| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
📚بیژن غیبی، زرتشت و دین او: براساس منابع دست اول، بیفلد، ۱۳۹۲یزدگردی/۱۴۰۲شمسی.

#تازه‌ها
#زرتشت
#تاریخ_دین_زرتشتی

▪️بنابر نوشتهٔ یوسف سعادت- که خود از پژوهشگران برجسته در زبان‌های باستانی ایران است- نویسنده این کتاب، «دکتر غیبی محققی فاضل هستند».

▫️پیش‌ از این کتاب دوازده متن باستانی از بیژن غیبی از سوی بنیاد موقوفات افشار و انتشارات سخن منتشر شده‌است.

@HistoryandMemory
▪️[تاریخ‌نویسی، راستی‌آزمایی داده‌های اینترنتی و جعل تاریخ] بخشی از گفتگوی ژان کلود کریر (د. ۲۰۲۱) و اومبرتو اکو (د. ۲۰۱۶)
[حدوداً پانزده سال پیش]
...
«ژ.ک.ک.: پنجاه یا پنجاه و پنج سال پیش که دانشجوی تاریخ بودم، وقتی که موضوعی را برای پژوهش به ما می‌دادند، ترتیب زمانی رویدادها را هم در اختیارمان می‌گذاشتند تا حافظه‌مان زیاده به زحمت نیفتد. به جز تاریخ‌های مربوط به موضوع تعیین شده، مجبور نبودیم تاریخ های دیگری را، که روی هم رفته فایده‌ای برایمان نداشت یاد بگیریم. حال اگر بخواهیم همان تمرین را با تکیه بر اطلاعات جمع‌آوری شده از اینترنت انجام بدهیم، به طور منطقی باید قابل‌اعتماد بودن این اطلاعات را بررسی کنیم. این دستگاه، که باید با دادن هرگونه اطلاعات، اعم از درست و نه چندان درست، نوعی آسایش برایمان فراهم کند، در واقع ما را در سر درگمی بی‌حد و حصری فرو می‌برد. به گمانم سایت‌هایی که به اومبرتو اکو اختصاص دارد پر از اطلاعات غلط است، یا دست کم پر از اطلاعاتی که دقیق نیست آیا در آینده، نیازمند منشی‌ای خواهیم بود که درستی اطلاعات را بررسی کند؟ آیا بناست که شغل تازه ای به وجود بیاوریم؟

ا.ا‌. : اما وظیفۀ بَررَس‌های فردی چندان آسان نخواهد بود. من و شما می‌توانیم بررسِ آنچه به ما مربوط می‌شود باشیم. اما چه کسی می‌تواند دربارهٔ هم چیزهایی که مثلاً به کلمانسو یا بولانژه مربوط می‌شود به بررسی پردازد؟ و پولش را چه کسی خواهد داد؟ دولت فرانسه که نخواهد داد چون در این صورت، باید برای همۀ شخصیت‌های رسمی تاریخ فرانسه بررس تعیین کند!

ژ.ک.ک: با وجود این گمان می‌کنم که نیاز ما به این بررس‌ها، خواهی نخواهی، روز به روز بیشتر خواهد شد. این شغلی است که عمومیت پیدا خواهد کرد.

ا. ا.: اما صلاحیت بررس‌ها را چه کسی بررسی خواهد کرد؟ در قدیم، بررس‌ها عضو مؤسسات فرهنگی بزرگ، فرهنگستان‌ها یا دانشگاه‌ها هنگامی که آقای فلان، عضو مؤسسه، بهمان کتابی درباره کلمانسو یا افلاطون می‌نوشت، فرض بر این بود که اطلاعاتی که به دست می‌دهد درست است چون عمری را در کتابخانه‌ها صرف بررسی همۀ منابع و مآخذ خود کرده بود. اما امروز این خطر وجود دارد که آقای فلان هم اطلاعاتش را از اینترنت گرفته باشد و در این صورت، تردید دربارۀ همۀ آنها جایز است. اما اگر بخواهم صادقانه به این بحث بپردازم، باید بگویم که احتمالاً پیش از اینترنت هم وضع به همین منوال بوده است. حافظهٔ فردی، همچنان که حافظه جمعی، تصویر دقیق آنچه واقعاً رخ داده است نیست بلکه بازسازی رویدادهاست.

