Poverty of NeoHistoricism.pdf
934.8 KB
فقر (نو)تاریخیگرایی
کاترین بلزی
ترجمه ماهان مباشر
مجله نقد اقتصاد سیاسی
از متن:
کاترین بلزی
ترجمه ماهان مباشر
مجله نقد اقتصاد سیاسی
از متن:
رولان بارت پنجاه سال پیش هوشمندانه اشاره کرده بود: «اگر نقد تاریخی کمتر از شبح فرمالیسم میهراسید شاید اینقدر عقیم نمیماند.» و میافزاید: «کمی فرمالیسم ما را از تاریخ دور میکند، اما… فرمالیسم بیشتر دوباره ما را به تاریخ بازمیگرداند.»
👍5❤1
موزه خُردتاریخ
دکتر حسن محدثی، زبان فارسی و سندروم تاریخنخوانی
چرا یک جامعهشناس باید چنان از فقر سواد تاریخی در رنج باشد که نتواند تفاوت روایتهای علمی و آکادمیک را با یک ادعای پوچ و زرد، که نویسندهاش حتی از رعایت سادهترین قواعد درستنویسی نیز عاجز است، تشخیص دهد؟ چرا او به جای خواندن پژوهشهای معتبر دانشگاهی، به سراغ خواندن و تکرار مبتذلترین تراوشهای بیریشهترین گفتمانهای هویتی میرود؟ چرا عاجز از درک معنای درست تاریخهای جایگزین یا پادروایتهاست، و تصور میکند هر شکلی از مخالفخوانی سخیف، با انگیزههای سیاسی، یک روایت بدیل در برابر روایت مثلاً فاتحانه و غالب از تاریخ است؟
محدثی حق دارد که مخالف هر شکلی از ایدئولوژی و باور ملی باشد، میتواند قرص و محکم در جایی بایستد و بگوید من نمیخواهم «ایرانی» باشم، نمیخواهم به فارسی سخن بگویم، ولی حق ندارد برای این مطالبۀ سیاسی و فرهنگی (حق یا ناحق) خویش مشتری بازار تاریختراشان جاعل و بازگوکنندۀ طوطیوار موهومات آنان به نام تاریخ شود. امثال محدثی، به خاطر حیثیت علمی خود و پاسداری از شأن کلی فعالیت آکادمیک، هم که شده باید تاریخ را از زبان مورخان دانشگاهی بشنوند نه پاورقینویسهای رسانهای. او و امثال او باید دست از کاهلی برداشته و «تاریخ» بخوانند، باید عافیتطلبیهای معمول را کنار گذارند و کمی تن به ورزشهای ذهنی برای انطباق آگاهی تاریخی خود با استانداردهای «علمی» رایج در گفتمان آکادمیک تاریخنگاری دهند تا مجبور نشوند بر سر بدیهیاتی از این دست مجادله کنند و تخصص را بازیچۀ خود قرار دهند.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/152
محدثی حق دارد که مخالف هر شکلی از ایدئولوژی و باور ملی باشد، میتواند قرص و محکم در جایی بایستد و بگوید من نمیخواهم «ایرانی» باشم، نمیخواهم به فارسی سخن بگویم، ولی حق ندارد برای این مطالبۀ سیاسی و فرهنگی (حق یا ناحق) خویش مشتری بازار تاریختراشان جاعل و بازگوکنندۀ طوطیوار موهومات آنان به نام تاریخ شود. امثال محدثی، به خاطر حیثیت علمی خود و پاسداری از شأن کلی فعالیت آکادمیک، هم که شده باید تاریخ را از زبان مورخان دانشگاهی بشنوند نه پاورقینویسهای رسانهای. او و امثال او باید دست از کاهلی برداشته و «تاریخ» بخوانند، باید عافیتطلبیهای معمول را کنار گذارند و کمی تن به ورزشهای ذهنی برای انطباق آگاهی تاریخی خود با استانداردهای «علمی» رایج در گفتمان آکادمیک تاریخنگاری دهند تا مجبور نشوند بر سر بدیهیاتی از این دست مجادله کنند و تخصص را بازیچۀ خود قرار دهند.
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/152
Telegram
موزه خُردتاریخ
دکتر حسن محدثی، زبان فارسی و سندروم تاریخنخوانی
👏14👍6👎4❤2🤣1
بیاعتمادی به جهان روشنفکران همواره یکی از علائم فاشیسم ابدی بوده؛ از این گفتۀ منسوب به هرمان گورینگ -«وقتی اسم فرهنگ به گوشم میخورد دست به اسلحهام میبرم»- تا کاربردهای مکرر عباراتی همچون «روشنفکران منحط»، «جوجهروشنفکر»، «فخرفروشان فرسوده»، «دانشگاهها لانهی چپهاست»- روشنفکران رسمی فاشیست عمدتاً به فرهنگ مدرن و روشنفکران لیبرال، به اتهام خیانت به ارزشهای سنتی حمله میکردند
امبرتو اکو، فاشیسم ابدی
👍5👎2❤1🤣1
بررسی_علل_موجبات_خاموشیهای_برق_شهرتهران_در_سالهای_پایانی_حکومت.pdf
2.9 MB
ستادهای خاموشی
بحرانهای انرژی در تاریخ معاصر ایران، راهکارهای حاکمیتی در قبال بحران، و واکنش و نارضایتی عمومی برخاسته از آن موضوعی است که تحقیقات تاریخی اندکی در مورد آن صورت گرفته و عمدتا منحصر به دوران پهلوی هستند.
این روزها که معضل خاموشی سراسری و کمبود برق به اوج خود رسیده، خواندن مقاله محسن پرویش و حسن اسدی، درباره بحران کمبود برق در سالهای اواخر سلطنت پهلوی (سالهای ۵۵ و ۵۶)، بسیار آموزنده است: شباهتها در نوع بحران و نحوه مواجهه و مسئولیتپذیری حکومت در برابر آن، با آنچه اکنون پیش چشمان ما به وقوع میپیوندد، جالب و عبرتانگیز هستند. در این میان، شاید از همه خواندنیتر گفتاوردهایی باشد از طنزنوشته هادی خرسندی -در سال ۵۶- با موضوع «ستاد خاموشی» و سایر ستادهای بحران دولتی در دوره پهلوی، که امروزه هم نظایر آن کم نیستند.
دربارۀ بحران قطعی برق در ایران پس از انقلاب، ظاهراً هنوز پژوهش قابل اتکایی صورت نگرفته است، و برای اطلاع از برخی لحظات مهم آن میتوان به این نوشته کوتاه در نشریۀ تجارت فردا رجوع کرد.
بحرانهای انرژی در تاریخ معاصر ایران، راهکارهای حاکمیتی در قبال بحران، و واکنش و نارضایتی عمومی برخاسته از آن موضوعی است که تحقیقات تاریخی اندکی در مورد آن صورت گرفته و عمدتا منحصر به دوران پهلوی هستند.
این روزها که معضل خاموشی سراسری و کمبود برق به اوج خود رسیده، خواندن مقاله محسن پرویش و حسن اسدی، درباره بحران کمبود برق در سالهای اواخر سلطنت پهلوی (سالهای ۵۵ و ۵۶)، بسیار آموزنده است: شباهتها در نوع بحران و نحوه مواجهه و مسئولیتپذیری حکومت در برابر آن، با آنچه اکنون پیش چشمان ما به وقوع میپیوندد، جالب و عبرتانگیز هستند. در این میان، شاید از همه خواندنیتر گفتاوردهایی باشد از طنزنوشته هادی خرسندی -در سال ۵۶- با موضوع «ستاد خاموشی» و سایر ستادهای بحران دولتی در دوره پهلوی، که امروزه هم نظایر آن کم نیستند.
دربارۀ بحران قطعی برق در ایران پس از انقلاب، ظاهراً هنوز پژوهش قابل اتکایی صورت نگرفته است، و برای اطلاع از برخی لحظات مهم آن میتوان به این نوشته کوتاه در نشریۀ تجارت فردا رجوع کرد.
👍8❤3
کریم سلیمانی (۱۳۳۶-۱۴۰۴): در سوگ یک «آدم خوب»
هیچ کس به نبودن کریم سلیمانی فکر نمیکرد، شاید چون در باور کسی نمیگنجید که آن همه نجابت، شرافت و انسانیت مردنی باشد و خاک، با همه سردی و بیرحمیش، تاب در کام کشیدن یکجای همه آنها را داشته باشد.
کمتر کسی چون او را میشد یافت که آب و گلش را از جمیع فضایل اخلاقی و خصائل نیک انسانی سرشته باشند و هیچ صفت نیکی را فرو نگذارده باشند؛ تصویری مینیاتوری و رنگارنگ از سلامت نفس و کمال انسانیت.
نام کوچکش مطلع قصیدهای بلند در شرح صفای باطن، خلوص بیمنتها و پاکی بیکران یک نفس زکیه بود. دریایی از آرامش و وقار بود که با امواج نرم اعتدالش صخرههای کبر و خامی دانشجویان را با ملایمت صیقل میداد و به آنان تساهل، گفت و گو، تعادل و آزادگی را میآموخت.
کریم سلیمانی بسیار کمتر از آنچه خوانده و پژوهیده بود نوشت، و شاید هم نوشت و منتشر نکرد. دریغا خاموشی زودهنگام شمع جان زیبایی چون او.
هیچ کس به نبودن کریم سلیمانی فکر نمیکرد، شاید چون در باور کسی نمیگنجید که آن همه نجابت، شرافت و انسانیت مردنی باشد و خاک، با همه سردی و بیرحمیش، تاب در کام کشیدن یکجای همه آنها را داشته باشد.
