| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
«۱۴ ساله بودم که می‌شنیدم می‌گفتند شاه حکم کرده مملکت مشروطه شود. علم و معارف زیاد شود، قانون برقرار شود، ظلم و تعدی نشود. در آنوقت این نهضت شور غریبی در مردم ایجاد کرده بود يک نوع بشاشت و سرور غریبی و هیجان مطبوعی در هر فردی دیده می‌شد نسیم امیدی می‌وزید. چند ماه بعد در شهر منتشر شد که مظفرالدین شاه مرده است همه مردم او را که برقرار کننده مشروطه بود دوست می‌داشتند. در مسجد جامع سبزوار عزا بود همه مردم جمع بودند هر کسی عزائی داشت. من هم با آدمی که داشتیم به مسجد رفتم و در صحن مسجد بودم. يک وقت هیاهو بلند شد که قاضی معروف سبزوار معروف به قاضی عبدالعلاء در شبستان مجلس وارد مجلس عزا شده همینکه نشسته سکته کرده و مرده است».

📚 قاسم غنی، زندگی من، ۶۴-۶۵.

@HistoryandMemory
▪️ خلیفهٔ هشت‌ها/ هشتایی

🎱 «او [ابواسحاق محمد المعتصم بالله] را خليفه مُثَمَّن [هشتایی] خواندندى؛ زيرا كه هشتم خلفاء بنى‌‌العباس بود، و هشتم اولاد عباس است، و در هجده سالگى خليفه شد و هشت سال و هشت ماه خلافت كرد، و چون بمرد بيست و شش سال و هشت ماه داشت‌، و در شعبان در وجود آمد كه هشتم ماه است، و هشت پسر گذاشت و هشت دختر، و هشت غزو كرد، و هشت هزار درم ازو بازماند».

📚 تحفه (در اخلاق و سياست)، به کوشش محمدتقی دانش‌پژوه، ص ۱۹۰ و بسیاری منابع دیگر.

☑️ دربارهٔ درستی یا نادرستی برخی از این هشت‌ها باید تحقیق شود.

شایسته یادآوری است که تلفظ صحیح نام/لقب این خلیفه مُعْتَصِم (کسره زیر ص) است نه «مُعْتَصَم» (فتحه روی صاد)!

📚 درباره او نک. : al- Muʿtaṣim Bi ’llāh در EI2


@HistoryandMemory
👍1
▪️«یادداشتهای مخصوص زندگی خودم

تعجب نمی‌کنم تنها چیزی که اکنون به من تسلی می‌دهد مولوی است. من به آن چسبیده بودم من همانطور وارسته بودم. اکنون رشته را محکم‌تر می‌کنم. انسان عاجز است. انسان با عجزش در برابر زندگی (بهر شکل که بسازد) در برابر فنای چیزهایی است که دوست دارد. در برابر دوستی عاجز است. انسان همیشه درد می‌کشد یک انسان واقعی راه تسلی ندارد مگر بهمان دردهای درونی خود چسبیدن.
به‌که داشتم می‌گفتم برادر من دوره‌ی فهم دو دوره‌ی متمایز است. دوره‌ای که از روی دلالات می‌فهمیم. مثل دلالت الفاظ بر معانی و تفسیرهای آن با وسائلی که هست. اما دوره‌ی بعدی که ریشه‌ی آن در همان دوره‌ی اول هم به طور متزلزل هست دوره‌ای است که ما با تمام تن خود و جان خود و عروق خود به معانی آن می‌چسبیم. مباحثه بوسعید است با بوعلی. آن‌چه تو می‌دانی ما می‌بینیم همین است مابه‌الاختلاف بین عده‌ای با عده‌ای که خود را دانشمندترین مردم می‌دانند.
اکنون من آن ریشه را بی‌تزلزل با جانم آب می‌دهم و از جانم عرق می‌ستانم. و با عروقم معانی را نظم می‌دهم.
افسوس چقدر وحشتناک است. انسان بی‌پناه، انسان بی‌درمان، انسان بی‌یاور...

شب / ۱۹ آذرماه/ ۱۳۳۲».

📚 یادداشت‌های روزانه نیما یوشیج، به کوشش شراگیم یوشیج، ص ۲۱.

🌱 امروز زادروز نیما یوشیج است (۲۱ آبان ۱۲۷۴). 