ژ.ک.ک: شما هم مثل من می‌دانید که پافشاری در ملی‌گرایی تا چه حد در تحریف دیدگاه‌هایمان دربارهٔ پاره‌ای از رویدادهای تاریخی، سهیم بوده است. حتی امروز هم تاریخ‌نویسان، ناخواسته، در بیشتر موارد از مرام و مسلک آشکار یا پنهان کشور خود پیروی می‌کنند. مورخان چینی این روزها، هر چه دلشان می‌خواهد دربارۀ روابط گذشته چین با تبت یا مغولستان نقل می‌کنند و گفته‌هایشان در مدرسه‌های چین تدریس می‌شود. آتاتورک، در دوران حکومتش دستور داد که تاریخ ترکیه را به طور کامل بازنویسی کنند. او ترک‌ها را در دوران رمی‌ها، یعنی قرن‌ها پیش از آمدنشان به ترکیه، در آنجا مستقر کرد. و چنین وضعی در همه جا هست... اگر بخواهیم واقعیت را بررسی کنیم، به چه منبعی باید رجوع کنیم؟ تصور ما بر این است که ترک‌ها، در حقیقت، از آسیای مرکزی آمده‌اند و ساکنان اولیه ترکیه کنونی آثار مکتوبی از خود برجا نگذاشته‌اند. پس چه باید کرد؟».

...
📚 از کتاب رهایی نداریم،  گفتگو با اومبرتو اکو و ژان کلود کریر، به‌سعی ژان فیلیپ دوتوناک،  ترجمهٔ مهستی بحرينی، تهران: نیلوفر، ۱۳۹۵، صص ۷۴-۷۶.

@HistoryandMemory
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▫️پاسخ استاد هادی عالم‌زاده به پرسش من دربارهٔ دکتر نگار ذیلابی

▪️چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۱۷

@HistoryandMemory
▪️برگی از خاطرات: درباره غلامرضا جمشیدی‌ها، رییس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

دکتر عبدالحسین نیک‌گهر

«می‌دانید که من آخرین و اولین رئیس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بودم، آخرین قبل از انقلاب و اولین بعد از انقاب، کل دوره ریاستم ۹ ماه بود ، ۶ ماه قبل و ۴ ماه بعد از انقلاب.
در ماه‌های آبان یا آذر ۱۳۵۷ مقارن با ماه محرم،
روزی دانشجویی آمد و به من خبر داد که یکی از دانشجویان شهرستانی دوره شبانه دانشکده به نام غلامرضا جمشیدی‌ها در تظاهرات شبانه در حوالی میدان بهارستان و سر چشمه تیر خورده‌ و در بیمارستان فیروزگر بستری است. یادم هست آن روز چهارشنبه یا پنجشنبه بود. به علت بحرانی ‌بودن آن روزها نمی‌توانستم دانشکده را ترک کنم. بگویم درآن ایام من اولین کسی بودم که به دانشکده می‌آمدم و آخرین کسی بودم که دانشکده را ترک می‌کردم. روز جمعه با قرض‌کردن چند لیتر بنزین از همسایه‌ها رفتم بیمارستان فيروزگر به عیادت دانشجوی تیر خورده. در یک اتاق دو نفره بستری بود. ملحفه را کنار زدم پای راست‌اش از ناحیه ساق پا تیر خورده‌ بود، هنوز نوبت‌ جراحی‌اش به علت ازدحام مجروحان اورژانسی نرسیده بود، ولی نشانه‌های التهاب و عفونی‌شدن زخم گلوله آشکار بود. رفتم بخش جراحی بیمارستان خودم را معرفی کردم و درخواست کردم فوری پای ايشان جراحی گلوله خارج شود. چه در غیر این صورت احتمال خطر قطع پا وجود داشت. پرستار اتاق را دیدم و خواهش کردم‌ به این دانشجوی اردستانی دانشکده که در تهران‌ غریبه است توجه کند و ۵۰ تومان دادم و براي آنکه رشوه به حساب نیاید گفتم عصرها یک روزنامه برایش بخرد. کوتاه کنم پس از پيروزي انقلاب آقای غلامرضا جمشیدی ها اولین رئیس جهاد دانشگاهی دانشکده و با شروع انقلاب فرهنگی با بورس برای دوره‌ دکتری به انگلستان اعزام شد.
سال ۱۳۷۸ انجمن جامعه‌شناسی ایران با نظرسنجی از اعضای هیئت علمی دانشگاه‌های کشور چهار نفر را به عنوان مترجم برتر متون علوم اجتماعی برگزید. زنده‌ یاد منوچهر صبوری و محسن ثلاثی برای زبان انگلیسی و زنده‌یاد باقر پرهام و من‌ برای زبان فرانسه. ‌ به مناسبت این گزينش انجمن جامعه‌شناسی ایران و دانشکده علوم اجتماعی و سایر مراکز آموزشی و پژوهشی لوح تقدیری به برگزیدگان اهدا کرد، یکی از این لوح ها از طرف دانشکده علوم اجتماعی به امضای رئیس ‌وقت دانشکده آقای غلامرضا جمشیدی‌ها بود که من امروز این لوح را از دیوار اتاق ‌کار برداشتم و لوح اهدایی انسان‌شناسی و فرهنگ با دستخط و امضای آقای دکتر ناصر فکوهی را گذاشتم.

