| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
▪️خاطره از اولین میهمان قطعه هنرمندان بهشت زهرا

استاد عبدالحسین نیک‌گهر

«۲۴ یا ۲۵ آبان ۱۳۷۳ بود. در محوطه دانشکده الاهیات دانشگاه تهران واقع در خیابان شهید مفتح برای وداع با زنده‌یاد مهرداد بهار و بدرقه او تا خانه ابدیش جمع شده بودیم. خبری دهن به دهن گشت که شادروان مهرداد بهار در قطعه اهل قلم بهشت زهرا آرام خواهد گرفت ( قطعه ای که به ابتکار دکتر عطاالله مهاجرانی، معاون پارلمانی و امور مجلس (۱۳۷۱-۱۳۷۴ ) در دولت هاشمی رفسنجانی و روابط نزدیکش با کرباسچی، شهردار تهران برای اهل قلم در دست احداث بود، چون وقتی رسیدیم هنوز بولدوزرها مشغول تسطیح زمین بودند.
من آن روز کنار دکتر عباس زریاب خویی ایستاده بودم و از خاطرات مشترکمان از مهرداد صحبت می‌کردیم. مرحوم زریاب خویی با شوخ‌طبعی همیشگی‌اش گفت: «به مهرداد گفتم همین که رسیدی و سماور و بساط چای را علم کردی من هم رسیده‌ام». هزاران دریغ که درست یک ماه بعد به قولی که به مهرداد داده بود وفا کرد و این بار با دکتر احمد تفضلی رفتیم به بدرقه زریاب ...
مهرداد بهار اولین میهمان قطعه اهل قلم (هنرمندان ) در بهشت زهرا بود.
نام و یادش گرامی.
...............
مهرداد بهار ۱۰ مهر ۱۳۰۹- ۲۲ آبان ۱۳۷۳».
🔗

[توضیح: بنابر نوشته سنگ قبر، دجا، ویکی‌پدیا و...روان‌شاد استاد مهرداد بهار متولد ۱۳۰۸ بود؛ زنده‌یاد استاد عباس زریاب خویی نیز در ۱۴ بهمن ۱۳۷۳- کمتر از سه ماه پس از مهرداد بهار- درگذشت.]

@HistoryandMemory
🙏1🕊1
▪️مکتبی دیگر در خاطرات ملک‌الشعراء بهار

«شش سالم تمام نشده بود که از آن مکتب بیرون آمده برای خواندن مقدمات عربی به مکتب ملامحسن که در صحن بود، جدید داخل شدم. این مکتب اندکی عنوانش از مکتب سابق بهتر بود و یک کلاس خالی را شبیه بود، زیرا شاگردان آن کمتر و بزرگتر و محترم‌تر بودند و خود اطاق درس ما یکی از حجره‌های فوقانی صحن بود و با فرشهای خود شاگردان مفروش بود ولی چوب و فلک و جلاد به همان نظام سابق در اینجا هم حکمفرما و موجود بود. اینجا من درسهایم مشکل‌تر بود و هوش و گوشم نیز بیشتر باز شده بود. من عبارات تازه مزخرف را از مکتب سابق تحصیل کرده و شوخیهای معموله را یاد گرفته و خود را برای کتک‌خوردن آماده کرده بودم. درین مکتب لطف طبع و انسانیت که از غرایز طفولیت است از من کاسته شد، بسیار کتک خوردم و چیز درستی نیز یاد نگرفتم. زیرا آخوند از بس ما را کتک می‌زد و غالباً بی‌گناه بودیم، ما او را دشمن گرفته بودیم و بدیهی است انسان از دشمن هم هیچ چیز به گوش نخواهد گرفت. یک روز مرا و یک هم درس مرا کتک زیاد زد پس از فراغ از کتک موقع رفتن و آزادی بود. او به ما به طور تهدید آمیزی گفت: خوب حالا باز بروید میان بازار دار دار کنید!
ما دو نفر که میان بازار رسیدیم کاری را که هیچوقت نکرده بودیم کردیم. یعنی علی‌رغم آخوند بنا کردیم به دار دار کردن این دو کلمه معمول نیست ولی چون او فی‌المثل به ما گفت دار دار نکنید، مخصوصاً به همین کلمات بی‌معنی آغاز کرده دار دار کنان رفتیم تا به خانه رسیدیم.
این است یک تربیت، تربیت بی‌معنی که ابداً نمی‌تواند حیوانی را رام کند تا چه رسد به بچه انسان... .
من در آن مکتب کتابهای ابتدائی عربی را از قبیل شرح امثله و صرف میر و قدری از کتاب عوامل نحو را خواندم...».

📚 ملک‌الشعراء بهار، «زندگی‌خودنوشت»، در ارج‌نامه ملک‌الشعراء بهار، صص ۲۶-۲۷.

