و از رشته حقوق و اینکه مبادا سهوا حق کسی را ضایع کند فاصله بگیرد. خودآموز زبان چینی را فراگرفته بود و در دانشگاه تربیت مدرس تاریخ اسلام خوانده بود. حاصل سالها کوشش او کتابی است با عنوان چگونگی نفوذ و گسترش اسلام در چین و دهها مقاله دیگر درباره اسلام در چین است که در سالهای اخیر در دانشنامه جهان اسلام منتشر شده و قرار بود روزی همه را یکجا چاپ کند که فرصت نیافت.
درگذشت او اتفاقی ناگهانی و تلخ بود. یادش گرامی.»

@HistoryandMemory
📚 رضا مرادزاده، چگونگی نفوذ و گسترش اسلام در چین، مشهد: بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، ۱۳۸۲.

در این کتاب روند عمومی تاریخ نفوذ و گشترش اسلام و وضعیت مسلمانان چین، از آغاز، یعنی سال ۶۵۱ میلادی تا پایان دودمان سلطنتی چینگ در ۱۹۱۱ میلادی بررسی شده ضمن اینکه به صورت اجمالی وضعیت کنونی مسلمانان چین مورد بررسی قرار گرفته است.

@HistoryandMemory
JHIC_Volume 50_Issue 1_Pages 71-92.pdf
491.6 KB
▪️مرادزاده، رضا. (۱۳۹۶). زبان فارسی و گسترش اسلام در چین. پژوهشنامه تاریخ تمدن اسلامی، ۵۰(۱)، ۷۱-۹۲.

▫️چکیده:
زبان فارسی برای مدتی طولانی زبان فرهنگی و عبادی مسلمانان چین بود. نشانه­‌های تاریخی از قبیل کتیبه­‌ها و سنگ­ نوشته­‌های فارسی، تعداد قابل توجه نسخه­‌های خطی فارسی و اسناد غنی کتاب‌های چینی و همچنین ادامه رواج زبان فارسی در اصطلاحات روزمره در میان مسلمانان چین و بعضی واژه­‌های دیگر فارسی که از قدیم وارد زبان چینی شده، جملگی نشان می­‌دهد که فارسی در تاریخ چین دورانی پر رونق داشته است. در اینجا این سوال مطرح است که فارسی چگونه وارد چین شد و چه عواملی باعث شد در خاور دور رونق پیدا کند؟ ورود زبان فارسی به چین و رونق یافتن آن با مهاجرت ایرانیان و مسلمانان فارسی زبان و گسترش اسلام در چین رابطه رابطه تنگاتنگ داشت. اگر اسلام وارد چین نمی­‌شد و چنگیزخان و فرزندانش به آسیای مرکزی و ایران حمله نمی­‌کردند، زبان فارسی هرگز در چین، چنان رونق نمی­‌گرفت. این مقاله، چگونگی ورود زبان فارسی به چین و نقش و جایگاه ایرانیان و زبان فارسی را در گسترش اسلام در این سرزمین بررسی کرده است.

@HistoryandMemory
▪️ شیعه در چین [ بخشی از مدخل بلند «شیعه» در دانشنامه جهان اسلام] | نوشتهٔ روان‌شاد رضا مرادزاده

