| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
🔸 «پاییز ۱۳۷۷
          چرخی دیگر در خراسان
*

میامی
یک بند از تهران به اسفراین آمدیم (۲۲ آبان ۱۳۷۷). ستوده و من می‌رویم که خود را به مشهد برسانیم تا در جلسه بحث شهرنامه‌نویسی مرکز خراسان‌شناسی مشارکت کنیم. دوست گرامی فاضل دکتر محمدجعفر یاحقی تصور کرده است علی‌آباد هم شهری است و ما از اصول مربوط به شهرنامه‌نویسی چیزی می‌دانیم.
چون قدرت‌الله خان روشنی هم می‌بایست در همان جلسه حضور یابد و در این وقت در اسفراین می‌بود، موقع را مغتنم دانستیم و به سراغ او رفتیم تا از آنجا با هم به مشهد برویم.
ناهارمان را در صحرای میامی خوردیم. نان و ماست و لبو. یاد باد آن که شیخ الرئیس حیرت قاجار درباره آن جا گفته است:

تا خیمه به صحرای میامی زده‌ایم
با بربط و نی باده پیاپی زده‌ایم
زاهد تومده زحمت خود خجلت ما را
در محفل ما میا میا، می‌زده‌ایم».

* در هم‌صحبتی منوچهر ستوده و قسمتی با قدرت‌الله روشنی زعفرانلو

📚 ایرج افشار، گلگشت در وطن: سفرنامچه، تهران: اختران، ۱۳۸۳، ص ۹۷.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍4
«اَهِل

از اِشکَنان قصدمان رسیدن به خُنج است. اگر به نقشه بنگرید ملاحظه می‌کنید چندین رشته کوه در راه است پس از اشکنان آبادی اهل است. در یکی از سفرنامچه‌های خود از ستون سنگی کهن آن یاد کرده‌ام که چند سال پیش دیده بودم. به هوس بازدید مجدد آن، در اهل این سو آن سو بسیار رفتم ولی خبری نشد از جوانی خوش برخورد پرسیدم کجاست آن آثار قدیمی که در سفر قبل به من گفته بودند پای کوه است. همراهی کرد و با ماشین بدان جانب رفتیم معلوم شد آن آثار کهن پل مانندی است برای گذراندن آب شیرین کوه مقابل از روی رودخانه پهناور و سیلابی موسوم به شور. این گذرگاه آبی را در عهود قبل ساخته‌اند کنار آن پلی بوده است برای عبور. هر دو بر اثر سیل ویران شده است. جوان راهنما گفت وقتی سیل می‌آید این نواحی دریا می‌شود. بلندی گذرگاه آب از سطح رودخانه به شش متر می‌رسد. افسوس که از این نهر معلق فقط یک دهنه در این سوی رود و قسمتی از دیواره آن در سوی دیگر باقی است. آب را از کوهی که تا این رودخانه دو کیلومتر فاصله دارد ابتدا در ممر قنات می‌آورده‌اند یعنی تا جایی که احتمال فرا گرفتن سیل بوده از اینجا به بعد طاق‌بندی شده و آب از بلندی بر عرض رود می‌گذشته است. آسیاب کهنه سنگی هم در ابتدای دهنهٔ کوه قرار دارد که همعهد با این ممر آب است جوانی که ما را هدایت می‌کرد ابراهیم فرهمند نام داشت».

📚 ایرج افشار، گلگشت در وطن: سفرنامچه، تهران: اختران، ۱۳۸۳، ص ۷۸.

* نام‌ها را، بجز اولی، من برجسته و حرکت‌گذاری کرده‌ام.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5
☑️ امروز سالروز درگذشت/ قتل احمد کسروی است (۲۰ اسفند ۱۳۲۴).

🔹 «ایرانیان باستان گویا تاریخ را تنها سرگذشت و داستان پادشاهان و فرمانروایان می‌پنداشتند و از اینجاست که کتابهای تاریخی را «خداینامه» یا «شاهنامه» می‌نامیدند. افسانه و داستانها هم که از خود یادگار گذارده‌اند همگی درباره پادشاهان است. بیشتری از مورخان دوره‌ی اسلام نیز از روی همین عقیده جز به سرودن سرگذشت فرمانروایان و پادشاهان و داستان جنگها و کارهای ایشان نپرداخته‌اند.
از گفتن بی‌نیاز است که این عقیده و سلیقه در خور خرده‌گیری و نکوهش می‌باشد و میدان تاریخ بسیار پهناور از آن است که اینان پنداشته‌اند. لیکن به هر حال نتوان انکار نمود که سرگذشت پادشاهان و فرمانروایان و داستان کارها و جنگهای ایشان بخش عمده و بزرگی از تاریخ است. به‌ویژه در سرزمین شرق که همواره سررشته کارها در دست پادشاهان و شهریاران بوده، توده‌ی مردم چنان که «رعیت» یا «چرنده» نامیده می‌شوند همچون گوسفند رام و زیردست چوپانان مهربان یا نامهربان خود زیسته کمتر اختیاری در دست داشته‌اند».