ع.نیک گهر، پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۲.»


@HistoryandMemory
«ژ.ک.ک. [ژان کلود کریر]: من و همسرم [نهال تجدد] مجموعه‌ای فراهم کرده‌ایم که شاید بشود اسمش را «سفر به ایران» گذاشت. تاریخ نخستین مجلدات آن به قرن هفدهم بر می‌گردد یکی از آنها و از جمله مشهورترین آنها سفرنامه ژان شاردن است که به سال ۱۶۸۶ تعلق دارد. چاپ دیگری از این کتاب چهل سال بعد، در قطع وزیری با چندین مجلد منتشر شده است. در جلد نهم آن تصویر تاشده‌ای دربارهٔ ویرانه‌های پرسپولیس گنجانده شده است که وقتی بازش می‌کنیم، طولش به سه متر می‌رسد. گراورها، به دنبال یکدیگر چسبانده شده‌اند و برای هر جلد باید این کار را تکرار کرد! باورنکردنی است.
همین متن، دقیقاً با همین گراورها، بار دیگر در قرن هجدهم تجدید چاپ شد و باز یک بار دیگر، صد سال بعد. گویی ایران در طول این دو قرن هیچگونه تغییری نپذیرفته بود. در آن زمان در فرانسه، در دوره رمانتیک بودیم که کوچکترین شباهتی به قرن لویی چهاردهم نداشت. اما ایران، در کتاب‌ها همچنان ثابت و تغییرناپذیر باقی مانده بود، گویی در سلسله‌ای از تصاویر منجمد شده بود، گویی توان دگرگونی نداشت، و این تصمیم را ناشر برایش گرفته بود، تصمیمی که در واقع نمودار داوری دربارهٔ تمدن و تاریخ است. بدین ترتیب، در فرانسه تا قرن نوزدهم کتاب‌هایی را که دو قرن پیش از آن نوشته و چاپ شده بود به عنوان کتاب‌های علمی منتشر می‌کردند».

📚 از کتاب رهایی نداریم، ص ۱۶۸.

@HistoryandMemory
«۱۴ ساله بودم که می‌شنیدم می‌گفتند شاه حکم کرده مملکت مشروطه شود. علم و معارف زیاد شود، قانون برقرار شود، ظلم و تعدی نشود. در آنوقت این نهضت شور غریبی در مردم ایجاد کرده بود يک نوع بشاشت و سرور غریبی و هیجان مطبوعی در هر فردی دیده می‌شد نسیم امیدی می‌وزید. چند ماه بعد در شهر منتشر شد که مظفرالدین شاه مرده است همه مردم او را که برقرار کننده مشروطه بود دوست می‌داشتند. در مسجد جامع سبزوار عزا بود همه مردم جمع بودند هر کسی عزائی داشت. من هم با آدمی که داشتیم به مسجد رفتم و در صحن مسجد بودم. يک وقت هیاهو بلند شد که قاضی معروف سبزوار معروف به قاضی عبدالعلاء در شبستان مجلس وارد مجلس عزا شده همینکه نشسته سکته کرده و مرده است».

📚 قاسم غنی، زندگی من، ۶۴-۶۵.

@HistoryandMemory
▪️ خلیفهٔ هشت‌ها/ هشتایی

🎱 «او [ابواسحاق محمد المعتصم بالله] را خليفه مُثَمَّن [هشتایی] خواندندى؛ زيرا كه هشتم خلفاء بنى‌‌العباس بود، و هشتم اولاد عباس است، و در هجده سالگى خليفه شد و هشت سال و هشت ماه خلافت كرد، و چون بمرد بيست و شش سال و هشت ماه داشت‌، و در شعبان در وجود آمد كه هشتم ماه است، و هشت پسر گذاشت و هشت دختر، و هشت غزو كرد، و هشت هزار درم ازو بازماند».

