↑
بنابراین زمین و خاک فلسطین در هرکجای این سرزمین باشد برای ما یهودیان فوق العاده گرانبها و با ارزش است، مضافاً این که اخیراً اعراب متعصب تصمیم گرفتند تحت هیچ شرایطی و به هیچ قیمتی زمین یا املاک خود را به یهودیان نفروشند و در مقابل ما سعی میکنیم از هر راه مشروعی که شده اراضی و املاک اعراب را که بدون استفاده رها کردهاند خریداری کرده و آنها را آباد نمائیم. بطوری که خودتان ملاحظه کردید در هر کجا که در این سرزمین یهودیان زمینی دارند آباد و پررونق شده بطوری که خود اعراب نیز از این آبادی و نتایج آن استفاده مینمایند مثلاً ایجاد باغات میوه و احداث کارخانجات موجب پیدا شدن انواع و اقسام کار و حرفه برای اعراب فلسطین شده است که نتیجتاً وضع زندگی آنها از هرجهت تأمین و بهبود بافته است.
بالاخره به او گفتم آقا این حرفها چه ارتباطی به من که یک کنسولیار ایران هستم دارد. بهتر است منظور خودتان را واضحتر بگوئید من وقت زیادی ندارم. حاج هارون با پوزش و تبسم گفت: ما تقاضا داریم شما مثلاً در همین محله کاتامون که اکثر اراضی و خانههای آن متعلق به اعراب میباشد ملکی خریداری کرده و سپس هنگام اتمام مأموریت خودتان آن را به ما بفروشید تا آن زمان هم ملک ترقی کرده و هم شما پس از ترک این سرزمین هیچ گونه مسئولیت یا خجالتی از دوستان و همکیشان خودتان یعنی اعراب نخواهید داشت. اعراب هم که شاید در باطن شایق این معامله با شما باشند، پولی عایدشان خواهد شد. پس از حرکت شما از بیتالمقدس و مراجعت به ایران این معامله سرشار و مشروع فراموش خواهد شد. به طوری که من اطلاع دارم خیلی از مأمورين خارجه در این کشور از این نوع معاملات انجام داده و با جیب پرپول به کشور خودشان مراجعه نمودهاند، نه فروشنده خلافی کرده و نه خریدار و مقامات دولتی هم اعتراضی نسبت به این گونه تحویل و تحولات دارند.
اظهارات حاج هارون که بسیار ملایم و به طرز شایستهای با مهارت کامل طرح و بیان شده بود، مراکه در آن موقع ۲۴ سال بیشتر نداشتم به فکر انداخته، پس از چند لحظهای مانند کسی که از خواب شیرین برخاسته باشد به وی جواب دادم آقای حاج هارون، من برای معاملات بازرگانی و دادوستد که برخلاف شغلم باشد به این سرزمین نیامدهام. آینده و سرمایه من کار و فعالیت روزانه من است و خیال دارم فعالیت و رفتار خود را که از پدر و جدم به ارث بردهام به همین منوال به نحو احسن حفظ نمایم و بدون ترس و دغدغه کارهای خود را دنبال کنم و خود را از هرگونه اموری که خارج از وظایف اداری و حیثیت یک مأمور وظیفهشناس است دور نگاه دارم. به اضافه این نوع معاملات هر چقدر مشروع باشد، سرمایه میخواهد و من با این حقوق جزئی که حتی کفاف هزینه جاری مرا نمیدهد توان این کار را ندارم و نمیخواهم اکنون که جوان و فعال هستم خودم را وارد ماجراهایی کنم که هم به حیثیت کشور و هم به وجدان خودم لطمه وارد میکند و همچنین در این کشور همیشه نزد شخص شما و همکیشان شما سرافکنده و خجل باشم و یک نوع بدهکاری به شما احساس کنم. خیر من نمیتوانم این پیشنهاد را قبول کنم و به آینده خود که آرزوهای زیاد به آن دارم پشت پا بزنم. حاج هارون با اتمام گفتههای من مانند یک دلال قدرتمند ایستاده و با تبسم گفت: آقای کیا موضوع سرمایه که به آن اشاره فرمودید ما این سرمایه را برای شما تأمین میکنیم. شما فقط این پیشنهاد را قبول فرمائید بقیه کارها با ما و با خاطری آسوده بدون این که کسی از این موضوع مطلع شود این معامله را جوش داده و موضوع بین خودمان تا هنگام عزیمت شما به ایران محرمانه خواهد ماند. مجدداً گوشزد کردم که من اهل این گونه معاملات که خیال مرا از کار و فعالیتم منصرف نماید نیستم و از شما خواهش میکنم منبعد در هیچ زمانی از این گونه پیشنهادات به من ارائه ننمائید که فوقالعاده ناراحت میشوم، سپس برای خاتمه این صحبتها زنگ زدم و به گماشته سرکنسولگری دستور دادم که ارباب رجوع بعدی را که با من کار دارد صدا بزند. باید اذعان نمایم که حاج هارون با حسن نیتی که نسبت به من داشت و مرا آدمی مورد اعتماد تشخیص داده بود معذالک با تمام نیرو و زرنگی می خواست این موضوع را به نفع خود و به نفع جامعه یهودیهای مهاجر به این کشور خاتمه دهد لیکن قضاوت وی در مورد من صحیح از آب درنیامد».
📚 فضلالله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۸۹-۹۳.
@HistoryandMemory
بنابراین زمین و خاک فلسطین در هرکجای این سرزمین باشد برای ما یهودیان فوق العاده گرانبها و با ارزش است، مضافاً این که اخیراً اعراب متعصب تصمیم گرفتند تحت هیچ شرایطی و به هیچ قیمتی زمین یا املاک خود را به یهودیان نفروشند و در مقابل ما سعی میکنیم از هر راه مشروعی که شده اراضی و املاک اعراب را که بدون استفاده رها کردهاند خریداری کرده و آنها را آباد نمائیم. بطوری که خودتان ملاحظه کردید در هر کجا که در این سرزمین یهودیان زمینی دارند آباد و پررونق شده بطوری که خود اعراب نیز از این آبادی و نتایج آن استفاده مینمایند مثلاً ایجاد باغات میوه و احداث کارخانجات موجب پیدا شدن انواع و اقسام کار و حرفه برای اعراب فلسطین شده است که نتیجتاً وضع زندگی آنها از هرجهت تأمین و بهبود بافته است.
بالاخره به او گفتم آقا این حرفها چه ارتباطی به من که یک کنسولیار ایران هستم دارد. بهتر است منظور خودتان را واضحتر بگوئید من وقت زیادی ندارم. حاج هارون با پوزش و تبسم گفت: ما تقاضا داریم شما مثلاً در همین محله کاتامون که اکثر اراضی و خانههای آن متعلق به اعراب میباشد ملکی خریداری کرده و سپس هنگام اتمام مأموریت خودتان آن را به ما بفروشید تا آن زمان هم ملک ترقی کرده و هم شما پس از ترک این سرزمین هیچ گونه مسئولیت یا خجالتی از دوستان و همکیشان خودتان یعنی اعراب نخواهید داشت. اعراب هم که شاید در باطن شایق این معامله با شما باشند، پولی عایدشان خواهد شد. پس از حرکت شما از بیتالمقدس و مراجعت به ایران این معامله سرشار و مشروع فراموش خواهد شد. به طوری که من اطلاع دارم خیلی از مأمورين خارجه در این کشور از این نوع معاملات انجام داده و با جیب پرپول به کشور خودشان مراجعه نمودهاند، نه فروشنده خلافی کرده و نه خریدار و مقامات دولتی هم اعتراضی نسبت به این گونه تحویل و تحولات دارند.
اظهارات حاج هارون که بسیار ملایم و به طرز شایستهای با مهارت کامل طرح و بیان شده بود، مراکه در آن موقع ۲۴ سال بیشتر نداشتم به فکر انداخته، پس از چند لحظهای مانند کسی که از خواب شیرین برخاسته باشد به وی جواب دادم آقای حاج هارون، من برای معاملات بازرگانی و دادوستد که برخلاف شغلم باشد به این سرزمین نیامدهام. آینده و سرمایه من کار و فعالیت روزانه من است و خیال دارم فعالیت و رفتار خود را که از پدر و جدم به ارث بردهام به همین منوال به نحو احسن حفظ نمایم و بدون ترس و دغدغه کارهای خود را دنبال کنم و خود را از هرگونه اموری که خارج از وظایف اداری و حیثیت یک مأمور وظیفهشناس است دور نگاه دارم. به اضافه این نوع معاملات هر چقدر مشروع باشد، سرمایه میخواهد و من با این حقوق جزئی که حتی کفاف هزینه جاری مرا نمیدهد توان این کار را ندارم و نمیخواهم اکنون که جوان و فعال هستم خودم را وارد ماجراهایی کنم که هم به حیثیت کشور و هم به وجدان خودم لطمه وارد میکند و همچنین در این کشور همیشه نزد شخص شما و همکیشان شما سرافکنده و خجل باشم و یک نوع بدهکاری به شما احساس کنم. خیر من نمیتوانم این پیشنهاد را قبول کنم و به آینده خود که آرزوهای زیاد به آن دارم پشت پا بزنم. حاج هارون با اتمام گفتههای من مانند یک دلال قدرتمند ایستاده و با تبسم گفت: آقای کیا موضوع سرمایه که به آن اشاره فرمودید ما این سرمایه را برای شما تأمین میکنیم. شما فقط این پیشنهاد را قبول فرمائید بقیه کارها با ما و با خاطری آسوده بدون این که کسی از این موضوع مطلع شود این معامله را جوش داده و موضوع بین خودمان تا هنگام عزیمت شما به ایران محرمانه خواهد ماند. مجدداً گوشزد کردم که من اهل این گونه معاملات که خیال مرا از کار و فعالیتم منصرف نماید نیستم و از شما خواهش میکنم منبعد در هیچ زمانی از این گونه پیشنهادات به من ارائه ننمائید که فوقالعاده ناراحت میشوم، سپس برای خاتمه این صحبتها زنگ زدم و به گماشته سرکنسولگری دستور دادم که ارباب رجوع بعدی را که با من کار دارد صدا بزند. باید اذعان نمایم که حاج هارون با حسن نیتی که نسبت به من داشت و مرا آدمی مورد اعتماد تشخیص داده بود معذالک با تمام نیرو و زرنگی می خواست این موضوع را به نفع خود و به نفع جامعه یهودیهای مهاجر به این کشور خاتمه دهد لیکن قضاوت وی در مورد من صحیح از آب درنیامد».