@HistoryandMemory
👏1
▪️«خودم
من با فساد محیط بد هم‌آغوش شده‌ام. زندگی داخلی من هیچ‌کس نمی‌داند در چه اغتشاش و رنج تحمل‌ناپذیری است. انواع و اقسام خودم را تسلی می‌دهم بردباری می‌کنم. ولی کارد به استخوان می‌رسد و هیچکس نمی‌داند. و هیچ کس نمی‌داند چرا فعالیت در انتشار کارهای خودم ندارم. روح من به قدری در زندگی داخلی من آزرده است و اساساً روح من به قدری کثیف می‌شود که از خودم بیزار می‌مانم. من در خودم در زندگانی خودم دارم رو به تحلیل می‌روم و هیچ کس نمی‌داند و نمی‌توانم بگویم. به قول هدایت در زندگی دردهایی است که آدم را مثل خوره می‌خورد. خوره‌ی من مرا خورده است. من در گودالی که خوره در گوشت تن من به وجود آورده است تاب می‌خورم. و هیچ کس نمی‌داند نوشتن و عوض‌کردن ادبیات فارسی با این جور زندگی برای من چه اعجازی است. اگر هر کس اعجازی داشته باشد اعجاز من این است که با این زندگی مرگ‌بار با این زندگی آلوده شده‌ام و همه چیز من مشکوک می‌شود من باز چیز می‌نویسم چیز نوشتن برای من عادت و مرض شده است.
شب ۲۱ آبان ۱۳۳۰».

📚 یادداشت‌های روزانه نیما یوشیج، به کوشش شراگیم یوشیج، ص ۱۵۹.


@HistoryandMemory
▪️«مرگ عباس اقبال
خیلی غریب است من از عباس اقبال در عالم فکر مواخذه کردم، امشب خبر مرگ او را در رادیو شنیدم -اما او گرسنه نماند من با گرسنگی جان خواهم کند - گمنام‌تر از او کوچکتر از او.
برای عباس اقبال فقط در مسجد ارک یک مسجد کوچک چند نفر سوگواری می‌کنند که آشنایی هستند -این مرد به گردن تاریخ ایران حق دارد مردم مدیون خدمات قدیم او هستند - رحمة الله الهم اجمعين
چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۳۴».

📚 یادداشت‌های روزانه نیما یوشیج، به کوشش شراگیم یوشیج، ص ۱۸۶.


@HistoryandMemory
▪️مجله بس! 

معصومعلی پنجه

شمار مجلات علمی (سابقاً علمی-پژوهشی) در رشتهٔ تاریخ به عدد مقدس چهل نزدیک شده است (←پرتال نشریات علمی؛ البته چند مجله در این فهرست در رشتهٔ باستانشناسی است. چند مجله هم که بیشتر مقالات تاریخی چاپ می‌کنند، ذیل حوزه‌های دیگر جا داده شده مثلاً  جامعه‌شناسی تاریخی). تازه مجلات علمی حوزه علمیه فهرستی جداگانه دارد (قدیمی‌ترین مجله تاریخی که هنوز منتشر می‌شود، تاریخ اسلام، در این فهرست است). پنج مجله هم دانشگاه آزاد اسلامی دارد که البته یکی‌ از آنها در فهرست وزارت علوم است و دو مجله دیگر/ فعلاً منتشر نمی‌شود؛ دو مجله دیگر همچنان فعال‌اند). افزون بر اینها یکی دو مجله تاریخی دیگر هم تازگیا بنیاد نهاده شده‌اند (مثلاً  تاریخ روستا و روستانشینی در ایران و اسلام) که قاعدتاً درپی اخذ درجه علمی هم خواهند رفت.

تا پیش از دههٔ هشتاد، از دههٔ سی تا دههٔ هفتاد، استادان و پژوهشگران تاریخ مقالات اندک‌شمار خود را در مجلات جُنگ‌مانند حوزه علوم انسانی (بیشتر مجلات دانشکده‌های ادبیات و الهیات)  منتشر می‌کردند. در آن روزگار اجباری برای چاپ مقاله مستخرج از رساله نبود؛ و بودند استادانی که در درازای سی‌سال عضویت در هیئت علمی دانشگاه حتی یک مقاله هم چاپ نمی‌کردند!  ضمناً در میان این مقالات معدود، هم مقاله‌های نوآورانه و خواندنی یافت می‌شود و هم مقاله‌های کم‌مایه و دورریختنی! این تصور که مقاله‌های چاپ شده در آن دوره جملگی بدیع و اصیل و خواندنی‌اند، تصوری نادرست است!