📚 تحفه (در اخلاق و سياست)، به کوشش محمدتقی دانش‌پژوه، ص ۱۹۰ و بسیاری منابع دیگر.

☑️ دربارهٔ درستی یا نادرستی برخی از این هشت‌ها باید تحقیق شود.

شایسته یادآوری است که تلفظ صحیح نام/لقب این خلیفه مُعْتَصِم (کسره زیر ص) است نه «مُعْتَصَم» (فتحه روی صاد)!

📚 درباره او نک. : al- Muʿtaṣim Bi ’llāh در EI2


@HistoryandMemory
👍1
▪️«یادداشتهای مخصوص زندگی خودم

تعجب نمی‌کنم تنها چیزی که اکنون به من تسلی می‌دهد مولوی است. من به آن چسبیده بودم من همانطور وارسته بودم. اکنون رشته را محکم‌تر می‌کنم. انسان عاجز است. انسان با عجزش در برابر زندگی (بهر شکل که بسازد) در برابر فنای چیزهایی است که دوست دارد. در برابر دوستی عاجز است. انسان همیشه درد می‌کشد یک انسان واقعی راه تسلی ندارد مگر بهمان دردهای درونی خود چسبیدن.
به‌که داشتم می‌گفتم برادر من دوره‌ی فهم دو دوره‌ی متمایز است. دوره‌ای که از روی دلالات می‌فهمیم. مثل دلالت الفاظ بر معانی و تفسیرهای آن با وسائلی که هست. اما دوره‌ی بعدی که ریشه‌ی آن در همان دوره‌ی اول هم به طور متزلزل هست دوره‌ای است که ما با تمام تن خود و جان خود و عروق خود به معانی آن می‌چسبیم. مباحثه بوسعید است با بوعلی. آن‌چه تو می‌دانی ما می‌بینیم همین است مابه‌الاختلاف بین عده‌ای با عده‌ای که خود را دانشمندترین مردم می‌دانند.
اکنون من آن ریشه را بی‌تزلزل با جانم آب می‌دهم و از جانم عرق می‌ستانم. و با عروقم معانی را نظم می‌دهم.
افسوس چقدر وحشتناک است. انسان بی‌پناه، انسان بی‌درمان، انسان بی‌یاور...

شب / ۱۹ آذرماه/ ۱۳۳۲».

📚 یادداشت‌های روزانه نیما یوشیج، به کوشش شراگیم یوشیج، ص ۲۱.

🌱 امروز زادروز نیما یوشیج است (۲۱ آبان ۱۲۷۴). 

@HistoryandMemory
👏1
▪️«خودم
من با فساد محیط بد هم‌آغوش شده‌ام. زندگی داخلی من هیچ‌کس نمی‌داند در چه اغتشاش و رنج تحمل‌ناپذیری است. انواع و اقسام خودم را تسلی می‌دهم بردباری می‌کنم. ولی کارد به استخوان می‌رسد و هیچکس نمی‌داند. و هیچ کس نمی‌داند چرا فعالیت در انتشار کارهای خودم ندارم. روح من به قدری در زندگی داخلی من آزرده است و اساساً روح من به قدری کثیف می‌شود که از خودم بیزار می‌مانم. من در خودم در زندگانی خودم دارم رو به تحلیل می‌روم و هیچ کس نمی‌داند و نمی‌توانم بگویم. به قول هدایت در زندگی دردهایی است که آدم را مثل خوره می‌خورد. خوره‌ی من مرا خورده است. من در گودالی که خوره در گوشت تن من به وجود آورده است تاب می‌خورم. و هیچ کس نمی‌داند نوشتن و عوض‌کردن ادبیات فارسی با این جور زندگی برای من چه اعجازی است. اگر هر کس اعجازی داشته باشد اعجاز من این است که با این زندگی مرگ‌بار با این زندگی آلوده شده‌ام و همه چیز من مشکوک می‌شود من باز چیز می‌نویسم چیز نوشتن برای من عادت و مرض شده است.
شب ۲۱ آبان ۱۳۳۰».

📚 یادداشت‌های روزانه نیما یوشیج، به کوشش شراگیم یوشیج، ص ۱۵۹.