📚 فضلالله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۸۹-۹۳.
@HistoryandMemory
✍ سعید شیرازی:
«رضا مرادزاده [درگذشتهٔ ۲۹ مهر ۱۴۰۲] متولد ۱۳۵۱ بود و در دهه ۶۰ در دانشگاه تهران حقوق خوانده بود. به قول خودش روستازادهایی بود که پس از اتمام کارشناسی حقوق دانشگاه تهران تصمیم گرفت به دنبال علاقه دوران نوجوانیاش یعنی زبان چینی و تاریخ اسلام در چین برود و از رشته حقوق و اینکه مبادا سهوا حق کسی را ضایع کند فاصله بگیرد. خودآموز زبان چینی را فراگرفته بود و در دانشگاه تربیت مدرس تاریخ اسلام خوانده بود. حاصل سالها کوشش او کتابی است با عنوان چگونگی نفوذ و گسترش اسلام در چین و دهها مقاله دیگر درباره اسلام در چین است که در سالهای اخیر در دانشنامه جهان اسلام منتشر شده و قرار بود روزی همه را یکجا چاپ کند که فرصت نیافت.
درگذشت او اتفاقی ناگهانی و تلخ بود. یادش گرامی.»
@HistoryandMemory
«رضا مرادزاده [درگذشتهٔ ۲۹ مهر ۱۴۰۲] متولد ۱۳۵۱ بود و در دهه ۶۰ در دانشگاه تهران حقوق خوانده بود. به قول خودش روستازادهایی بود که پس از اتمام کارشناسی حقوق دانشگاه تهران تصمیم گرفت به دنبال علاقه دوران نوجوانیاش یعنی زبان چینی و تاریخ اسلام در چین برود و از رشته حقوق و اینکه مبادا سهوا حق کسی را ضایع کند فاصله بگیرد. خودآموز زبان چینی را فراگرفته بود و در دانشگاه تربیت مدرس تاریخ اسلام خوانده بود. حاصل سالها کوشش او کتابی است با عنوان چگونگی نفوذ و گسترش اسلام در چین و دهها مقاله دیگر درباره اسلام در چین است که در سالهای اخیر در دانشنامه جهان اسلام منتشر شده و قرار بود روزی همه را یکجا چاپ کند که فرصت نیافت.
درگذشت او اتفاقی ناگهانی و تلخ بود. یادش گرامی.»
@HistoryandMemory
📚 رضا مرادزاده، چگونگی نفوذ و گسترش اسلام در چین، مشهد: بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی، ۱۳۸۲.
در این کتاب روند عمومی تاریخ نفوذ و گشترش اسلام و وضعیت مسلمانان چین، از آغاز، یعنی سال ۶۵۱ میلادی تا پایان دودمان سلطنتی چینگ در ۱۹۱۱ میلادی بررسی شده ضمن اینکه به صورت اجمالی وضعیت کنونی مسلمانان چین مورد بررسی قرار گرفته است.
@HistoryandMemory
در این کتاب روند عمومی تاریخ نفوذ و گشترش اسلام و وضعیت مسلمانان چین، از آغاز، یعنی سال ۶۵۱ میلادی تا پایان دودمان سلطنتی چینگ در ۱۹۱۱ میلادی بررسی شده ضمن اینکه به صورت اجمالی وضعیت کنونی مسلمانان چین مورد بررسی قرار گرفته است.
@HistoryandMemory
JHIC_Volume 50_Issue 1_Pages 71-92.pdf
491.6 KB
▪️مرادزاده، رضا. (۱۳۹۶). زبان فارسی و گسترش اسلام در چین. پژوهشنامه تاریخ تمدن اسلامی، ۵۰(۱)، ۷۱-۹۲.
▫️چکیده:
زبان فارسی برای مدتی طولانی زبان فرهنگی و عبادی مسلمانان چین بود. نشانههای تاریخی از قبیل کتیبهها و سنگ نوشتههای فارسی، تعداد قابل توجه نسخههای خطی فارسی و اسناد غنی کتابهای چینی و همچنین ادامه رواج زبان فارسی در اصطلاحات روزمره در میان مسلمانان چین و بعضی واژههای دیگر فارسی که از قدیم وارد زبان چینی شده، جملگی نشان میدهد که فارسی در تاریخ چین دورانی پر رونق داشته است. در اینجا این سوال مطرح است که فارسی چگونه وارد چین شد و چه عواملی باعث شد در خاور دور رونق پیدا کند؟ ورود زبان فارسی به چین و رونق یافتن آن با مهاجرت ایرانیان و مسلمانان فارسی زبان و گسترش اسلام در چین رابطه رابطه تنگاتنگ داشت. اگر اسلام وارد چین نمیشد و چنگیزخان و فرزندانش به آسیای مرکزی و ایران حمله نمیکردند، زبان فارسی هرگز در چین، چنان رونق نمیگرفت. این مقاله، چگونگی ورود زبان فارسی به چین و نقش و جایگاه ایرانیان و زبان فارسی را در گسترش اسلام در این سرزمین بررسی کرده است.
@HistoryandMemory
▫️چکیده:
زبان فارسی برای مدتی طولانی زبان فرهنگی و عبادی مسلمانان چین بود. نشانههای تاریخی از قبیل کتیبهها و سنگ نوشتههای فارسی، تعداد قابل توجه نسخههای خطی فارسی و اسناد غنی کتابهای چینی و همچنین ادامه رواج زبان فارسی در اصطلاحات روزمره در میان مسلمانان چین و بعضی واژههای دیگر فارسی که از قدیم وارد زبان چینی شده، جملگی نشان میدهد که فارسی در تاریخ چین دورانی پر رونق داشته است. در اینجا این سوال مطرح است که فارسی چگونه وارد چین شد و چه عواملی باعث شد در خاور دور رونق پیدا کند؟ ورود زبان فارسی به چین و رونق یافتن آن با مهاجرت ایرانیان و مسلمانان فارسی زبان و گسترش اسلام در چین رابطه رابطه تنگاتنگ داشت. اگر اسلام وارد چین نمیشد و چنگیزخان و فرزندانش به آسیای مرکزی و ایران حمله نمیکردند، زبان فارسی هرگز در چین، چنان رونق نمیگرفت. این مقاله، چگونگی ورود زبان فارسی به چین و نقش و جایگاه ایرانیان و زبان فارسی را در گسترش اسلام در این سرزمین بررسی کرده است.
@HistoryandMemory
▪️ شیعه در چین [ بخشی از مدخل بلند «شیعه» در دانشنامه جهان اسلام] | نوشتهٔ روانشاد رضا مرادزاده
«به نوشتهٔ مورخان و پژوهشگران، از جمله علامه سید یوسف ماجو، در کتیبهٔ چینگبائوبیائو، سابقهٔ ورود علویان به چین به اوایل سده دوم/ هشتم در دوره دودمان تانگ (۱۰ بعثت - ۲۹۴/ ۶۱۸-۹۰۶ ) باز میگردد. به این ترتیب که آنان همراه نخستین گروه مسلمانان ایرانی و عرب از مسیر زمینی جاده ابریشم از مناطق شرقی ایران و آسیای مرکزی به مناطق شمال غربی چین و از مسیر دریایی به مناطق ساحلی جنوب و جنوب شرقی چین وارد شدند(←شوئه ونبو، ۲۰۰۴، ص ۶۲۷؛ < دایرةالمعارف اسلامی چین>، ص ۴۵۱). فرار گروهی انبوه از علویان از ظلم و بدرفتاری حاکمان اموی و اقامت آنان در سال ۱۳۰/ ۷۴۸ در جزیرهٔ هاینن/ هاینان در جنوب چین گواه این مدعاست. با ورود و مهاجرت گسترده مسلمانان به چین در دورۀ دودمان مغولی یوان (۶۷۰-۷۷۰/ ۱۲۷۱- ۱۳۶۸)، گروهی از شیعیان خراسان نیز به جانب شرق مهاجرت کردند و در منطقه سین کیانگ پراکنده شدند (تشکری، ص ۵۰؛ آذری دمیرچی، ص ۶۵؛ وانگ یوجیه و ماچائو، ص ۱۷۰- ۱۷۱؛ آقایی، ص ۴۵-۴۶، ۵۴).