@HistoryandMemory
🙏3👍1
▪️فراماسونری

«اسماعيل رائين اعتقادى راسخ داشت كه من فراماسونم و دو بار بر سر اين قضيه ميانمان گفتگو پيش آمد. بار اول موقعى بود كه جلد سوم كتاب خود را مى‌خواست چاپ كند و در آن فهرست اسامى فراماسون‌ها را قيد مى‌كرد. روزى به دفتر انتشارات دانشگاه تهران آمد و پس از احوال‌پرسى گفت: فلانى من به قرائن مطمئنم كه تو هم از اعضاى سازمان فراماسونرى وابسته به تقى‌زاده هستى و مى‌خواهم نامت را جزو ديگر اعضا بنويسم، ولى چون در فهرست‌ها و نامه‌هاى آنها نامت را نديده‌ام آمده‌ام از خودت بپرسم. به او گفتم نه من عضويت آن مجمع را ندارم و اگر بنويسى نه تنها تكذيب مى‌كنم به عدليه هم از افترايى كه زده‌اى شكايت مى‌برم. قانع نشد ولى ساكت ماند. در همين جلسه نامه‌اى را كه از پدرم به عليقلى‌خان مشاورالممالک درباره كنفرانس صلح پاريس در عتيقه‌فروشى لندن به دست آورده بود به من داد.
سال‌ها بر سال‌ها گذشت تا زمانى كه پس از انقلاب به ايران آمد و در هتل نادرى اقامت گزيد. من با دكتر باستانى پاريزى به ديدنش رفتيم. در اين ملاقات هم همان صحبت پيشين را پيش كشيد و در حضور باستانى به تجديد مطلب پرداخت. چون زمينه كاملا مساعدى براى تجديد چاپ كتاب‌هايش پيش آمده بود مى‌خواست بر اسامى بيفزايد. به او گفتم فلانى اين چه رويه‌اى است كه سندى ندارى و به حدس و گمان كسى را كه فراماسون نيست مى‌خواهى فراماسون بشناسانى؟ گفت تمام خصوصيات آنها در تو هست و بسيارى از دوستانت فراماسوناند. نمى‌شود كه فراماسون نباشى. قولى است كه جملگى برآناند. به او گفتم تو كه قول مرا قبول ندارى اگر سندى دارى اسم مرا بنويس. من در آن صورت اعتراضى نخواهم داشت. با خنده و شوخى از يكديگر جدا شديم و آخرين ديدارمان بود».

📚 این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران: نشر سخن، ۱۴۰۲، ص ۴۲۶.

▫️ از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
👍21
«اسم شب
در زمان سابق تقریبا تا قبل از مشروطه، برای عبور و مرور چه در تمام شهر [تهران]  و چه در داخله ارک برای ساکنین اسم شب تعیین میگردید، البته این اسم شب بهمه‌کس داده نمیشد مگر اینکه صد در صد مورد اطمینان و یا ساکن بودن او در محوطه داخله ارک مسلم باشد.
این اسم شب در جلسه حاکم، رئیس نظمیه، رئیس قراول‌خانه‌ها ، رئيس كشيک‌خانه هر روز برای هر شب تعیین و به اشخاص منظور نظر داده میشد که در ساعت غیر مجاز بخواهند عبور و مرور نمایند.

طرز تهیه اسم شب
جلسه که از اعضاء تشکیل میشد. برای تمام شهر هر شب اسم يک شهر معین میکردند مثلا (قزوین) و برای توی ارک (همدان) و این تعیین در کتابی که برای این کار آماده شده بود ثبت، و همچنین باشخاصی هم که داده میشد اسامی آنها ثبت میگردید.
در ساعت غیر مجاز اگر برخورد به گزمه یا محتسب یا قراولخانه‌ها می‌نمودند آن اسم شب را بطور آهسته باید اظهار نمایند تا اجازه حرکت و عبور داده شود، اگر برای داخل شدن بخانه‌های داخله ارک باید از هر دروازه که وارد میشود بدروازه‌بان بگوید تا بتواند وارد شود.

حرکت علما و طلاب
چون در ایام شبهای جمعه یا اعیاد اعیان و رجال هر محل روضه‌خوانی و شام میدادند لذا تا علما و طلاب بعد از شام حرکت نمایند مصادف میشد به ساعت منع عبور و مرور و البته جلو فلان امام جماعت یا مجتهد یک نفر فانوس‌كش بود و طلاب هم دنبالش، اگر برخورد بهریک از مستحفظین می‌نمودند دیگر جلوگیری نمیشد برای اینکه خودشان فوق اسم شب بودند».

📚 حسن اعظام قدسی (اعظام الوزراه)، خاطرات من یا روشن‌شدن تاریخ صد ساله، تهران: چاپخانه حیدری، ۱۳۴۲، ج ۱، ص ۲۹.

@HistoryandMemory
1👍1
📚 Assef Ashraf, Making and Remaking Empire in Early Qajar Iran, Cambridge University Press, 2024.

📚آصف اشرف، <ساخت و بازسازی امپراتوری در ایران اوایل قاجار>

#تازه‌ها #به‌زودی
#ایران_قاجاری
#امپراتوری_قاجار #شاهنشاهی_قاجار
#برآمدن_قاجار

@HistoryandMemory
👍1
«۱۲/۱/۸۴ [۱۳۶۲/۱۰/۲۲]

سؤال غزاله: چرا همه فرانسوی‌ها در فرانسه هستند. اما همه ایرانی‌ها در ایران نیستند؟جواب من: حالا بخواب تا فردا، صحبت می‌کنیم. غزاله اصرار کرد. گیتا را به کمک طلبیدم و خودم زدم به چاک و بالاخره سؤال با مدرسه و فردا صبح زود و داد و بیداد و خواهش و تمنا ماست‌مالی شد».

📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ص ۱۸۶.

@HistoryandMemory
👏2😢1
«تفنّنات ـ دوره‌ها
...درازمدت‌ترين دوره‌اى كه در آن شركت مى‌كردم و با فرومردن شمع زندگانى يک‌يک به اضمحلال مى‌كشيد تجمعى بود كه يحيى مهدوى مؤسس و محرّك آن بود. من در سال ۱۳۴۱ به آنها پيوستم. آن وقت دكتر اصغر مهدوى، مجتبى مينوى، نصراللّه فلسفى، سعيد نفيسى، دكتر سيد فخرالدين شادمان، على مؤيد ثابتى، دكتر على‌اكبر سياسى، دكتر احسان يارشاطر، دكتر مهدى بيانى، عبداللّه انتظام و دكتر احمد فرهاد مشاركت داشتند. چندى نگذشت كه از دكتر عباس زرياب، مهندس رضا گنجه‌اى (باباشمل) و دكتر نصرة‌اللّه باستان درخواست همنشينى شد. پس از آن دكتر محمدحسين اديب، مهندس ناصح ناطق، دكتر رسول پورنكى [...] نيز به آن جمع پيوستند. چهارشنبه‌ها سه چهار ساعتى با هم بوديم و صحبت‌هاى ادبى و تاريخى و لطايف تنها مايه گرمى مجلس نبود. آنچه ما را به هم دلبسته كرده بود روح آزادگى و دموكرات‌منشى بود كه ايجاد عصبيّت و كدورت نمى‌كرد. براى آنكه حس كنيد كه چه مى‌خواهم بگويم بد نيست موردى را كه مى‌توانست موجب جدايى باشد بنويسم. وقتى كتاب فراماسونرى و دكتر سيد فخرالدين شادمان از بى‌ثمرى فراماسونرى و هياهوى آن سخنانى مى‌گفتند.
ولى كسانى كه در آن باره اطلاعاتى داشتند و بدان طريقه پيوسته بودند تعصب نشان نمى‌دادند و ناآرامى نمى‌كردند و برخوردى ايجاد نمى‌شد. دوستانه مى‌شنيديم و مى‌گفتيم. تعرّضى به يكديگر نمى‌شد و تشتّتى پيش نمى‌آمد. شايد دو سه بار هم آن صحبت پيش آمد ولى همه بار به مروّت و تساهل گذرا بود. براى من آنچه تعجب‌آور شد اين بود كه پيش از آن در تصوّرم مى‌بود كه شادمان و سياسى هم به طريقه فراماسونرى پيوسته بودند؛ زيرا از افواه دوستان جوان و جرايد (شايد) چنان به ياد داشتم و دريافتم كه چه اشتباهات در ذهن جاى مى‌گيرد كه شسته‌شدنى نيست مگر به تصادف».

📚 این دفتر بی‌معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران: نشر سخن، ۱۴۰۲، ص ۴۰۰.

از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
2
▪️خاطرات بازرگان

▫️از مهدی بازرگان یادداشت‌های روزانه‌ای باقی مانده که از ۱۳۱۹ آغاز می‌شود و در ۱۳۴۶ پایان می‌یابد. نگارش یادداشت‌ها به‌جز برهه‌ای در دهه چهل که روزانه و پیوسته نگاشته شده، بارها دچار وقفه شده است. این یادداشت‌ها از منظر سیاسی و اجتماعی و مذهبی بسیار خواندنی و سودمند است. یادداشت‌ها با این گزارش از زندگی شخصی و اخبار جهان آغاز شده‌است:


«۱۳۱۹/۶/۱۸
یادداشت وقایع
در این دفتر وقایع و پیش‌آمدهای برجسته‌ی زندگانی شخصی و همچنین مشاهدات و قضایای معاصر یادداشت می‌شود. خداوند همه را منتهی به خیر و مصلحت بفرماید.
در این موقع ۳۳ سال از عمرم می‌گذرد. زنم ملک خانم که یک سال و یک ماه است به عقدم در آمده است ۱۷ساله می‌باشد. در خانه‌ی ملکی میرزا عبدالعظیم‌خان قریب که خود نقشه ساختمانش را داده‌ام به اتفاق برادر بزرگم آقای احمدآقا خانواده گرامی‌اش، بدری خانم با ۷ اولاد سکنی داریم. دانشیار دانشکده فنی (رتبه ۲) می‌باشم و در بانک ملی ایران، مهندس ساختمان. ضمناً در دانشکده فنی قورخانه و کلاس کمک مهندسی وزارت کشور سمت معلّمی دارم با حقوق ماهیانه پانصد و هفتاد و دو تومان.
پادشاه ایران پهلوی، نخست‌وزیر منصور و وزیر معارف مرآت می‌باشد. اروپا را آتش جنگ موحشی فرا گرفته قسمت اعظم آن زیر چکمه هیتلر منکوب است. تنها ملّتی که مردانه پایداری می‌کند انگلیس است. از دو روز پیش تا به حال شهر لندن در حال اشتعال است. گفتند که ۳۵۰۰ طیاره آلمانی در آسمان آن پرواز کرده، هزار تُن بمب ریخته است. تلفات یقیناً به ده هزار رسیده است. انتظار ورود آمریکا به جنگ می‌رود».