@HistoryandMemory
▪️«مرگ عباس اقبال
خیلی غریب است من از عباس اقبال در عالم فکر مواخذه کردم، امشب خبر مرگ او را در رادیو شنیدم -اما او گرسنه نماند من با گرسنگی جان خواهم کند - گمنام‌تر از او کوچکتر از او.
برای عباس اقبال فقط در مسجد ارک یک مسجد کوچک چند نفر سوگواری می‌کنند که آشنایی هستند -این مرد به گردن تاریخ ایران حق دارد مردم مدیون خدمات قدیم او هستند - رحمة الله الهم اجمعين
چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۳۴».

📚 یادداشت‌های روزانه نیما یوشیج، به کوشش شراگیم یوشیج، ص ۱۸۶.


@HistoryandMemory
▪️مجله بس! 

معصومعلی پنجه

شمار مجلات علمی (سابقاً علمی-پژوهشی) در رشتهٔ تاریخ به عدد مقدس چهل نزدیک شده است (←پرتال نشریات علمی؛ البته چند مجله در این فهرست در رشتهٔ باستانشناسی است. چند مجله هم که بیشتر مقالات تاریخی چاپ می‌کنند، ذیل حوزه‌های دیگر جا داده شده مثلاً  جامعه‌شناسی تاریخی). تازه مجلات علمی حوزه علمیه فهرستی جداگانه دارد (قدیمی‌ترین مجله تاریخی که هنوز منتشر می‌شود، تاریخ اسلام، در این فهرست است). پنج مجله هم دانشگاه آزاد اسلامی دارد که البته یکی‌ از آنها در فهرست وزارت علوم است و دو مجله دیگر/ فعلاً منتشر نمی‌شود؛ دو مجله دیگر همچنان فعال‌اند). افزون بر اینها یکی دو مجله تاریخی دیگر هم تازگیا بنیاد نهاده شده‌اند (مثلاً  تاریخ روستا و روستانشینی در ایران و اسلام) که قاعدتاً درپی اخذ درجه علمی هم خواهند رفت.

تا پیش از دههٔ هشتاد، از دههٔ سی تا دههٔ هفتاد، استادان و پژوهشگران تاریخ مقالات اندک‌شمار خود را در مجلات جُنگ‌مانند حوزه علوم انسانی (بیشتر مجلات دانشکده‌های ادبیات و الهیات)  منتشر می‌کردند. در آن روزگار اجباری برای چاپ مقاله مستخرج از رساله نبود؛ و بودند استادانی که در درازای سی‌سال عضویت در هیئت علمی دانشگاه حتی یک مقاله هم چاپ نمی‌کردند!  ضمناً در میان این مقالات معدود، هم مقاله‌های نوآورانه و خواندنی یافت می‌شود و هم مقاله‌های کم‌مایه و دورریختنی! این تصور که مقاله‌های چاپ شده در آن دوره جملگی بدیع و اصیل و خواندنی‌اند، تصوری نادرست است!

در دو دهه گذشته اما کم‌وکیف چاپ مجلات و مقالات در رشتهٔ تاریخ، به سمت‌و‌سوی دیگری رفته‌است. با اجباری‌شدن چاپ مقاله مستخرج از رساله (گاه تا سه مقاله برای هر رساله) و افزایش درخواست‌های ارتقاء اعضای هیئت علمی-که داشتن مقالات پرشمار شرط اصلی آن است-، تقاضا برای چاپ مقاله بالا گرفت. این در حالی‌ بود که شمار مجلات علمی-پژوهشی اندک بود، در نتیجه راه‌اندازی مجلات تازه در دستورکار گروه‌های تاریخ و دو انجمن و چند نهاد مرتبط با تاریخ‌پژوهی قرار گرفت و طی چند سال شمار زیادی مجله پایه‌گذاری شد. دربارهٔ کیفیت نازل بسیاری از مقالات این مجلات، کتباً و به‌ویژه شفاهاً، سخن بسیار رفته است. پانزده سال پیش، دکتر مهدی فرهانی منفرد از نخستین کسانی بود که دربارهٔ دلایل ضعف این مقالات در تارنمای شخصی خود یادداشتی با عنوان «نوشته‌های بی‌مخاطب» [متن کامل آن اکنون در دسترس نیست]  منتشر ساخت. اگر گفته شود شمار زیادی از مقاله‌های چاپ شده در مجلات تاریخی -و البته دیگر حوزه‌های علوم انسانی- در دو دههٔ اخیر تکراری، انتحالی، کم‌مایه و دورریختنی‌اند، سخنی درست و دقیق است؛ اما این‌‌ نکته را هم باید افزود که شماری از بهترین مقالات اصیل و بدیع و خواندنی در مطالعات تاریخی در همین مجلات دو دهه اخیر چاپ شده‌است.