کمتر کسی چون او را میشد یافت که آب و گلش را از جمیع فضایل اخلاقی و خصائل نیک انسانی سرشته باشند و هیچ صفت نیکی را فرو نگذارده باشند؛ تصویری مینیاتوری و رنگارنگ از سلامت نفس و کمال انسانیت.
نام کوچکش مطلع قصیدهای بلند در شرح صفای باطن، خلوص بیمنتها و پاکی بیکران یک نفس زکیه بود. دریایی از آرامش و وقار بود که با امواج نرم اعتدالش صخرههای کبر و خامی دانشجویان را با ملایمت صیقل میداد و به آنان تساهل، گفت و گو، تعادل و آزادگی را میآموخت.
کریم سلیمانی بسیار کمتر از آنچه خوانده و پژوهیده بود نوشت، و شاید هم نوشت و منتشر نکرد. دریغا خاموشی زودهنگام شمع جان زیبایی چون او.
❤24💔5🤮1💩1🤣1
کودتا هنوز ادامه دارد: درباره کودتای تاریخنگارانۀ پهلویستها (۱)
پهلویستها حس دوگانهای نسبت به کودتا دارند. از سویی سرآغاز «عصر فرخندۀ پهلوی» با یک کودتا رقم خورد، و پس از دورهای، بقا و توجیه تمام خط مشی اقتدارگرایانه و خودکامانهاش را مرهون یک کودتای دیگر شد. کودتای نخست را پهلویستها یک افتخار تاریخی میدانند، اما در مورد کودتای دوم میکوشند تا با توسل به هر حربۀ ممکن (از توسل به نوعی فرمالیسم حقوقی گرفته تا تحریف تاریخ) ماهیت آن را به عنوان یک کودتا (که بنا بر تعریف یکی از اشکال غیر قانونی ساقط کردن یک حکومت مشروع است) انکار کنند. ولی موضع آنها هر چه که باشد، کودتا تبدیل به عادت ترکناشدنی پهلویسم شده است. آنها، هر سال، در آستانۀ سالروز واقعۀ ۲۸ مرداد دست به کودتایی علیه یک حقیقت مسلم تاریخی میزنند. بله، گفتار پهلویستی دربارۀ ۲۸ مرداد نه نوعی نقد تاریخی، بلکه نوعی کودتای ذهنی است در ادامۀ همان کودتاهای عملی پیشین؛ کودتاست چون از هر ابزار نامشروعی در نبرد تاریخنگارانۀ خود بهره میگیرد و طی یک فرایند پمپاژ بیپایان دروغ و اتهام، دست به ترور ذهنی مخاطبان خود میزند.
تاریخنگاریِ سلطنتطلبانۀ کودتا از همان زمان، پیام رادیویی مهدی میراشرافی پس از پیروزی کودتا، تا آخرین ۲۸ مردادی که هر سال فرا میرسد، تغییر چندانی نکرده است؛ به تعبیر سادهتر، آنها با همان اعتماد به نفس میراشرافی، و همان طور آگاهانه و عامدانه، دروغزنی میکنند. از همان روزهای پس از سقوط دولت ملی، دستگاه تبلیغاتی و تاریخنگاری پهلوی به گونهای خستگیناپذیر مشغول تکثیر و بازتولید همان موتیفهای روایت رادیویی میراشرافی از وقایع آن روز شد؛ دو موتیف «خیانت» مصدق (و بسط آن در قالب تکاپوهای بیپروا برای اهریمنسازی مطلق از رهبر نهضت ملی) و «قیام» به جای کودتا. طبیعتاً پیکربندی هر گونه روایتی با تکیه بر همین دو موتیف دچار اشکالات بسیاری خواهد بود و برونداد نهایی آن وجاهت لازم به عنوان یک روایت منسجم تاریخنگارانه را نخواهد داشت. از همین روست که تاریخنگاری سلطنتطلبانه در عرصۀ آکادمیک و علمی پیشاپیش محتوم به شکست بوده و جنگ تاریخ در این آوردگاه مدتهاست که به زیان آنها مغلوبه شده است.
الو الو، اینجا تهران، الو الو، اینجا تهران
مردم، خبر بشارت آمیز!، خبر بشارت آمیز!
چند دقیقۀ دیگر سرلشگر زاهدی، نخست وزیر، پیام شاهنشاه را برای شما قرائت میکند
مردمِ شهرستانهای ایران، بیدار و هوشیار باشید
مصدق خائن فرار کرده است
هزاران نفر را در تهران، امروز، مصدق خائن به مسلسل بسته است
مردم شهرستان ها،
من که با شما سخن میگویم میراشرافی نمایندۀ مجلس شورای ملی هستم
مردم،
امروز، در تهران، ملت قیام کرده و خانۀ مصدق، روزنامۀ اطلاعات، روزنامۀ کیهان، روزنامۀ دانستنیها را آتش زدهاند
مردم حسین فاطمی را قطعهقطعه کردهاند...
پهلویستها حس دوگانهای نسبت به کودتا دارند. از سویی سرآغاز «عصر فرخندۀ پهلوی» با یک کودتا رقم خورد، و پس از دورهای، بقا و توجیه تمام خط مشی اقتدارگرایانه و خودکامانهاش را مرهون یک کودتای دیگر شد. کودتای نخست را پهلویستها یک افتخار تاریخی میدانند، اما در مورد کودتای دوم میکوشند تا با توسل به هر حربۀ ممکن (از توسل به نوعی فرمالیسم حقوقی گرفته تا تحریف تاریخ) ماهیت آن را به عنوان یک کودتا (که بنا بر تعریف یکی از اشکال غیر قانونی ساقط کردن یک حکومت مشروع است) انکار کنند. ولی موضع آنها هر چه که باشد، کودتا تبدیل به عادت ترکناشدنی پهلویسم شده است. آنها، هر سال، در آستانۀ سالروز واقعۀ ۲۸ مرداد دست به کودتایی علیه یک حقیقت مسلم تاریخی میزنند. بله، گفتار پهلویستی دربارۀ ۲۸ مرداد نه نوعی نقد تاریخی، بلکه نوعی کودتای ذهنی است در ادامۀ همان کودتاهای عملی پیشین؛ کودتاست چون از هر ابزار نامشروعی در نبرد تاریخنگارانۀ خود بهره میگیرد و طی یک فرایند پمپاژ بیپایان دروغ و اتهام، دست به ترور ذهنی مخاطبان خود میزند.
تاریخنگاریِ سلطنتطلبانۀ کودتا از همان زمان، پیام رادیویی مهدی میراشرافی پس از پیروزی کودتا، تا آخرین ۲۸ مردادی که هر سال فرا میرسد، تغییر چندانی نکرده است؛ به تعبیر سادهتر، آنها با همان اعتماد به نفس میراشرافی، و همان طور آگاهانه و عامدانه، دروغزنی میکنند. از همان روزهای پس از سقوط دولت ملی، دستگاه تبلیغاتی و تاریخنگاری پهلوی به گونهای خستگیناپذیر مشغول تکثیر و بازتولید همان موتیفهای روایت رادیویی میراشرافی از وقایع آن روز شد؛ دو موتیف «خیانت» مصدق (و بسط آن در قالب تکاپوهای بیپروا برای اهریمنسازی مطلق از رهبر نهضت ملی) و «قیام» به جای کودتا. طبیعتاً پیکربندی هر گونه روایتی با تکیه بر همین دو موتیف دچار اشکالات بسیاری خواهد بود و برونداد نهایی آن وجاهت لازم به عنوان یک روایت منسجم تاریخنگارانه را نخواهد داشت. از همین روست که تاریخنگاری سلطنتطلبانه در عرصۀ آکادمیک و علمی پیشاپیش محتوم به شکست بوده و جنگ تاریخ در این آوردگاه مدتهاست که به زیان آنها مغلوبه شده است.
👏14❤7👍6💩4🤡2👎1🤬1🌭1
کودتا هنوز ادامه دارد: کودتای تاریخنگارانۀ پهلویستها (۲)
این نکتهای است که پهلویستها به خوبی فهمیدهاند و در عصر وفور امکانات رسانهای کوشیدهاند تا میدان نبرد را، که در عرصۀ آکادمیک در آن پیشاپیش بازنده بودهاند، عوض کنند. آنها دریافتهاند که صدای تاریخنگاری دانشگاهی و علمی به ندرت به گوش مخاطبان عام و بیرون از محافل نخبگان میرسد، از همین روست که با توسل به قدرت رسانهای خویش عرصۀ عمومی را برای پیشبرد جنگهای تاریخ در این زمینه انتخاب کردهاند. آنها فهمیدهاند که میدان اصلی تأثیرگذاری سیاسیِ روایتهای تاریخی کجاست و حربههای مؤثر در آن چیستند. البته راهبرد تاریخیشان تغییر محسوسی نکرده است؛ همان روایت میراشرافی این بار در قالب یک آتشبار گفتاری دیگر، به گونهای مداوم و لاینقطع، و نه فقط در سالگرد واقعه، ذهن مخاطبان غیر متخصص را، که در هر صورت میدانند هر برنامهای برای آینده بایستی پایی در گذشته داشته باشد، نشانه میروند. آنها میکوشند تا مخاطب را در سیل اتهامات غرق کنند و هرگونه فرصت تنفس را از او بگیرند تا در نهایت، با سلب هر گونه امکان پاسخگویی و تأمل، او را وادار به تسلیم کنند؛ در یک کلام، پهلویستها میکوشند تا با «دروغ» مخاطب را خسته و مستأصل کنند. در این راهبرد مهم نیست که شما دروغ میگویید، مهم این است که چقدر دروغ میگویید، مهم این است که چند دروغ در چنته داشته باشید تا پس از اثبات بطلان هر ادعای کذبی دوباره با دروغی دیگر ظاهر شوید و هرگز اجازه ندهید تردیدها ذهن مخاطب را رها کنند. مهم نیست بسیاری از این اتهامات (از توهینهای شنیع جنسی گرفته تا دروغهای آشکار و مضحکی چون سرکوب قیام جنوبیها توسط مصدق، دست داشتن در ترور رزم آرا، تقویت گروههای بنیادگرا، آزادی قاتل کسروی و ...) بسیار پیشتر افشا و پاسخ داده شدهاند، بلکه مهم تکرار بیپایان آنها برای مخاطبان بالقوه جدید و بی اطلاع، و یارگیری از میان آنهایی است که ابتداییترین جعلیات را هم به راحتی باور میکنند. و البته بسیاری از «فرهیختگان» هم هستند که استعداد ذهنی و روانی تسلیم در برابر این دروغها را دارند. فهم این نکته که محمل مناسب برای پیشبرد چنین نبردی نه آثار مفصل و تخصصی دانشگاهی، بلکه شبکههای مجازی اجتماعی، فرستههای اینستاگرامی، پاورقیهای شبهتاریخی تلگرامی و رشته توئیتها هستند اصلاً دشوار نیست. البته این را نمیتوان تماماً به پای هوشیاری و فرصتطلبی سلطنتطلبها نوشت، چون امروز، تقریباً کمتری کسی را میتوان یافت که به قدرت رسانههای نو باور نداشته باشد، لیکن تاریخنگاری سلطنتطلبانه -که برای تکمیل تصویر آرمانشهر پهلویستی نیاز به بازسازی حیثیت اخلاقی پهلوی از طریق مبارزۀ بیامان با تمامی روایتهای مشروعیتزدای تاریخی دارد- بیش از همه و با جمعیت بیشتری در این عرصه حضور دارد.
