Egmont, Op. 84: Overture
Beethoven
«۱۷/۰۹/۸۷ [۱۳۶۶/۰۶/۲۶]
دیشب تنها بودم و کمی بتهوون شنیدم. استاد اردشیر حق داشت که میگفت بزرگترین خوشبختی من اینست که بعد از بتهوون به دنیا آمدهام».
📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۵۷.
🎼 بتهوون | اوورتور اگمونت
«اِگمونت، اپوس ۸۴، مجموعهای از ۱۰ قطعه موسیقی متن است که در سال ۱۸۱۰ توسط لودویگ فان بتهوون برای نمایشنامهای با همان نام از یوهان ولفگانگ فون گوته تصنیف شد. محبوبترین و شناختهشدهترین قطعهٔ این مجموعه نخستین قطعه موسوم به «اوورتور اگمونت» است».
@HistoryandMemory
دیشب تنها بودم و کمی بتهوون شنیدم. استاد اردشیر حق داشت که میگفت بزرگترین خوشبختی من اینست که بعد از بتهوون به دنیا آمدهام».
📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۵۷.
🎼 بتهوون | اوورتور اگمونت
«اِگمونت، اپوس ۸۴، مجموعهای از ۱۰ قطعه موسیقی متن است که در سال ۱۸۱۰ توسط لودویگ فان بتهوون برای نمایشنامهای با همان نام از یوهان ولفگانگ فون گوته تصنیف شد. محبوبترین و شناختهشدهترین قطعهٔ این مجموعه نخستین قطعه موسوم به «اوورتور اگمونت» است».
@HistoryandMemory
«۲۷/۰۴/۸۸ [ ۱۳۶۷/۰۲/۰۷]
ربّی Rabbin اعظم فرانسه در جشن چهلمین سالگرد دولت اسرائیل گفته است «ما ١٤.٥٪ نیستیم (اشاره به آرا le Pen) ولی به سبب این همه یهودیانی که جان خود را فدا کردند، ما کسانی هستیم که باید به دنیا درس اخلاق بدهیم» (لوموند ۲۷ آوریل). غافل از اینکه بیش از چهار ماه است که دولت اسرائیل با فداکردن جان دیگران در سرزمینهای اشغالی دارد این درس را میدهد. سفارش معنوی دیگر ربّی اعظم به قوم یهود اینست: «گوشهایتان را بگیرید و به جلو نگاه کنید»! خلاصه اینکه خر خودتان را برانید گور پدر دیگران. وای به وقتی که مظلوم ظالم بشود، مخصوصاً مظلومی که «برگزیدهٔ» خدا هم باشد».
📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۷۹.
▫️این روزنوشت مسکوب به انتفاضه اول اشاره دارد که در آن بیش از دوهزار فلسطینی کشته شدند.
@HistoryandMemory
ربّی Rabbin اعظم فرانسه در جشن چهلمین سالگرد دولت اسرائیل گفته است «ما ١٤.٥٪ نیستیم (اشاره به آرا le Pen) ولی به سبب این همه یهودیانی که جان خود را فدا کردند، ما کسانی هستیم که باید به دنیا درس اخلاق بدهیم» (لوموند ۲۷ آوریل). غافل از اینکه بیش از چهار ماه است که دولت اسرائیل با فداکردن جان دیگران در سرزمینهای اشغالی دارد این درس را میدهد. سفارش معنوی دیگر ربّی اعظم به قوم یهود اینست: «گوشهایتان را بگیرید و به جلو نگاه کنید»! خلاصه اینکه خر خودتان را برانید گور پدر دیگران. وای به وقتی که مظلوم ظالم بشود، مخصوصاً مظلومی که «برگزیدهٔ» خدا هم باشد».
📚شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۷۹.
▫️این روزنوشت مسکوب به انتفاضه اول اشاره دارد که در آن بیش از دوهزار فلسطینی کشته شدند.
@HistoryandMemory
▪️پیرنیا و گلها
«پاییز سال ۱۳۴۰ وقتی به رادیو برگشتم پیرنیا یکی از پرکارترین افراد به شمار میآمد. در ساختمان قدیمی رادیو یک اطاق کوچک وجود داشت که یک دنیا عشق در آن میجوشید و مردی با عینک لبه مشکی و موهای جوگندمی پشت میزش نشسته بود و نوارهای ضبط شده را بررسی میکرد. به قدری در تهیه برنامههایش وسواس داشت که به دستور «معینیان» یک استودیوی کوچک در همان اطاق برایش تدارک دیده بودند که بتواند گویندگیها و گاهی هم سازهای تنها را در آن اطاقک ضبط کند.
پیرنیا از همه کارکنان رادیو زودتر در محل کارش حاضر میشد و شب هنگام از همه دیرتر به خانهاش میرفت. برنامههای گلهای جاویدان و گلهای صحرائی و بالاخره برنامه کودک او که ادارهاش را به عهده «معین افشار» گذاشته بود جزو غنیترین و پرشنوندهترین برنامههای رادیو ایران به حساب میآمد....
برنامه گلها در واقع همه زندگی پیرنیا بود تمام گذشتههایش را با تمام آرمانها و آرزوی گمشده در آن مییافت. وقتی ارکستر شصت نفره بزرگ گلها در استودیوی بزرگ رادیو ایران شروع به نواختن کرد پیرنیا چشمانش را میبست و به عالم دیگری میرفت....
پیرنیا در مورد برنامههایش وسواس غریبی داشت. گاهی اتفاق میافتاد که ضبط یک آهنگ یک یا دو هفته و شاید هم بیشتر به طول میانجامید. بارها و بارها ارکستر مینواخت و خواننده میخواند. ولی پیرنیا یا از ارکستر ایراد میگرفت یا از خواننده و من یک شب شاهد عصبانیت مرضیه بودم که با تمام احترامی که برای پیرنیا قائل بود با خشم فراوان میگفت:
آخر تا کی من بیایم تا نصفه شب وقت صرف کنم و بخوانم و شما از کار من و یا ارکستر ایراد بگیرید؟
و پیرنیا در جواب مرضیه گفت:
عزیز من این برنامه گلهاست میماند ابدی میشود نباید آن را دست کم گرفت. و به راستی که درست گفته بود....
وقتی سکته قلبی به سراغ پیرنیا آمد و خانهنشین شد دیگران کوشش کردند که راه او را ادامه دهند ولی گلهای آنان رنگ و بوی گلهای پیرنیا را نداشت و هرگز جای برنامههایی را که او میساخت نگرفت.
در یکی از روزهایی که پیرنیا به علت سکته قلبی در بیمارستان بستری شده بود دکتر معین افشار دوست صمیمی و باوفای او که تا پایان خدمت او در رادیو با او همکاری داشت سبد گلی برای او برد و به روی کارت همراه آن این رباعی را نوشت:
تا مهر درخشنده و مه تابان باد
عمر تو چو «گلهای» تو جاویدان باد
چون آنهمه شاخ گل که از نو بشکفت
پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد».
📚 پرویز خطیبی، خاطراتی از هنرمندان، ۳۰۷-۳۱۰.
▪️امروز، سالروز درگذشت داوود پیرنیا است (۱۱ آبان ۱۳۵۰). به مینو همی جان او باد شاد!