در دوره یوان جمعی از شیعیان در بندر زیتون (چوان جو کنونی) نفوذ و اقتدار فراوان به دست آوردند و در تجارت و دادوستد مهارت بسیار یافتند و بیشتر امور تجاری زیتون و ایالت ساحلی فوجیان را قبضه کردند (ما پینگ، ص ۳۴۴؛ چیفی، ص ۱۳۲؛ وانگ یوجیه و ما چائو، ص ۱۷۲-۱۷۳). حضور و نفوذ شیعیان در زیتون به حدی بود که در جریان شورشی ده ساله به نام واقعۀ سپاه دو سردار ایرانی شیعه به نامهای سیفالدین و امیرالدین فرماندهی سپاهیان را بر عهده داشتند. سنگ قبری به نام امیر سید اجلّ ديوانشاه (متوفى ۷۰۲ /۱۳۰۲) در قبرستان مسلمانان در زیتون پیدا شده که نشان دهنده سیادت وی است،همچنین بر اساس شواهد تاریخی مسجد فوجو مرکز ایالت فوجیان، را نخستین بار شیعیان ایرانی ساختند و شیعیان زیدی یمن نیز مسجدی در زیتون بنا کردند (← لی شینگ هوا و همکاران، ص ۲۶۳ ۲۶۴؛ دایرةالمعارف اسلامی چین >، ص ۱۳۷، ۱۵۵، ۳۵۲، ۴۵۳؛← نیز زیتون).
در دوره ایلکخانیان/ قراخانیان (حک: ۶۰۹۳۸۲/ ۹۹۲ ۱۲۱۲)، همزمان با گسترش جامعه مسلمانان، حضور علویان و شیعیان و نیز ترویج معارف شیعی در سینکیانگ رونق داشت. به طوری که برای مدتی در دورۀ موسی عبدالکریم، فرزند صدوق بغراخان، حکومت قراخانیان به دو شاخه تقسیم شدند شاخه غربی یا آل علی (محبان خاندان امام علی علیهالسلام) به مرکزیت فرغانه و شاخهٔ شرقی یا آل حسن (محبان خاندان امام حسن علیهالسلام) به مرکزیت کاشغر (چن هویشِنگ، ج ۱، ص ۱۶۲-۱۶۴؛ مرادزاده، ۱۳۲)».
▫️برای بخشهای دیگر این مدخل نک.: رضا مرادزاده، «شیعه؛ چین»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۲۸، صص ۸۲۰- ۸۲۵.
@HistoryandMemory
«به نوشتهٔ مورخان و پژوهشگران، از جمله علامه سید یوسف ماجو، در کتیبهٔ چینگبائوبیائو، سابقهٔ ورود علویان به چین به اوایل سده دوم/ هشتم در دوره دودمان تانگ (۱۰ بعثت - ۲۹۴/ ۶۱۸-۹۰۶ ) باز میگردد. به این ترتیب که آنان همراه نخستین گروه مسلمانان ایرانی و عرب از مسیر زمینی جاده ابریشم از مناطق شرقی ایران و آسیای مرکزی به مناطق شمال غربی چین و از مسیر دریایی به مناطق ساحلی جنوب و جنوب شرقی چین وارد شدند(←شوئه ونبو، ۲۰۰۴، ص ۶۲۷؛ < دایرةالمعارف اسلامی چین>، ص ۴۵۱). فرار گروهی انبوه از علویان از ظلم و بدرفتاری حاکمان اموی و اقامت آنان در سال ۱۳۰/ ۷۴۸ در جزیرهٔ هاینن/ هاینان در جنوب چین گواه این مدعاست. با ورود و مهاجرت گسترده مسلمانان به چین در دورۀ دودمان مغولی یوان (۶۷۰-۷۷۰/ ۱۲۷۱- ۱۳۶۸)، گروهی از شیعیان خراسان نیز به جانب شرق مهاجرت کردند و در منطقه سین کیانگ پراکنده شدند (تشکری، ص ۵۰؛ آذری دمیرچی، ص ۶۵؛ وانگ یوجیه و ماچائو، ص ۱۷۰- ۱۷۱؛ آقایی، ص ۴۵-۴۶، ۵۴).
در دوره یوان جمعی از شیعیان در بندر زیتون (چوان جو کنونی) نفوذ و اقتدار فراوان به دست آوردند و در تجارت و دادوستد مهارت بسیار یافتند و بیشتر امور تجاری زیتون و ایالت ساحلی فوجیان را قبضه کردند (ما پینگ، ص ۳۴۴؛ چیفی، ص ۱۳۲؛ وانگ یوجیه و ما چائو، ص ۱۷۲-۱۷۳). حضور و نفوذ شیعیان در زیتون به حدی بود که در جریان شورشی ده ساله به نام واقعۀ سپاه دو سردار ایرانی شیعه به نامهای سیفالدین و امیرالدین فرماندهی سپاهیان را بر عهده داشتند. سنگ قبری به نام امیر سید اجلّ ديوانشاه (متوفى ۷۰۲ /۱۳۰۲) در قبرستان مسلمانان در زیتون پیدا شده که نشان دهنده سیادت وی است،همچنین بر اساس شواهد تاریخی مسجد فوجو مرکز ایالت فوجیان، را نخستین بار شیعیان ایرانی ساختند و شیعیان زیدی یمن نیز مسجدی در زیتون بنا کردند (← لی شینگ هوا و همکاران، ص ۲۶۳ ۲۶۴؛ دایرةالمعارف اسلامی چین >، ص ۱۳۷، ۱۵۵، ۳۵۲، ۴۵۳؛← نیز زیتون).
در دوره ایلکخانیان/ قراخانیان (حک: ۶۰۹۳۸۲/ ۹۹۲ ۱۲۱۲)، همزمان با گسترش جامعه مسلمانان، حضور علویان و شیعیان و نیز ترویج معارف شیعی در سینکیانگ رونق داشت. به طوری که برای مدتی در دورۀ موسی عبدالکریم، فرزند صدوق بغراخان، حکومت قراخانیان به دو شاخه تقسیم شدند شاخه غربی یا آل علی (محبان خاندان امام علی علیهالسلام) به مرکزیت فرغانه و شاخهٔ شرقی یا آل حسن (محبان خاندان امام حسن علیهالسلام) به مرکزیت کاشغر (چن هویشِنگ، ج ۱، ص ۱۶۲-۱۶۴؛ مرادزاده، ۱۳۲)».
▫️برای بخشهای دیگر این مدخل نک.: رضا مرادزاده، «شیعه؛ چین»، دانشنامه جهان اسلام، ج ۲۸، صص ۸۲۰- ۸۲۵.
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
↑ محمد عزه دروزه یکی از مورخین معروف عرب و از منشیان دبیر خانه کنگره که سالها بـا سـید ضیاءالدین طباطبایی همکار بوده نیز درباره او نوشت: «او یکی از درخشانترین و با هوشترین و پر نـشاطترین شـخصیتهای کـنفرانس بود.». سید ضیاء بعد از خاتمه کار…
داستان این اتهام ساختهٔ حزب توده علیه سیدضیاء به کتابهای درسی هم راه یافته!
📚 تاریخ معاصر ایران، پایهٔ یازدهم
@HistoryandMemory
📚 تاریخ معاصر ایران، پایهٔ یازدهم
@HistoryandMemory
▪️خاطرات قاسم غنی (۱): مقدمه!
▫️ این روزها سرگرم خواندن زندگی من قاسم غنی هستم. در فرستههای بعدی گزیدههایی از آن را خواهم آورد. پیش از آن بخشی از مقدمه کتاب را خواهم آورد. حدس بزنید چه کسی اینها را نوشته!:
«دکتر قاسم غنی از روشنفکرانی است که از خدمت به دربار پهلوی دریغ نمیورزید. او در دوران تحصیلات خارج از کشور شیفتۀ فرهنگ غربی میشود و با تمام وجود خود را وقف اراذلی چون رضاخان و پسرش میکند. تا آنجا که یکی از مدیران مجالس ادبی دربار میشود چنانکه خود غنی مینویسد:
... خودشان به آقای علاء میفرمایند من میل دارم هر هفته نصف روز خود را صرف همنشینی با چند نفر اهل علم و دانش كنم و یک نوع غذای روحی برای من محسوب است و خودشان اسامی میفرمایند که آقای علاء بدون کم و زیاد یادداشت کرده و ابلاغ کرد و آن اشخاص عبارت بودند از: مرحوم محمد قزوینی، مرحوم حاج سید نصرالله تقوی، مرحوم حاج محتشمالسطنه (حسن اسفندیاری)، آقای علیاکبر دهخدا، آقای (حسين شكوهالملک) و من. بعد آقای سپهبد یزدانپناه آجودان اعلیحضرت نام دکتر شفق را میبرند که خوب است او هم ضمیمه شود و ضمیمه شد. آقای علاء و آقای ادیب السلطنه سمیعی و آقای یزدانپناه هم که هر سه درباری بودند در این جلسات حاضر میشدند. بعد از ظهر هر سهشنبه اتومبیلهای دربار میآمد و هر کی را میبرد. مجلس اول در ماه رمضان در سعدآباد اعلیحضرت با حجب و ادب و انسانیت مخصوص که دارند تشریف آوردند و فرمودند من مستحضرم که شما آقایان مرتباً جلسات علمی و ادبی دارید، مینشینید با هم و از هر دری صحبت میکنید. من اطلاع آن را ندارم که بخواهم از اعضای مجلس شما باشم ولی دلم میخواهد در این مجالس مستمع باشم و استفاده ببرم...
این چنین است که رجال ادب و نخبهٔ روشنفکران در شرایطی که حکومت خفقان و ترور پالانی دوم تسمه از گرده مردم مستضعف میکشید، در حضور ملوکانه! مجالس ادبی تشکیل میدادند براستی اگر قرار باشد روزی خدمت و خیانت روشنفکران را در ایران معاصر مستند کرد آیا به نتیجهگیری و استدلال پر بار زندهیاد جلال آلاحمد نخواهیم رسید».