در دو دهه گذشته اما کم‌وکیف چاپ مجلات و مقالات در رشتهٔ تاریخ، به سمت‌و‌سوی دیگری رفته‌است. با اجباری‌شدن چاپ مقاله مستخرج از رساله (گاه تا سه مقاله برای هر رساله) و افزایش درخواست‌های ارتقاء اعضای هیئت علمی-که داشتن مقالات پرشمار شرط اصلی آن است-، تقاضا برای چاپ مقاله بالا گرفت. این در حالی‌ بود که شمار مجلات علمی-پژوهشی اندک بود، در نتیجه راه‌اندازی مجلات تازه در دستورکار گروه‌های تاریخ و دو انجمن و چند نهاد مرتبط با تاریخ‌پژوهی قرار گرفت و طی چند سال شمار زیادی مجله پایه‌گذاری شد. دربارهٔ کیفیت نازل بسیاری از مقالات این مجلات، کتباً و به‌ویژه شفاهاً، سخن بسیار رفته است. پانزده سال پیش، دکتر مهدی فرهانی منفرد از نخستین کسانی بود که دربارهٔ دلایل ضعف این مقالات در تارنمای شخصی خود یادداشتی با عنوان «نوشته‌های بی‌مخاطب» [متن کامل آن اکنون در دسترس نیست]  منتشر ساخت. اگر گفته شود شمار زیادی از مقاله‌های چاپ شده در مجلات تاریخی -و البته دیگر حوزه‌های علوم انسانی- در دو دههٔ اخیر تکراری، انتحالی، کم‌مایه و دورریختنی‌اند، سخنی درست و دقیق است؛ اما این‌‌ نکته را هم باید افزود که شماری از بهترین مقالات اصیل و بدیع و خواندنی در مطالعات تاریخی در همین مجلات دو دهه اخیر چاپ شده‌است.

اکنون، سال ۱۴۰۲، اگر هر یک از این چهل مجله سالانه دست‌کم بیست‌وچهار مقاله - طبق بخش‌نامهٔ لازم‌الاجرای وزارت عتف- چاپ کند، ۹۶۰ مقاله تا پایان این سال منتشر خواهد شد که رقمی بسیار شگفت‌انگیز و تأمل‌برانگیز است! به‌نظر می‌رسد زمان آن رسیده باشد که ما اهل تاریخ یک‌صدا بگوییم: «مجله بس»!

این نکته را هم نبایداز نظر دور داشت که با کاهش پذیرش (در واقع کاهش تقاضا) دانشجویان کارشناسی ارشد و دکتری به‌ویژه در دانشگاه‌ها و دوره‌های پولی در سال‌های آینده از شمار نیازمندان به چاپ مقاله کاسته خواهد شد و ناگزیر بسیاری از مجلات موجود نیز دیگر منتشر نخواهند شد.

@HistoryandMemory
▪️نظر صادق هدایت دربارهٔ سعید نفیسی

«تا خیابان شاهرضا پیاده رفتیم نزدیک میدان فردوسی به يک مرد بسیار لاغر، با کله‌ی گرد و صورت ریز نقش، عصا به دست برخوردیم.
- هدایت سرش پائین بود، من به بازویش زدم:
- این آقای سعید نفیسی است.
هدایت در کمال تواضع و ادب روبروی سعید نفیسی ایستاد. انگاری که شخص دیگری شده بود: يک بچه‌ی مدرسه، مبادی آداب ... و من هم چند قدم دورتر در انتظار پایان گفتگوی آن دو به تماشا ایستادم. نفیسی عصایش را گرداند و پشتش برد، از زیر دو بازویش رد کرد، به آن تکیه داد، چرخاند. آرام و قرار نداشت. آیا هدایت برای این مرد احترام خاصی قائل بود؟
صحبت ایشان زیاد طول نکشید. و با خنده‌ی بلندی خاتمه یافت.
- نمیدانستم که‌ با سعید نفیسی انقدر دوست
هستید.
- دوست نه، دشمن هم نه. کار میکند. آدم کاری
قابل احترام است
، حتی اگر استفاده‌چی باشد... مقداری کتاب خطی دارد که به تدریج چاپ میکند و پول میگیرد ... بد هم نیست.
- فکر نمیکردم که با قدیمی‌ها انقدر جور باشید.
- جور نیستم. تازه نه با همه‌شان. بیشترشان
همه جا را غصب کرده‌اند. نفیسی کارش را بلد است و ادعای خاصی هم ندارد .. تو این دوره و زمانه همینش هم خیلی است».