📚 مهدی بازرگان، یادداشت‌های روزانه، مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، ص ۴۱.

@HistoryandMemory
2
▪️ماجرای خواستگاری‌ها و ازدواج مهندس مهدی بازرگان

«۱۳۲۰/۷/۱۹
خداوند وسیله‌ساز و روزی‌رسان است

      قضيه‌ی ازدواج من شاهدی بود از اینکه شاید طرفداران عقيده‌ی«قسمت» و تقدیر تا اندازه‌ای راست بگویند. از سال ۱۳۱۵ یعنی یک سال پس از مراجعت به ایران و ختم دوره‌ی وظيفه‌ام که خانم و خانم‌باجی و بدری‌خانم و سایر نزدیکان در تلاش و خواستگاری برایم بودند، تا شهریور ۱۳۱۸ که به مبارکی عقد با ملک خانم عملی شد، سه سال گذشت و جست‌وجوها و اقدامات زیادی کردند. اغلب مطبوع طبع نمی‌افتاد؛ یعني مورد ایراد بود. دختر حاجی‌‌عمو را که خيلی اصرار داشتند، من اصلاً به‌واسطه‌ی خویشاوندی نخواستم. دختر بهرامی که پسندیده و مطلوب ما بود و چند ملاقات با دکتر بهرامی شد ندادند. یک نفر زهراخانم شرافتيان پيدا شد، خانم و همشيره‌ها به‌واسطه‌ی کوچکی وضع خانوادگی مایل نبودند و من اصرار داشتم، از  طرف آنها ایرادهای بی‌معنی و ادعاهای جاهلانه به ميان آمد. مادر دختر به مسافرت رفت و بالاخره با آنکه اميد به یقين نزدیک شده بود، انصراف حاصل گشت تا آنکه پای دختر حسنعلی‌ميرزا رخشانی، عموزاده رفيقمان محمودميرزا رخشانی در بين آمد. در اینجا تماس مستقيم حاصل گشت. و پس از سياست‌بازی‌های چند، علاقه‌مندی و حتی اصرار خانواده‌ی آنها در انجام این امر واضح گشت. ضمناً در این گيرودار از طرف خانم به راهنمایی خاله‌جان خواستگاری و دیداری از خانه‌ی آقاميرزا سيدحسين طباطبایی به عمل آمده و آقا و خانم فوق‌العاده مایل به وصلت با آن خانواده و نواده‌ی حاجی شيخ مرتضی آشتيانی بودند. ولي من به‌واسطه‌ی سابقه‌ی اقدامات و رفاقت و ملاقات‌هایی که شده و ضمناً اميدواری‌هایی که حاصل گشته بود، در تعقيب دختر رخشانی بودم. تا آنکه در اثر یک پيش‌آمد کوچک و عقب انداختن روز ملاقات با مادر عروس، من قضيه را به فال بد گرفته، خيلي متأثر و متغير  شدم و اصلاً از دختر رخشاني هم صرفنظر کرده و به خانم تلفن کردم دختر آشتيانی را جداً تعقيب نمایند.... چند روز بعد که در درشکه محمود ميرزا رخشانی اظهار تأسف از نرفتن من به خانه عمویش می‌نمود و به‌خود اميد مي‌داد معذلک قضيه سر بگيرد، وقتي به او گفتم با خانواده طباطبایي به مبارکی انگشتر رد و بدل  شده است، بسيار تعجب کرد. بنابراین قسمت بود از آنجایي که کمتر از هر جا من زحمت کشيدم و انتظار داشتم، زن بگيرم و خانواده عروس اجابت خواستگارانی را بنمایند که کمتر از همه پافشاري و اصرار به‌خرج داده باشد. و چون چنين قسمت بود در سر مِهر و شرایط هيچگونه اشکال و معطلی پيش نيامد. پس از ازدواج نيز معلوم شد حقيقتاً مناسبتر و پاکيزه‌تر و مطبوع‌تر خانمي نصيبم نمی‌شد. اخلاق و رفتار من نيز ظاهراً مورد قبول و پسند خانواده‌ی زنم واقع بود».

📚 مهدی بازرگان، یادداشت‌های روزانه، مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، صص ۶۱-۶۲.

@HistoryandMemory
👍5🥰1
«بنگاه ترجمه و نشر كتاب

تأسيسى بود كه به ابتكار دكتر احسان يارشاطر و به پشتيبانى سيد حسن تقى‌زاده در سال [١٣٣٢] ايجاد شد و پشتكار و بينش علمى يارشاطر سرمايه معنوى آن بود. با تأسيس آن شاه موافقت كرده بود و بودجه آن را بنياد پهلوى تأمين مى‌كرد. يكى از تشكيلات آن بنياد بود. اسداللّه علم و جعفر بهبهانيان و ادوارد ژوزف و ابراهيم خواجه‌نورى اعضاى هيأت‌مديره آن بودند و سيد حسن تقى‌زاده رياست آن هيأت را بر عهده داشت.