@HistoryandMemory
«پاییز سال ۱۳۴۰ وقتی به رادیو برگشتم پیرنیا یکی از پرکارترین افراد به شمار میآمد. در ساختمان قدیمی رادیو یک اطاق کوچک وجود داشت که یک دنیا عشق در آن میجوشید و مردی با عینک لبه مشکی و موهای جوگندمی پشت میزش نشسته بود و نوارهای ضبط شده را بررسی میکرد. به قدری در تهیه برنامههایش وسواس داشت که به دستور «معینیان» یک استودیوی کوچک در همان اطاق برایش تدارک دیده بودند که بتواند گویندگیها و گاهی هم سازهای تنها را در آن اطاقک ضبط کند.
پیرنیا از همه کارکنان رادیو زودتر در محل کارش حاضر میشد و شب هنگام از همه دیرتر به خانهاش میرفت. برنامههای گلهای جاویدان و گلهای صحرائی و بالاخره برنامه کودک او که ادارهاش را به عهده «معین افشار» گذاشته بود جزو غنیترین و پرشنوندهترین برنامههای رادیو ایران به حساب میآمد....
برنامه گلها در واقع همه زندگی پیرنیا بود تمام گذشتههایش را با تمام آرمانها و آرزوی گمشده در آن مییافت. وقتی ارکستر شصت نفره بزرگ گلها در استودیوی بزرگ رادیو ایران شروع به نواختن کرد پیرنیا چشمانش را میبست و به عالم دیگری میرفت....
پیرنیا در مورد برنامههایش وسواس غریبی داشت. گاهی اتفاق میافتاد که ضبط یک آهنگ یک یا دو هفته و شاید هم بیشتر به طول میانجامید. بارها و بارها ارکستر مینواخت و خواننده میخواند. ولی پیرنیا یا از ارکستر ایراد میگرفت یا از خواننده و من یک شب شاهد عصبانیت مرضیه بودم که با تمام احترامی که برای پیرنیا قائل بود با خشم فراوان میگفت:
آخر تا کی من بیایم تا نصفه شب وقت صرف کنم و بخوانم و شما از کار من و یا ارکستر ایراد بگیرید؟
و پیرنیا در جواب مرضیه گفت:
عزیز من این برنامه گلهاست میماند ابدی میشود نباید آن را دست کم گرفت. و به راستی که درست گفته بود....
وقتی سکته قلبی به سراغ پیرنیا آمد و خانهنشین شد دیگران کوشش کردند که راه او را ادامه دهند ولی گلهای آنان رنگ و بوی گلهای پیرنیا را نداشت و هرگز جای برنامههایی را که او میساخت نگرفت.
در یکی از روزهایی که پیرنیا به علت سکته قلبی در بیمارستان بستری شده بود دکتر معین افشار دوست صمیمی و باوفای او که تا پایان خدمت او در رادیو با او همکاری داشت سبد گلی برای او برد و به روی کارت همراه آن این رباعی را نوشت:
تا مهر درخشنده و مه تابان باد
عمر تو چو «گلهای» تو جاویدان باد
چون آنهمه شاخ گل که از نو بشکفت
پیوسته دلت شاد و لبت خندان باد».
📚 پرویز خطیبی، خاطراتی از هنرمندان، ۳۰۷-۳۱۰.
▪️امروز، سالروز درگذشت داوود پیرنیا است (۱۱ آبان ۱۳۵۰). به مینو همی جان او باد شاد!
@HistoryandMemory
Booye Jooye Moolian
Banan
🌼 یکی از «ابدی»های برنامه گلها این تصنیف بوی جوی مولیان یا چنگ رودکی است.
🎼 گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۴
خواننده: مرضیه-بنان
تصنیف: بوی جوي موليان آيد همی (رودکی)
آواز: سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی (حافظ)
آهنگ و تنظیم: روحالله خالقی
نوازندگان: مرتضی محجوبی-حبیب الله بدیعی
دستگاه/مایه: بیات اصفهان
گوینده: بانو روشنک
▪️در دو فایل پیوست بنان و مرضیه به داستان ساخت این تصنیف اشاره کردهاند.
@HistoryandMemory
🎼 گلهای رنگارنگ شماره ۲۵۴
خواننده: مرضیه-بنان
تصنیف: بوی جوي موليان آيد همی (رودکی)
آواز: سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی (حافظ)
آهنگ و تنظیم: روحالله خالقی
نوازندگان: مرتضی محجوبی-حبیب الله بدیعی
دستگاه/مایه: بیات اصفهان
گوینده: بانو روشنک
▪️در دو فایل پیوست بنان و مرضیه به داستان ساخت این تصنیف اشاره کردهاند.
@HistoryandMemory
✝ دیرهای مسیحی در سرزمینهای اسلامی ☪
دَیر (یا صومعه)، یکی از مکانهای دینی مسیحیان که از سدههای اولیه شمار بسیاری از آنها در سرزمینهای اسلامی بهویژه عراق، شام و مصر پراکنده شده بود.
یکی از کارکردهای اجتماعی دیرها برگزاری جشنهای گوناگون بود. برای نمونه در روز عید پاک مسلمانان و مسیحیان در دیر سمالو واقع در شماسیه در شرق بغداد در کنار نهر مهدی گرد میآمدند و اهل عیش و طرب نیز آنجا حضور مییافتند (← شابشتی، ص۱۴؛ نیز ← متز، ج۲، ص۴۶۱). در دیرالثعالب نیز جشن مخصوصی در آخرین شنبه ایلول/ سپتامبر برپا میشد؛ این دیر در سمت غربی بغداد در بابالحدید قرار داشت که آبادترین نقطه شهر بود و نخلستان و باغ و بوستان داشت و مسیحیان و مسلمانان در آن جشن شرکت میکردند. در سومین روز تشرین اول/ اکتبر، عید قدیسه اشمونی بود که در دیری به همین نام در سمت غرب دجله جشن گرفته میشد و یکی از جشنهای مهم بغداد بود و جمعیت بسیاری در آن گرد میآمدند (شابشتی، ص ۲۴؛ نیز ← متز، همانجا). دیرها از لحاظ تولید و فروش شراب نیز مورد توجه جامعه عرب و مسلمان بودند. در آنجا میشد شراب خوب خرید و در باغ دیر یا جاهای مخصوصدور از چشم محتسبان مجالس میگساری به پا کرد. در این مجلسها شاعران اشعار خویش را میخواندند. گاهی نیز وصف مجلس و خوراک و پوشاک و گفتوشنودهایشان در اشعارشان آمدهاست و اطلاعات ارزشمندی در حوزه پژوهشهای تاریخ اجتماعی بهدست میدهد (← طریحی، ص ۷۰-۷۲).از دیگر کارکردها و وظایف دیرها پذیرایی و اسکان مسافران بود. بسیاری از دیرها مهمانخانه نیز داشتند (برای نمونه ← شابشتی، ص ۷۸؛ «دیر باشَهرا»، ص ۱۷۱؛ «دیر مَرْیُحَنّا»؛ یاقوت حموی، ذیل «دیر اَسْکون»، «دیر باعَرْبا»، و «دیر مریحنا») و مسافرانی که از شهرهای دور میآمدند در این مهمانخانهها مسکن میگزیدند. از بازدیدکنندگان گذری و شکارچیان نیز بههمان اندازه استقبال میشد (شتیوی، ص۳۷). وصفهایی مکرر از غذای پاک و خوشمزه دیرها در منابع ذکر شدهاست. مثلا روزی که هارونالرشید به قصد صید از شهر خارجشدهبود و به دیر القائم وارد شد با غذاهای تمیز و خوشمزه دیر از وی پذیرایی کردند (ابوالفرجاصفهانی، ج۵، ص ۴۱۸)؛ یا هنگامیکه خلیفه معتز درحین شکار احساس تشنگی کرد، یکی از همراهان پیشنهاد داد به دیدار راهبی از دوستانش در دیر مرماری بروند؛ زمانی که آنها وارد دیر شدند راهب با آب خنک و غذا از آنان پذیرایی کرد (شابشتی، ص۱۶۴). اهتمام دیرها به پذیرایی از مهمانها در سدههای بعد نیز ادامه داشت. بهگزارش ابنبطوطه (ج۱، ص ۹۸)، مسیحیان از هر مسلمانی که به دیر بزرگ فاروصدر لاذقیه وارد میشد، پذیرایی میکردند. خوراک آنان نان و پنیر و زیتون و سرکه و جز آنها بود. یکی دیگر از خدمات سنّتی دیرها مراقبت از بیماران بود. دیر الکلب در نزدیکی موصل در بهبود افرادی که سگهای هار به آنها حمله کرده بودند تخصصداشت. در صومعه اباهور در مصر، افراد مبتلا به سلِ غدد لنفاوی گردن (خنازیر) درمان میشدند (شابشتی، ص۳۰۱، ۳۱۱). دیرها در دوره پیش از اسلام همچنین مسئولیت نگهداری از بیماران روانی را برعهده میگرفتند، خدمتی که پس از اسلام نیز تداوم داشت (کیلپتریک، ص ۲۴).