«به نوشتهٔ مورخان و پژوهشگران، از جمله علامه سید یوسف ماجو، در کتیبهٔ چینگ‌بائوبیائو، سابقهٔ ورود علویان به چین به اوایل سده دوم/ هشتم در دوره دودمان تانگ (۱۰ بعثت - ۲۹۴/ ۶۱۸-۹۰۶ ) باز می‌گردد. به این ترتیب که آنان همراه نخستین گروه مسلمانان ایرانی و عرب از مسیر زمینی جاده ابریشم از مناطق شرقی ایران و آسیای مرکزی به مناطق شمال غربی چین و از مسیر دریایی به مناطق ساحلی جنوب و جنوب شرقی چین وارد شدند(←شوئه ونبو،  ۲۰۰۴، ص ۶۲۷؛ < دایرةالمعارف اسلامی چین>، ص ۴۵۱). فرار گروهی انبوه از علویان از ظلم و بدرفتاری حاکمان اموی و اقامت آنان در سال ۱۳۰/ ۷۴۸ در جزیرهٔ های‌نن/ های‌نان در جنوب چین گواه این مدعاست. با ورود و مهاجرت گسترده مسلمانان به چین در دورۀ دودمان مغولی یوان (۶۷۰-۷۷۰/ ۱۲۷۱- ۱۳۶۸)، گروهی از شیعیان خراسان نیز به جانب شرق مهاجرت کردند و در منطقه سین کیانگ پراکنده شدند (تشکری، ص ۵۰؛ آذری دمیرچی، ص ۶۵؛ وانگ یوجیه و ماچائو، ص ۱۷۰- ۱۷۱؛ آقایی، ص ۴۵-۴۶، ۵۴).
در دوره یوان جمعی از شیعیان در بندر زیتون (چوان جو کنونی) نفوذ و اقتدار فراوان به دست آوردند و در تجارت و دادوستد مهارت بسیار یافتند و بیشتر امور تجاری زیتون و ایالت ساحلی فوجیان را قبضه کردند (ما پینگ، ص ۳۴۴؛ چیفی، ص ۱۳۲؛ وانگ یوجیه و ما چائو، ص ۱۷۲-۱۷۳). حضور و نفوذ شیعیان در زیتون به حدی بود که در جریان شورشی ده ساله به نام واقعۀ سپاه دو سردار ایرانی شیعه به نامهای سیف‌الدین و امیرالدین فرماندهی سپاهیان را بر عهده داشتند. سنگ قبری به نام امیر سید اجلّ ديوانشاه (متوفى ۷۰۲ /۱۳۰۲) در قبرستان مسلمانان در زیتون پیدا شده که نشان دهنده سیادت وی است،همچنین بر اساس شواهد تاریخی مسجد فوجو مرکز ایالت فوجیان، را نخستین بار شیعیان ایرانی ساختند و شیعیان زیدی یمن نیز مسجدی در زیتون بنا کردند (← لی شینگ هوا و همکاران، ص ۲۶۳ ۲۶۴؛ دایرةالمعارف اسلامی چین >، ص ۱۳۷، ۱۵۵، ۳۵۲، ۴۵۳؛← نیز زیتون).
در دوره ایلک‌خانیان/ قراخانیان (حک: ۶۰۹۳۸۲/ ۹۹۲ ۱۲۱۲)، همزمان با گسترش جامعه مسلمانان، حضور علویان و شیعیان و نیز ترویج معارف شیعی در سین‌کیانگ رونق داشت. به طوری که برای مدتی در دورۀ موسی عبدالکریم، فرزند صدوق بغراخان، حکومت قراخانیان به دو شاخه تقسیم شدند شاخه غربی یا آل علی (محبان خاندان امام علی علیه‌السلام) به مرکزیت فرغانه و شاخهٔ شرقی یا آل حسن (محبان خاندان امام حسن علیه‌السلام) به مرکزیت کاشغر (چن هوی‌شِنگ، ج ۱، ص ۱۶۲-۱۶۴؛ مرادزاده، ۱۳۲)».

▫️برای بخش‌های دیگر این مدخل نک.: رضا مرادزاده، «شیعه؛ چین»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۲۸، صص ۸۲۰- ۸۲۵.

@HistoryandMemory
▪️خاطرات قاسم غنی (۱): مقدمه!

▫️ این روزها سرگرم خواندن زندگی من قاسم غنی هستم. در فرسته‌های بعدی گزیده‌هایی از آن را خواهم آورد. پیش از آن بخشی از مقدمه کتاب را خواهم آورد. حدس بزنید چه کسی اینها را نوشته!:

«دکتر قاسم غنی از روشنفکرانی است که از خدمت به دربار پهلوی دریغ نمی‌ورزید. او در دوران تحصیلات خارج از کشور شیفتۀ فرهنگ غربی می‌شود و با تمام وجود خود را وقف اراذلی چون رضاخان و پسرش می‌کند. تا آنجا که یکی از مدیران مجالس ادبی دربار می‌شود چنانکه خود غنی می‌نویسد:

... خودشان به آقای علاء می‌فرمایند من میل دارم هر هفته نصف روز خود را صرف همنشینی با چند نفر اهل علم و دانش كنم و یک نوع غذای روحی برای من محسوب است و خودشان اسامی می‌فرمایند که آقای علاء بدون کم و زیاد یادداشت کرده و ابلاغ کرد و آن اشخاص عبارت بودند از: مرحوم محمد قزوینی، مرحوم حاج سید نصرالله تقوی، مرحوم حاج محتشم‌السطنه (حسن اسفندیاری)، آقای علی‌اکبر دهخدا، آقای (حسين شكوه‌الملک) و من. بعد آقای سپهبد یزدان‌پناه آجودان اعلیحضرت نام دکتر شفق را می‌برند که خوب است او هم ضمیمه شود و ضمیمه شد. آقای علاء و آقای ادیب السلطنه سمیعی و آقای یزدان‌پناه هم که هر سه درباری بودند در این جلسات حاضر می‌شدند. بعد از ظهر هر سه‌شنبه اتومبیل‌های دربار می‌آمد و هر کی را می‌برد. مجلس اول در ماه رمضان در سعدآباد اعلیحضرت با حجب و ادب و انسانیت مخصوص که دارند تشریف آوردند و فرمودند من مستحضرم که شما آقایان مرتباً جلسات علمی و ادبی دارید، می‌نشینید با هم و از هر دری صحبت می‌کنید. من اطلاع آن را ندارم که بخواهم از اعضای مجلس شما باشم ولی دلم می‌خواهد در این مجالس مستمع باشم و استفاده ببرم...