در اين مؤسسه شش هفت نفر كار مى‌كردند. چندى محمود سپاسى كه متخصص بى‌بديلى در امور چاپ بود مورد مشورت بود و او عبداللّه سيار را كه در آن رشته بصيرت كافى داشت ولى از اعضاى راه‌آهن بود معرفى كرده بود كه امور چاپى و ادارى بنگاه را عهده‌دار باشد. يارشاطر موقعى كه عبداللّه سيار درگذشت درباره او نوشت كه [...]

دكتر منوچهر تسليمى يک‌چند از همكاران بود.
ديگر از كسانى كه از ابتدا در آن بنگاه كار مى‌كرد مردى پركار و صميمى بود به نام اسمعيل آشتيانى از همكاران يارشاطر زمانى كه او معاون دانشسراى مقدماتى بود. آشتيانى از آنجا مأمور خدمت در بنگاه شده بود. همچنين فاضلِ دقيقِ خوش‌انشا و خوش‌خط حسين محبوبى اردكانى كه دبير وزارت فرهنگ بود براى امور تصحيح و مقابله و اصلاح نوشته‌هاى مغشوش بدانجا مأمور شده بود. ليلى ايمن (آهى) براى كتاب‌هاى كودكان.
چندى امور دفترى آنجا را فريدون وهمن كه اينك استاد رشته فرهنگ ايران باستان در دانشگاه كوپنهاگ است، عهده‌دار بود. مرتضى مميز از كسانى است كه چندى در كارهاى هنرى كتاب‌ها همكارى داشت.

سبب اينكه تقى‌زاده به اين بنگاه علاقه‌مند بود ناشى از سوابق تأسيسات ديگرى بود كه در آن زمينه كرده و نتيجه‌بخش نبود. در تبريز كتابفروشى با كمك محمدعلى تربيت و شايد حسين عدالت و مجله‌اى به نام گنجينه فنون(اعتصام‌الملک) پيش از مشروطيت ايجاد كرده بود. در برلن روزنامه كاوه و دوره بعد آن را به عنوان مجله كاوه‌كتابخانه طهران به مديريت حسين پرويز به وجود آمده بود. در ايجاد كميسيون معارف از اعضاى مؤثر بود. در سه مقاله اشاره به ضرورت ترجمه متون اساسى و مهم كتب اروپائى كرده بود».

📚 این دفتر بی‌معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران، نشر سخن، ۱۴۰۲، ص ٣٠٣.

@HistoryandMemory
4👍1👏1
همه نام‌های یک حرفه: درباره واژه "مورخ"

تنوع و تعدد معادل‌های بی‌مسمایی که دربرابر واژه Historian گذاشته می‌شود دیگر دارد کلافه‌کننده می‌شود: از تاریخ‌نگار، تاریخ‌پژوه، تاریخ‌شناس و ... گرفته تا مسخره‌ترین (و گویا رایج‌ترین) آنها یعنی "تاریخ‌دان‌". دردناک‌تر از همه اینکه گاهی حتی برخی از مترجمان مورخ هم هنگام برابرگزینی برای این واژه پا سست می‌کنند و به جای همان معادل‌ مألوف و کاملا روشن "مورخ" از یکی از همان برابرنهاده‌های بی‌مسمای مزبور استفاده می‌کنند.
اما مشکل به همین‌جا و وادی ترجمه ختم نمی‌شود. بسیاری از مورخان آکادمیک ما هم هنگام نامیدن خویش دچار تردید و لکنت می‌شوند و اکراه یا واهمه شگفتی در اطلاق واژه ‌"مورخ" بر خود یا همکاران خویش نشان می‌دهند.
این امتناع گاه با توجیهات غریبی نیز همراه می‌شود که حتی در میان برخی از برجسته‌ترین استادان رشته تاریخ نیز برای آن حامیان و مبلغانی یافت می‌شود. مهم‌ترین این توجیهات، که مبتنی بر درکی سنتی از حرفه مورخ است، از این قرار است: اکنون دیگر موجودی به نام مورخ وجود ندارد! مورخ یعنی وقایع‌نگاری که رخدادهای معاصر خویش را بدون واسطه از منابع دست اول معاصر، یا از مسموعات و مشاهدات خویش، نقل می‌کند. در این معنا، مورخ یعنی طبری، مسعودی، جوینی، و آخرین آنها، احمدعلی سپهر. مورخ یعنی گردیزی که شخصا بسیاری از رخدادهای عصر غزنوی را دیده و ضبط کرده یا اسکندربیک که ناظر  مستقیم و موثق بخشی از وقایع عصر شاه عباس کبیر بوده است.
از این قرار، سعید نفیسی، احمد کسروی، فریدون آدمیت یا کاوه بیات مورخ نیستند؛ آنها "تاریخ‌پژوه" یا یکی از همین تعبیرهای حاصل از ترکیب کلمه تاریخ و آن پسوندهای جورواجور هستند. چرا؟ چون مثلا آدمیت چند دهه پس از وقوع مشروطیت و از روی آثار ناظران و ناقلان مستقیم (همان مصادیق حقیقی اصطلاح مورخ) تاریخ مشروطه را می‌نویسد.
@microhismuseum