📚 بخشی از مدخل «دیر» در دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸، نوشتهٔ معصومعلی پنجه
@HistoryandMemory
دَیر (یا صومعه)، یکی از مکانهای دینی مسیحیان که از سدههای اولیه شمار بسیاری از آنها در سرزمینهای اسلامی بهویژه عراق، شام و مصر پراکنده شده بود.
یکی از کارکردهای اجتماعی دیرها برگزاری جشنهای گوناگون بود. برای نمونه در روز عید پاک مسلمانان و مسیحیان در دیر سمالو واقع در شماسیه در شرق بغداد در کنار نهر مهدی گرد میآمدند و اهل عیش و طرب نیز آنجا حضور مییافتند (← شابشتی، ص۱۴؛ نیز ← متز، ج۲، ص۴۶۱). در دیرالثعالب نیز جشن مخصوصی در آخرین شنبه ایلول/ سپتامبر برپا میشد؛ این دیر در سمت غربی بغداد در بابالحدید قرار داشت که آبادترین نقطه شهر بود و نخلستان و باغ و بوستان داشت و مسیحیان و مسلمانان در آن جشن شرکت میکردند. در سومین روز تشرین اول/ اکتبر، عید قدیسه اشمونی بود که در دیری به همین نام در سمت غرب دجله جشن گرفته میشد و یکی از جشنهای مهم بغداد بود و جمعیت بسیاری در آن گرد میآمدند (شابشتی، ص ۲۴؛ نیز ← متز، همانجا). دیرها از لحاظ تولید و فروش شراب نیز مورد توجه جامعه عرب و مسلمان بودند. در آنجا میشد شراب خوب خرید و در باغ دیر یا جاهای مخصوصدور از چشم محتسبان مجالس میگساری به پا کرد. در این مجلسها شاعران اشعار خویش را میخواندند. گاهی نیز وصف مجلس و خوراک و پوشاک و گفتوشنودهایشان در اشعارشان آمدهاست و اطلاعات ارزشمندی در حوزه پژوهشهای تاریخ اجتماعی بهدست میدهد (← طریحی، ص ۷۰-۷۲).از دیگر کارکردها و وظایف دیرها پذیرایی و اسکان مسافران بود. بسیاری از دیرها مهمانخانه نیز داشتند (برای نمونه ← شابشتی، ص ۷۸؛ «دیر باشَهرا»، ص ۱۷۱؛ «دیر مَرْیُحَنّا»؛ یاقوت حموی، ذیل «دیر اَسْکون»، «دیر باعَرْبا»، و «دیر مریحنا») و مسافرانی که از شهرهای دور میآمدند در این مهمانخانهها مسکن میگزیدند. از بازدیدکنندگان گذری و شکارچیان نیز بههمان اندازه استقبال میشد (شتیوی، ص۳۷). وصفهایی مکرر از غذای پاک و خوشمزه دیرها در منابع ذکر شدهاست. مثلا روزی که هارونالرشید به قصد صید از شهر خارجشدهبود و به دیر القائم وارد شد با غذاهای تمیز و خوشمزه دیر از وی پذیرایی کردند (ابوالفرجاصفهانی، ج۵، ص ۴۱۸)؛ یا هنگامیکه خلیفه معتز درحین شکار احساس تشنگی کرد، یکی از همراهان پیشنهاد داد به دیدار راهبی از دوستانش در دیر مرماری بروند؛ زمانی که آنها وارد دیر شدند راهب با آب خنک و غذا از آنان پذیرایی کرد (شابشتی، ص۱۶۴). اهتمام دیرها به پذیرایی از مهمانها در سدههای بعد نیز ادامه داشت. بهگزارش ابنبطوطه (ج۱، ص ۹۸)، مسیحیان از هر مسلمانی که به دیر بزرگ فاروصدر لاذقیه وارد میشد، پذیرایی میکردند. خوراک آنان نان و پنیر و زیتون و سرکه و جز آنها بود. یکی دیگر از خدمات سنّتی دیرها مراقبت از بیماران بود. دیر الکلب در نزدیکی موصل در بهبود افرادی که سگهای هار به آنها حمله کرده بودند تخصصداشت. در صومعه اباهور در مصر، افراد مبتلا به سلِ غدد لنفاوی گردن (خنازیر) درمان میشدند (شابشتی، ص۳۰۱، ۳۱۱). دیرها در دوره پیش از اسلام همچنین مسئولیت نگهداری از بیماران روانی را برعهده میگرفتند، خدمتی که پس از اسلام نیز تداوم داشت (کیلپتریک، ص ۲۴).
📚 بخشی از مدخل «دیر» در دانشنامه جهان اسلام، ج ۱۸، نوشتهٔ معصومعلی پنجه
@HistoryandMemory
Razo Niyaz
Golpa
گُلپا خوانندهٔ گُلها و آوازهخوان خوشروی و خوشصدا پای از دایرهٔ هستی بیرون نهاد!
به مینو همی جان او باد شاد!
@HistoryandMemory
به مینو همی جان او باد شاد!
@HistoryandMemory
▪️زمین در برابر انسانیت:گزارش شاویت آی، سرباز اسرائیلی از غزه | ترجمهٔ سعید محبی
...
«آنچه میخوانید، گزارشی است قصهوار از یک اسرائیلی در غزه که با خودش کلنجار میرود، از خود میپرسد: در خانه فلسطینیها، چه میخواهد؟ اما پاسخ درستی نمییابد و خودش را متهم میکند که «تو هم جزء همینها هستی؟ تو هم تن دادهای» و سرانجام خسته و درمانده میگوید «انتفاضه فلسطینیان مجبورمان کرده یکی از این دو را انتخاب کنیم: زمین یا انسانیت»! و این را سؤال زمانه خود میداند. او قضیه را فقط «انسانی» میبیند. و میگوید «حالا دیگر بحث بر سر زمین در برابر صلح نیست؛ بلکه موضوع «زمین در برابر انسانیت» است. باری، اگرچه نویسنده گاهی با پیشفرض مشروعیت اسرائیل، حرفهایی میزند (که تعجبی هم ندارد؛ زیرا بالاخره یک اسرائیلی است)؛ ولی دستکم تا جایی که از وضعیت داخل اردوگاه غزه گزارش میدهد و نیز از بحران هویت خودش میگوید، حرفهایش خواندنی است. و دیگر اینکه بخشی از این مقاله ۲۰ سال پیش در مجله «کیهان فرهنگی» - مرداد ۱۳۸۳- چاپ شده؛ ولی این روزها خواندنیتر است.»