اکنون، سال ۱۴۰۲، اگر هر یک از این چهل مجله سالانه دست‌کم بیست‌وچهار مقاله - طبق بخش‌نامهٔ لازم‌الاجرای وزارت عتف- چاپ کند، ۹۶۰ مقاله تا پایان این سال منتشر خواهد شد که رقمی بسیار شگفت‌انگیز و تأمل‌برانگیز است! به‌نظر می‌رسد زمان آن رسیده باشد که ما اهل تاریخ یک‌صدا بگوییم: «مجله بس»!

این نکته را هم نبایداز نظر دور داشت که با کاهش پذیرش (در واقع کاهش تقاضا) دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری به‌ویژه در دانشگاه‌ها و دوره‌های پولی در سال‌های آینده از شمار نیازمندان به چاپ مقاله کاسته خواهد شد و ناگزیر بسیاری از مجلات موجود نیز دیگر منتشر نخواهند شد.

@HistoryandMemory
▪️نظر صادق هدایت دربارهٔ سعید نفیسی

«تا خیابان شاهرضا پیاده رفتیم نزدیک میدان فردوسی به يک مرد بسیار لاغر، با کله‌ی گرد و صورت ریز نقش، عصا به دست برخوردیم.
- هدایت سرش پائین بود، من به بازویش زدم:
- این آقای سعید نفیسی است.
هدایت در کمال تواضع و ادب روبروی سعید نفیسی ایستاد. انگاری که شخص دیگری شده بود: يک بچه‌ی مدرسه، مبادی آداب ... و من هم چند قدم دورتر در انتظار پایان گفتگوی آن دو به تماشا ایستادم. نفیسی عصایش را گرداند و پشتش برد، از زیر دو بازویش رد کرد، به آن تکیه داد، چرخاند. آرام و قرار نداشت. آیا هدایت برای این مرد احترام خاصی قائل بود؟
صحبت ایشان زیاد طول نکشید. و با خنده‌ی بلندی خاتمه یافت.
- نمیدانستم که‌ با سعید نفیسی انقدر دوست
هستید.
- دوست نه، دشمن هم نه. کار میکند. آدم کاری
قابل احترام است
، حتی اگر استفاده‌چی باشد... مقداری کتاب خطی دارد که به تدریج چاپ میکند و پول میگیرد ... بد هم نیست.
- فکر نمیکردم که با قدیمی‌ها انقدر جور باشید.
- جور نیستم. تازه نه با همه‌شان. بیشترشان
همه جا را غصب کرده‌اند. نفیسی کارش را بلد است و ادعای خاصی هم ندارد .. تو این دوره و زمانه همینش هم خیلی است».

🍂 امروز سال‌روز درگذشت سعید نفیسی است (۲۳ آبان ۱۳۴۵).

📚 م. ف. فرزانه، آشنایی با صادق هدایت، قسمت اول: آنچه صادق هدایت به من گفت،  پاریس: ۱۹۸۸، صص ۲۲۸-۲۲۹.

@HistoryandMemory
▪️خزان عشق و آزاده: رهی معیری

«شبی که برای آخرین بار چهره تکیده و چشمهای گودافتاده او را که در برابر طوفان مرگ ایستادگی می‌کرد دیدم یکی از تلخ‌ترین لحظات زندگی من بود. از مدتها پیش «علی تجویدی»، به دوستان و نزدیکانش گفته بود که به زودی یک تک خال جدید به زمین می‌زنم و خواننده خوش‌صدائی را که کشف کردم در برنامه صبح جمعهٔ رادیو معرفی می‌کنم. به گفته تجویدی این خانم خواننده که ماه‌ها تحت تعلیم قرار داشت خواهر مهستی بود که آن روزها تازه به شهرت رسیده بود. تجویدی معتقد بود که این یکی بیش از خواهرش گل خواهد کرد اما تنها یک نگرانی داشت و آن هم این بود که ترانه‌اش هنوز آماده نبود. رهی معیری، شاعر و ترانه‌سرای نامدار در چنگال بی‌رحم بیماری سرطان گرفتار بود و از مدتها پیش با دوستان و آشنایان رابطه‌ای نداشت. حتی افرادی مثل تجویدی نیز کمتر موفق می‌شدند با «رهی» تماس بگیرند. تنها وسیله ارتباطی تلفن بود که شاعر رغبتی به حرف زدن با آن نداشت اما وقتی از دهان تجویدی شنید که قول داده است خواننده جدیدش را دو هفته دیگر از رادیو معرفی کند با وجود آن همه درد و رنج درست سه شب پیش از ضبط ترانهٔ «آزاده‌ام» را در اختیار او گذاشت. رهی از ترانه‌سرایانی بود که هرگز زمان معینی را برای تحویل شعر تعیین نمی‌کرد. همیشه می‌گفت: شاعر هر لحظه که اراده کند نمی‌تواند شعر خوب بسازد شعر مثل باران است و باید بر سر و روی شاعر ببارد. گاه اتفاق می‌افتاد که رهی ترانه‌ای را دو روزه آماده می‌کرد و گاه آنقدر وسواس به خرج می داد که ساختن شعر دو یا سه ماه به طول می‌انجامید. شاید به همین دلیل است که ترانه‌های رهی اکثراً جاودانی شده‌اند و هر یک به نوبه خود از مضمونی بکر و تازه برخوردار است».