🍂 امروز سال‌روز درگذشت سعید نفیسی است (۲۳ آبان ۱۳۴۵).

📚 م. ف. فرزانه، آشنایی با صادق هدایت، قسمت اول: آنچه صادق هدایت به من گفت،  پاریس: ۱۹۸۸، صص ۲۲۸-۲۲۹.

@HistoryandMemory
▪️خزان عشق و آزاده: رهی معیری

«شبی که برای آخرین بار چهره تکیده و چشمهای گودافتاده او را که در برابر طوفان مرگ ایستادگی می‌کرد دیدم یکی از تلخ‌ترین لحظات زندگی من بود. از مدتها پیش «علی تجویدی»، به دوستان و نزدیکانش گفته بود که به زودی یک تک خال جدید به زمین می‌زنم و خواننده خوش‌صدائی را که کشف کردم در برنامه صبح جمعهٔ رادیو معرفی می‌کنم. به گفته تجویدی این خانم خواننده که ماه‌ها تحت تعلیم قرار داشت خواهر مهستی بود که آن روزها تازه به شهرت رسیده بود. تجویدی معتقد بود که این یکی بیش از خواهرش گل خواهد کرد اما تنها یک نگرانی داشت و آن هم این بود که ترانه‌اش هنوز آماده نبود. رهی معیری، شاعر و ترانه‌سرای نامدار در چنگال بی‌رحم بیماری سرطان گرفتار بود و از مدتها پیش با دوستان و آشنایان رابطه‌ای نداشت. حتی افرادی مثل تجویدی نیز کمتر موفق می‌شدند با «رهی» تماس بگیرند. تنها وسیله ارتباطی تلفن بود که شاعر رغبتی به حرف زدن با آن نداشت اما وقتی از دهان تجویدی شنید که قول داده است خواننده جدیدش را دو هفته دیگر از رادیو معرفی کند با وجود آن همه درد و رنج درست سه شب پیش از ضبط ترانهٔ «آزاده‌ام» را در اختیار او گذاشت. رهی از ترانه‌سرایانی بود که هرگز زمان معینی را برای تحویل شعر تعیین نمی‌کرد. همیشه می‌گفت: شاعر هر لحظه که اراده کند نمی‌تواند شعر خوب بسازد شعر مثل باران است و باید بر سر و روی شاعر ببارد. گاه اتفاق می‌افتاد که رهی ترانه‌ای را دو روزه آماده می‌کرد و گاه آنقدر وسواس به خرج می داد که ساختن شعر دو یا سه ماه به طول می‌انجامید. شاید به همین دلیل است که ترانه‌های رهی اکثراً جاودانی شده‌اند و هر یک به نوبه خود از مضمونی بکر و تازه برخوردار است».

«چشمم که به رهی افتاد دلم لرزید و برای چند لحظه زبانم بند آمد. پوستش کهربانی و صورتش استخوانی بود آن چشمهای آبی قشنگ که همیشه برق شادی از آن می‌جهید به شمعی می‌ماند که در حال خاموش‌شدن است. دستمال سفید و تمیزی در دستش بود که آن را به روی گونه‌اش گذاشته بود آخر «رهی» به سرطان فک مبتلا شده بود و تغییر چهره او کاملاً به چشم می‌خورد. کت و شلوار تابستانی با پیراهن یقه‌باز به تن داشت و یک جفت گیوه سفید و زیبای کرمانشاهی به پایش کرده بود رهی بی‌اغراق یکی از شیک‌پوش‌ترین و خوش‌سیماترین مردان عصرش به حساب می‌آمد. نظافت و نزاکت و ادب او زبانزد خاص و عام بود. خنده‌روئی و شوخ‌طبعی و رفیق‌بازی و هنرپروری و بخصوص عاری بودنش از هرگونه حسادت و کینه او را محبوب جامعه و معشوق زنان و دختران جوان کرده بود. وقتی با آن قد بلند و کت و شلوار اطوکشیده و نگاه نافذ در خیابان استانبول ظاهر می‌شد سرها برای دیدنش به عقب بر‌می‌گشت و همه او را به هم نشان می‌دادند. اگر چه رهی از دوران جوانی شهرت داشت ولی ترانه دلنشین «خزان عشق» او که بدیع‌زاده آهنگش را ساخته و خوانده بود در سراسر ایران غوغانی به پا کرد. همه تصور می‌کردند که این شعر داستان زندگی خود شاعر است در حالی که چنین نبود و رهی خزان عشق را برای زیباترین زن آن سالها ساخته بود که از شوهر نویسنده‌اش جدا شد و با نویسنده دیگری که دوست همسرش بود ازدواج کرد».