...
«چند صد متر آنطرفتر، آن سوی ساحل دریای آرام مدیترانه، ساعت شش صبح، قایقهای ماهیگیری راه میافتند به سمت دریا. لحظهای احساس میکنی که در یکی از جزایر یونان در سالهای ۱۹۵۰ هستی. نسیم آرامی که از سمت شرق میوزد، از برج نگهبانی میگذرد و روح فلسطینیهای دربند را مینوازد. نگهبان برج، گهگاهی دنبال آب میگردد. زندانیان سحرخیز، داخل اتاقکی میشوند که از حلبی ساخته شده و درواقع مستراح است. به هم فشرده میشوند و روی پنجه میایستند و از تنها پنجره اتاقک که میشود از آنجا به دریای مدیترانه نگاهی انداخت، سرک میکشند و به دریا مینگرند»
...
«در یک سوی اردوگاه، دو تا افسر اسرائیلی درباره محاسن و معایب آخرین مدل ماشینهای ژاپنی با یکدیگر حرف میزنند. چند متر آن طرفتر یک زندانی جوان فلسطینی روی زمین ولو شده. با قنداق تفنگ زدهاند توی کلهاش و حالش را جا آوردهاند! صحبتهای آن دو، درباره ماشین «سوبارو» و دندههایش که نرم است ادامه مییابد. جوان زندانی نیز همچنان در هوای آزاد ژستهایی به خود میگیرد و در نومیدی تمام، هنوز هم سعی میکند از خودش دفاع کند. یک حیاط کوچک و زیبا در یک گوشه اردوگاه، متعلق به بخش بازجویی است، با تعدادی صندلی راحتی و پرچم اسرائیل که بر بالای میلهای، در باد تکان میخورد. سربازان نشستهاند و سرگرم تختهنرد هستند. از آن سو صدای گریه و فریاد میآید.-«کسی قهوه میخورد؟» -«آره، من میخورم».
...
▫️ روزنامه شرق، ۱۴ آبان ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory
...
«آنچه میخوانید، گزارشی است قصهوار از یک اسرائیلی در غزه که با خودش کلنجار میرود، از خود میپرسد: در خانه فلسطینیها، چه میخواهد؟ اما پاسخ درستی نمییابد و خودش را متهم میکند که «تو هم جزء همینها هستی؟ تو هم تن دادهای» و سرانجام خسته و درمانده میگوید «انتفاضه فلسطینیان مجبورمان کرده یکی از این دو را انتخاب کنیم: زمین یا انسانیت»! و این را سؤال زمانه خود میداند. او قضیه را فقط «انسانی» میبیند. و میگوید «حالا دیگر بحث بر سر زمین در برابر صلح نیست؛ بلکه موضوع «زمین در برابر انسانیت» است. باری، اگرچه نویسنده گاهی با پیشفرض مشروعیت اسرائیل، حرفهایی میزند (که تعجبی هم ندارد؛ زیرا بالاخره یک اسرائیلی است)؛ ولی دستکم تا جایی که از وضعیت داخل اردوگاه غزه گزارش میدهد و نیز از بحران هویت خودش میگوید، حرفهایش خواندنی است. و دیگر اینکه بخشی از این مقاله ۲۰ سال پیش در مجله «کیهان فرهنگی» - مرداد ۱۳۸۳- چاپ شده؛ ولی این روزها خواندنیتر است.»
...
«چند صد متر آنطرفتر، آن سوی ساحل دریای آرام مدیترانه، ساعت شش صبح، قایقهای ماهیگیری راه میافتند به سمت دریا. لحظهای احساس میکنی که در یکی از جزایر یونان در سالهای ۱۹۵۰ هستی. نسیم آرامی که از سمت شرق میوزد، از برج نگهبانی میگذرد و روح فلسطینیهای دربند را مینوازد. نگهبان برج، گهگاهی دنبال آب میگردد. زندانیان سحرخیز، داخل اتاقکی میشوند که از حلبی ساخته شده و درواقع مستراح است. به هم فشرده میشوند و روی پنجه میایستند و از تنها پنجره اتاقک که میشود از آنجا به دریای مدیترانه نگاهی انداخت، سرک میکشند و به دریا مینگرند»
...
«در یک سوی اردوگاه، دو تا افسر اسرائیلی درباره محاسن و معایب آخرین مدل ماشینهای ژاپنی با یکدیگر حرف میزنند. چند متر آن طرفتر یک زندانی جوان فلسطینی روی زمین ولو شده. با قنداق تفنگ زدهاند توی کلهاش و حالش را جا آوردهاند! صحبتهای آن دو، درباره ماشین «سوبارو» و دندههایش که نرم است ادامه مییابد. جوان زندانی نیز همچنان در هوای آزاد ژستهایی به خود میگیرد و در نومیدی تمام، هنوز هم سعی میکند از خودش دفاع کند. یک حیاط کوچک و زیبا در یک گوشه اردوگاه، متعلق به بخش بازجویی است، با تعدادی صندلی راحتی و پرچم اسرائیل که بر بالای میلهای، در باد تکان میخورد. سربازان نشستهاند و سرگرم تختهنرد هستند. از آن سو صدای گریه و فریاد میآید.-«کسی قهوه میخورد؟» -«آره، من میخورم».
...
▫️ روزنامه شرق، ۱۴ آبان ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory
▪️ ستایش حماقت
ژ. ف. ت. [ژان فیلیپ دوتوناک] : پس اگر اشتباه نکنم، هر دو شما عاشق حماقتید...
ژ. ک. ک. [ژان کلود کریر]: عاشق پروپاقرص. میتوانید از ما مطمئن باشید. وقتی که در سالهای شصت، با گی بشتل دست به تالیف «فرهنگ حماقت» زدیم، فرهنگی که چندین بار چاپ شد، به خود گفتیم چرا باید تنها به تاریخ هوشمندی، به شاهکارها، و به یادگارهای عظیم فهم و خرد علاقه نشان دهیم؟ حماقت، که فلوبر آن را گرامی میداشت، به نظر ما نه تنها امری بسیار رایج تر بود، که این البته بدیهی است، بلکه پربارتر، معنیدارتر، و به تعبیری درستتر بود. مقدمهای بر این کتاب نوشتیم که عنوانش را «ستایش حماقت» گذاشتیم. حتی پیشنهاد تشکیل دورههای حماقت را هم دادیم.
به نظر ما، مطالب احمقانهای که دربارهٔ سیاهان، یهودیان، چینیها، زنها و هنرمندان بزرگ نوشته شده به مراتب گویاتر از تحلیلهای هوشمندانه است. هنگامی که عالیجناب کوئلن، که اسقف بسیار مرتجعی بود، در دوران بازگشت سلطنت، از بالای منبر، برای مستمعانی که بیشترشان اعیان و اشراف مهاجرِ بازگشته به فرانسه بودند، میگوید: «عیسی مسیح، نه تنها پسر خدا بود، بلکه از جانب مادر هم خانوادهٔ اصیلی داشت»، گذشته از این که به مطالب بسیاری دربارۀ خود او پی میبریم، که اهمیتش نسبی است، نکته های فراوانی هم دربارهٔ جامعهٔ آن روزگار و طرز فکر مردم برایمان آشکار میشود.