این تمایز به وضوح من درآوردی و بی‌اعتبار است. مسعودی، حمزه اصفهانی، ابن اثیر، خواندمیر و امثالهم تنها بخشی از رخدادهای عصر خویش را مستقیما مشاهده و ضبط کرده‌اند. بخش اعظم کار آنها هم حاصل مطالعه، گزینش، بازنویسی و احیانا بازتفسیر منابع پیش از خودشان بوده است. یعنی آنها هم بیشتر از آنکه مورخ باشند، "تاریخ‌پژوه" بوده‌اند! (خواهشا نیایید بگویید پس تکلیف سالنامه‌نویسان بابلی چه می‌شود!) اگر این استدلال قانع‌کننده نیست، سری به مراجع غربی بزنید: آنها از هرودوت و توکودیدس و تاکیتوس گرفته تا رانکه، میشله و برودل و .‌‌.. همه را بی‌هرگونه تبصره و اما و اگری Historian می‌نامند. و این بی‌دلیل نیست، چون هر کدام از آنها تقریبا هدف یکسانی، هرچند به اشکال و با روش‌های گاه متفاوتی، پیگیری می‌کنند. همان‌طور که همه جامعه‌شناسان را، با همه تفاوت‌ها و اختلافاتشان، "جامعه‌شناس" می‌خوانند نه مثلا "جامعه‌پژوه"، "جامعه‌نگار" یا "جامعه‌شناسی‌دان" و ...
اصطلاح "مورخ" چنان جاافتاده، ریشه‌دار و گویا است که نزد متخصصین و عامه غیرمتخصص هم دلالت کاملا روشنی دارد و همه تقریبا به فهم مشترکی از آن رسیده‌اند.
باری، هر کسی که درباره گذشته می‌نویسد "مورخ" است، حتی اگر  فی‌المثل ابراهیم صفایی باشد.
@microhismuseum
👍21
موزه خُردتاریخ
همه نام‌های یک حرفه: درباره واژه "مورخ" تنوع و تعدد معادل‌های بی‌مسمایی که دربرابر واژه Historian گذاشته می‌شود دیگر دارد کلافه‌کننده می‌شود: از تاریخ‌نگار، تاریخ‌پژوه، تاریخ‌شناس و ... گرفته تا مسخره‌ترین (و گویا رایج‌ترین) آنها یعنی "تاریخ‌دان‌". دردناک‌تر…
یادداشت دوست فاضل و عزیز جناب آقای دکتر محمد غفوری قابل تأمل و روشنگر است.
....
به‌نظرم یک دلیل پرهیز از کاربرد «مورخ» برای اشاره به بسیاری از اهل تاریخ، وزن سنگین و جایگاه بلندی است که این اصطلاح در ذهن و زبان ما پیدا کرده! تا حدودی همچون اصطلاح «فیلسوف» که در میان اهل فلسفه برای کمتر کسی در دوره معاصر، به‌ویژه درباره ایرانی‌ها، به کار می‌رود. از همین جهت معمولاً می‌گویند: «پژوهشگر فلسفه».

@HistoryandMemory
👍2
Zard Malijeh
Grohe Zarbang
🎼 زرد ملیجه [گیلکی|=گنجشک زرد] از ساخته‌های استاد ابوالحسن صبا

🍂 امروز سالروز درگذشت ابوالحسن صبا است (۲۹ آذر ۱۳۳۶).

اجرای گروه ضربانگ
اجرای علی شکوری
3
«سانسور
پس از شهريور۱٣۲۰ اصطلاح سانسور را به كرّات در جرايد مى‌ديدم و قصه‌ها از شدت عمل سانسور عهد رضاشاه گفته مى‌شد. از جمله سانسور اين بيت حافظ بوده است در روزنامه كوشش:

رضا به داده بده وز جبين گره بگشاى

مأمور سانسور مانع شده و گفته بود بايد شعر را برداريد يا عوض كنيد و خودش پيشنهاد كرده بود كه به جاى «رضا»، «حسن» بنويسيد و چنان كرده و چنان چاپ شده بود. من آن روزنامه را نديده‌ام ولى اين روايت را چند بار ديدم كه در مقالات يادآور شده بودند و در چند محفل هم شفاهاً شنيدم. مورد ديگرى كه گفتند موجب توقيف كتابى بهداشتى شده بود اين بود كه مؤلف نوشته بود آشپزخانه را نبايد پهلوى مستراح ساخت. مأمور سانسور گفته بود نام مبارك پهلوى را نبايد كنار مستراح آورد.

آنچه از پدرم شنيدم و مدركش را ديدم اين است كه تقى‌زاده وكيل مجلس دوره پنجم مقاله‌اى به عنوان «مقدمات آينده روشن» نوشت كه در سرمقاله نخستين شماره مجله آينده (تير ۱۳۰۴) چاپ شد. در آن مقاله چهار ركن و چهار اساس را وسيله ترقى دانسته و یک به یک توضيح داده و از جمله اشاره به مضرات شيوع وافور و ضرورت مبارزه با آن عادت كرد. موقعى كه مجله را صحافى كرده و تحويل مى‌دهند ديده مى‌شود كه روى كلمات را با تخته سرب مركّب‌خورده سياه كرده‌اند. پدرم گفت به مطبعه مجلس رجوع كردم و پرسيدم چرا اين طور كرده‌ايد؟ گفتند مأمور سانسور آمد و دستور داد كه بايد در تمام شماره‌ها كلمه وافور را سياه كنيد. ايشان دست برنمى‌دارد و به رئيس نظميه مراجعه مى‌كند يعنى شكايت مى‌برد ولى رئيس نظميه مى‌گويد كار درستى شده است و جاى شكايت نيست. پدرم مى‌گويد مأمور شما فهم آن ندارد كه در مقاله تقى‌زاده وكيل مجلس دست ببرد و مى‌بايد كسى را كه به اين كار وامى‌داريد سوادى داشته باشد در حدود من كه مدير مجله‌ام. رئيس نظميه مى‌گويد خير. مأمور سانسور بايد ميزان سوادش همانندى داشته باشد با كسانى كه طبقه عامه مملكت‌اند و ذوقشان با هم توازن دارد. به هر تقدير سردارسپه ترياک مى‌كشيده است. گفته بودند كه رفتار و عمل ايشان نبايد تلويحاً مورد انتقاد باشد. اصل آن مقاله را پدرم نگاه داشته بود و به من داد و من هم آن را براى عبرت روزگار به كتابخانه مركزى دانشگاه تهران سپرده‌ام و در آنجا محفوظ است و اين است عكس نوشته تقى‌زاده و عكس سياه‌ شده آن در چاپ».