📚 علی دهباشی مقدمه بر زندگی من قاسم غنی، بهکوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری، تهران: انتشارات آبان، ۱۳۶۱.
@HistoryandMemory
▫️ این روزها سرگرم خواندن زندگی من قاسم غنی هستم. در فرستههای بعدی گزیدههایی از آن را خواهم آورد. پیش از آن بخشی از مقدمه کتاب را خواهم آورد. حدس بزنید چه کسی اینها را نوشته!:
«دکتر قاسم غنی از روشنفکرانی است که از خدمت به دربار پهلوی دریغ نمیورزید. او در دوران تحصیلات خارج از کشور شیفتۀ فرهنگ غربی میشود و با تمام وجود خود را وقف اراذلی چون رضاخان و پسرش میکند. تا آنجا که یکی از مدیران مجالس ادبی دربار میشود چنانکه خود غنی مینویسد:
... خودشان به آقای علاء میفرمایند من میل دارم هر هفته نصف روز خود را صرف همنشینی با چند نفر اهل علم و دانش كنم و یک نوع غذای روحی برای من محسوب است و خودشان اسامی میفرمایند که آقای علاء بدون کم و زیاد یادداشت کرده و ابلاغ کرد و آن اشخاص عبارت بودند از: مرحوم محمد قزوینی، مرحوم حاج سید نصرالله تقوی، مرحوم حاج محتشمالسطنه (حسن اسفندیاری)، آقای علیاکبر دهخدا، آقای (حسين شكوهالملک) و من. بعد آقای سپهبد یزدانپناه آجودان اعلیحضرت نام دکتر شفق را میبرند که خوب است او هم ضمیمه شود و ضمیمه شد. آقای علاء و آقای ادیب السلطنه سمیعی و آقای یزدانپناه هم که هر سه درباری بودند در این جلسات حاضر میشدند. بعد از ظهر هر سهشنبه اتومبیلهای دربار میآمد و هر کی را میبرد. مجلس اول در ماه رمضان در سعدآباد اعلیحضرت با حجب و ادب و انسانیت مخصوص که دارند تشریف آوردند و فرمودند من مستحضرم که شما آقایان مرتباً جلسات علمی و ادبی دارید، مینشینید با هم و از هر دری صحبت میکنید. من اطلاع آن را ندارم که بخواهم از اعضای مجلس شما باشم ولی دلم میخواهد در این مجالس مستمع باشم و استفاده ببرم...
این چنین است که رجال ادب و نخبهٔ روشنفکران در شرایطی که حکومت خفقان و ترور پالانی دوم تسمه از گرده مردم مستضعف میکشید، در حضور ملوکانه! مجالس ادبی تشکیل میدادند براستی اگر قرار باشد روزی خدمت و خیانت روشنفکران را در ایران معاصر مستند کرد آیا به نتیجهگیری و استدلال پر بار زندهیاد جلال آلاحمد نخواهیم رسید».
📚 علی دهباشی مقدمه بر زندگی من قاسم غنی، بهکوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری، تهران: انتشارات آبان، ۱۳۶۱.
@HistoryandMemory
✍ علیرضا مقدم:
«در یکصدمین سالگرد تاسیس جمهوری ترکیه، کتاب «غازی مصطفی کمال آتاترک، بنیانگذار جمهوری ترکیه» در قالب پروژه تالیف و ترجمه مجموعه زندگینامه کوتاه شخصیتهای تاثیرگذار در حیات فکری و سیاسی ترک، به یازده زبان دنیا ترجمه و از سوی مرکز فرهنگی آتاترک منتشر شد. ترجمه فارسی اثر را نگارنده انجام داده است».
#تازهها
#آتاترک
#تاریخ_ترکیه
#جمهوری_ترکیه
@HistoryandMemory
«در یکصدمین سالگرد تاسیس جمهوری ترکیه، کتاب «غازی مصطفی کمال آتاترک، بنیانگذار جمهوری ترکیه» در قالب پروژه تالیف و ترجمه مجموعه زندگینامه کوتاه شخصیتهای تاثیرگذار در حیات فکری و سیاسی ترک، به یازده زبان دنیا ترجمه و از سوی مرکز فرهنگی آتاترک منتشر شد. ترجمه فارسی اثر را نگارنده انجام داده است».
#تازهها
#آتاترک
#تاریخ_ترکیه
#جمهوری_ترکیه
@HistoryandMemory
▪️خاطرات قاسم غنی (۲): پدر، باغ، درختانِ سبزوار و خُمهای شراب
[ح. ۱۲۰ سال پیش]
«پدرم مردی بود بلند بالا و رشید با قیافه و ملامحی که برای من که پسر او هستم بسیار بسیار زیبا بود. هم با ابهت و هیمنه بود و هم با لطف و محبت. عمامه سیاه داشت لباس و قبا و آباده و عبا. سرمیتراشید و ریش کوتاهی داشت. بسیار بسیار پاکیزه بود. بدون استثنا هر روز صبح وقت سحر به حمام میرفت. فوقالعاده با ذوق بود، به گل و آب جاری عشق زیادی داشت.
بچه چهارپنج سالهئی بودم و از قدیمترین یادگارهای زندگیام محسوب است که وقتی شنیدم که «آقا» که پدرم به این نام نامیده میشد در بیرون شهر سبزوار باغ میسازد. يک روز هم مرا مادرم برد به آن باغ مشغول ساختن عمارت بودند. من در عالم طفولیت و حس خاصی که طفل از اندازه اشیاء دارد خیلی باغ بنظرم بزرگ جلوه کرد و نهر آب منزل هم در آنروز بچشم من از عظائم روزگار جلوه میکرد. باغ که البته شاید دو هزار متر بیشتر نبود نیز جلوه زیاد داشت. درخت دیدم گل دیدم و طولی نکشید که از منزل شهر کوچ کردیم به این منزل جدید به اصطلاح باغ بیرون شهر.
سبزوار شهر بسیار کمدرختی است در داخله شهر نادراً در خانهئی درخت دیده میشود. در یکی از محلات شهر در خانه امیرحسن خان و داماد آنها خسرو خان چهار دانه سرو و کاج بود و این از عجائب شهر به شمار میرفت. در قسمت شمالی که آب بیشتر است در چند دقیقه درخت توت و یکی دو جا بید دیده میشد. بعضی خانهها درخت بیدی داشتند و یکی دو خانه درخت بید مجنون و چند درخت میوهدار در آن بود. اگر کسی میخواست تمام درختهای شهر سبزوار را بشمارد شاید عدد تمام درختهای این شهر به دویست نمیرسید. كذلک گل بسیار کم بود. چند نفر معرف به گلباز بودند و اینها چند دانه گلدان داشتند، گلهای معمولی شمعدانی و ميخک از نوادر بود گلهای شائع گل لاله عباسی و آفتابگردان و خرزهره و لادن و نیلوفر بود، آن هم کم.
در باغ ما این گلها بود به اضافه بعضی گلهای رنگهای دیگر و گویا گلهای شبیه به اطلسی و داودی هم بود. درختی بود در باغ گل طاوسی و چند دانه درخت ارغوان و بعضی درختهای میوه بیدهای معمولی، بید مجنون و چند بوته تاک كه تربیت کرده بودند بالا رفته بود و به اصطلاح سبزوار چفت درست کرده بودند كه يک قسمت باغ سایه آنرا داشت و در فصل در آنجا مینشستیم. از همه بالاتر این باغ تازه آب جاری دائمی داشت یعنی در هفته سه تا چهار شبانه روز آب از آنجا میگذشت. آب معروف به آب قصبه در مدخل آب آبشار کوتاهی بود که با صدا وارد باغ ما میشد و در همان نزدیکی مدخل و آبشار حوض بیضی بود که سبزواری دریاچه میگویند. این نهر در تمام طول منزل جاری بود و میرفت به منزل مجاور ما که بعدها خودمان خریدیم و برادرم در آن منزل ساکن شد، حالا هم در دست خاله و خالهزادههای ما است. پدرم با آن عشقی که به گل و درخت و آب داشت هر روز سحر حرکت میکرد و پس از آنکه از حمام خارج میشد بفرد فرد این درختها و گلها رسیدگی میکرد و من امروز میتوانم بفهمم که او چه قدر حظ و لذت میبرد. من هم سحرخیز بودم همینکه چشم باز میکردم با عجله بیرون میپریدم. پدرم میگفت قاسم بیا این گل را ببین دیروز چه قدر كوچک بود امروز میبینی فردا چنین و چنان خواهد شد این قسمت را ببین... این را تماشا کن این درخت گل طاوسی را نگاه کن شبیه بسر طاوس است. درخت دیگری بود که گل داشت و گل میمونی میخواندند. درخت ارغوان سبزهها؛ هر چیزی را نگاه میکرد. هی راه می رفت و در اطراف اینها طواف میکرد در اطراف آب و نهر میگشت. بیاختیار دست به آب میزد مثل آنکه لذت ببرد و با لذت بصر تنها قانع نبود، میخواست حس لامسه او هم از آب لذت ببرد.
دیگر از سرگرمیهای پدرم در آن ساعات اول روز رسیدگی به خمهای شرابش بود. دو [کذا؛ در؟] زیرزمین محل خمهای شرابش بود سحر خودش بهمه خمها رسیدگی میکرد. برای رفقایش با لذت و حرارت خاصی تعریف میکرد که امروز صبح خم را سر باز کردم غلغل مستانه داشت و در جوش و خروش است، فلان شراب سفيد مثل الماس میدرخشد. فلان خم حکم یاقوت را دارد. فلان خم بهترین شراب گس و فلان است. فلان انگور خوب است و فلان بد است بعضی از این شرابها را در منزل عرق میکشیدند. در آنوقت اداره رسومات و سایر تشکیلات نبود».