سخن گهربار دیگری هم از هوستون استوارت چمبرلین، ضد یهود معروف به خاطر دارم: «هرکس که ادعا کند عیسی مسیح یهودی بوده، یا نادان است و یا دغل».
📚 از کتاب رهایی نداریم، گفتگو با اومبرتو اکو و ژان کلود کریر، بهسعی ژان فیلیپ دوتوناک، ترجمهٔ مهستی بحرينی، تهران: نیلوفر، ۱۳۹۵، صص ۱۹۵-۱۹۶.
@HistoryandMemory
ژ. ف. ت. [ژان فیلیپ دوتوناک] : پس اگر اشتباه نکنم، هر دو شما عاشق حماقتید...
ژ. ک. ک. [ژان کلود کریر]: عاشق پروپاقرص. میتوانید از ما مطمئن باشید. وقتی که در سالهای شصت، با گی بشتل دست به تالیف «فرهنگ حماقت» زدیم، فرهنگی که چندین بار چاپ شد، به خود گفتیم چرا باید تنها به تاریخ هوشمندی، به شاهکارها، و به یادگارهای عظیم فهم و خرد علاقه نشان دهیم؟ حماقت، که فلوبر آن را گرامی میداشت، به نظر ما نه تنها امری بسیار رایج تر بود، که این البته بدیهی است، بلکه پربارتر، معنیدارتر، و به تعبیری درستتر بود. مقدمهای بر این کتاب نوشتیم که عنوانش را «ستایش حماقت» گذاشتیم. حتی پیشنهاد تشکیل دورههای حماقت را هم دادیم.
به نظر ما، مطالب احمقانهای که دربارهٔ سیاهان، یهودیان، چینیها، زنها و هنرمندان بزرگ نوشته شده به مراتب گویاتر از تحلیلهای هوشمندانه است. هنگامی که عالیجناب کوئلن، که اسقف بسیار مرتجعی بود، در دوران بازگشت سلطنت، از بالای منبر، برای مستمعانی که بیشترشان اعیان و اشراف مهاجرِ بازگشته به فرانسه بودند، میگوید: «عیسی مسیح، نه تنها پسر خدا بود، بلکه از جانب مادر هم خانوادهٔ اصیلی داشت»، گذشته از این که به مطالب بسیاری دربارۀ خود او پی میبریم، که اهمیتش نسبی است، نکته های فراوانی هم دربارهٔ جامعهٔ آن روزگار و طرز فکر مردم برایمان آشکار میشود.
سخن گهربار دیگری هم از هوستون استوارت چمبرلین، ضد یهود معروف به خاطر دارم: «هرکس که ادعا کند عیسی مسیح یهودی بوده، یا نادان است و یا دغل».
📚 از کتاب رهایی نداریم، گفتگو با اومبرتو اکو و ژان کلود کریر، بهسعی ژان فیلیپ دوتوناک، ترجمهٔ مهستی بحرينی، تهران: نیلوفر، ۱۳۹۵، صص ۱۹۵-۱۹۶.
@HistoryandMemory
📚بیژن غیبی، زرتشت و دین او: براساس منابع دست اول، بیفلد، ۱۳۹۲یزدگردی/۱۴۰۲شمسی.
#تازهها
#زرتشت
#تاریخ_دین_زرتشتی
▪️بنابر نوشتهٔ یوسف سعادت- که خود از پژوهشگران برجسته در زبانهای باستانی ایران است- نویسنده این کتاب، «دکتر غیبی محققی فاضل هستند».
▫️پیش از این کتاب دوازده متن باستانی از بیژن غیبی از سوی بنیاد موقوفات افشار و انتشارات سخن منتشر شدهاست.
@HistoryandMemory
#تازهها
#زرتشت
#تاریخ_دین_زرتشتی
▪️بنابر نوشتهٔ یوسف سعادت- که خود از پژوهشگران برجسته در زبانهای باستانی ایران است- نویسنده این کتاب، «دکتر غیبی محققی فاضل هستند».
▫️پیش از این کتاب دوازده متن باستانی از بیژن غیبی از سوی بنیاد موقوفات افشار و انتشارات سخن منتشر شدهاست.
@HistoryandMemory
«بر مردمان طوس رحمتی کن که ظلم بسیار کشیدهاند و غلّه به سرما و بیآبی تباه شده و درختهای صد ساله از اصل خشک شده و روستایی را هیچ نمانده مگر پوستینی و مشتی عیال گرسنه و برهنه... رضا مده که پوست ایشان باز کنند...
این داعی... بر سر مشهد ابراهیم خلیل عهد کرد که نیز پیش هیچ سلطان نرود و مال سلطان نگیرد و مناظره و تعصّب نکند و دوانزده سال بدین عهد وفا کرد... اکنون شنودم که از مجلس عالی اشارتی رفته است...».
نامهٔ امام محمّد غزّالی به سلطان سنجر در پاسخ به دعوت وی، ۵۰۳ هجری
▪️از برگه مجید سلیمانی
@HistoryandMemory
این داعی... بر سر مشهد ابراهیم خلیل عهد کرد که نیز پیش هیچ سلطان نرود و مال سلطان نگیرد و مناظره و تعصّب نکند و دوانزده سال بدین عهد وفا کرد... اکنون شنودم که از مجلس عالی اشارتی رفته است...».
نامهٔ امام محمّد غزّالی به سلطان سنجر در پاسخ به دعوت وی، ۵۰۳ هجری
▪️از برگه مجید سلیمانی
@HistoryandMemory
▪️[تاریخنویسی، راستیآزمایی دادههای اینترنتی و جعل تاریخ] بخشی از گفتگوی ژان کلود کریر (د. ۲۰۲۱) و اومبرتو اکو (د. ۲۰۱۶)
[حدوداً پانزده سال پیش]
...
«ژ.ک.ک.: پنجاه یا پنجاه و پنج سال پیش که دانشجوی تاریخ بودم، وقتی که موضوعی را برای پژوهش به ما میدادند، ترتیب زمانی رویدادها را هم در اختیارمان میگذاشتند تا حافظهمان زیاده به زحمت نیفتد. به جز تاریخهای مربوط به موضوع تعیین شده، مجبور نبودیم تاریخ های دیگری را، که روی هم رفته فایدهای برایمان نداشت یاد بگیریم. حال اگر بخواهیم همان تمرین را با تکیه بر اطلاعات جمعآوری شده از اینترنت انجام بدهیم، به طور منطقی باید قابلاعتماد بودن این اطلاعات را بررسی کنیم. این دستگاه، که باید با دادن هرگونه اطلاعات، اعم از درست و نه چندان درست، نوعی آسایش برایمان فراهم کند، در واقع ما را در سر درگمی بیحد و حصری فرو میبرد. به گمانم سایتهایی که به اومبرتو اکو اختصاص دارد پر از اطلاعات غلط است، یا دست کم پر از اطلاعاتی که دقیق نیست آیا در آینده، نیازمند منشیای خواهیم بود که درستی اطلاعات را بررسی کند؟ آیا بناست که شغل تازه ای به وجود بیاوریم؟
ا.ا. : اما وظیفۀ بَررَسهای فردی چندان آسان نخواهد بود. من و شما میتوانیم بررسِ آنچه به ما مربوط میشود باشیم. اما چه کسی میتواند دربارهٔ هم چیزهایی که مثلاً به کلمانسو یا بولانژه مربوط میشود به بررسی پردازد؟ و پولش را چه کسی خواهد داد؟ دولت فرانسه که نخواهد داد چون در این صورت، باید برای همۀ شخصیتهای رسمی تاریخ فرانسه بررس تعیین کند!