📚 این دفتر بی‌معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران؛ نشر سخن، ۱۴۰۲، ص ٣۲۴.

از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
👍5😁1
«غروب شعاع‌الدين ميرزا آمد. صحبت ديگرى جز رفتن سفارت عثمانى نبود. تا دو ساعت از شب رفته اينجا ماند. شب يلدا و اول چله بزرگ بود. هندوانه على‌الرسم بود خورديم. جواهر خانمى هم پيدا شده بود مى‌خواند و مى‌زد».
 
📚 قهرمان ميرزا سالور عين‌السلطنة، روزنامه خاطرات عين‌السلطنة، تصحیح مسعود سالور و ايرج افشار، تهران: اساطیر، ۱۳۷۴،  ج۳، ص ۲۲۴۲.

@HistoryandMemory
3
▪️ از شراب‌خواری به نمازخوانی: روزنوشتی از مهندس مهدی بازرگان
«١٣٢٠/١٠/٣

توجه به نماز و قرآن
پشت میزم در بانک نشسته و مشغول مطالعه‌ی نقشه ارتباط حرارت مرکزی قدیم و جدید بانک بودم که مهندس ظفر پهلویم آمد. با آقای ظفر که مهندس معمار و دائره‌ی بررسی‌های فنی اداره ساختمان دست او است اغلب روزها صحبت و دید و بازدید داشتیم؛ ولی این مرتبه طور دیگر صحبت را شروع کرد. گفت، من می‌خواهم بعد از این نماز بخوانم. از گفتارش تعجب کردم و به شوخی گزراندم، ولی او اصرار کرد و گفت، مدتی است دیگر مشروب نمی‌خورم و می‌خواهم قرآن هم بخوانم. اما نه طرز نماز را درست بلدم و نه معنی قرآن را می‌فهمم. بعد برای اطمینان خیال من گفت در فامیل ما چندان قید و علاقه‌ای به نماز و دیانت نبود و من نه در کالج اصفهان و نه بعداً در انگلستان، البته فرصت پرداختن به دین و آیین را نداشتم ولی همیشه یک جوهر اعتقادی به خدا در خود حس می‌کردم. در خانواده‌ی ما یکی از نزدیکانم که متمول هم بود در جوانی زیاد دنبال هرزگی و عیش و نوش می‌رفت ولی یک مرتبه به خود آمده و خانه و زندگی را می‌فروشد و می‌رود مشهد، و در آنجا بر خلاف گذشته یک باره به عبادت و ذکر خدا می‌پردازد. در این مدت هم اگر کسی از خانواده ما به مشهد می‌رفت در خانه‌ی او اقامت می‌کرد و مورد موعظه و نصیحت قرار می‌گرفت. موقعی که برای بختیاری‌ها گرفتاری‌های حبس و سیاسی و غیره پیش آمده و همه مأیوس و خائف بودیم، او دلداری داده و تقریباً وقایع امروزی را تمام پیش‌بینی می‌کرد. اخیراً در چند ماه قبل از تهران به عزم کربلا عبور می‌کرد، بیشتر به امر و نهی خانواده پرداخت و مرا زیاد دعوت نمود و بالاخره حالا متقاعد شده و کاملاً برگشته‌ام ولی کسی نیست که نماز و آداب را یادم بدهد... فوراً از کشویم یک جلد جزوه‌ی تبلیغاتی «نماز»* را درآورده و هدیه‌اش کردم. نظر انداخت و خوشحال شد؛ کاملاً مطابق میلش بود، چه هم وصف و معرفت نماز را داشت و هم ترجمه‌ی ذکرها و ترتیب آنها را. بسیار خوشحال شده و تبریک‌اش گفتم و آرزو کردم آنچه می‌گوید ان‌شاء‌الله راست باشد».

* پاورقی: «جزوه‌ی نماز از اولین نوشته‌های مؤلف فقید در زمان جوانی است این اثر بین سالهای ۱۳۱۵ تا ۱۳۲۰ نگاشته شده و چندین بار تجدید چاپ شده است و اکنون در جلد نهم مجموعه‌ی آثار قرار دارد که با استفاده از چاپ پنجم آن (اسفندماه ۱۳۲۳) در سال ۱۳۷۹ با نام «مباحث ایدئولوژیک» توسط شرکت سهامی انتشار منتشر شده است (ب.ف.ب)».