📚 پرویز خطیبی، خاطراتی از هنرمندان، ۱۸۹ و ۱۹۰.

🍂 امروز سال‌روز درگذشت رهی معیری است (۲۴ آبان ۱۳۴۷).

@HistoryandMemory
@MousighiGolha
Badizadeh-Khazane Eshgh
🎼 خزان عشق
رهی معیری | جواد بدیع‌زاده

@HistoryandMemory
Azadeh
Hayedeh
🎼 آزاده
رهی معیری | علی تجویدی | هایده

@HistoryandMemory
▪️ قصهٔ عشق رهی معیری و مریم فیروز از زبان دکتر قاسم غنی

«... مریم در سال چهارم - پنجم ازدواج خود در زمان حیات مرحوم فرمانفرما، شبی با شوهرش و دکتر فرهاد و شمسی خانم و چند نفر دیگر، در منزل مصطفی فاتح مهمان بوده، در آنجا جوانی را دعوت کرده بودند به نام بیوک معیری که شاعر است متخلص به «رهی» پسر عموی معیرالممالک فعلی. این جوان در آن وقت تریاکی بوده یعنی از بیست و چهار پنج سالگی مبتلا به تریاک می‌شود و تریاکی سختی بوده؛ جوانی در حدود سی سال خوشگل، خوش‌اندام، جذاب، شاعر و عاشق پیشه، تصنیف‌ساز، غزل‌سرا، گوینده‌ی خوب، موسیقی‌دان، با دو دانگ آواز خوب.
آن شب مريم دلداده‌ی او می‌شود. پسر هم کذا، و با هم روابطی دوستانه و عاشقانه پیدا می‌کنند و بعضی از بهترین غزلیات و قطعات بیوک معیری در وصف مریم است.
بیوک تحت تأثیر عشق و علاقه به مریم، تریاک را ترک می‌کند. سیگارکشی را ترک می‌کند. به‌واقع و از روی دل عاشق دلباخته‌ی مریم می‌شود. مریم هم همین‌طور، و یکی از عوامل سست‌شدن مناسبات او با شوهر، علاقه به همین مرد بود. پس از جدایی از شوهرش مریم مناسبات و رفت و آمد با بیوک را بیش‌تر کرد، و بیوک که تک و تنهاست و مادری دارد که در آن وقت زن قزل‌ایاغ نامی بود - غالباً در خانه‌ی شوهر خود بود، یا بر فرض نزد پسر می‌آمد با پسر محرم بود. مریم غالباً به خانه‌ی او می رفت. بیوک به منزل مریم می‌رفت. مریم قول می‌دهد که زن او شود و به قول خودش به مذهب و سنت عشق - که پای‌بند به صیغه‌ی شرعی و اجرای تشریفات معمولی نیست - زن و شوهر می‌شوند».

📚 قاسم غنی، «از عجایب و غرایب یک خاندان حکومتگر قاجار»، حافظ، فروردین ۱۳۸۴، ش ۱۳، ص ۴۴.

★ می‌دانیم که این عشق نافرجام بود و مریم فیروز، با دیگر هواخواهش، رفیق نورالدین کیانوری، ازدواج می‌کند! رهی هم تا پایان عمر مجرد می‌ماند!

@HistoryandMemory
▪️مدرسه «تربیت» در تهران اواخر دوره قاجار: خاطرات دکتر قاسم غنی