این نکتهای است که پهلویستها به خوبی فهمیدهاند و در عصر وفور امکانات رسانهای کوشیدهاند تا میدان نبرد را، که در عرصۀ آکادمیک در آن پیشاپیش بازنده بودهاند، عوض کنند. آنها دریافتهاند که صدای تاریخنگاری دانشگاهی و علمی به ندرت به گوش مخاطبان عام و بیرون از محافل نخبگان میرسد، از همین روست که با توسل به قدرت رسانهای خویش عرصۀ عمومی را برای پیشبرد جنگهای تاریخ در این زمینه انتخاب کردهاند. آنها فهمیدهاند که میدان اصلی تأثیرگذاری سیاسیِ روایتهای تاریخی کجاست و حربههای مؤثر در آن چیستند. البته راهبرد تاریخیشان تغییر محسوسی نکرده است؛ همان روایت میراشرافی این بار در قالب یک آتشبار گفتاری دیگر، به گونهای مداوم و لاینقطع، و نه فقط در سالگرد واقعه، ذهن مخاطبان غیر متخصص را، که در هر صورت میدانند هر برنامهای برای آینده بایستی پایی در گذشته داشته باشد، نشانه میروند. آنها میکوشند تا مخاطب را در سیل اتهامات غرق کنند و هرگونه فرصت تنفس را از او بگیرند تا در نهایت، با سلب هر گونه امکان پاسخگویی و تأمل، او را وادار به تسلیم کنند؛ در یک کلام، پهلویستها میکوشند تا با «دروغ» مخاطب را خسته و مستأصل کنند. در این راهبرد مهم نیست که شما دروغ میگویید، مهم این است که چقدر دروغ میگویید، مهم این است که چند دروغ در چنته داشته باشید تا پس از اثبات بطلان هر ادعای کذبی دوباره با دروغی دیگر ظاهر شوید و هرگز اجازه ندهید تردیدها ذهن مخاطب را رها کنند. مهم نیست بسیاری از این اتهامات (از توهینهای شنیع جنسی گرفته تا دروغهای آشکار و مضحکی چون سرکوب قیام جنوبیها توسط مصدق، دست داشتن در ترور رزم آرا، تقویت گروههای بنیادگرا، آزادی قاتل کسروی و ...) بسیار پیشتر افشا و پاسخ داده شدهاند، بلکه مهم تکرار بیپایان آنها برای مخاطبان بالقوه جدید و بی اطلاع، و یارگیری از میان آنهایی است که ابتداییترین جعلیات را هم به راحتی باور میکنند. و البته بسیاری از «فرهیختگان» هم هستند که استعداد ذهنی و روانی تسلیم در برابر این دروغها را دارند. فهم این نکته که محمل مناسب برای پیشبرد چنین نبردی نه آثار مفصل و تخصصی دانشگاهی، بلکه شبکههای مجازی اجتماعی، فرستههای اینستاگرامی، پاورقیهای شبهتاریخی تلگرامی و رشته توئیتها هستند اصلاً دشوار نیست. البته این را نمیتوان تماماً به پای هوشیاری و فرصتطلبی سلطنتطلبها نوشت، چون امروز، تقریباً کمتری کسی را میتوان یافت که به قدرت رسانههای نو باور نداشته باشد، لیکن تاریخنگاری سلطنتطلبانه -که برای تکمیل تصویر آرمانشهر پهلویستی نیاز به بازسازی حیثیت اخلاقی پهلوی از طریق مبارزۀ بیامان با تمامی روایتهای مشروعیتزدای تاریخی دارد- بیش از همه و با جمعیت بیشتری در این عرصه حضور دارد.
👏26❤8💩7👍4🤡3👎1🤬1
کاشانی:
مهدی حائری یزدی:
به تمام مقدسات عالم قسم، حقانیت با من است، با دکتر مصدق نیست.
مهدی حائری یزدی:
به تمام مقدسات عالم قسم که حقانیت با دکتر مصدق است، با شما نیست.
👍13❤7💩2🤮1🤣1
Forwarded from موزه خُردتاریخ
صداهای مخالف با کودتا در میان آمریکاییها
بر خلاف دولتمردان انگلیسی که تقریباً از همان نخستین روزهای توطئه بر سر انجام کودتا و سرنگونی خشونتبار دولت مصدق اتفاق نظر داشتند، دودلیها و تردیدها در جبهۀ آمریکاییها تا آخرین لحظات هم (حتی نزد خود آیزنهاور) ادامه داشت. یکی از مهمترین چهرههای آمریکایی مخالف کودتا که موقعیت خود در سازمان سیا را فدای این مخالفت سرسختانه کرد راجر گویران رئیس پایگاه سیا در تهران بود. گویران معتقد بود که سرنگونی مصدق به تقویت احساسات ضد آمریکایی در میان ایرانیان خواهد انجامید و آمریکا را همردیف دول استعمارگری چون بریتانیا و فرانسه قرار خواهد داد که برای حفظ منافع استعماری خود دست به هر عملی میزنند. گویران نه تنها نگران حیثیت اخلاقی آمریکا بود، بلکه ورای همۀ اینها دلیل مهمتر دیگری نیز داشت؛ او معتقد بود که کودتا و سرنگونی مصدق ایران را به چنگال اقتدارگرایی خواهد انداخت؛ پیشیبینیای که محقق شد. گویران به سبب همین عدم همراهی با پروژۀ کودتا، از منصب خود کنار گذاشته شد و یازدهم مرداد ۱۳۳۲ تهران را ترک کرد تا جای خود را به جوزف گودوین بدهد.
@microhismuseum
دربارۀ گویران و موضعش در برابر کودتا، در منابع گوناگون، خصوصاً کتاب کینزر، اشارات پراکنده و کوتاهی وجود دارد، ولی چهرۀ مهمتری که تاکنون کمتر کسی دربارۀ مواضع انتقادیش در قبال طرح سرنگونی مصدق چیزی نوشته است، فرانک ویزنر، رئیس بخش عملیاتهای سیا، بود که جانشین آلن دالس در این مقام شده بود (دالس با ترک این منصب تبدیل به نخستین رئیس غیر نظامی سیا شد). استدلالهای ویزنر تقریباً از جنس همان دلایل گویران بود، با این تفاوت که احتجاجات او بر مشاهدات نافذش دربارۀ شرایط تاریخی و حاد خاور میانه متکی بود. ویزنر شاهد تحلیل رفتن نفوذ استعمار بریتانیا و فرانسه در خاور میانه و جهان عرب و شکلگیری نوعی خلأ قدرت در این منطقه بود که بالاخره باید با چیزی پر میشد. سلاطین غربگرای منطقه با چالش اعراب جوان ناسیونالیست مواجه بودند و ویزنر معتقد بود که آمریکا باید با این رهبران جوان ارتباط برقرار و آنها را وارد اردوی غرب کند، خصوصاً با توجه به سیاست آمریکا در برابر اسرائیل، راهبرد فوق بسیار ضروری بود. از نظر وی آمریکا و سیا بایستی در «سمت درست» جریانهای بزرگتر تاریخ میایستادند و خود را از بریتانیا و فرانسه که برای حفظ اهداف استعماریشان به هر حربهای توسل میجستند و هر صدایی برای تغییر را خاموش میکردند متمایز مینمودند. ویزنر با فعالیتهای ضد مصدقی قبل از کودتا نیز مخالفت کرده بود چه اینکه همواره این هراس را داشت که به احساسات ضد آمریکایی در منطقه دامن بزند. مهمترین مانع شنیدهنشدن صدای ویزنر احتمالاً شخص کرمیت روزولت بود که بعدها نوشته بود که به قضاوتهای او اعتماد نداشته است. بر خلاف گویران، ویزنر وظایف خود به عنوان یکی از مهمترین مهرههای اجرایی در عملیات کودتا را تمام و کمال انجام داد و موقعیت خود را فدای صدای وجدان و عقلانیت سیاسیش نکرد.