«چشمم که به رهی افتاد دلم لرزید و برای چند لحظه زبانم بند آمد. پوستش کهربانی و صورتش استخوانی بود آن چشمهای آبی قشنگ که همیشه برق شادی از آن می‌جهید به شمعی می‌ماند که در حال خاموش‌شدن است. دستمال سفید و تمیزی در دستش بود که آن را به روی گونه‌اش گذاشته بود آخر «رهی» به سرطان فک مبتلا شده بود و تغییر چهره او کاملاً به چشم می‌خورد. کت و شلوار تابستانی با پیراهن یقه‌باز به تن داشت و یک جفت گیوه سفید و زیبای کرمانشاهی به پایش کرده بود رهی بی‌اغراق یکی از شیک‌پوش‌ترین و خوش‌سیماترین مردان عصرش به حساب می‌آمد. نظافت و نزاکت و ادب او زبانزد خاص و عام بود. خنده‌روئی و شوخ‌طبعی و رفیق‌بازی و هنرپروری و بخصوص عاری بودنش از هرگونه حسادت و کینه او را محبوب جامعه و معشوق زنان و دختران جوان کرده بود. وقتی با آن قد بلند و کت و شلوار اطوکشیده و نگاه نافذ در خیابان استانبول ظاهر می‌شد سرها برای دیدنش به عقب بر‌می‌گشت و همه او را به هم نشان می‌دادند. اگر چه رهی از دوران جوانی شهرت داشت ولی ترانه دلنشین «خزان عشق» او که بدیع‌زاده آهنگش را ساخته و خوانده بود در سراسر ایران غوغانی به پا کرد. همه تصور می‌کردند که این شعر داستان زندگی خود شاعر است در حالی که چنین نبود و رهی خزان عشق را برای زیباترین زن آن سالها ساخته بود که از شوهر نویسنده‌اش جدا شد و با نویسنده دیگری که دوست همسرش بود ازدواج کرد».

📚 پرویز خطیبی، خاطراتی از هنرمندان، ۱۸۹ و ۱۹۰.

🍂 امروز سال‌روز درگذشت رهی معیری است (۲۴ آبان ۱۳۴۷).

@HistoryandMemory
@MousighiGolha
Badizadeh-Khazane Eshgh
🎼 خزان عشق
رهی معیری | جواد بدیع‌زاده