«یکی از مدارس ملی که در آن وقت بسیار معروف بود، مدرسه تربیت بود. معلمین خوب داشت من وارد آن مدرسه شدم و با کمال شور و حرارت مشغول درس خواندن شدم البته وضع تعلیم در اینجا قابل مقایسه با سبک سبزوار نبود. کلاس بود، ترتیب و تنظیم داشت همه چیز برای من تازگی داشت. به زندگی تازه‌ای وارد می‌شدم. نظم و ترتیب مشاهده می‌کردم ساعت و دقیقه شماری در کار بود. چهار به‌ظهر [هشت صبح] کلاس‌ها شروع می‌شد و درست سر ساعت زنگ می‌زدند. شاگرد هر کلاس در هر روز می‌دانست چه کارها دارد مثلاً زنگ اول حساب بود زنگ دوم فارسی زنگ سوم عربی زنگ بعد مثلاً مشق خط، ظهر مدرسه تعطیل می‌شد هر کسی برای ناهار می‌رفت دو بعد از ظهر دوباره کلاس بود مثلاً هندسه یا جبر یا رسم یا زبان خارجی و امثال آن هر روز تکالیفی می‌دادند که در خارج به جا آوریم از قبیل مسائل حساب با هندسه یا مشق خط یا انشاء یا رسم و امثال آن ساعت معین زنگ زده می‌شد در آن ساعت همه شاگردان بیرون می‌آمدند. عصر غالباً با صف و ترتیب می‌رفتند.
نفس این انتظامات برای من که تا آن تاریخ دیمی و بدون ترتیب و یا رعایت ساعت و وقت بار آمده بودم درس بزرگی بود. در کلاس درس را می‌پرسیدند جواب صحیح یا غلط نه فقط در نمره مؤثر بود بلکه اسباب شرمندگی یا به عکس سربلندی نزد همگنان بود. حس رقابت و هم‌چشمی مطبوعی بین شاگردان برقرار می‌شد معلم تشویق یا تکدیر  می‌کرد گاهی جایزه‌ای از قبیل مدادی یا دفترچه‌ای یا کتابی می‌داد. معلمین هم وظیفه‌شناس و علم‌دوست بودند. در آن سالهای اول مشروطیت روح نشاط و فعالیت خاصی در مردم بود و از همه بهتر در بین طبقه معلم. من بهترین یادگارها را از معلمین این مدرسه دارم و همیشه با احترام قلبی از آنها یاد می‌کنم».

📚 قاسم غنی، زندگی من، ۶۸-۶۹.

@HistoryandMemory
▪️بیروت: قبلهٔ دانش‌جویان

«در آن وقت [اواخر قاجار و اوایل پهلوی] بیروت در ایران نام و شهرت بسیار داشت و مرکز علم به شمار می‌رفت. يک عده در آنجا درس خوانده بودند. کتب آنجا در تهران زیاد خوانده می‌شد. به اضافه برای شخص من سائق دیگری هم در کار بود و آن این است که دو نفر از هم‌کلاسهای مدرسه ابتدائی من برای تکمیل تحصیل به بیروت رفتند و آن آقای عبدالحسین دهقان و برادرش آقای علی‌محمد دهقان بودند که در مدرسه از شاگردان بسیار ممتاز مودب خوب بودند و خیلی مورد اعجاب و احترام من بودند.
از طرف دیگر عشق به درس و تحصیل روز به روز در من زیادتر می‌شد و همه حواسم صرف آن بود که اگر به بیروت بروم دیگر به اقصی مدارج علم واصل خواهم شد. از تهران با سبزوار در این موضوع مشغول مکاتبه و اصرار و ابرام شدم. بالاخره از سبزوار نوشتند در آخر سال به سبزوار بیا تا در اینجا قرار مسافرت تو داده شود».

📚 قاسم غنی، زندگی من، ۷۱.

📷 بيروت در ۱۸۹۲
From Bonfils Collection [c 1867-c 1914]

@HistoryandMemory
▪️پورِ ایران: ابراهیم پورْداود

«پورداود در رشتهٔ حقوق درس میخواند ولی دلش جای دیگری بود.

از قبل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
یکچند نیز خدمت معشوق و می کنم