@microhismuseum
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/45
بر خلاف دولتمردان انگلیسی که تقریباً از همان نخستین روزهای توطئه بر سر انجام کودتا و سرنگونی خشونتبار دولت مصدق اتفاق نظر داشتند، دودلیها و تردیدها در جبهۀ آمریکاییها تا آخرین لحظات هم (حتی نزد خود آیزنهاور) ادامه داشت. یکی از مهمترین چهرههای آمریکایی مخالف کودتا که موقعیت خود در سازمان سیا را فدای این مخالفت سرسختانه کرد راجر گویران رئیس پایگاه سیا در تهران بود. گویران معتقد بود که سرنگونی مصدق به تقویت احساسات ضد آمریکایی در میان ایرانیان خواهد انجامید و آمریکا را همردیف دول استعمارگری چون بریتانیا و فرانسه قرار خواهد داد که برای حفظ منافع استعماری خود دست به هر عملی میزنند. گویران نه تنها نگران حیثیت اخلاقی آمریکا بود، بلکه ورای همۀ اینها دلیل مهمتر دیگری نیز داشت؛ او معتقد بود که کودتا و سرنگونی مصدق ایران را به چنگال اقتدارگرایی خواهد انداخت؛ پیشیبینیای که محقق شد. گویران به سبب همین عدم همراهی با پروژۀ کودتا، از منصب خود کنار گذاشته شد و یازدهم مرداد ۱۳۳۲ تهران را ترک کرد تا جای خود را به جوزف گودوین بدهد.
@microhismuseum
دربارۀ گویران و موضعش در برابر کودتا، در منابع گوناگون، خصوصاً کتاب کینزر، اشارات پراکنده و کوتاهی وجود دارد، ولی چهرۀ مهمتری که تاکنون کمتر کسی دربارۀ مواضع انتقادیش در قبال طرح سرنگونی مصدق چیزی نوشته است، فرانک ویزنر، رئیس بخش عملیاتهای سیا، بود که جانشین آلن دالس در این مقام شده بود (دالس با ترک این منصب تبدیل به نخستین رئیس غیر نظامی سیا شد). استدلالهای ویزنر تقریباً از جنس همان دلایل گویران بود، با این تفاوت که احتجاجات او بر مشاهدات نافذش دربارۀ شرایط تاریخی و حاد خاور میانه متکی بود. ویزنر شاهد تحلیل رفتن نفوذ استعمار بریتانیا و فرانسه در خاور میانه و جهان عرب و شکلگیری نوعی خلأ قدرت در این منطقه بود که بالاخره باید با چیزی پر میشد. سلاطین غربگرای منطقه با چالش اعراب جوان ناسیونالیست مواجه بودند و ویزنر معتقد بود که آمریکا باید با این رهبران جوان ارتباط برقرار و آنها را وارد اردوی غرب کند، خصوصاً با توجه به سیاست آمریکا در برابر اسرائیل، راهبرد فوق بسیار ضروری بود. از نظر وی آمریکا و سیا بایستی در «سمت درست» جریانهای بزرگتر تاریخ میایستادند و خود را از بریتانیا و فرانسه که برای حفظ اهداف استعماریشان به هر حربهای توسل میجستند و هر صدایی برای تغییر را خاموش میکردند متمایز مینمودند. ویزنر با فعالیتهای ضد مصدقی قبل از کودتا نیز مخالفت کرده بود چه اینکه همواره این هراس را داشت که به احساسات ضد آمریکایی در منطقه دامن بزند. مهمترین مانع شنیدهنشدن صدای ویزنر احتمالاً شخص کرمیت روزولت بود که بعدها نوشته بود که به قضاوتهای او اعتماد نداشته است. بر خلاف گویران، ویزنر وظایف خود به عنوان یکی از مهمترین مهرههای اجرایی در عملیات کودتا را تمام و کمال انجام داد و موقعیت خود را فدای صدای وجدان و عقلانیت سیاسیش نکرد.
@microhismuseum
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/45
Telegram
موزه خُردتاریخ
Frank Gardiner Wisner (1909 – 1965)
👍7❤5🥴1🌭1🤣1
از تاریخ چه آموختهایم؟ احتمالاً هیچ
نوشتۀ تونی جات
ترجمۀ محمد غفوری
@microhismuseum
https://tinysl.net/FrC81R
از قرن بیستم هر چه را فراموش کنیم، جنگها را نباید از یاد ببریم
نوشتۀ تونی جات
ترجمۀ محمد غفوری
@microhismuseum
https://tinysl.net/FrC81R
ترجمان
از تاریخ چه آموختهایم؟ احتمالاً هیچ
تونی جات، نیویورک ریویو آو بوکز — سدۀ بیستم هنوز فاصلۀ چندانی از ما نگرفته است، اما اکنون کشمکشها، دستاوردها، آرمانها و هراسهای آن در حال فرورفتن در ظلمت کژحافظه۱ هستند. ما در غرب باشتاب کوشیدهایم، تا آنجا که میتوانیم، از زادوتوشۀ اقتصادی، فکری و نهادی…
👍8❤1🌭1🤣1🖕1
Forwarded from مردمنامه (تاریخ مردم) (mohammad javad)
✅ وسوسۀ هرمنوتیک و کار مورخ
گفتوگو با محمد غفوری
برای مشاهدۀ این گفتوگو، پیوندهای زیر را لمس کنید:
🔗 https://youtu.be/WQq5uxEshYE
🔗 https://www.aparat.com/v/jqo7b49
طراح پوستر: زکیه محرابی
📌 دنبال کردن مردمنامه در یوتیوب و آپارات و پسند و بازنشر ویدیوها ما را در ادامه دادن این مسیر دلگرم خواهد کرد.
گفتوگو با محمد غفوری
برای مشاهدۀ این گفتوگو، پیوندهای زیر را لمس کنید:
🔗 https://youtu.be/WQq5uxEshYE
🔗 https://www.aparat.com/v/jqo7b49
طراح پوستر: زکیه محرابی
📌 دنبال کردن مردمنامه در یوتیوب و آپارات و پسند و بازنشر ویدیوها ما را در ادامه دادن این مسیر دلگرم خواهد کرد.
YouTube
وسوسۀ هرمنوتیک و کار مورخ
گفتوگو با محمد غفوری
خلاصۀ نشست از دیدگاه هوش مصنوعی:
بسیاری از دانشجویان و پژوهشگران تاریخ، در آغاز کار، به سراغ نظریههای هرمنوتیک میروند؛ از آثار مقدماتی تا متون بنیادینی چون «حقیقت و روش» گادامر. امید آنها این است که بتوانند از دل این نظریهها، یک…
خلاصۀ نشست از دیدگاه هوش مصنوعی:
بسیاری از دانشجویان و پژوهشگران تاریخ، در آغاز کار، به سراغ نظریههای هرمنوتیک میروند؛ از آثار مقدماتی تا متون بنیادینی چون «حقیقت و روش» گادامر. امید آنها این است که بتوانند از دل این نظریهها، یک…
❤7👏4👍1🔥1💩1🌭1🤣1
Forwarded from مردمنامه (تاریخ مردم) (Parastoo Rahimi)
دومین پویش نوآبان
سلسلهنشستهای نشر نو «با دانشکده»
با همکاری دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، فصلنامۀ مردمنامه و انجمن علمیدانشجویی تاریخ دانشگاه تهران
پنیر و کرمها
با نگاهی به خُردتاریخ
سخنرانان
🔸داریوش رحمانیان
🔸محمدجواد عبدالهی
🔸محمد غفوری
🕟 یکشنبه، ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸.
📍دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، تالار اقبال.
سلسلهنشستهای نشر نو «با دانشکده»
با همکاری دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، فصلنامۀ مردمنامه و انجمن علمیدانشجویی تاریخ دانشگاه تهران
پنیر و کرمها
با نگاهی به خُردتاریخ
سخنرانان
🔸داریوش رحمانیان
🔸محمدجواد عبدالهی
🔸محمد غفوری
🕟 یکشنبه، ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۰ تا ۱۸.
📍دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، تالار اقبال.
👍7❤3👏2🔥1🤮1💩1🤣1
Forwarded from تاریخنگاری رمانگونه
بحثی در باب گفتار دکتر محمد غفوری تحت عنوان «وسوسهی هرمنوتیکی و کار مورخ»
✍️ استاد محترمی در جایی گفته بودند: «من سالهاست دیگر چیزی به فارسی نمیخوانم.» اما بنده- احتمالاً بهدلیل ناتوانی در بهرهگیری از متون به زبانهای خارجی یا عدماطلاع از آثار جدیتر و عمیقتر- برعکس، همواره با نهایت دقت و لذت هر متن فارسی را میخوانم و این کار را با نهایت خوشبینی به یافتن چیزی نو، جدی و عمیق انجام میدهم.
https://ttr.ir/ug8hgr
مطالعهی آثار آقای دکتر محمد غفوری از شواهد قطعیِ موجهبودنِ این خوشبینی است. در کارهای ایشان- حداقل تا آنجا که من دیدهام- سهم بزرگی از اصالت، جدیت و مواجههی شخصی وجود دارد؛ بهجای ردیفکردن سلسلهای از نامها- همچون شلایرماخر و دیلتای و هایدگر و گادامر- که صرفاً تکجملاتی ویکیپدیایی درموردشان حفظ کردهایم و به مناسبتهای مختلف ذکر میکنیم، ایشان معمولاً با نوعی دغدغه و درگیری شخصی و در پی حل مسائل عملی به حوزههای فکری دیگر پا میگذارند. و این دقیقاً آن چیزی است که خوشبینیِ یادشده را همواره به ثمر مینشاند.
https://news.1rj.ru/str/Tarikh_Romangooneh
بحث اخیر آقای دکتر غفوری، تحتعنوان «وسوسهی هرمنوتیکی و کار مورخ»، در واقع گزارش و ماحصل بخش بزرگی از درگیری ایشان با نظریههای فلسفی متنوع در حوزهی مسائل شخصیشان (در اینجا، فهم و تفسیر اولیانامهها) است و از این نظر شایستهی توجه فراوان
[...]