ژ.ک.ک: با وجود این گمان میکنم که نیاز ما به این بررسها، خواهی نخواهی، روز به روز بیشتر خواهد شد. این شغلی است که عمومیت پیدا خواهد کرد.
ا. ا.: اما صلاحیت بررسها را چه کسی بررسی خواهد کرد؟ در قدیم، بررسها عضو مؤسسات فرهنگی بزرگ، فرهنگستانها یا دانشگاهها هنگامی که آقای فلان، عضو مؤسسه، بهمان کتابی درباره کلمانسو یا افلاطون مینوشت، فرض بر این بود که اطلاعاتی که به دست میدهد درست است چون عمری را در کتابخانهها صرف بررسی همۀ منابع و مآخذ خود کرده بود. اما امروز این خطر وجود دارد که آقای فلان هم اطلاعاتش را از اینترنت گرفته باشد و در این صورت، تردید دربارۀ همۀ آنها جایز است. اما اگر بخواهم صادقانه به این بحث بپردازم، باید بگویم که احتمالاً پیش از اینترنت هم وضع به همین منوال بوده است. حافظهٔ فردی، همچنان که حافظه جمعی، تصویر دقیق آنچه واقعاً رخ داده است نیست بلکه بازسازی رویدادهاست.
ژ.ک.ک: شما هم مثل من میدانید که پافشاری در ملیگرایی تا چه حد در تحریف دیدگاههایمان دربارهٔ پارهای از رویدادهای تاریخی، سهیم بوده است. حتی امروز هم تاریخنویسان، ناخواسته، در بیشتر موارد از مرام و مسلک آشکار یا پنهان کشور خود پیروی میکنند. مورخان چینی این روزها، هر چه دلشان میخواهد دربارۀ روابط گذشته چین با تبت یا مغولستان نقل میکنند و گفتههایشان در مدرسههای چین تدریس میشود. آتاتورک، در دوران حکومتش دستور داد که تاریخ ترکیه را به طور کامل بازنویسی کنند. او ترکها را در دوران رمیها، یعنی قرنها پیش از آمدنشان به ترکیه، در آنجا مستقر کرد. و چنین وضعی در همه جا هست... اگر بخواهیم واقعیت را بررسی کنیم، به چه منبعی باید رجوع کنیم؟ تصور ما بر این است که ترکها، در حقیقت، از آسیای مرکزی آمدهاند و ساکنان اولیه ترکیه کنونی آثار مکتوبی از خود برجا نگذاشتهاند. پس چه باید کرد؟».
...
📚 از کتاب رهایی نداریم، گفتگو با اومبرتو اکو و ژان کلود کریر، بهسعی ژان فیلیپ دوتوناک، ترجمهٔ مهستی بحرينی، تهران: نیلوفر، ۱۳۹۵، صص ۷۴-۷۶.
@HistoryandMemory
[حدوداً پانزده سال پیش]
...
«ژ.ک.ک.: پنجاه یا پنجاه و پنج سال پیش که دانشجوی تاریخ بودم، وقتی که موضوعی را برای پژوهش به ما میدادند، ترتیب زمانی رویدادها را هم در اختیارمان میگذاشتند تا حافظهمان زیاده به زحمت نیفتد. به جز تاریخهای مربوط به موضوع تعیین شده، مجبور نبودیم تاریخ های دیگری را، که روی هم رفته فایدهای برایمان نداشت یاد بگیریم. حال اگر بخواهیم همان تمرین را با تکیه بر اطلاعات جمعآوری شده از اینترنت انجام بدهیم، به طور منطقی باید قابلاعتماد بودن این اطلاعات را بررسی کنیم. این دستگاه، که باید با دادن هرگونه اطلاعات، اعم از درست و نه چندان درست، نوعی آسایش برایمان فراهم کند، در واقع ما را در سر درگمی بیحد و حصری فرو میبرد. به گمانم سایتهایی که به اومبرتو اکو اختصاص دارد پر از اطلاعات غلط است، یا دست کم پر از اطلاعاتی که دقیق نیست آیا در آینده، نیازمند منشیای خواهیم بود که درستی اطلاعات را بررسی کند؟ آیا بناست که شغل تازه ای به وجود بیاوریم؟
ا.ا. : اما وظیفۀ بَررَسهای فردی چندان آسان نخواهد بود. من و شما میتوانیم بررسِ آنچه به ما مربوط میشود باشیم. اما چه کسی میتواند دربارهٔ هم چیزهایی که مثلاً به کلمانسو یا بولانژه مربوط میشود به بررسی پردازد؟ و پولش را چه کسی خواهد داد؟ دولت فرانسه که نخواهد داد چون در این صورت، باید برای همۀ شخصیتهای رسمی تاریخ فرانسه بررس تعیین کند!
ژ.ک.ک: با وجود این گمان میکنم که نیاز ما به این بررسها، خواهی نخواهی، روز به روز بیشتر خواهد شد. این شغلی است که عمومیت پیدا خواهد کرد.
ا. ا.: اما صلاحیت بررسها را چه کسی بررسی خواهد کرد؟ در قدیم، بررسها عضو مؤسسات فرهنگی بزرگ، فرهنگستانها یا دانشگاهها هنگامی که آقای فلان، عضو مؤسسه، بهمان کتابی درباره کلمانسو یا افلاطون مینوشت، فرض بر این بود که اطلاعاتی که به دست میدهد درست است چون عمری را در کتابخانهها صرف بررسی همۀ منابع و مآخذ خود کرده بود. اما امروز این خطر وجود دارد که آقای فلان هم اطلاعاتش را از اینترنت گرفته باشد و در این صورت، تردید دربارۀ همۀ آنها جایز است. اما اگر بخواهم صادقانه به این بحث بپردازم، باید بگویم که احتمالاً پیش از اینترنت هم وضع به همین منوال بوده است. حافظهٔ فردی، همچنان که حافظه جمعی، تصویر دقیق آنچه واقعاً رخ داده است نیست بلکه بازسازی رویدادهاست.
ژ.ک.ک: شما هم مثل من میدانید که پافشاری در ملیگرایی تا چه حد در تحریف دیدگاههایمان دربارهٔ پارهای از رویدادهای تاریخی، سهیم بوده است. حتی امروز هم تاریخنویسان، ناخواسته، در بیشتر موارد از مرام و مسلک آشکار یا پنهان کشور خود پیروی میکنند. مورخان چینی این روزها، هر چه دلشان میخواهد دربارۀ روابط گذشته چین با تبت یا مغولستان نقل میکنند و گفتههایشان در مدرسههای چین تدریس میشود. آتاتورک، در دوران حکومتش دستور داد که تاریخ ترکیه را به طور کامل بازنویسی کنند. او ترکها را در دوران رمیها، یعنی قرنها پیش از آمدنشان به ترکیه، در آنجا مستقر کرد. و چنین وضعی در همه جا هست... اگر بخواهیم واقعیت را بررسی کنیم، به چه منبعی باید رجوع کنیم؟ تصور ما بر این است که ترکها، در حقیقت، از آسیای مرکزی آمدهاند و ساکنان اولیه ترکیه کنونی آثار مکتوبی از خود برجا نگذاشتهاند. پس چه باید کرد؟».
...