📚قاسم غنی، زندگی من، صص ۳۸-۴۰.
@HistoryandMemory
[ح. ۱۲۰ سال پیش]
«پدرم مردی بود بلند بالا و رشید با قیافه و ملامحی که برای من که پسر او هستم بسیار بسیار زیبا بود. هم با ابهت و هیمنه بود و هم با لطف و محبت. عمامه سیاه داشت لباس و قبا و آباده و عبا. سرمیتراشید و ریش کوتاهی داشت. بسیار بسیار پاکیزه بود. بدون استثنا هر روز صبح وقت سحر به حمام میرفت. فوقالعاده با ذوق بود، به گل و آب جاری عشق زیادی داشت.
بچه چهارپنج سالهئی بودم و از قدیمترین یادگارهای زندگیام محسوب است که وقتی شنیدم که «آقا» که پدرم به این نام نامیده میشد در بیرون شهر سبزوار باغ میسازد. يک روز هم مرا مادرم برد به آن باغ مشغول ساختن عمارت بودند. من در عالم طفولیت و حس خاصی که طفل از اندازه اشیاء دارد خیلی باغ بنظرم بزرگ جلوه کرد و نهر آب منزل هم در آنروز بچشم من از عظائم روزگار جلوه میکرد. باغ که البته شاید دو هزار متر بیشتر نبود نیز جلوه زیاد داشت. درخت دیدم گل دیدم و طولی نکشید که از منزل شهر کوچ کردیم به این منزل جدید به اصطلاح باغ بیرون شهر.
سبزوار شهر بسیار کمدرختی است در داخله شهر نادراً در خانهئی درخت دیده میشود. در یکی از محلات شهر در خانه امیرحسن خان و داماد آنها خسرو خان چهار دانه سرو و کاج بود و این از عجائب شهر به شمار میرفت. در قسمت شمالی که آب بیشتر است در چند دقیقه درخت توت و یکی دو جا بید دیده میشد. بعضی خانهها درخت بیدی داشتند و یکی دو خانه درخت بید مجنون و چند درخت میوهدار در آن بود. اگر کسی میخواست تمام درختهای شهر سبزوار را بشمارد شاید عدد تمام درختهای این شهر به دویست نمیرسید. كذلک گل بسیار کم بود. چند نفر معرف به گلباز بودند و اینها چند دانه گلدان داشتند، گلهای معمولی شمعدانی و ميخک از نوادر بود گلهای شائع گل لاله عباسی و آفتابگردان و خرزهره و لادن و نیلوفر بود، آن هم کم.
در باغ ما این گلها بود به اضافه بعضی گلهای رنگهای دیگر و گویا گلهای شبیه به اطلسی و داودی هم بود. درختی بود در باغ گل طاوسی و چند دانه درخت ارغوان و بعضی درختهای میوه بیدهای معمولی، بید مجنون و چند بوته تاک كه تربیت کرده بودند بالا رفته بود و به اصطلاح سبزوار چفت درست کرده بودند كه يک قسمت باغ سایه آنرا داشت و در فصل در آنجا مینشستیم. از همه بالاتر این باغ تازه آب جاری دائمی داشت یعنی در هفته سه تا چهار شبانه روز آب از آنجا میگذشت. آب معروف به آب قصبه در مدخل آب آبشار کوتاهی بود که با صدا وارد باغ ما میشد و در همان نزدیکی مدخل و آبشار حوض بیضی بود که سبزواری دریاچه میگویند. این نهر در تمام طول منزل جاری بود و میرفت به منزل مجاور ما که بعدها خودمان خریدیم و برادرم در آن منزل ساکن شد، حالا هم در دست خاله و خالهزادههای ما است. پدرم با آن عشقی که به گل و درخت و آب داشت هر روز سحر حرکت میکرد و پس از آنکه از حمام خارج میشد بفرد فرد این درختها و گلها رسیدگی میکرد و من امروز میتوانم بفهمم که او چه قدر حظ و لذت میبرد. من هم سحرخیز بودم همینکه چشم باز میکردم با عجله بیرون میپریدم. پدرم میگفت قاسم بیا این گل را ببین دیروز چه قدر كوچک بود امروز میبینی فردا چنین و چنان خواهد شد این قسمت را ببین... این را تماشا کن این درخت گل طاوسی را نگاه کن شبیه بسر طاوس است. درخت دیگری بود که گل داشت و گل میمونی میخواندند. درخت ارغوان سبزهها؛ هر چیزی را نگاه میکرد. هی راه می رفت و در اطراف اینها طواف میکرد در اطراف آب و نهر میگشت. بیاختیار دست به آب میزد مثل آنکه لذت ببرد و با لذت بصر تنها قانع نبود، میخواست حس لامسه او هم از آب لذت ببرد.
دیگر از سرگرمیهای پدرم در آن ساعات اول روز رسیدگی به خمهای شرابش بود. دو [کذا؛ در؟] زیرزمین محل خمهای شرابش بود سحر خودش بهمه خمها رسیدگی میکرد. برای رفقایش با لذت و حرارت خاصی تعریف میکرد که امروز صبح خم را سر باز کردم غلغل مستانه داشت و در جوش و خروش است، فلان شراب سفيد مثل الماس میدرخشد. فلان خم حکم یاقوت را دارد. فلان خم بهترین شراب گس و فلان است. فلان انگور خوب است و فلان بد است بعضی از این شرابها را در منزل عرق میکشیدند. در آنوقت اداره رسومات و سایر تشکیلات نبود».
📚قاسم غنی، زندگی من، صص ۳۸-۴۰.
@HistoryandMemory
Egmont, Op. 84: Overture
Beethoven
«۱۷/۰۹/۸۷ [۱۳۶۶/۰۶/۲۶]
دیشب تنها بودم و کمی بتهوون شنیدم. استاد اردشیر حق داشت که میگفت بزرگترین خوشبختی من اینست که بعد از بتهوون به دنیا آمدهام».
📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۵۷.
🎼 بتهوون | اوورتور اگمونت
«اِگمونت، اپوس ۸۴، مجموعهای از ۱۰ قطعه موسیقی متن است که در سال ۱۸۱۰ توسط لودویگ فان بتهوون برای نمایشنامهای با همان نام از یوهان ولفگانگ فون گوته تصنیف شد. محبوبترین و شناختهشدهترین قطعهٔ این مجموعه نخستین قطعه موسوم به «اوورتور اگمونت» است».
@HistoryandMemory
دیشب تنها بودم و کمی بتهوون شنیدم. استاد اردشیر حق داشت که میگفت بزرگترین خوشبختی من اینست که بعد از بتهوون به دنیا آمدهام».
📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۵۷.
🎼 بتهوون | اوورتور اگمونت
«اِگمونت، اپوس ۸۴، مجموعهای از ۱۰ قطعه موسیقی متن است که در سال ۱۸۱۰ توسط لودویگ فان بتهوون برای نمایشنامهای با همان نام از یوهان ولفگانگ فون گوته تصنیف شد. محبوبترین و شناختهشدهترین قطعهٔ این مجموعه نخستین قطعه موسوم به «اوورتور اگمونت» است».
@HistoryandMemory
«۲۷/۰۴/۸۸ [ ۱۳۶۷/۰۲/۰۷]
ربّی Rabbin اعظم فرانسه در جشن چهلمین سالگرد دولت اسرائیل گفته است «ما ١٤.٥٪ نیستیم (اشاره به آرا le Pen) ولی به سبب این همه یهودیانی که جان خود را فدا کردند، ما کسانی هستیم که باید به دنیا درس اخلاق بدهیم» (لوموند ۲۷ آوریل). غافل از اینکه بیش از چهار ماه است که دولت اسرائیل با فداکردن جان دیگران در سرزمینهای اشغالی دارد این درس را میدهد. سفارش معنوی دیگر ربّی اعظم به قوم یهود اینست: «گوشهایتان را بگیرید و به جلو نگاه کنید»! خلاصه اینکه خر خودتان را برانید گور پدر دیگران. وای به وقتی که مظلوم ظالم بشود، مخصوصاً مظلومی که «برگزیدهٔ» خدا هم باشد».
📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۷۹.
▫️این روزنوشت مسکوب به انتفاضه اول اشاره دارد که در آن بیش از دوهزار فلسطینی کشته شدند.
@HistoryandMemory
ربّی Rabbin اعظم فرانسه در جشن چهلمین سالگرد دولت اسرائیل گفته است «ما ١٤.٥٪ نیستیم (اشاره به آرا le Pen) ولی به سبب این همه یهودیانی که جان خود را فدا کردند، ما کسانی هستیم که باید به دنیا درس اخلاق بدهیم» (لوموند ۲۷ آوریل). غافل از اینکه بیش از چهار ماه است که دولت اسرائیل با فداکردن جان دیگران در سرزمینهای اشغالی دارد این درس را میدهد. سفارش معنوی دیگر ربّی اعظم به قوم یهود اینست: «گوشهایتان را بگیرید و به جلو نگاه کنید»! خلاصه اینکه خر خودتان را برانید گور پدر دیگران. وای به وقتی که مظلوم ظالم بشود، مخصوصاً مظلومی که «برگزیدهٔ» خدا هم باشد».
📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۷۹.
▫️این روزنوشت مسکوب به انتفاضه اول اشاره دارد که در آن بیش از دوهزار فلسطینی کشته شدند.