برای مشاهده این گفتار رجوع کنید به نشانی کانال موزه خردتاریخ:
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/172
متن کامل این یادداشت:
https://ttr.ir/ug8hgr
✍️ استاد محترمی در جایی گفته بودند: «من سالهاست دیگر چیزی به فارسی نمیخوانم.» اما بنده- احتمالاً بهدلیل ناتوانی در بهرهگیری از متون به زبانهای خارجی یا عدماطلاع از آثار جدیتر و عمیقتر- برعکس، همواره با نهایت دقت و لذت هر متن فارسی را میخوانم و این کار را با نهایت خوشبینی به یافتن چیزی نو، جدی و عمیق انجام میدهم.
https://ttr.ir/ug8hgr
مطالعهی آثار آقای دکتر محمد غفوری از شواهد قطعیِ موجهبودنِ این خوشبینی است. در کارهای ایشان- حداقل تا آنجا که من دیدهام- سهم بزرگی از اصالت، جدیت و مواجههی شخصی وجود دارد؛ بهجای ردیفکردن سلسلهای از نامها- همچون شلایرماخر و دیلتای و هایدگر و گادامر- که صرفاً تکجملاتی ویکیپدیایی درموردشان حفظ کردهایم و به مناسبتهای مختلف ذکر میکنیم، ایشان معمولاً با نوعی دغدغه و درگیری شخصی و در پی حل مسائل عملی به حوزههای فکری دیگر پا میگذارند. و این دقیقاً آن چیزی است که خوشبینیِ یادشده را همواره به ثمر مینشاند.
https://news.1rj.ru/str/Tarikh_Romangooneh
بحث اخیر آقای دکتر غفوری، تحتعنوان «وسوسهی هرمنوتیکی و کار مورخ»، در واقع گزارش و ماحصل بخش بزرگی از درگیری ایشان با نظریههای فلسفی متنوع در حوزهی مسائل شخصیشان (در اینجا، فهم و تفسیر اولیانامهها) است و از این نظر شایستهی توجه فراوان
[...]
من متوجه نشدم که چرا اصلاً و از همان ابتدا باید به چنان کاوشی در متون فلسفی و نظری دست بزنیم؟ اولیانامهها (یعنی مواد و موضوع تفسیر) را که ما بیشتر و کاملتر و موثقتر از هر کس دیگری در اختیار داریم، راه تفسیر و بهحرفآوردن آن مواد و شیوهی دیدن نشانههای پنهانشده پشت کلماتشان هم که «خود تاریخ» است، پس آن نظریههای کلان و گیجکنندهی دیلتای و ریکور قرار است چه مشکل واقعی و حیاتیای را رفع کنند؟....
برای مشاهده این گفتار رجوع کنید به نشانی کانال موزه خردتاریخ:
https://news.1rj.ru/str/microhismuseum/172
متن کامل این یادداشت:
https://ttr.ir/ug8hgr
Telegraph
بحثی در باب گفتار دکتر محمد غفوری تحت عنوان «وسوسهی هرمنوتیکی و کار مورخ»
استاد محترمی در جایی گفته بودند: «من سالهاست دیگر چیزی به فارسی نمیخوانم.» اما بنده- احتمالاً بهدلیل ناتوانی در بهرهگیری از متون به زبانهای خارجی یا عدماطلاع از آثار جدیتر و عمیقتر- برعکس، همواره با نهایت دقت و لذت هر متن فارسی را میخوانم و این…
❤11👍2🤮1💩1🤣1
نکتههایی دربارۀ انتقادات رضا وسمهگر به «وسوسۀ هرمنوتیک و کار مورخ»
رضا وسمهگر (که امیدوارم او هم از این پس، فارغ از القاب و عناوین، مرا محمد غفوری بخواند) نقدی نکتهسنجانه، دقیق و صریح بر گفتههای من در گفتوگوی یوتیوبی مردمنامه، با عنوان «وسوسۀ هرمنوتیک و کار مورخ»، نوشته است (اینجا). در اینجا قصدم پاسخ دادن به این انتقادات نیست (چون اساساً سودای پاسخدهی معمولاً به جدلهای بیثمر میانجامد) تنها قصدم این است که از این فرصت برای بازکردن باب گفتوگویی استفاده کنم که مدتهاست میان مورخان ایرانی مسدود شده است. حتی در این نوشته هم نمیخواهم این گفتوگو را آغاز کنم، چون مستلزم آمادگی، حضور ذهن و فرصتی برای تأمل است -که امیدوارم هر چه زودتر دست دهد- بلکه میخواهم با قلمی کردن این چند سطر ادای دینی به حسن نیت و شجاعت او در شکستن این تابوی سنگین و همیشگی در فضای تاریخنگاری ایرانی کنم. من هم مانند وسمهگر منتقد سنتزسازیهای عافیتطلبانهای هستم که میخواهند ما را از شر پرسشهای مزاحم خیلی زود خلاص کنند و همه چیز را با منطق هم این و هم آن با یکدیگر آشتی دهند. من هم مانند او معتقدم که باطل السحر رئالیسم انتقادی که ظاهراً قرار است خیلی زود خیال ما را از بابت شکاف پرناشدنی میان عین و ذهن پر کند بیش از حد دستمالیشده و دمدستی است، و از شمار همان نظریههای کلانی است که کمتر پیوندی محسوس و سودمند با کار عملی پژوهشی مییابند. از سوی دیگر، نمیخواهم با طفرهروی و توسل به بهانهجوییهای مألوف، نظیر اینکه، این یک گفتوگوی ساده بود که در آن مجال طرح و بسط منطقی ایدهها وجود ندارد، انسجام ذهنی کامل را نداشتم، یا من در مقام خطاب بودم و نه استدلال و ... توجیهی برای همۀ آن انتقاداتی فراهم کنم که رضا وسمهگر به خوبی به آنها اشاره کرده است. مسئولیت هر شکلی از فهم یا سوء برداشت که از سخنان من حاصل شده مستقیماً متوجه خود من است، اما میخواهم با ذکر یک توضیح، این نوشته را تبدیل به مقدمه و بهانهای کنم برای بسط آنچه در آن گفتوگو به صورت روشنتر و فارغ از کلیگوییهای مألوف ارائه نکردم، و این احتمالاً به صورت سلسله نوشتههایی کوتاه در همین کانال منتشر خواهد شد:
قصد من از آن گفتوگو رفع یک سوء تفاهم و انتظار عموماً نابجا از نظریه، و در اینجا نظریههای هرمنوتیکی، بود؛ این انتظار که عمل تفسیر یک الگوی مدون و دسترسپذیر دارد که جایی بیرون از گفتمان تاریخنگاری، یعنی در نظریههای هرمنوتیک و آثار شاخص این حوزه میتوان آن را یافت و به کار بست. کل این باور را میشد در یک جمله خلاصه کرد: گشتم نبود، نگرد نیست! و شاید هم لازم نبود که در یک گفتوگوی طولانی تقریباً دو ساعته وقت عدهای را بگیرم، اما مسئله این است که انتقال و باورپذیرساختن سادهترین و بدیهیترین پیامها هم نیاز به ارائۀ شواهد و استدلال دارند و باید نشان دهیم که چطور به چنین نتیجهای رسیدیم، هرچند که ممکن است مجموعهای از اظهارات نادقیق و ناپالوده چاشنی آن شوند. در هر صورت، هر گونه نتیجهگیری سلبی و انذاری باید حاوی یک نتیجهگیری ایجابی باشد؛ اگر این متون و سنت غنی و طولانی هرمنوتیک الگوی عملی روشنی در اختیار ما قرار نمیدهند، پس به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژندۀ خود را؟ پیشنهاد من همان پیشنهاد سنتی رجوع به آثار بزرگان و یادگیری از آنها بود، توصیهای تکراری، کهنه و بدیهی که از هر کسی برمیآید (هرچند گاهی نیازمند گوشزدکردن مکرر همین بدیهیاتی میشویم که خیلی وقتها فراموش میشوند)، و امیدوارم این توصیه را بتوانم با نمونههای عملیای که در نوشتههای آینده (که امیدوارم خلف وعده نکنم و واقعاً بنویسم) عرضه میکنم کمی روشنتر و عملیتر سازم، هر چند که این کار را هم نه به قصد آموختن چیزی به کسی بلکه با هدف روشنتر کردن آنچه در ذهن دارم (و شمهای از آن را در مجالی که مردمنامه فراهم کرده بود ارائه کردم) با دیگران در میان گذارم. در این میان نیز امیدوارم که رضا وسمهگر هم این گفتوگو را خاتمهیافته نداند و با تسلط بیمانندش بر فلسفۀ تاریخ و منابع مهم آن، به غنای آن یاری رساند.