اما معشوق پورداود «عظمت ایران دیرین» بود و می او «چاشنی مطالعهٔ اوراق مربوط بایران باستان». پورداود همان گریزپائی بود که زمزمه محبتی از « قیل و قال مدرسه» نمیدید اگرچه هم از جوانی غوغائی از دل خود می‌شنید که او را بسوی گذشته میهن - ایران بزرگ- دعوت میکرد، ولی این صدا بسیار ضعیف بود و هنوز گوش يک جوان پرشور و شاعر احساساتی کلمات آنرا درست نمیتوانست تهجی کند، وی مانند گمشده‌ای بود که در بیابان از هر سو گوش فرا میدهد تا صدائی شنود و راه بجائی برد، آنگاه آوای هاتفی - رهگذری ـ او را بگوش رسد، چه آواز دلکش و نغمه شیرین گمشده را بخود میکشد و میکشاند. هر دم هاتف نزدیکتر و آواز روشنتر و دلکش‌تر میشود تا بدانجا که یکباره گمشده را از خویش بیرون و در خود مستغرق میسازد. پورداود در چنین عالمی سیر می‌کرد و خود در این باره چنین نوشته: « باری در آلمان ماندنی شدم. زبان آندیار را آموختم و باز چند سالی در دانشکده برلن حقوق خواندم. اما نمیدانستم که این تحصیل بچه کارم خواهد آمد، در دل حس میکردم که عشق و علاقه‌ام تحصیلی است که بایران باستان مربوط باشد بیاد دارم روزی در دبیرستان بیروت استاد فرانسه ما موضوعی از برای امتحان بما داد. من بجای آنکه آن موضوع را بنویسم چیزی نوشتم راجع بایران باستان و بهمین ملاحظه که از موضوع خارج شده بودم نمره بدی گرفتم. بنابرین صلاح در این بود که دست از حقوق بکشم چنانکه دستم از طب قدیم کوتاه شد. همانطور هم شد روزی که دیدم بچند زبان اروپائی آشنا هستم و بکتبی که در بارۀ ایران باستان نوشته شده دسترسی دارم و میتوانم از استادان بزرگ خاورشناس بهرور شوم، بساط حقوق را برچیده، منحصراً ایران را موضوع تحصیل و مطالعه خود قرار دادم. این زمینه بسیار پهناور که از هزار سال پیش از مسیح تا هفت سده از میلاد امتداد دارد کافیست که کسی را در مدت شصت و هفتاد سال بكار و كوشش وادارد».

📚محمد معین، «ترجمه احوال پورداود»، در یادنامه پورداود، به‌کوشش محمد معین، تهران: اساطیر، ۱۳۸۴، ج ۱، صص ۱۲-۱۴.

🍂 امروز سالروز درگذشت ابراهیم پورداود است (۲۶ آبان ۱۳۴۷).

@HistoryandMemory
👍1
🌏 نقشه جهان در دیوان لغات الترک کاشغری (د. ۴۷۷ هجری).

▫️نقشه اگرچه به زبان عربی است ولی برای اشاره به آذربایجان از تعبیر «ارض آذربادگان» بهره‌ برده‌است (سمت چپ پایین). «ارض الاکراد» هم قابل توجه است، تقریباً در همین زمان (دوره سلجوقیان) است که اصطلاح «کردستان» رایج می‌شود.

@HistoryandMemory
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
▪️سخنرانی شادروان استاد نورالله کسایی درباره زندگی و زمانه سعدی

🎬 نسخه کامل آن را اینجا ببینید.

🍂 امروز بیست‌وسومین سالروز درگذشت دکتر نورالله کسایی، استاد گروه تاریخ و تمدن ملل اسلامی، دانشگاه تهران است (۲۸آبان ۱۳۷۹).

@HistoryandMemory
«بعضی از ظرفا تاریخ را «تاریک» گفته‌اند از جهت این که دسترس به اخبار واقعی آن نیست و جوینده باید در ظلمات ایام به جستجوی وقایع پراکنده عمری بگذراند. این مشابهت لفظی میان تاریخ و تاریک وقتی قوت می‌گیرد که کسی بخواهد قوانین و قواعدی برای تاریخ کشف کند و مانند سایر علوم نوامیس اصلی تاریخ را بیابد و بشناساند. این علم چون به سرنوشت فرد و جامعه انسانی مربوط است و زمان در میان اجزاء آن افتراقی پیوندناپذیر می‌اندازد از دخول در تحت ضوابط خیلی قطعی امتناع دارد. علم نور است اما علم تاریخ نوری است بسیار ضعیف و لرزان که هر لحظه خاموش و باز روشن می‌شود و کمتر کسی به اطمینان تمام پیش‌ پایی به چراغ او تواند دید. نفس انسان که مبدأ بسیاری از وقایع تاریخی می‌شود گوهری است آزاد و در عین آزادی دستخوش هزاران عامل خفی و جلی که هیچیک طوق اطاعت به قانونهای طبیعی یا ریاضی را به گردن نمیگیرند و اجتماعات بشری هم با این که به وسیله قوانین استواری اداره می‌شود هنوز حقیقت آن قوانین به دست نیامده است. پس اگر تاریخ تاریک است فلسفه تاریخ تاریک در تاریک است، ظلمات بعضها فوق بعض.
لکن از آن جا که این علم وابستگی تام به حیات بشر دارد چه از حیث علاقه به گذشته و چه از جهت احتیاج به حاضر و چه از لحاظ بیم آینده از جستجوی قواعد آن ناگزیریم و با وجود آن تاریکی‌ها چون راه منحصر است مجبور به رفتن هستیم و باید خود را به جایی برسانیم. جایی که علم تاریخ در میان ملل پیشرفته امروز که همه قسم وسایل کار دارند این حکم را داشته باشد، بدیهی است در ایران تاریکی آن شدیدتر است. تقریباً در این کشور هنوز تاریخ انتقادی کاملی دیده نمی‌شود که اخبار را از سرچشمه‌ها گرفته و به محک امتحان و انتقاد زده باشد تا محقق تاریخ بتواند قواعدی از آنها بیرون بیاورد و اسلوبی به دست بدهد».