@HistoryandMemory
▪️پیرنیا و گلها
«پاییز سال ۱۳۴۰ وقتی به رادیو برگشتم پیرنیا یکی از پرکارترین افراد به شمار میآمد. در ساختمان قدیمی رادیو یک اطاق کوچک وجود داشت که یک دنیا عشق در آن میجوشید و مردی با عینک لبه مشکی و موهای جوگندمی پشت میزش نشسته بود و نوارهای ضبط شده را بررسی میکرد. به قدری در تهیه برنامههایش وسواس داشت که به دستور «معینیان» یک استودیوی کوچک در همان اطاق برایش تدارک دیده بودند که بتواند گویندگیها و گاهی هم سازهای تنها را در آن اطاقک ضبط کند.
پیرنیا از همه کارکنان رادیو زودتر در محل کارش حاضر میشد و شب هنگام از همه دیرتر به خانهاش میرفت. برنامههای گلهای جاویدان و گلهای صحرائی و بالاخره برنامه کودک او که ادارهاش را به عهده «معین افشار» گذاشته بود جزو غنیترین و پرشنوندهترین برنامههای رادیو ایران به حساب میآمد....
برنامه گلها در واقع همه زندگی پیرنیا بود تمام گذشتههایش را با تمام آرمانها و آرزوی گمشده در آن مییافت. وقتی ارکستر شصت نفره بزرگ گلها در استودیوی بزرگ رادیو ایران شروع به نواختن کرد پیرنیا چشمانش را میبست و به عالم دیگری میرفت....
پیرنیا در مورد برنامههایش وسواس غریبی داشت. گاهی اتفاق میافتاد که ضبط یک آهنگ یک یا دو هفته و شاید هم بیشتر به طول میانجامید. بارها و بارها ارکستر مینواخت و خواننده میخواند. ولی پیرنیا یا از ارکستر ایراد میگرفت یا از خواننده و من یک شب شاهد عصبانیت مرضیه بودم که با تمام احترامی که برای پیرنیا قائل بود با خشم فراوان میگفت:
آخر تا کی من بیایم تا نصفه شب وقت صرف کنم و بخوانم و شما از کار من و یا ارکستر ایراد بگیرید؟
و پیرنیا در جواب مرضیه گفت:
عزیز من این برنامه گلهاست میماند ابدی میشود نباید آن را دست کم گرفت. و به راستی که درست گفته بود....
وقتی سکته قلبی به سراغ پیرنیا آمد و خانهنشین شد دیگران کوشش کردند که راه او را ادامه دهند ولی گلهای آنان رنگ و بوی گلهای پیرنیا را نداشت و هرگز جای برنامههایی را که او میساخت نگرفت.
در یکی از روزهایی که پیرنیا به علت سکته قلبی در بیمارستان بستری شده بود دکتر معین افشار دوست صمیمی و باوفای او که تا پایان خدمت او در رادیو با او همکاری داشت سبد گلی برای او برد و به روی کارت همراه آن این رباعی را نوشت:
تا مهر درخشنده و مه تابان باد
عمر تو چو «گلهای» تو جاویدان باد
چون آنهمه شاخ گل که از نو بشکفت
پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد».
📚 پرویز خطیبی، خاطراتی از هنرمندان، ۳۰۷-۳۱۰.
▪️امروز، سالروز درگذشت داوود پیرنیا است (۱۱ آبان ۱۳۵۰). به مینو همی جان او باد شاد!
@HistoryandMemory
«پاییز سال ۱۳۴۰ وقتی به رادیو برگشتم پیرنیا یکی از پرکارترین افراد به شمار میآمد. در ساختمان قدیمی رادیو یک اطاق کوچک وجود داشت که یک دنیا عشق در آن میجوشید و مردی با عینک لبه مشکی و موهای جوگندمی پشت میزش نشسته بود و نوارهای ضبط شده را بررسی میکرد. به قدری در تهیه برنامههایش وسواس داشت که به دستور «معینیان» یک استودیوی کوچک در همان اطاق برایش تدارک دیده بودند که بتواند گویندگیها و گاهی هم سازهای تنها را در آن اطاقک ضبط کند.
پیرنیا از همه کارکنان رادیو زودتر در محل کارش حاضر میشد و شب هنگام از همه دیرتر به خانهاش میرفت. برنامههای گلهای جاویدان و گلهای صحرائی و بالاخره برنامه کودک او که ادارهاش را به عهده «معین افشار» گذاشته بود جزو غنیترین و پرشنوندهترین برنامههای رادیو ایران به حساب میآمد....
برنامه گلها در واقع همه زندگی پیرنیا بود تمام گذشتههایش را با تمام آرمانها و آرزوی گمشده در آن مییافت. وقتی ارکستر شصت نفره بزرگ گلها در استودیوی بزرگ رادیو ایران شروع به نواختن کرد پیرنیا چشمانش را میبست و به عالم دیگری میرفت....
پیرنیا در مورد برنامههایش وسواس غریبی داشت. گاهی اتفاق میافتاد که ضبط یک آهنگ یک یا دو هفته و شاید هم بیشتر به طول میانجامید. بارها و بارها ارکستر مینواخت و خواننده میخواند. ولی پیرنیا یا از ارکستر ایراد میگرفت یا از خواننده و من یک شب شاهد عصبانیت مرضیه بودم که با تمام احترامی که برای پیرنیا قائل بود با خشم فراوان میگفت:
آخر تا کی من بیایم تا نصفه شب وقت صرف کنم و بخوانم و شما از کار من و یا ارکستر ایراد بگیرید؟
و پیرنیا در جواب مرضیه گفت:
عزیز من این برنامه گلهاست میماند ابدی میشود نباید آن را دست کم گرفت. و به راستی که درست گفته بود....
وقتی سکته قلبی به سراغ پیرنیا آمد و خانهنشین شد دیگران کوشش کردند که راه او را ادامه دهند ولی گلهای آنان رنگ و بوی گلهای پیرنیا را نداشت و هرگز جای برنامههایی را که او میساخت نگرفت.
در یکی از روزهایی که پیرنیا به علت سکته قلبی در بیمارستان بستری شده بود دکتر معین افشار دوست صمیمی و باوفای او که تا پایان خدمت او در رادیو با او همکاری داشت سبد گلی برای او برد و به روی کارت همراه آن این رباعی را نوشت:
تا مهر درخشنده و مه تابان باد
عمر تو چو «گلهای» تو جاویدان باد
چون آنهمه شاخ گل که از نو بشکفت
پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد».
📚 پرویز خطیبی، خاطراتی از هنرمندان، ۳۰۷-۳۱۰.
▪️امروز، سالروز درگذشت داوود پیرنیا است (۱۱ آبان ۱۳۵۰). به مینو همی جان او باد شاد!
@HistoryandMemory
Booye Jooye Moolian
Banan
🌼 یکی از «ابدی»های برنامه گلها این تصنیف بوی جوی مولیان یا چنگ رودکی است.
🎼 گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۴
خواننده: مرضیه-بنان
تصنیف: بوی جوي موليان آيد همی (رودکی)
آواز: سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی (حافظ)
آهنگ و تنظیم: روحالله خالقی
نوازندگان: مرتضی محجوبی-حبیب الله بدیعی
دستگاه/مایه: بیات اصفهان
گوینده: بانو روشنک
▪️در دو فایل پیوست بنان و مرضیه به داستان ساخت این تصنیف اشاره کردهاند.
@HistoryandMemory
🎼 گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۴
خواننده: مرضیه-بنان
تصنیف: بوی جوي موليان آيد همی (رودکی)
آواز: سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی (حافظ)
آهنگ و تنظیم: روحالله خالقی
نوازندگان: مرتضی محجوبی-حبیب الله بدیعی
دستگاه/مایه: بیات اصفهان
گوینده: بانو روشنک
▪️در دو فایل پیوست بنان و مرضیه به داستان ساخت این تصنیف اشاره کردهاند.
@HistoryandMemory
✝ دیرهای مسیحی در سرزمینهای اسلامی ☪
دَیر (یا صومعه)، یکی از مکانهای دینی مسیحیان که از سدههای اولیه شمار بسیاری از آنها در سرزمینهای اسلامی بهویژه عراق، شام و مصر پراکنده شده بود.