@Tarikh_Romangooneh
@microhismuseum
رضا وسمهگر (که امیدوارم او هم از این پس، فارغ از القاب و عناوین، مرا محمد غفوری بخواند) نقدی نکتهسنجانه، دقیق و صریح بر گفتههای من در گفتوگوی یوتیوبی مردمنامه، با عنوان «وسوسۀ هرمنوتیک و کار مورخ»، نوشته است (اینجا). در اینجا قصدم پاسخ دادن به این انتقادات نیست (چون اساساً سودای پاسخدهی معمولاً به جدلهای بیثمر میانجامد) تنها قصدم این است که از این فرصت برای بازکردن باب گفتوگویی استفاده کنم که مدتهاست میان مورخان ایرانی مسدود شده است. حتی در این نوشته هم نمیخواهم این گفتوگو را آغاز کنم، چون مستلزم آمادگی، حضور ذهن و فرصتی برای تأمل است -که امیدوارم هر چه زودتر دست دهد- بلکه میخواهم با قلمی کردن این چند سطر ادای دینی به حسن نیت و شجاعت او در شکستن این تابوی سنگین و همیشگی در فضای تاریخنگاری ایرانی کنم. من هم مانند وسمهگر منتقد سنتزسازیهای عافیتطلبانهای هستم که میخواهند ما را از شر پرسشهای مزاحم خیلی زود خلاص کنند و همه چیز را با منطق هم این و هم آن با یکدیگر آشتی دهند. من هم مانند او معتقدم که باطل السحر رئالیسم انتقادی که ظاهراً قرار است خیلی زود خیال ما را از بابت شکاف پرناشدنی میان عین و ذهن پر کند بیش از حد دستمالیشده و دمدستی است، و از شمار همان نظریههای کلانی است که کمتر پیوندی محسوس و سودمند با کار عملی پژوهشی مییابند. از سوی دیگر، نمیخواهم با طفرهروی و توسل به بهانهجوییهای مألوف، نظیر اینکه، این یک گفتوگوی ساده بود که در آن مجال طرح و بسط منطقی ایدهها وجود ندارد، انسجام ذهنی کامل را نداشتم، یا من در مقام خطاب بودم و نه استدلال و ... توجیهی برای همۀ آن انتقاداتی فراهم کنم که رضا وسمهگر به خوبی به آنها اشاره کرده است. مسئولیت هر شکلی از فهم یا سوء برداشت که از سخنان من حاصل شده مستقیماً متوجه خود من است، اما میخواهم با ذکر یک توضیح، این نوشته را تبدیل به مقدمه و بهانهای کنم برای بسط آنچه در آن گفتوگو به صورت روشنتر و فارغ از کلیگوییهای مألوف ارائه نکردم، و این احتمالاً به صورت سلسله نوشتههایی کوتاه در همین کانال منتشر خواهد شد:
قصد من از آن گفتوگو رفع یک سوء تفاهم و انتظار عموماً نابجا از نظریه، و در اینجا نظریههای هرمنوتیکی، بود؛ این انتظار که عمل تفسیر یک الگوی مدون و دسترسپذیر دارد که جایی بیرون از گفتمان تاریخنگاری، یعنی در نظریههای هرمنوتیک و آثار شاخص این حوزه میتوان آن را یافت و به کار بست. کل این باور را میشد در یک جمله خلاصه کرد: گشتم نبود، نگرد نیست! و شاید هم لازم نبود که در یک گفتوگوی طولانی تقریباً دو ساعته وقت عدهای را بگیرم، اما مسئله این است که انتقال و باورپذیرساختن سادهترین و بدیهیترین پیامها هم نیاز به ارائۀ شواهد و استدلال دارند و باید نشان دهیم که چطور به چنین نتیجهای رسیدیم، هرچند که ممکن است مجموعهای از اظهارات نادقیق و ناپالوده چاشنی آن شوند. در هر صورت، هر گونه نتیجهگیری سلبی و انذاری باید حاوی یک نتیجهگیری ایجابی باشد؛ اگر این متون و سنت غنی و طولانی هرمنوتیک الگوی عملی روشنی در اختیار ما قرار نمیدهند، پس به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژندۀ خود را؟ پیشنهاد من همان پیشنهاد سنتی رجوع به آثار بزرگان و یادگیری از آنها بود، توصیهای تکراری، کهنه و بدیهی که از هر کسی برمیآید (هرچند گاهی نیازمند گوشزدکردن مکرر همین بدیهیاتی میشویم که خیلی وقتها فراموش میشوند)، و امیدوارم این توصیه را بتوانم با نمونههای عملیای که در نوشتههای آینده (که امیدوارم خلف وعده نکنم و واقعاً بنویسم) عرضه میکنم کمی روشنتر و عملیتر سازم، هر چند که این کار را هم نه به قصد آموختن چیزی به کسی بلکه با هدف روشنتر کردن آنچه در ذهن دارم (و شمهای از آن را در مجالی که مردمنامه فراهم کرده بود ارائه کردم) با دیگران در میان گذارم. در این میان نیز امیدوارم که رضا وسمهگر هم این گفتوگو را خاتمهیافته نداند و با تسلط بیمانندش بر فلسفۀ تاریخ و منابع مهم آن، به غنای آن یاری رساند.
@Tarikh_Romangooneh
@microhismuseum
Telegraph
بحثی در باب گفتار دکتر محمد غفوری تحت عنوان «وسوسهی هرمنوتیکی و کار مورخ»
استاد محترمی در جایی گفته بودند: «من سالهاست دیگر چیزی به فارسی نمیخوانم.» اما بنده- احتمالاً بهدلیل ناتوانی در بهرهگیری از متون به زبانهای خارجی یا عدماطلاع از آثار جدیتر و عمیقتر- برعکس، همواره با نهایت دقت و لذت هر متن فارسی را میخوانم و این…
👍9❤4🔥1🤮1🌭1🍌1
پنیر و کرمها: راز جاذبۀ ادبی یک پژوهش تاریخی
پارۀ نخست
پنیر و کرمها داستان یک شورش کوچک علیه دیوانسالاری و سلسلهمراتب رستگاری در مسیحیت اروپایی است که به راحتی سرکوب و خاطرۀ آن به بایگانی کلیسا سپرده میشود؛ داستان آسیابانی میانهحال در روستایی در شمال ایتالیا که به یمن برخورداری از سواد خواندن و فراهم آوردن کتابخانهای کوچک برای خود (شامل چند کتاب مذهبی و غیر مذهبی)، بینشی اومانیستی و انتقادی در قبال مذهب رسمی کلیسایی را در خود پرورش میدهد. تلاش منوکیوی آسیابان برای نشر دیدگاههایش در جامعۀ روستایی کوچک زادگاهش (فریولی) کار او را به دادگاه تفتیش عقاید و محاکمه و مرگی جانگداز میکشاند. گینزبورگ از پس قرنها، دادگاه منوکیو را دوباره برپا میکند، اما این بار، نه به قصد محاکمه، بلکه به قصد فهم سازوکارها و زمینههای تبدیل یک آسیابان روستایی، در جامعهای با ساخت هنوز ارباب-رعیتی، به یک دگراندیش مذهبی. مورخ ایتالیایی از روی پارهای از اسناد کلیسایی منتشرنشده، که در جریانی تحقیقی دیگر به آنها برخورد کرده بود، شرحی خواندنی و برانگیزنده از این شورش کوچک یکنفره به دست میدهد و کتاب پنیر و کرمها را تبدیل به پرخوانندهترین اثر در ژانر خردتاریخ میکند.
در بخشی از صحبتهایم پیرامون این کتاب، در نشست ۱۸ آبان در دانشگاه تهران، (که در اینجا آن را کمی تنقیح میکنم و بسط میدهم) به یکی از رموز جذابیت این کتاب برای مخاطبان عمومی و متخصصان -از نظر خودم- اشاره کردم. از نگاه من، برای کشف نخستین راز محبوبیت این کتاب در میان مخاطبان وسیعترِ غیر متخصص باید به سراغ وجوه ادبی آن رفت.
در مقایسه با اسلوبهای روایی رایج در میان مورخان، گینزبورگ راهکاری نسبتاً آشناییزدایانه را برای پیکربندی روایی سرگذشت منوکیو به کار میگیرد. در روایت او خبری از آن منبعشناسیهای تفصیلی مندرج در آغاز کتب تاریخی نیست. همچنین بر خلاف شیوههای رایج در تاریخنگاری آکادمیک، او کار خویش را با پرداختن به زمینههای علی بزرگ و بافتهای کلان آغاز نمیکند. در صورتبندی کلاسیک مفروض از سرگذشت منوکیو، مورخ ممکن بود ابتدا از توصیف جامعۀ ایتالیا و حیات روستایی آن در قرن شانزدهم آغاز کند و سپس به سراغ خردهروایتها و جزئیات دیگر برود. سپس شرحی فشرده و یکجا از زندگی و سرگذشت منوکیو ارائه کند و در نهایت آن را ذیل عنوانها و مقولات مجزا و روشن تحلیل کند. اما گینزبورگ تا حد قابل توجهی از این منطق کلاسیک تخطی میکند و آن روایت خطی حاکم بر اغلب تواریخ سنتی و مدرن را کنار میگذارد. او همان ابتدا شخصیت منوکیو به عنوان نقش اول (protagonist) داستان را در چند صفحه معرفی میکند و به صورت زیگزاگی میان لحظات حضور او در دادگاه، دفاعیاتش، تاریخ کلانتر فرهنگی، ساخت اجتماعی و ... حرکات رفت و برگشتی ظریفی انجام میدهد. فصلبندیهای او کوتاه هستند و هرگز نمیکوشد موضوعات ظاهراً مرتبط را با ابزارهای منطقی و بلاغی مرسوم در نوشتن متون پژوهشی در هم ادغام کند و فصول کتابش را طولانیتر و به ظاهر منسجمتر کند، در عوض رو به یکی از تمهیدات کلاسیک در داستاننویسی میآورد: تعبیۀ دامهای روایی در انتهای هر یک از این فصلهای کوتاه، به گونهای که آنچه شما را به ادامۀ خواندن ترغیب میکند نه فقط نفس آگاهی از یک واقعۀ تاریخی، بلکه همان تکانۀ داستانپردازانهای است که میخواهد بداند «خوب، بعدش چه شد؟». از همین روست که در بسیاری از قطعات کتاب یک حس تعلیق نیرومند حاکم است که عنوانگذاریهای فصول نیز آن را تشدید میکنند.