📚 مهدی بازرگان، یادداشت‌های روزانه، در مجموعه آثار (۳)، بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان، ۱۳۹۱، ص ۶۵.
@HistoryandMemory
👍2
سیاهه ی عُمر _ باستانی پاریزی


آذر پژوهش فرهنگ شریف
🎼 سیاههٔ عمر سروده استاد باستانی پاریزی
با صدای بانو آذر پژوهش و تار استاد فرهنگ شریف

🌱 امروز زادروز زنده‌یاد استاد محمد ابراهیم باستانی پاریزی، دکتر در تاریخ و استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، است (۳ دی ۱۳۰۴).

@HistoryandMemory
سیاههٔ عمر | محمد ابراهیم باستانی پاریزی

به‌ آلبوم‌، شبی‌ تا سحر نظر کردم
بیادِ عمرِ گذشته‌، شبی‌ سحر کردم

به‌ یادبود عزیزان‌، دمی‌ بسر بردم‌
شبی‌، دو مرتبه‌ با عمرِ رفته‌ سر کردم

مناظری‌ ز حیات‌ گذشته‌ را دیدم‌
بدیدم‌ آن‌ همه‌ و «دیده‌» پر گهر کردم

به‌ کوه‌ و باغ‌ و در و دشت‌ و بوستان‌ رفتم‌
سفر، به‌ قریه‌ «پاریز» و بوم‌ و بر کردم

قدم‌ به‌ دوره‌ طفلی‌ نهادم‌ و از شوق‌
دوباره‌ دیدنی‌، از مادر و پدر کردم

معلمان‌ و مدیران‌ و اوستادان‌* را
به‌ نظم‌ رتبه‌، به‌ یک‌ صفحه‌ مستقر کردم

بیادم‌ آمد، شبهای‌ امتحان‌ که‌ به‌ جهد
به‌ شوق‌ «درس‌ و هنر» ترک‌ خواب‌ و خور کردم

در امتحان‌ گذراندم‌ بهار عمر و خزان
به‌ سخره‌ گفت‌: چرا کار بی‌ثمر کردم‌؟

به‌ سوی‌ سامان‌ رفتند دیگران‌ چون‌ آب
منم‌ که‌ در «ته‌جو» ریگ‌سان‌ مقر کردم

ز عکس‌ او که‌ بجانم‌ فکند آتش‌ و رفت
به‌ بوسه‌یی‌ دهن‌ تلخ‌ پر شکر کردم‌

بیادم‌ آمد آن‌ شب‌ که‌ پیش‌ او در باغ‌
نیاز بردم‌ و از بخت‌ شکوه‌ سر کردم

به‌ پای‌ او سرِ تسلیم‌ و بندگی‌ سودم‌
به‌ عشق‌ او به‌ دیار وفا سفر کردم

به‌ گریه‌ راز دل‌ خود، چنان‌ به‌ او گفتم‌
که‌ گِردِ نرگس‌ او را ز اشک‌ تَر کردم

نظر به‌ ماه‌ فلک‌ بستم‌ وز روزنِ عشق
به‌ تابناکی‌ آینده‌ام‌، نظر کردم

قرار آتیه‌ با تار زلف‌ او بستم‌
به‌ مُهر بوسه‌اش‌ «امضای‌ معتبر» کردم

بشوخی‌ آن‌ سر گیسو گرفتم‌ و گفتم‌:
که‌ روز خویش‌ ازین‌ شب‌ سیاه‌تر کردم

هنوزم‌ آن‌ همه‌ خاطرات‌ در یاد است‌
خواطری‌ که‌ در آن‌، عمر را هدر کردم

ولی‌ طراوتِ عکسِ گذشته‌ام‌ می‌گفت‌:
به‌ هر حساب‌، در این‌ ماجرا ضرر کردم

به‌ هر دری‌ که‌ شدم‌، بی‌نتیجه‌ برگشتم
دری‌ گشوده‌ نشد، خویش‌ دربدر کردم

سیاهه‌ایست‌ ز عمر، آلبوم‌ و من‌ هر سال‌
زعکس‌ تازه‌ چو عمرش‌ سیاه‌تر کردم**

حیاتِ ما، همه‌ غیر از فسانه‌ چیزی‌ نیست
من‌ این‌ فسانه‌ در این‌ جزوه‌ مختصر کردم‌

منبع: بخارا، شماره ۷۰.

* در خوانش بانو پژوهش: دوستداران
** این بیت خوانده نشده‌است.

@HistoryandMemory
👍1
😊 «اندر حکایت:
آورده‌اند که روزی شادروان باستانی‌پاریزی به یکی از رجال نامی [مرحوم هاشمی رفسنجانی بهرمانی] چنین نگاشتند که: یاد آن روزها بخیر که صدای عرعر خرهای ما را از پاریز خرهای شما در بهرمان جواب می‌دادند. حال صدای مرا از دانشگاه تهران جنابعالی در مجلس نمی‌شنوید».

▫️از برگه استاد جمشید کیانفر

* نقشه از گوگل و من است.
* داخل کروشه افزوده من است.
@HistoryandMemory
👍7😁2👏1