یکی از کارکردهای اجتماعی دیرها برگزاری جشنهای گوناگون بود. برای نمونه در روز عید پاک مسلمانان و مسیحیان در دیر سمالو واقع در شماسیه در شرق بغداد در کنار نهر مهدی گرد میآمدند و اهل عیش و طرب نیز آنجا حضور مییافتند (← شابشتی، ص۱۴؛ نیز ← متز، ج۲، ص۴۶۱). در دیرالثعالب نیز جشن مخصوصی در آخرین شنبه ایلول/ سپتامبر برپا میشد؛ این دیر در سمت غربی بغداد در بابالحدید قرار داشت که آبادترین نقطه شهر بود و نخلستان و باغ و بوستان داشت و مسیحیان و مسلمانان در آن جشن شرکت میکردند. در سومین روز تشرین اول/ اکتبر، عید قدیسه اشمونی بود که در دیری به همین نام در سمت غرب دجله جشن گرفته میشد و یکی از جشنهای مهم بغداد بود و جمعیت بسیاری در آن گرد میآمدند (شابشتی، ص ۲۴؛ نیز ← متز، همانجا). دیرها از لحاظ تولید و فروش شراب نیز مورد توجه جامعه عرب و مسلمان بودند. در آنجا میشد شراب خوب خرید و در باغ دیر یا جاهای مخصوصدور از چشم محتسبان مجالس میگساری به پا کرد. در این مجلسها شاعران اشعار خویش را میخواندند. گاهی نیز وصف مجلس و خوراک و پوشاک و گفتوشنودهایشان در اشعارشان آمدهاست و اطلاعات ارزشمندی در حوزه پژوهشهای تاریخ اجتماعی بهدست میدهد (← طریحی، ص ۷۰-۷۲).از دیگر کارکردها و وظایف دیرها پذیرایی و اسکان مسافران بود. بسیاری از دیرها مهمانخانه نیز داشتند (برای نمونه ← شابشتی، ص ۷۸؛ «دیر باشَهرا»، ص ۱۷۱؛ «دیر مَرْیُحَنّا»؛ یاقوت حموی، ذیل «دیر اَسْکون»، «دیر باعَرْبا»، و «دیر مریحنا») و مسافرانی که از شهرهای دور میآمدند در این مهمانخانهها مسکن میگزیدند. از بازدیدکنندگان گذری و شکارچیان نیز بههمان اندازه استقبال میشد (شتیوی، ص۳۷). وصفهایی مکرر از غذای پاک و خوشمزه دیرها در منابع ذکر شدهاست. مثلا روزی که هارونالرشید به قصد صید از شهر خارجشدهبود و به دیر القائم وارد شد با غذاهای تمیز و خوشمزه دیر از وی پذیرایی کردند (ابوالفرجاصفهانی، ج۵، ص ۴۱۸)؛ یا هنگامیکه خلیفه معتز درحین شکار احساس تشنگی کرد، یکی از همراهان پیشنهاد داد به دیدار راهبی از دوستانش در دیر مرماری بروند؛ زمانی که آنها وارد دیر شدند راهب با آب خنک و غذا از آنان پذیرایی کرد (شابشتی، ص۱۶۴). اهتمام دیرها به پذیرایی از مهمانها در سدههای بعد نیز ادامه داشت. بهگزارش ابنبطوطه (ج۱، ص ۹۸)، مسیحیان از هر مسلمانی که به دیر بزرگ فاروصدر لاذقیه وارد میشد، پذیرایی میکردند. خوراک آنان نان و پنیر و زیتون و سرکه و جز آنها بود. یکی دیگر از خدمات سنّتی دیرها مراقبت از بیماران بود. دیر الکلب در نزدیکی موصل در بهبود افرادی که سگهای هار به آنها حمله کرده بودند تخصصداشت. در صومعه اباهور در مصر، افراد مبتلا به سلِ غدد لنفاوی گردن (خنازیر) درمان میشدند (شابشتی، ص۳۰۱، ۳۱۱). دیرها در دوره پیش از اسلام همچنین مسئولیت نگهداری از بیماران روانی را برعهده میگرفتند، خدمتی که پس از اسلام نیز تداوم داشت (کیلپتریک، ص ۲۴).
📚 بخشی از مدخل «دیر» در دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸، نوشتهٔ معصومعلی پنجه
@HistoryandMemory
دَیر (یا صومعه)، یکی از مکانهای دینی مسیحیان که از سدههای اولیه شمار بسیاری از آنها در سرزمینهای اسلامی بهویژه عراق، شام و مصر پراکنده شده بود.
یکی از کارکردهای اجتماعی دیرها برگزاری جشنهای گوناگون بود. برای نمونه در روز عید پاک مسلمانان و مسیحیان در دیر سمالو واقع در شماسیه در شرق بغداد در کنار نهر مهدی گرد میآمدند و اهل عیش و طرب نیز آنجا حضور مییافتند (← شابشتی، ص۱۴؛ نیز ← متز، ج۲، ص۴۶۱). در دیرالثعالب نیز جشن مخصوصی در آخرین شنبه ایلول/ سپتامبر برپا میشد؛ این دیر در سمت غربی بغداد در بابالحدید قرار داشت که آبادترین نقطه شهر بود و نخلستان و باغ و بوستان داشت و مسیحیان و مسلمانان در آن جشن شرکت میکردند. در سومین روز تشرین اول/ اکتبر، عید قدیسه اشمونی بود که در دیری به همین نام در سمت غرب دجله جشن گرفته میشد و یکی از جشنهای مهم بغداد بود و جمعیت بسیاری در آن گرد میآمدند (شابشتی، ص ۲۴؛ نیز ← متز، همانجا). دیرها از لحاظ تولید و فروش شراب نیز مورد توجه جامعه عرب و مسلمان بودند. در آنجا میشد شراب خوب خرید و در باغ دیر یا جاهای مخصوصدور از چشم محتسبان مجالس میگساری به پا کرد. در این مجلسها شاعران اشعار خویش را میخواندند. گاهی نیز وصف مجلس و خوراک و پوشاک و گفتوشنودهایشان در اشعارشان آمدهاست و اطلاعات ارزشمندی در حوزه پژوهشهای تاریخ اجتماعی بهدست میدهد (← طریحی، ص ۷۰-۷۲).از دیگر کارکردها و وظایف دیرها پذیرایی و اسکان مسافران بود. بسیاری از دیرها مهمانخانه نیز داشتند (برای نمونه ← شابشتی، ص ۷۸؛ «دیر باشَهرا»، ص ۱۷۱؛ «دیر مَرْیُحَنّا»؛ یاقوت حموی، ذیل «دیر اَسْکون»، «دیر باعَرْبا»، و «دیر مریحنا») و مسافرانی که از شهرهای دور میآمدند در این مهمانخانهها مسکن میگزیدند. از بازدیدکنندگان گذری و شکارچیان نیز بههمان اندازه استقبال میشد (شتیوی، ص۳۷). وصفهایی مکرر از غذای پاک و خوشمزه دیرها در منابع ذکر شدهاست. مثلا روزی که هارونالرشید به قصد صید از شهر خارجشدهبود و به دیر القائم وارد شد با غذاهای تمیز و خوشمزه دیر از وی پذیرایی کردند (ابوالفرجاصفهانی، ج۵، ص ۴۱۸)؛ یا هنگامیکه خلیفه معتز درحین شکار احساس تشنگی کرد، یکی از همراهان پیشنهاد داد به دیدار راهبی از دوستانش در دیر مرماری بروند؛ زمانی که آنها وارد دیر شدند راهب با آب خنک و غذا از آنان پذیرایی کرد (شابشتی، ص۱۶۴). اهتمام دیرها به پذیرایی از مهمانها در سدههای بعد نیز ادامه داشت. بهگزارش ابنبطوطه (ج۱، ص ۹۸)، مسیحیان از هر مسلمانی که به دیر بزرگ فاروصدر لاذقیه وارد میشد، پذیرایی میکردند. خوراک آنان نان و پنیر و زیتون و سرکه و جز آنها بود. یکی دیگر از خدمات سنّتی دیرها مراقبت از بیماران بود. دیر الکلب در نزدیکی موصل در بهبود افرادی که سگهای هار به آنها حمله کرده بودند تخصصداشت. در صومعه اباهور در مصر، افراد مبتلا به سلِ غدد لنفاوی گردن (خنازیر) درمان میشدند (شابشتی، ص۳۰۱، ۳۱۱). دیرها در دوره پیش از اسلام همچنین مسئولیت نگهداری از بیماران روانی را برعهده میگرفتند، خدمتی که پس از اسلام نیز تداوم داشت (کیلپتریک، ص ۲۴).
📚 بخشی از مدخل «دیر» در دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸، نوشتهٔ معصومعلی پنجه
@HistoryandMemory
Razo Niyaz
Golpa
گُلپا خوانندهٔ گُلها و آوازهخوان خوشروی و خوشصدا پای از دایرهٔ هستی بیرون نهاد!
به مینو همی جان او باد شاد!
@HistoryandMemory
به مینو همی جان او باد شاد!
@HistoryandMemory
▪️زمین در برابر انسانیت:گزارش شاویت آی، سرباز اسرائیلی از غزه | ترجمهٔ سعید محبی
...
«آنچه میخوانید، گزارشی است قصهوار از یک اسرائیلی در غزه که با خودش کلنجار میرود، از خود میپرسد: در خانه فلسطینیها، چه میخواهد؟ اما پاسخ درستی نمییابد و خودش را متهم میکند که «تو هم جزء همینها هستی؟ تو هم تن دادهای» و سرانجام خسته و درمانده میگوید «انتفاضه فلسطینیان مجبورمان کرده یکی از این دو را انتخاب کنیم: زمین یا انسانیت»! و این را سؤال زمانه خود میداند. او قضیه را فقط «انسانی» میبیند. و میگوید «حالا دیگر بحث بر سر زمین در برابر صلح نیست؛ بلکه موضوع «زمین در برابر انسانیت» است. باری، اگرچه نویسنده گاهی با پیشفرض مشروعیت اسرائیل، حرفهایی میزند (که تعجبی هم ندارد؛ زیرا بالاخره یک اسرائیلی است)؛ ولی دستکم تا جایی که از وضعیت داخل اردوگاه غزه گزارش میدهد و نیز از بحران هویت خودش میگوید، حرفهایش خواندنی است. و دیگر اینکه بخشی از این مقاله ۲۰ سال پیش در مجله «کیهان فرهنگی» - مرداد ۱۳۸۳- چاپ شده؛ ولی این روزها خواندنیتر است.»
...
«چند صد متر آنطرفتر، آن سوی ساحل دریای آرام مدیترانه، ساعت شش صبح، قایقهای ماهیگیری راه میافتند به سمت دریا. لحظهای احساس میکنی که در یکی از جزایر یونان در سالهای ۱۹۵۰ هستی. نسیم آرامی که از سمت شرق میوزد، از برج نگهبانی میگذرد و روح فلسطینیهای دربند را مینوازد. نگهبان برج، گهگاهی دنبال آب میگردد. زندانیان سحرخیز، داخل اتاقکی میشوند که از حلبی ساخته شده و درواقع مستراح است. به هم فشرده میشوند و روی پنجه میایستند و از تنها پنجره اتاقک که میشود از آنجا به دریای مدیترانه نگاهی انداخت، سرک میکشند و به دریا مینگرند»
...