📚 از کتاب رهایی نداریم، گفتگو با اومبرتو اکو و ژان کلود کریر، بهسعی ژان فیلیپ دوتوناک، ترجمهٔ مهستی بحرينی، تهران: نیلوفر، ۱۳۹۵، صص ۷۴-۷۶.
@HistoryandMemory
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▫️پاسخ استاد هادی عالمزاده به پرسش من دربارهٔ دکتر نگار ذیلابی
▪️چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۱۷
@HistoryandMemory
▪️چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۱۷
@HistoryandMemory
▪️برگی از خاطرات: درباره غلامرضا جمشیدیها، رییس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
✍ دکتر عبدالحسین نیکگهر
«میدانید که من آخرین و اولین رئیس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودم، آخرین قبل از انقلاب و اولین بعد از انقاب، کل دوره ریاستم ۹ ماه بود ، ۶ ماه قبل و ۴ ماه بعد از انقلاب.
در ماههای آبان یا آذر ۱۳۵۷ مقارن با ماه محرم،
روزی دانشجویی آمد و به من خبر داد که یکی از دانشجویان شهرستانی دوره شبانه دانشکده به نام غلامرضا جمشیدیها در تظاهرات شبانه در حوالی میدان بهارستان و سر چشمه تیر خورده و در بیمارستان فیروزگر بستری است. یادم هست آن روز چهارشنبه یا پنجشنبه بود. به علت بحرانی بودن آن روزها نمیتوانستم دانشکده را ترک کنم. بگویم درآن ایام من اولین کسی بودم که به دانشکده میآمدم و آخرین کسی بودم که دانشکده را ترک میکردم. روز جمعه با قرضکردن چند لیتر بنزین از همسایهها رفتم بیمارستان فيروزگر به عیادت دانشجوی تیر خورده. در یک اتاق دو نفره بستری بود. ملحفه را کنار زدم پای راستاش از ناحیه ساق پا تیر خورده بود، هنوز نوبت جراحیاش به علت ازدحام مجروحان اورژانسی نرسیده بود، ولی نشانههای التهاب و عفونیشدن زخم گلوله آشکار بود. رفتم بخش جراحی بیمارستان خودم را معرفی کردم و درخواست کردم فوری پای ايشان جراحی گلوله خارج شود. چه در غیر این صورت احتمال خطر قطع پا وجود داشت. پرستار اتاق را دیدم و خواهش کردم به این دانشجوی اردستانی دانشکده که در تهران غریبه است توجه کند و ۵۰ تومان دادم و براي آنکه رشوه به حساب نیاید گفتم عصرها یک روزنامه برایش بخرد. کوتاه کنم پس از پيروزي انقلاب آقای غلامرضا جمشیدی ها اولین رئیس جهاد دانشگاهی دانشکده و با شروع انقلاب فرهنگی با بورس برای دوره دکتری به انگلستان اعزام شد.
سال ۱۳۷۸ انجمن جامعهشناسی ایران با نظرسنجی از اعضای هیئت علمی دانشگاههای کشور چهار نفر را به عنوان مترجم برتر متون علوم اجتماعی برگزید. زنده یاد منوچهر صبوری و محسن ثلاثی برای زبان انگلیسی و زندهیاد باقر پرهام و من برای زبان فرانسه. به مناسبت این گزينش انجمن جامعهشناسی ایران و دانشکده علوم اجتماعی و سایر مراکز آموزشی و پژوهشی لوح تقدیری به برگزیدگان اهدا کرد، یکی از این لوح ها از طرف دانشکده علوم اجتماعی به امضای رئیس وقت دانشکده آقای غلامرضا جمشیدیها بود که من امروز این لوح را از دیوار اتاق کار برداشتم و لوح اهدایی انسانشناسی و فرهنگ با دستخط و امضای آقای دکتر ناصر فکوهی را گذاشتم.
ع.نیک گهر، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۲.»
@HistoryandMemory
✍ دکتر عبدالحسین نیکگهر
«میدانید که من آخرین و اولین رئیس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودم، آخرین قبل از انقلاب و اولین بعد از انقاب، کل دوره ریاستم ۹ ماه بود ، ۶ ماه قبل و ۴ ماه بعد از انقلاب.
در ماههای آبان یا آذر ۱۳۵۷ مقارن با ماه محرم،
روزی دانشجویی آمد و به من خبر داد که یکی از دانشجویان شهرستانی دوره شبانه دانشکده به نام غلامرضا جمشیدیها در تظاهرات شبانه در حوالی میدان بهارستان و سر چشمه تیر خورده و در بیمارستان فیروزگر بستری است. یادم هست آن روز چهارشنبه یا پنجشنبه بود. به علت بحرانی بودن آن روزها نمیتوانستم دانشکده را ترک کنم. بگویم درآن ایام من اولین کسی بودم که به دانشکده میآمدم و آخرین کسی بودم که دانشکده را ترک میکردم. روز جمعه با قرضکردن چند لیتر بنزین از همسایهها رفتم بیمارستان فيروزگر به عیادت دانشجوی تیر خورده. در یک اتاق دو نفره بستری بود. ملحفه را کنار زدم پای راستاش از ناحیه ساق پا تیر خورده بود، هنوز نوبت جراحیاش به علت ازدحام مجروحان اورژانسی نرسیده بود، ولی نشانههای التهاب و عفونیشدن زخم گلوله آشکار بود. رفتم بخش جراحی بیمارستان خودم را معرفی کردم و درخواست کردم فوری پای ايشان جراحی گلوله خارج شود. چه در غیر این صورت احتمال خطر قطع پا وجود داشت. پرستار اتاق را دیدم و خواهش کردم به این دانشجوی اردستانی دانشکده که در تهران غریبه است توجه کند و ۵۰ تومان دادم و براي آنکه رشوه به حساب نیاید گفتم عصرها یک روزنامه برایش بخرد. کوتاه کنم پس از پيروزي انقلاب آقای غلامرضا جمشیدی ها اولین رئیس جهاد دانشگاهی دانشکده و با شروع انقلاب فرهنگی با بورس برای دوره دکتری به انگلستان اعزام شد.
سال ۱۳۷۸ انجمن جامعهشناسی ایران با نظرسنجی از اعضای هیئت علمی دانشگاههای کشور چهار نفر را به عنوان مترجم برتر متون علوم اجتماعی برگزید. زنده یاد منوچهر صبوری و محسن ثلاثی برای زبان انگلیسی و زندهیاد باقر پرهام و من برای زبان فرانسه. به مناسبت این گزينش انجمن جامعهشناسی ایران و دانشکده علوم اجتماعی و سایر مراکز آموزشی و پژوهشی لوح تقدیری به برگزیدگان اهدا کرد، یکی از این لوح ها از طرف دانشکده علوم اجتماعی به امضای رئیس وقت دانشکده آقای غلامرضا جمشیدیها بود که من امروز این لوح را از دیوار اتاق کار برداشتم و لوح اهدایی انسانشناسی و فرهنگ با دستخط و امضای آقای دکتر ناصر فکوهی را گذاشتم.
ع.نیک گهر، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۲.»
@HistoryandMemory
✍ دکتر حسین آبادیان:
«کتاب "خیز خام؛ کشاکش مستمندان و دیوانسالاران از ۱۳۰۹ تا ۱۳۲۰ در ایران"، نوشته محمد مالجو یکی از برجستهترین پژوهشهای تاریخ اجتماعی و اقتصادی ایران دوره معاصر است که با استناد به منابع آرشیوی منتشرنشده، افقی نوین فراروی پژوهشگران قرار میدهد. این اثر منحصر بفرد با عزل نظر از الگوهای کلیشهای شناختهشده به نگارش درآمده و زمینه مناسبی برای ادامه آن پژوهش در دورههای بعدی تاریخ معاصر ایران فراهم میکند.»