این چنین است که رجال ادب و نخبهٔ روشنفکران در شرایطی که حکومت خفقان و ترور پالانی دوم تسمه از گرده مردم مستضعف می‌کشید، در حضور ملوکانه! مجالس ادبی تشکیل می‌دادند براستی اگر قرار باشد روزی خدمت و خیانت روشنفکران را در ایران معاصر مستند کرد آیا به نتیجه‌گیری و استدلال پر بار زنده‌یاد جلال آل‌احمد نخواهیم رسید».

📚 علی دهباشی مقدمه بر زندگی من قاسم غنی، به‌کوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری، تهران: انتشارات آبان، ۱۳۶۱.

@HistoryandMemory
علیرضا مقدم:
«در یکصدمین سالگرد تاسیس جمهوری ترکیه، کتاب «غازی مصطفی کمال آتاترک، بنیان‌گذار جمهوری ترکیه» در قالب پروژه تالیف و ترجمه مجموعه زندگینامه کوتاه شخصیت‌های تاثیرگذار در حیات فکری و سیاسی ترک، به یازده زبان دنیا ترجمه و از سوی مرکز فرهنگی آتاترک منتشر شد. ترجمه فارسی اثر را نگارنده انجام داده است».

#تازه‌ها
#آتاترک
#تاریخ_ترکیه
#جمهوری_ترکیه

@HistoryandMemory
▪️خاطرات قاسم غنی (۲): پدر، باغ، درختانِ سبزوار و خُم‌های شراب
[ح. ۱۲۰ سال پیش]

«پدرم مردی بود بلند بالا و رشید با قیافه و ملامحی که برای من که پسر او هستم بسیار بسیار زیبا بود. هم با ابهت و هیمنه بود و هم با لطف و محبت. عمامه سیاه داشت لباس و قبا و آباده و عبا. سرمی‌تراشید و ریش کوتاهی داشت. بسیار بسیار پاکیزه بود. بدون استثنا هر روز صبح وقت سحر به حمام می‌رفت. فوق‌العاده با ذوق بود، به گل و آب جاری عشق زیادی داشت.
بچه چهارپنج ساله‌ئی بودم و از قدیم‌ترین یادگارهای زندگی‌ام محسوب است که وقتی شنیدم که «آقا» که پدرم به این نام نامیده می‌شد در بیرون شهر سبزوار باغ می‌سازد. يک روز هم مرا مادرم برد به آن باغ مشغول ساختن عمارت بودند. من در عالم طفولیت و حس خاصی که طفل از اندازه اشیاء دارد خیلی باغ بنظرم بزرگ جلوه کرد و نهر آب منزل هم در آنروز بچشم من از عظائم روزگار جلوه می‌کرد. باغ که البته شاید دو هزار متر بیشتر نبود نیز جلوه زیاد داشت. درخت دیدم گل دیدم و طولی نکشید که از منزل‌ شهر کوچ کردیم به این منزل جدید به اصطلاح باغ بیرون شهر.
سبزوار شهر بسیار کم‌درختی است در داخله شهر نادراً در خانه‌ئی درخت دیده می‌شود. در یکی از محلات شهر در خانه امیرحسن خان و داماد آنها خسرو خان چهار دانه سرو و کاج بود و این از عجائب شهر به شمار می‌رفت. در قسمت شمالی که آب بیشتر است در چند دقیقه درخت توت و یکی دو جا بید دیده می‌شد. بعضی خانه‌ها درخت بیدی داشتند و یکی دو خانه درخت بید مجنون و چند درخت میوه‌دار در آن بود. اگر کسی می‌خواست تمام درختهای شهر سبزوار را بشمارد شاید عدد تمام درختهای این شهر به دویست نمی‌رسید. كذلک گل بسیار کم بود. چند نفر معرف به گلباز بودند و اینها چند دانه گلدان داشتند، گلهای معمولی شمعدانی و ميخک از نوادر بود گلهای شائع گل لاله عباسی و آفتاب‌گردان و خرزهره و لادن و نیلوفر بود، آن هم کم.
در باغ ما این گلها بود به اضافه بعضی گلهای رنگهای دیگر و گویا گلهای شبیه به اطلسی و داودی هم بود. درختی بود در باغ گل طاوسی و چند دانه درخت ارغوان و بعضی درختهای میوه بیدهای معمولی، بید مجنون و چند بوته تاک كه تربیت کرده بودند بالا رفته بود و به اصطلاح سبزوار چفت درست کرده بودند كه يک قسمت باغ سایه آنرا داشت و در فصل در آنجا می‌نشستیم. از همه بالاتر این باغ تازه آب جاری دائمی داشت یعنی در هفته سه تا چهار شبانه روز آب از آنجا می‌گذشت. آب معروف به آب قصبه در مدخل آب آبشار کوتاهی بود که با صدا وارد باغ ما می‌شد و در همان نزدیکی مدخل و آبشار حوض بیضی بود که سبزواری دریاچه می‌گویند. این نهر در تمام طول منزل جاری بود و می‌رفت به منزل مجاور ما که بعدها خودمان خریدیم و برادرم در آن منزل ساکن شد، حالا هم در دست خاله و خاله‌زاده‌های ما است. پدرم با آن عشقی که به گل و درخت و آب داشت هر روز سحر حرکت می‌کرد و پس از آنکه از حمام خارج می‌شد بفرد فرد این درختها و گلها رسیدگی می‌کرد و من امروز می‌توانم بفهمم که او چه قدر حظ و لذت می‌برد. من هم سحرخیز بودم همینکه چشم باز می‌کردم با عجله بیرون می‌پریدم. پدرم می‌گفت قاسم بیا این گل را ببین دیروز چه قدر كوچک بود امروز می‌بینی فردا چنین و چنان خواهد شد این قسمت را ببین... این را تماشا کن این درخت گل طاوسی را نگاه کن شبیه بسر طاوس است. درخت دیگری بود که گل داشت و گل میمونی می‌خواندند. درخت ارغوان سبزه‌ها؛ هر چیزی را نگاه می‌کرد. هی راه می رفت و در اطراف اینها طواف می‌کرد در اطراف آب و نهر می‌گشت. بی‌اختیار دست به آب می‌زد مثل آنکه لذت ببرد و با لذت بصر تنها قانع نبود، می‌خواست حس لامسه او هم از آب لذت ببرد.
دیگر از سرگرمیهای پدرم در آن ساعات اول روز رسیدگی به خم‌های شرابش بود. دو [کذا؛ در؟] زیرزمین محل خم‌های شرابش بود سحر خودش بهمه خم‌ها رسیدگی می‌کرد. برای رفقایش با لذت و حرارت خاصی تعریف می‌کرد که امروز صبح خم را سر باز کردم غلغل مستانه داشت و در جوش و خروش است، فلان شراب سفيد مثل الماس می‌درخشد. فلان خم حکم یاقوت را دارد. فلان خم بهترین شراب گس و فلان است. فلان انگور خوب است و فلان بد است بعضی از این شرابها را در منزل عرق می‌کشیدند. در آنوقت اداره رسومات و سایر تشکیلات نبود».