«در یک سوی اردوگاه، دو تا افسر اسرائیلی درباره محاسن و معایب آخرین مدل ماشینهای ژاپنی با یکدیگر حرف میزنند. چند متر آن طرفتر یک زندانی جوان فلسطینی روی زمین ولو شده. با قنداق تفنگ زدهاند توی کلهاش و حالش را جا آوردهاند! صحبتهای آن دو، درباره ماشین «سوبارو» و دندههایش که نرم است ادامه مییابد. جوان زندانی نیز همچنان در هوای آزاد ژستهایی به خود میگیرد و در نومیدی تمام، هنوز هم سعی میکند از خودش دفاع کند. یک حیاط کوچک و زیبا در یک گوشه اردوگاه، متعلق به بخش بازجویی است، با تعدادی صندلی راحتی و پرچم اسرائیل که بر بالای میلهای، در باد تکان میخورد. سربازان نشستهاند و سرگرم تختهنرد هستند. از آن سو صدای گریه و فریاد میآید.-«کسی قهوه میخورد؟» -«آره، من میخورم».
...
▫️ روزنامه شرق، ۱۴ آبان ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory
...
«آنچه میخوانید، گزارشی است قصهوار از یک اسرائیلی در غزه که با خودش کلنجار میرود، از خود میپرسد: در خانه فلسطینیها، چه میخواهد؟ اما پاسخ درستی نمییابد و خودش را متهم میکند که «تو هم جزء همینها هستی؟ تو هم تن دادهای» و سرانجام خسته و درمانده میگوید «انتفاضه فلسطینیان مجبورمان کرده یکی از این دو را انتخاب کنیم: زمین یا انسانیت»! و این را سؤال زمانه خود میداند. او قضیه را فقط «انسانی» میبیند. و میگوید «حالا دیگر بحث بر سر زمین در برابر صلح نیست؛ بلکه موضوع «زمین در برابر انسانیت» است. باری، اگرچه نویسنده گاهی با پیشفرض مشروعیت اسرائیل، حرفهایی میزند (که تعجبی هم ندارد؛ زیرا بالاخره یک اسرائیلی است)؛ ولی دستکم تا جایی که از وضعیت داخل اردوگاه غزه گزارش میدهد و نیز از بحران هویت خودش میگوید، حرفهایش خواندنی است. و دیگر اینکه بخشی از این مقاله ۲۰ سال پیش در مجله «کیهان فرهنگی» - مرداد ۱۳۸۳- چاپ شده؛ ولی این روزها خواندنیتر است.»
...
«چند صد متر آنطرفتر، آن سوی ساحل دریای آرام مدیترانه، ساعت شش صبح، قایقهای ماهیگیری راه میافتند به سمت دریا. لحظهای احساس میکنی که در یکی از جزایر یونان در سالهای ۱۹۵۰ هستی. نسیم آرامی که از سمت شرق میوزد، از برج نگهبانی میگذرد و روح فلسطینیهای دربند را مینوازد. نگهبان برج، گهگاهی دنبال آب میگردد. زندانیان سحرخیز، داخل اتاقکی میشوند که از حلبی ساخته شده و درواقع مستراح است. به هم فشرده میشوند و روی پنجه میایستند و از تنها پنجره اتاقک که میشود از آنجا به دریای مدیترانه نگاهی انداخت، سرک میکشند و به دریا مینگرند»
...
«در یک سوی اردوگاه، دو تا افسر اسرائیلی درباره محاسن و معایب آخرین مدل ماشینهای ژاپنی با یکدیگر حرف میزنند. چند متر آن طرفتر یک زندانی جوان فلسطینی روی زمین ولو شده. با قنداق تفنگ زدهاند توی کلهاش و حالش را جا آوردهاند! صحبتهای آن دو، درباره ماشین «سوبارو» و دندههایش که نرم است ادامه مییابد. جوان زندانی نیز همچنان در هوای آزاد ژستهایی به خود میگیرد و در نومیدی تمام، هنوز هم سعی میکند از خودش دفاع کند. یک حیاط کوچک و زیبا در یک گوشه اردوگاه، متعلق به بخش بازجویی است، با تعدادی صندلی راحتی و پرچم اسرائیل که بر بالای میلهای، در باد تکان میخورد. سربازان نشستهاند و سرگرم تختهنرد هستند. از آن سو صدای گریه و فریاد میآید.-«کسی قهوه میخورد؟» -«آره، من میخورم».
...
▫️ روزنامه شرق، ۱۴ آبان ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory
▪️ ستایش حماقت
ژ. ف. ت. [ژان فیلیپ دوتوناک] : پس اگر اشتباه نکنم، هر دو شما عاشق حماقتید...
ژ. ک. ک. [ژان کلود کریر]: عاشق پروپاقرص. میتوانید از ما مطمئن باشید. وقتی که در سالهای شصت، با گی بشتل دست به تالیف «فرهنگ حماقت» زدیم، فرهنگی که چندین بار چاپ شد، به خود گفتیم چرا باید تنها به تاریخ هوشمندی، به شاهکارها، و به یادگارهای عظیم فهم و خرد علاقه نشان دهیم؟ حماقت، که فلوبر آن را گرامی میداشت، به نظر ما نه تنها امری بسیار رایج تر بود، که این البته بدیهی است، بلکه پربارتر، معنیدارتر، و به تعبیری درستتر بود. مقدمهای بر این کتاب نوشتیم که عنوانش را «ستایش حماقت» گذاشتیم. حتی پیشنهاد تشکیل دورههای حماقت را هم دادیم.
به نظر ما، مطالب احمقانهای که دربارهٔ سیاهان، یهودیان، چینیها، زنها و هنرمندان بزرگ نوشته شده به مراتب گویاتر از تحلیلهای هوشمندانه است. هنگامی که عالیجناب کوئلن، که اسقف بسیار مرتجعی بود، در دوران بازگشت سلطنت، از بالای منبر، برای مستمعانی که بیشترشان اعیان و اشراف مهاجرِ بازگشته به فرانسه بودند، میگوید: «عیسی مسیح، نه تنها پسر خدا بود، بلکه از جانب مادر هم خانوادهٔ اصیلی داشت»، گذشته از این که به مطالب بسیاری دربارۀ خود او پی میبریم، که اهمیتش نسبی است، نکته های فراوانی هم دربارهٔ جامعهٔ آن روزگار و طرز فکر مردم برایمان آشکار میشود.
سخن گهربار دیگری هم از هوستون استوارت چمبرلین، ضد یهود معروف به خاطر دارم: «هرکس که ادعا کند عیسی مسیح یهودی بوده، یا نادان است و یا دغل».
📚 از کتاب رهایی نداریم، گفتگو با اومبرتو اکو و ژان کلود کریر، بهسعی ژان فیلیپ دوتوناک، ترجمهٔ مهستی بحرينی، تهران: نیلوفر، ۱۳۹۵، صص ۱۹۵-۱۹۶.
@HistoryandMemory
ژ. ف. ت. [ژان فیلیپ دوتوناک] : پس اگر اشتباه نکنم، هر دو شما عاشق حماقتید...
ژ. ک. ک. [ژان کلود کریر]: عاشق پروپاقرص. میتوانید از ما مطمئن باشید. وقتی که در سالهای شصت، با گی بشتل دست به تالیف «فرهنگ حماقت» زدیم، فرهنگی که چندین بار چاپ شد، به خود گفتیم چرا باید تنها به تاریخ هوشمندی، به شاهکارها، و به یادگارهای عظیم فهم و خرد علاقه نشان دهیم؟ حماقت، که فلوبر آن را گرامی میداشت، به نظر ما نه تنها امری بسیار رایج تر بود، که این البته بدیهی است، بلکه پربارتر، معنیدارتر، و به تعبیری درستتر بود. مقدمهای بر این کتاب نوشتیم که عنوانش را «ستایش حماقت» گذاشتیم. حتی پیشنهاد تشکیل دورههای حماقت را هم دادیم.
به نظر ما، مطالب احمقانهای که دربارهٔ سیاهان، یهودیان، چینیها، زنها و هنرمندان بزرگ نوشته شده به مراتب گویاتر از تحلیلهای هوشمندانه است. هنگامی که عالیجناب کوئلن، که اسقف بسیار مرتجعی بود، در دوران بازگشت سلطنت، از بالای منبر، برای مستمعانی که بیشترشان اعیان و اشراف مهاجرِ بازگشته به فرانسه بودند، میگوید: «عیسی مسیح، نه تنها پسر خدا بود، بلکه از جانب مادر هم خانوادهٔ اصیلی داشت»، گذشته از این که به مطالب بسیاری دربارۀ خود او پی میبریم، که اهمیتش نسبی است، نکته های فراوانی هم دربارهٔ جامعهٔ آن روزگار و طرز فکر مردم برایمان آشکار میشود.
سخن گهربار دیگری هم از هوستون استوارت چمبرلین، ضد یهود معروف به خاطر دارم: «هرکس که ادعا کند عیسی مسیح یهودی بوده، یا نادان است و یا دغل».
📚 از کتاب رهایی نداریم، گفتگو با اومبرتو اکو و ژان کلود کریر، بهسعی ژان فیلیپ دوتوناک، ترجمهٔ مهستی بحرينی، تهران: نیلوفر، ۱۳۹۵، صص ۱۹۵-۱۹۶.
@HistoryandMemory