📚غلامرضا رشید یاسمی، آیین نگارش تاریخ، موسسه وعظ و تبلیغ، ۱۳۱۶، صص الف و ب؛ بازنشر در مقاله‌ها و رساله‌ها، به‌کوشش ایرج افشار، بنیاد موقوفات افشار، ۱۳۷۳، ص ۲۱.

🌱 امروز، زادروز غلامرضا رشیدیاسمی، مورخ، ادیب و از نخستین استادان تاریخ در دانشگاه تهران، است (۲۹ آبان ۱۲۷۳ یا ۱۲۷۵).

@HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
«بعضی از ظرفا تاریخ را «تاریک» گفته‌اند از جهت این که دسترس به اخبار واقعی آن نیست و جوینده باید در ظلمات ایام به جستجوی وقایع پراکنده عمری بگذراند. این مشابهت لفظی میان تاریخ و تاریک وقتی قوت می‌گیرد که کسی بخواهد قوانین و قواعدی برای تاریخ کشف کند و مانند…
▪️این کتاب در واقع نخستین کوشش برای نگاشتن کتابی در «روش تحقیق در تاریخ» به زبان فارسی است و از این جهت فضل تقدم دارد و در زمان خود نشانه‌ای از دگرگونی و پیشرفت در مطالعات تاریخی بوده‌است.

▫️« رشيد ياسمى رساله اى كم حجم، اما پرمطلب و جامع الاطراف با نام آيين نگارش تاريخ نوشت (براى بررسى و نقد آن ← احمد سميعى، ص ۲۱-۲۶) و با پذيرفته شدن آن، به درجه استادى رسيد و در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به تدريس تاريخ ايران پس از اسلام پرداخت» (←عبدالحسین آذرنگ، «رشید یاسمی، غلامرضا»، دجا).

@HistoryandMemory
«رشيد ياسمى پس از فراغت از تحصيل، به اصرار خانواده به كرمانشاه برگشت و بيش از يک سال در آن شهر معلم و مدتى نيز مدير مدرسه بود، اما استعفا كرد و راهى تهران شد («غلامرضا رشيد ياسمى»، ص ۳۹۱). در ۱۳۳۶ (۱۲۹۷ ش)، به قصد مطالعه در ادبيات اروپا به بين‌النهرين رفت تا به اروپا سفر كند، اما در راه بغداد به بيروت، راهزنان دارايى او را به  تاراج بردند و ناگزير به خانه بازگشت (شاكرى، ص ۵۲). در ۱۳۳۸ (۱۲۹۹ش) با على دشتى*، كه به كرمانشاه تبعيد  شده بود، آشنا شد. دشتى نزد وى زبان فرانسه اش را تقويت مى‌كرد و عصرها درباره آثارِ ژان ژاک روسو و لامارتين با هم گفتگو مى‌كردند (اتحاد، ج ۳، ص ۳۳۶-۳۳۷). رشيد ياسمى در اين زمان حدود ۲۶ سال داشت. او بار ديگر به  تهران رفت و در وزارت ماليه، وزارت معارف، و دبيرخانه سلطنتى به كار پرداخت. مدتى نيز در خدمت دربار پهلوى بود و تصاويرى از او با شاهزادگان خردسال پهلوى دردست است (يغمائى، ص ۴۸۷؛ «غلامرضا رشيد ياسمى»، ص ۳۹۲-۳۹۳)».

📚 بخشی از مدخل «رشید یاسمی، غلامرضا»، در دجا (دانشنامه جهان اسلام)، نوشتۀ عبدالحسین آذرنگ.

@HistoryandMemory