📚قاسم غنی، زندگی من، صص ۳۸-۴۰.

@HistoryandMemory
Egmont, Op. 84: Overture
Beethoven
«۱۷/۰۹/۸۷ [۱۳۶۶/۰۶/۲۶]
دیشب تنها بودم و کمی بتهوون شنیدم. استاد اردشیر حق داشت که می‌گفت بزرگترین خوشبختی من اینست که بعد از بتهوون به دنیا آمده‌ام».

📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۵۷.

🎼 بتهوون | اوورتور اگمونت

«اِگمونت، اپوس ۸۴، مجموعه‌ای از ۱۰ قطعه موسیقی متن است که در سال ۱۸۱۰ توسط لودویگ فان بتهوون برای نمایش‌نامه‌ای با همان نام از یوهان ولفگانگ فون گوته تصنیف شد. محبوب‌ترین و شناخته‌شده‌ترین قطعهٔ این مجموعه نخستین قطعه موسوم به «اوورتور اگمونت» است».

@HistoryandMemory
«۲۷/۰۴/۸۸ [ ۱۳۶۷/۰۲/۰۷]

ربّی Rabbin اعظم فرانسه در جشن چهلمین سالگرد دولت اسرائیل گفته است «ما ١٤.٥٪ نیستیم (اشاره به آرا  le Pen) ولی به سبب این همه یهودیانی که جان خود را فدا کردند، ما کسانی هستیم که باید به دنیا درس اخلاق بدهیم» (لوموند ۲۷ آوریل). غافل از اینکه بیش از چهار ماه است که دولت اسرائیل با فداکردن جان دیگران در سرزمین‌های اشغالی دارد این درس را می‌دهد. سفارش معنوی دیگر ربّی اعظم به قوم یهود اینست: «گوش‌هایتان را بگیرید و به جلو نگاه کنید»! خلاصه اینکه خر خودتان را برانید گور پدر دیگران. وای به وقتی که مظلوم ظالم بشود، مخصوصاً مظلومی که «برگزیدهٔ» خدا هم باشد».

📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۷۹.

▫️این روزنوشت مسکوب به انتفاضه اول اشاره دارد که در آن بیش از دوهزار فلسطینی کشته شدند.

@HistoryandMemory