افزون بر این، گینزبورگ به نوعی تخیل مهارشدۀ داستانی نیز در کار خود متوسل میشود. این کاربرد تخیل را از آن رو میتوان «مهارشده» نامید که زمام روایت را تماماً به تخیل نمیسپارد تا منطق روایت واقعیتبنیاد تاریخی را به پای مقتضیات قصهگویی قربانی کند. برای روشن شدن بهتر موضوع، بیایید این قطعه از کتاب را با هم بخوانیم:
پارۀ نخست
پنیر و کرمها داستان یک شورش کوچک علیه دیوانسالاری و سلسلهمراتب رستگاری در مسیحیت اروپایی است که به راحتی سرکوب و خاطرۀ آن به بایگانی کلیسا سپرده میشود؛ داستان آسیابانی میانهحال در روستایی در شمال ایتالیا که به یمن برخورداری از سواد خواندن و فراهم آوردن کتابخانهای کوچک برای خود (شامل چند کتاب مذهبی و غیر مذهبی)، بینشی اومانیستی و انتقادی در قبال مذهب رسمی کلیسایی را در خود پرورش میدهد. تلاش منوکیوی آسیابان برای نشر دیدگاههایش در جامعۀ روستایی کوچک زادگاهش (فریولی) کار او را به دادگاه تفتیش عقاید و محاکمه و مرگی جانگداز میکشاند. گینزبورگ از پس قرنها، دادگاه منوکیو را دوباره برپا میکند، اما این بار، نه به قصد محاکمه، بلکه به قصد فهم سازوکارها و زمینههای تبدیل یک آسیابان روستایی، در جامعهای با ساخت هنوز ارباب-رعیتی، به یک دگراندیش مذهبی. مورخ ایتالیایی از روی پارهای از اسناد کلیسایی منتشرنشده، که در جریانی تحقیقی دیگر به آنها برخورد کرده بود، شرحی خواندنی و برانگیزنده از این شورش کوچک یکنفره به دست میدهد و کتاب پنیر و کرمها را تبدیل به پرخوانندهترین اثر در ژانر خردتاریخ میکند.
در بخشی از صحبتهایم پیرامون این کتاب، در نشست ۱۸ آبان در دانشگاه تهران، (که در اینجا آن را کمی تنقیح میکنم و بسط میدهم) به یکی از رموز جذابیت این کتاب برای مخاطبان عمومی و متخصصان -از نظر خودم- اشاره کردم. از نگاه من، برای کشف نخستین راز محبوبیت این کتاب در میان مخاطبان وسیعترِ غیر متخصص باید به سراغ وجوه ادبی آن رفت.
در مقایسه با اسلوبهای روایی رایج در میان مورخان، گینزبورگ راهکاری نسبتاً آشناییزدایانه را برای پیکربندی روایی سرگذشت منوکیو به کار میگیرد. در روایت او خبری از آن منبعشناسیهای تفصیلی مندرج در آغاز کتب تاریخی نیست. همچنین بر خلاف شیوههای رایج در تاریخنگاری آکادمیک، او کار خویش را با پرداختن به زمینههای علی بزرگ و بافتهای کلان آغاز نمیکند. در صورتبندی کلاسیک مفروض از سرگذشت منوکیو، مورخ ممکن بود ابتدا از توصیف جامعۀ ایتالیا و حیات روستایی آن در قرن شانزدهم آغاز کند و سپس به سراغ خردهروایتها و جزئیات دیگر برود. سپس شرحی فشرده و یکجا از زندگی و سرگذشت منوکیو ارائه کند و در نهایت آن را ذیل عنوانها و مقولات مجزا و روشن تحلیل کند. اما گینزبورگ تا حد قابل توجهی از این منطق کلاسیک تخطی میکند و آن روایت خطی حاکم بر اغلب تواریخ سنتی و مدرن را کنار میگذارد. او همان ابتدا شخصیت منوکیو به عنوان نقش اول (protagonist) داستان را در چند صفحه معرفی میکند و به صورت زیگزاگی میان لحظات حضور او در دادگاه، دفاعیاتش، تاریخ کلانتر فرهنگی، ساخت اجتماعی و ... حرکات رفت و برگشتی ظریفی انجام میدهد. فصلبندیهای او کوتاه هستند و هرگز نمیکوشد موضوعات ظاهراً مرتبط را با ابزارهای منطقی و بلاغی مرسوم در نوشتن متون پژوهشی در هم ادغام کند و فصول کتابش را طولانیتر و به ظاهر منسجمتر کند، در عوض رو به یکی از تمهیدات کلاسیک در داستاننویسی میآورد: تعبیۀ دامهای روایی در انتهای هر یک از این فصلهای کوتاه، به گونهای که آنچه شما را به ادامۀ خواندن ترغیب میکند نه فقط نفس آگاهی از یک واقعۀ تاریخی، بلکه همان تکانۀ داستانپردازانهای است که میخواهد بداند «خوب، بعدش چه شد؟». از همین روست که در بسیاری از قطعات کتاب یک حس تعلیق نیرومند حاکم است که عنوانگذاریهای فصول نیز آن را تشدید میکنند.
افزون بر این، گینزبورگ به نوعی تخیل مهارشدۀ داستانی نیز در کار خود متوسل میشود. این کاربرد تخیل را از آن رو میتوان «مهارشده» نامید که زمام روایت را تماماً به تخیل نمیسپارد تا منطق روایت واقعیتبنیاد تاریخی را به پای مقتضیات قصهگویی قربانی کند. برای روشن شدن بهتر موضوع، بیایید این قطعه از کتاب را با هم بخوانیم:
صبح تقریباً رو به پایان بود و بازجویی میبایست مدت کوتاهی برای ناهار متوقف میشد و تا بعد از ظهر همان روز به تعویق میافتاد. منکیو، سرمست از سخنان خود، پشت سر هم صبحت میکرد و حکایات و مثلهایی را با آنچه از شرح کتاب مقدس به یاد داشت، به هم میآمیخت. او به احتمال خسته هم بود. بخشی از زمستان و بهار را در زندان گذارنده و به احتمال بیصبرانه نتیجۀ محاکمهای را انتظار میکشید که تا آن زمان تقریباً سه ماه به درازا کشیده بود. با این حال، با چنان دقتی استنطاق شدن از سوی چنین راهبان باسوادی (حتی برای یادداشت کردن جوابهای او سردفتری حاضر بود)، برای کسی که دایرۀ مخاطبانش تقریباً از دهقانان و پیشهوران نسبتاً بیسواد تشکیل میشد، به احتمال تجربۀ مهیجی بوده است. مخاطبانش پاپ و شاهان و شاهزادگانی نبودند که او در رؤیاهایش با آنها سخن گفته بود؛ اما این هم برای خودش چیزی بود...@microhismuseum
👍4❤2👏1🥱1🥴1😴1
پنیر و کرمها: راز جاذبۀ ادبی یک پژوهش تاریخی
پارۀ دوم
قطعۀ فوق ممکن است ما را به یاد رمانهای غیر داستانی (non-fiction novel) نویسندگانی نظیر ترومن کپوتی بیندازد که از رخدادهای واقعی برای خلق روایتهای داستانی بهره میگیرند و میکوشند بیشترین التزام را به واقعیت مورد نظر و بسط منطقی آن، بدون ایجاد احساس یک رخداد متفاوت از رخداد اصلی، به خرج دهند. با این همه، آن تخیل مهارشدهای که در مورد گینزبورگ از آن سخن میگوییم از به کارگیری برخی اختیارات و آزادیهای نویسنده در آن گونۀ ادبی پرهیز میکند و فیالمثل هرگز سودای بازسازی کامل رویداد در قالب یک روایت تام و تمام، که خلاءهای موجود در شواهد را پوشش میدهند، پرهیز میکند. برای نمونه یک رماننویس غیر داستانی به خود اجازه میدهد تا گفتوگوهای میان شخصیتها را یا برخی کنشهای قهرمان را با اتکا به منطق عمومی حاکم بر رخداد، به گونهای واقعگرایانه بازسازی کند و شکافهای گزارشهای ناقص تاریخی را برای تأمین جاذبههای ادبی بدین سان پر کند، ولی گینزبورگ در قطعۀ مزبور تنها به گمانهورزی محدود دربارۀ برخی از حالات ذهنی و روانی منوکیو در موقعیت جدید بسنده میکند. البته باید اذعان کرد که بهرهگیری گینزبورگ از این نوع شگردهای خاص ادبیات داستانی بسیار محدود است و در همۀ اثر او نمیتوان نمودهای آن را سراغ گرفت.
بخش قابل توجهی از پنیر و کرمها اختصاص یافته است به شرح و تفسیر باورهای منوکیو که در دفاعیهها و پاسخهای او به مفتش کلیسا بازتاب یافتهاند. این شرحها، که گاهی هیئت نوعی تفسیر و ذیلنویسی برای یک متن کلامی را به خود میگیرند، بعضاً ملالآور هستند، اما جزء جداییناپذیر و ضروری آن پرترۀ فکریای هستند که نویسنده از قهرمان خود ترسیم میکند، و گینزبورگ برای پرهیز از ایجاد حس ملال مستمر در خواننده از تجمیع یکبارۀ آنها در یک فصل مستقل خودداری میکند و از همان شگرد حرکت رفت و برگشتی میان شواهد گفتاری و تفسیر آنها، رجوع به زمینههای تاریخی کلان، و ارائۀ خردهروایتهای کنشمحور بهره میگیرد. یکی از رموز جاذبۀ کتاب او نیز ایجاد همین تنوع روایی از رهگذر خردکردن کنشها، گفتارها و زمینههای علی کلان در طول روایت و ادغام هنرمندانۀ آنها در یکدیگر است که باعث میشود هر بار نویسنده بتواند خواننده را غافلگیر و هیجانزده کند. در واقع، در نمونههایی متعددی، گینزبورگ آنچه منتقدین خردتاریخ نقص بالقوۀ این گونه از تاریخنگاری میدانند، یعنی گرایش ذاتی این نوع از تاریخ به حکایتپردازی را، تبدیل به نقطۀ قوت اثر خود میکند.