@HistoryandMemory
Azadeh
Hayedeh
🎼 آزاده
رهی معیری | علی تجویدی | هایده

@HistoryandMemory
▪️ قصهٔ عشق رهی معیری و مریم فیروز از زبان دکتر قاسم غنی

«... مریم در سال چهارم - پنجم ازدواج خود در زمان حیات مرحوم فرمانفرما، شبی با شوهرش و دکتر فرهاد و شمسی خانم و چند نفر دیگر، در منزل مصطفی فاتح مهمان بوده، در آنجا جوانی را دعوت کرده بودند به نام بیوک معیری که شاعر است متخلص به «رهی» پسر عموی معیرالممالک فعلی. این جوان در آن وقت تریاکی بوده یعنی از بیست و چهار پنج سالگی مبتلا به تریاک می‌شود و تریاکی سختی بوده؛ جوانی در حدود سی سال خوشگل، خوش‌اندام، جذاب، شاعر و عاشق پیشه، تصنیف‌ساز، غزل‌سرا، گوینده‌ی خوب، موسیقی‌دان، با دو دانگ آواز خوب.
آن شب مريم دلداده‌ی او می‌شود. پسر هم کذا، و با هم روابطی دوستانه و عاشقانه پیدا می‌کنند و بعضی از بهترین غزلیات و قطعات بیوک معیری در وصف مریم است.
بیوک تحت تأثیر عشق و علاقه به مریم، تریاک را ترک می‌کند. سیگارکشی را ترک می‌کند. به‌واقع و از روی دل عاشق دلباخته‌ی مریم می‌شود. مریم هم همین‌طور، و یکی از عوامل سست‌شدن مناسبات او با شوهر، علاقه به همین مرد بود. پس از جدایی از شوهرش مریم مناسبات و رفت و آمد با بیوک را بیش‌تر کرد، و بیوک که تک و تنهاست و مادری دارد که در آن وقت زن قزل‌ایاغ نامی بود - غالباً در خانه‌ی شوهر خود بود، یا بر فرض نزد پسر می‌آمد با پسر محرم بود. مریم غالباً به خانه‌ی او می رفت. بیوک به منزل مریم می‌رفت. مریم قول می‌دهد که زن او شود و به قول خودش به مذهب و سنت عشق - که پای‌بند به صیغه‌ی شرعی و اجرای تشریفات معمولی نیست - زن و شوهر می‌شوند».

📚 قاسم غنی، «از عجایب و غرایب یک خاندان حکومتگر قاجار»، حافظ، فروردین ۱۳۸۴، ش ۱۳، ص ۴۴.

★ می‌دانیم که این عشق نافرجام بود و مریم فیروز، با دیگر هواخواهش، رفیق نورالدین کیانوری، ازدواج می‌کند! رهی هم تا پایان عمر مجرد می‌ماند!

@HistoryandMemory
▪️مدرسه «تربیت» در تهران اواخر دوره قاجار: خاطرات دکتر قاسم غنی

«یکی از مدارس ملی که در آن وقت بسیار معروف بود، مدرسه تربیت بود. معلمین خوب داشت من وارد آن مدرسه شدم و با کمال شور و حرارت مشغول درس خواندن شدم البته وضع تعلیم در اینجا قابل مقایسه با سبک سبزوار نبود. کلاس بود، ترتیب و تنظیم داشت همه چیز برای من تازگی داشت. به زندگی تازه‌ای وارد می‌شدم. نظم و ترتیب مشاهده می‌کردم ساعت و دقیقه شماری در کار بود. چهار به‌ظهر [هشت صبح] کلاس‌ها شروع می‌شد و درست سر ساعت زنگ می‌زدند. شاگرد هر کلاس در هر روز می‌دانست چه کارها دارد مثلاً زنگ اول حساب بود زنگ دوم فارسی زنگ سوم عربی زنگ بعد مثلاً مشق خط، ظهر مدرسه تعطیل می‌شد هر کسی برای ناهار می‌رفت دو بعد از ظهر دوباره کلاس بود مثلاً هندسه یا جبر یا رسم یا زبان خارجی و امثال آن هر روز تکالیفی می‌دادند که در خارج به جا آوریم از قبیل مسائل حساب با هندسه یا مشق خط یا انشاء یا رسم و امثال آن ساعت معین زنگ زده می‌شد در آن ساعت همه شاگردان بیرون می‌آمدند. عصر غالباً با صف و ترتیب می‌رفتند.
نفس این انتظامات برای من که تا آن تاریخ دیمی و بدون ترتیب و یا رعایت ساعت و وقت بار آمده بودم درس بزرگی بود. در کلاس درس را می‌پرسیدند جواب صحیح یا غلط نه فقط در نمره مؤثر بود بلکه اسباب شرمندگی یا به عکس سربلندی نزد همگنان بود. حس رقابت و هم‌چشمی مطبوعی بین شاگردان برقرار می‌شد معلم تشویق یا تکدیر  می‌کرد گاهی جایزه‌ای از قبیل مدادی یا دفترچه‌ای یا کتابی می‌داد. معلمین هم وظیفه‌شناس و علم‌دوست بودند. در آن سالهای اول مشروطیت روح نشاط و فعالیت خاصی در مردم بود و از همه بهتر در بین طبقه معلم. من بهترین یادگارها را از معلمین این مدرسه دارم و همیشه با احترام قلبی از آنها یاد می‌کنم».

📚 قاسم غنی، زندگی من، ۶۸-۶۹.

@HistoryandMemory