@HistoryandMemory
«کتاب "خیز خام؛ کشاکش مستمندان و دیوانسالاران از ۱۳۰۹ تا ۱۳۲۰ در ایران"، نوشته محمد مالجو یکی از برجستهترین پژوهشهای تاریخ اجتماعی و اقتصادی ایران دوره معاصر است که با استناد به منابع آرشیوی منتشرنشده، افقی نوین فراروی پژوهشگران قرار میدهد. این اثر منحصر بفرد با عزل نظر از الگوهای کلیشهای شناختهشده به نگارش درآمده و زمینه مناسبی برای ادامه آن پژوهش در دورههای بعدی تاریخ معاصر ایران فراهم میکند.»
@HistoryandMemory
«ژ.ک.ک. [ژان کلود کریر]: من و همسرم [نهال تجدد] مجموعهای فراهم کردهایم که شاید بشود اسمش را «سفر به ایران» گذاشت. تاریخ نخستین مجلدات آن به قرن هفدهم بر میگردد یکی از آنها و از جمله مشهورترین آنها سفرنامه ژان شاردن است که به سال ۱۶۸۶ تعلق دارد. چاپ دیگری از این کتاب چهل سال بعد، در قطع وزیری با چندین مجلد منتشر شده است. در جلد نهم آن تصویر تاشدهای دربارهٔ ویرانههای پرسپولیس گنجانده شده است که وقتی بازش میکنیم، طولش به سه متر میرسد. گراورها، به دنبال یکدیگر چسبانده شدهاند و برای هر جلد باید این کار را تکرار کرد! باورنکردنی است.
همین متن، دقیقاً با همین گراورها، بار دیگر در قرن هجدهم تجدید چاپ شد و باز یک بار دیگر، صد سال بعد. گویی ایران در طول این دو قرن هیچگونه تغییری نپذیرفته بود. در آن زمان در فرانسه، در دوره رمانتیک بودیم که کوچکترین شباهتی به قرن لویی چهاردهم نداشت. اما ایران، در کتابها همچنان ثابت و تغییرناپذیر باقی مانده بود، گویی در سلسلهای از تصاویر منجمد شده بود، گویی توان دگرگونی نداشت، و این تصمیم را ناشر برایش گرفته بود، تصمیمی که در واقع نمودار داوری دربارهٔ تمدن و تاریخ است. بدین ترتیب، در فرانسه تا قرن نوزدهم کتابهایی را که دو قرن پیش از آن نوشته و چاپ شده بود به عنوان کتابهای علمی منتشر میکردند».
📚 از کتاب رهایی نداریم، ص ۱۶۸.
@HistoryandMemory
همین متن، دقیقاً با همین گراورها، بار دیگر در قرن هجدهم تجدید چاپ شد و باز یک بار دیگر، صد سال بعد. گویی ایران در طول این دو قرن هیچگونه تغییری نپذیرفته بود. در آن زمان در فرانسه، در دوره رمانتیک بودیم که کوچکترین شباهتی به قرن لویی چهاردهم نداشت. اما ایران، در کتابها همچنان ثابت و تغییرناپذیر باقی مانده بود، گویی در سلسلهای از تصاویر منجمد شده بود، گویی توان دگرگونی نداشت، و این تصمیم را ناشر برایش گرفته بود، تصمیمی که در واقع نمودار داوری دربارهٔ تمدن و تاریخ است. بدین ترتیب، در فرانسه تا قرن نوزدهم کتابهایی را که دو قرن پیش از آن نوشته و چاپ شده بود به عنوان کتابهای علمی منتشر میکردند».
📚 از کتاب رهایی نداریم، ص ۱۶۸.
@HistoryandMemory
«۱۴ ساله بودم که میشنیدم میگفتند شاه حکم کرده مملکت مشروطه شود. علم و معارف زیاد شود، قانون برقرار شود، ظلم و تعدی نشود. در آنوقت این نهضت شور غریبی در مردم ایجاد کرده بود يک نوع بشاشت و سرور غریبی و هیجان مطبوعی در هر فردی دیده میشد نسیم امیدی میوزید. چند ماه بعد در شهر منتشر شد که مظفرالدین شاه مرده است همه مردم او را که برقرار کننده مشروطه بود دوست میداشتند. در مسجد جامع سبزوار عزا بود همه مردم جمع بودند هر کسی عزائی داشت. من هم با آدمی که داشتیم به مسجد رفتم و در صحن مسجد بودم. يک وقت هیاهو بلند شد که قاضی معروف سبزوار معروف به قاضی عبدالعلاء در شبستان مجلس وارد مجلس عزا شده همینکه نشسته سکته کرده و مرده است».
📚 قاسم غنی، زندگی من، ۶۴-۶۵.
@HistoryandMemory
📚 قاسم غنی، زندگی من، ۶۴-۶۵.
@HistoryandMemory
▪️ خلیفهٔ هشتها/ هشتایی
🎱 «او [ابواسحاق محمد المعتصم بالله] را خليفه مُثَمَّن [هشتایی] خواندندى؛ زيرا كه هشتم خلفاء بنىالعباس بود، و هشتم اولاد عباس است، و در هجده سالگى خليفه شد و هشت سال و هشت ماه خلافت كرد، و چون بمرد بيست و شش سال و هشت ماه داشت، و در شعبان در وجود آمد كه هشتم ماه است، و هشت پسر گذاشت و هشت دختر، و هشت غزو كرد، و هشت هزار درم ازو بازماند».
📚 تحفه (در اخلاق و سياست)، به کوشش محمدتقی دانشپژوه، ص ۱۹۰ و بسیاری منابع دیگر.
☑️ دربارهٔ درستی یا نادرستی برخی از این هشتها باید تحقیق شود.
✅ شایسته یادآوری است که تلفظ صحیح نام/لقب این خلیفه مُعْتَصِم (کسره زیر ص) است نه «مُعْتَصَم» (فتحه روی صاد)!
📚 درباره او نک. : al- Muʿtaṣim Bi ’llāh در EI2
@HistoryandMemory
🎱 «او [ابواسحاق محمد المعتصم بالله] را خليفه مُثَمَّن [هشتایی] خواندندى؛ زيرا كه هشتم خلفاء بنىالعباس بود، و هشتم اولاد عباس است، و در هجده سالگى خليفه شد و هشت سال و هشت ماه خلافت كرد، و چون بمرد بيست و شش سال و هشت ماه داشت، و در شعبان در وجود آمد كه هشتم ماه است، و هشت پسر گذاشت و هشت دختر، و هشت غزو كرد، و هشت هزار درم ازو بازماند».
📚 تحفه (در اخلاق و سياست)، به کوشش محمدتقی دانشپژوه، ص ۱۹۰ و بسیاری منابع دیگر.
☑️ دربارهٔ درستی یا نادرستی برخی از این هشتها باید تحقیق شود.
✅ شایسته یادآوری است که تلفظ صحیح نام/لقب این خلیفه مُعْتَصِم (کسره زیر ص) است نه «مُعْتَصَم» (فتحه روی صاد)!
📚 درباره او نک. : al- Muʿtaṣim Bi ’llāh در EI2
@HistoryandMemory
👍1