شگردهای تاریخنگارانۀ گینزبورگ موضوعی دیگر است که سعی خواهم کرد در مطلبی جداگانه بدان بپردازم.
@microhismuseum
پارۀ دوم
قطعۀ فوق ممکن است ما را به یاد رمانهای غیر داستانی (non-fiction novel) نویسندگانی نظیر ترومن کپوتی بیندازد که از رخدادهای واقعی برای خلق روایتهای داستانی بهره میگیرند و میکوشند بیشترین التزام را به واقعیت مورد نظر و بسط منطقی آن، بدون ایجاد احساس یک رخداد متفاوت از رخداد اصلی، به خرج دهند. با این همه، آن تخیل مهارشدهای که در مورد گینزبورگ از آن سخن میگوییم از به کارگیری برخی اختیارات و آزادیهای نویسنده در آن گونۀ ادبی پرهیز میکند و فیالمثل هرگز سودای بازسازی کامل رویداد در قالب یک روایت تام و تمام، که خلاءهای موجود در شواهد را پوشش میدهند، پرهیز میکند. برای نمونه یک رماننویس غیر داستانی به خود اجازه میدهد تا گفتوگوهای میان شخصیتها را یا برخی کنشهای قهرمان را با اتکا به منطق عمومی حاکم بر رخداد، به گونهای واقعگرایانه بازسازی کند و شکافهای گزارشهای ناقص تاریخی را برای تأمین جاذبههای ادبی بدین سان پر کند، ولی گینزبورگ در قطعۀ مزبور تنها به گمانهورزی محدود دربارۀ برخی از حالات ذهنی و روانی منوکیو در موقعیت جدید بسنده میکند. البته باید اذعان کرد که بهرهگیری گینزبورگ از این نوع شگردهای خاص ادبیات داستانی بسیار محدود است و در همۀ اثر او نمیتوان نمودهای آن را سراغ گرفت.
بخش قابل توجهی از پنیر و کرمها اختصاص یافته است به شرح و تفسیر باورهای منوکیو که در دفاعیهها و پاسخهای او به مفتش کلیسا بازتاب یافتهاند. این شرحها، که گاهی هیئت نوعی تفسیر و ذیلنویسی برای یک متن کلامی را به خود میگیرند، بعضاً ملالآور هستند، اما جزء جداییناپذیر و ضروری آن پرترۀ فکریای هستند که نویسنده از قهرمان خود ترسیم میکند، و گینزبورگ برای پرهیز از ایجاد حس ملال مستمر در خواننده از تجمیع یکبارۀ آنها در یک فصل مستقل خودداری میکند و از همان شگرد حرکت رفت و برگشتی میان شواهد گفتاری و تفسیر آنها، رجوع به زمینههای تاریخی کلان، و ارائۀ خردهروایتهای کنشمحور بهره میگیرد. یکی از رموز جاذبۀ کتاب او نیز ایجاد همین تنوع روایی از رهگذر خردکردن کنشها، گفتارها و زمینههای علی کلان در طول روایت و ادغام هنرمندانۀ آنها در یکدیگر است که باعث میشود هر بار نویسنده بتواند خواننده را غافلگیر و هیجانزده کند. در واقع، در نمونههایی متعددی، گینزبورگ آنچه منتقدین خردتاریخ نقص بالقوۀ این گونه از تاریخنگاری میدانند، یعنی گرایش ذاتی این نوع از تاریخ به حکایتپردازی را، تبدیل به نقطۀ قوت اثر خود میکند.
شگردهای تاریخنگارانۀ گینزبورگ موضوعی دیگر است که سعی خواهم کرد در مطلبی جداگانه بدان بپردازم.
@microhismuseum
❤7👍2🤮1🙏1🤡1🌭1🤣1
پنیر و کرمها با نگاهی به خُردتاریخ
انجمن علمی دانشجویان تاریخ دانشگاه تهران
🎧 فایل صوتی نشست پنیر و کرمها، با نگاهی به خُردتاریخ؛ با سخنرانی دکتر داریوش رحمانیان، دکتر محمدجواد عبدالهی و دکتر محمد غفوری
✈️ @HistoryUT
✈️ @HistoryUT
❤6👍2🤡1😐1
Forwarded from تاریخنگاری رمانگونه
در باب ایدهی کاربست؛ در ادامهی مکاتبه با محمد غفوری
✍️ نقد مکتوب یک گفتار شفاهی و همچنین درنظرنگرفتن مخاطبِ مفروضِ سخنران و تمرکز بر ناخودآگاهترین و پنهانترین مبانی سخنان او، کار چندان منصفانهای نیست. بهعلاوه- و این حتی مهمتر است- با همهی اهمیت، ارزش و زیباییِ کار نقد، هر اثر ایجابی- پیشنهادن یک تز از طریق نوشتن کتاب یا ایراد سخنرانی- احتمالاً از نقدِ آن ارزشمندتر و البته مشکلتر است. اما اگر دستزدن به آن کارِ نهچندان منصفانه، به نوشتهشدن «سلسله نوشتههای کوتاهی» که محمد غفوری وعدهاش را داده بینجامد، قطعاً عذر من پذیرفته خواهد بود. تردیدی ندارم که آن «نوشتههای آینده»- درست همچون کالینگوود در تعویض روغنی و تاریخنگاری و عکس: مسائل و رویکردها- عمیقاً مفید خواهند بود. اما اجازه دهید از این فرصت استفاده کنم و نکتهای بسیار پراهمیت را بیشتر توضیح دهم.
غفوری میخواهد تأکید کند که در نظریههای هرمنوتیکی، از «الگوی عملی روشن» برای مورخان خبری نیست. اما تصور میکنم حتی اگر این «الگوهای مدون و دسترسپذیر» ممکن هم باشند، مطلوب نیستند. چرا؟
متن کامل یادداشت:
https://shorturl.at/z8hyg
https://news.1rj.ru/str/Tarikh_Romangooneh
✍️ نقد مکتوب یک گفتار شفاهی و همچنین درنظرنگرفتن مخاطبِ مفروضِ سخنران و تمرکز بر ناخودآگاهترین و پنهانترین مبانی سخنان او، کار چندان منصفانهای نیست. بهعلاوه- و این حتی مهمتر است- با همهی اهمیت، ارزش و زیباییِ کار نقد، هر اثر ایجابی- پیشنهادن یک تز از طریق نوشتن کتاب یا ایراد سخنرانی- احتمالاً از نقدِ آن ارزشمندتر و البته مشکلتر است. اما اگر دستزدن به آن کارِ نهچندان منصفانه، به نوشتهشدن «سلسله نوشتههای کوتاهی» که محمد غفوری وعدهاش را داده بینجامد، قطعاً عذر من پذیرفته خواهد بود. تردیدی ندارم که آن «نوشتههای آینده»- درست همچون کالینگوود در تعویض روغنی و تاریخنگاری و عکس: مسائل و رویکردها- عمیقاً مفید خواهند بود. اما اجازه دهید از این فرصت استفاده کنم و نکتهای بسیار پراهمیت را بیشتر توضیح دهم.
غفوری میخواهد تأکید کند که در نظریههای هرمنوتیکی، از «الگوی عملی روشن» برای مورخان خبری نیست. اما تصور میکنم حتی اگر این «الگوهای مدون و دسترسپذیر» ممکن هم باشند، مطلوب نیستند. چرا؟
متن کامل یادداشت:
https://shorturl.at/z8hyg
https://news.1rj.ru/str/Tarikh_Romangooneh
Telegraph
در باب ایدهی کاربست؛ در ادامهی مکاتبه با محمد غفوری
نقد مکتوب یک گفتار شفاهی و همچنین درنظرنگرفتن مخاطبِ مفروضِ سخنران و تمرکز بر ناخودآگاهترین و پنهانترین مبانی سخنان او، کار چندان منصفانهای نیست. بهعلاوه- و این حتی مهمتر است- با همهی اهمیت، ارزش و زیباییِ کار نقد، احتمالاً هر اثر ایجابی- پیشنهادن…
❤1🥴1
Forwarded from انجمن علمی دانشجویی تاریخ دانشگاه تربیت مدرس (Hamid Mottaghi)
گروه و انجمنعلمی دانشجویی تاریخ دانشگاه تربیتمدرس با همکاری موسسه همکاریهای میانرشتهای اکنون و مجله مردمنامه برگزار میکند.
نشست نقد و بررسی کتاب:
《ظهور و سقوط استعاره؛ فلسفه غیرمعرفتشناسانه و استعلاستیزانه تاریخ》
نوشته:
فرانک انکراسمیت
با حضور:
🟤حسینعلی نوذری
🟤سیدهاشم آقاجری
🟤سیدرضا وسمهگر
دبیر نشست:
🟤جواد مرشدلو
🕓دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۷ الی ۱۹
📍دانشگاه تربیتمدرس، دانشکده علومانسانی، طبقه چهارم، سالن استاد میرحسنی
#سید_هاشم_آقاجری
#جواد_مرشدلو
نشست نقد و بررسی کتاب:
《ظهور و سقوط استعاره؛ فلسفه غیرمعرفتشناسانه و استعلاستیزانه تاریخ》
نوشته:
فرانک انکراسمیت
با حضور:
🟤حسینعلی نوذری
🟤سیدهاشم آقاجری
🟤سیدرضا وسمهگر
دبیر نشست:
🟤جواد مرشدلو
🕓دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴ ساعت ۱۷ الی ۱۹
📍دانشگاه تربیتمدرس، دانشکده علومانسانی، طبقه چهارم، سالن استاد میرحسنی
#سید_هاشم_آقاجری
#جواد_مرشدلو
👍3❤1