📚 احمد کسروی، مقدمهٔ شهریاران گمنام، چاپ ۱۳۰۷، ص ۱۲.

🆔 t.me/HistoryandMemory
5👍5👎1
🔸 «حلول ماه رمضان فرصت مناسبی بود تا مردم، به ویژه ادبا و شعرا، پیامهای تبریک برای یکدیگر در قالبهای نظم و نثر ارسال کنند (برای نمونه ← ثعالبی، ج ۳، ص ۲۷۹؛ نیز ← سامرائی، ص ۱۷ـ۲۱). اشکال و نمونه‌های دیگری از این تبریکها وجود داشته است. مثلا، به گفته مقریزی (ج ۲، ص ۵۹۴ـ۵۹۵)، خلفای فاطمی در اول رمضان برای همه امرا و صاحب منصبان و نیز افراد خانواده آنها ظرف حلوایی می‌فرستادند که در وسط آن کیسه ای پر از طلا بود و به «غُرَّه رمضان» معروف بود. اعلام وقت سحر و بیدارکردن مردم برای سحری، باتوجه به وسعت و جمعیت شهرها به شیوه‌های گوناگون صورت می‌گرفت. اغلب، مؤذنان و جارچیان در چند نوبت از فراز مناره‌ها یا با دورزدن در کوچه‌ها و خیابانها، با صدای بلند مردم را بیدار می‌کردند و نیز نزدیک شدن زمان اذان را هشدار می‌دادند (← کندی، ص ۲۰۱؛ حسن عبدالوهاب، ص ۴۷ـ۴۹). منادیان گاه با خواندن ابیات و ترانه‌هایی مردم را به خوردن سحری یا امساک دعوت می‌کردند (← حجیّه، ص ۱۰۱؛ سلمان هادی طعمه، ص ۲۵۶ـ۲۵۷؛ مؤید محسنی، ص ۲۹۴ـ۲۹۵). برافروختن فانوس بر بالای مناره‌ها از دیگر راههای رایج برای آگاهانیدن مردم از زمان سحر بود. روشن بودن فانوسها نشانه این بود که هنوز زمان اذان فرانرسیده است و می‌توان خورد و آشامید و خاموش شدن آنها از پایان وقت سحری خبر می‌داد (← ابن بطوطه، ج ۱، ص ۱۷۹؛ ابن جبیر، ص ۱۶۹ـ۱۷۰). نواختن طبل و شیپور (← حجیّه، ص ۱۰۰؛ سلمان هادی طعمه، ص ۲۵۶؛ احمد امین، ذیل «المسحراتی»؛ مؤید محسنی، ص ۲۹۴)، کوبیدن درِ خانه ها (حسن عبدالوهاب، ص ۵۰)، شلیک توپ (ویلز ، ۱۳۶۸ش، ص ۳۲۷؛ وکیلیان، ج ۱، ص ۵۲) و زدن بوق حمامها (وکیلیان، ج ۱، ص ۵۱) از دیگر شیوه های اعلام وقت سحر در سرزمینهای مختلف بوده است».

📚 رحمتی، مریم، «رمضان (۳)، آداب و رسوم»، دانشنامهٔ جهان اسلام، ج‌ ۲۰.


🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
🔸«سَحَری نیز از آداب مهم روزه‌داری در بین ایرانیان است. مؤمنان ساعتی پیش از اذان صبح برای خوردن سحری، و سپس اقامۀ نماز صبح و دعا و نیایش، از خواب برمی‌خیزند که در قدیم، رسوم ویژه‌ای داشته است. در روزگاران گذشته که ساعت زنگ‌دار نبود، مردم با بانگ خروس خانگی یا با صدای مناجات مؤذن محل از خواب برمی‌خاستند (نک‍ : ه‍ د، سحر؛ سحری‌خوانی). در گذشته، اندکی پس از سحری خوردن، صدای «آب است و تریاک» بلند می‌شد، یعنی تا زمان هست، آب بخورید و اگر تریاکی هستید، تریاک بکشید (صفی‌نژاد، همانجا؛ پاینده، ۱۷۳)».

📚 حسن اکبری بیرق، «روزه»، دانشنامه فرهنگ مردم ایران، ج ۴.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
🔥 «جوانان املشی پس از پریدن از روی آتش، کوزه‌ای برمی‌دارند و آن را از آب ۷ چشمه پر می‌کنند و این آب را که به آن «آب هفت‌کوثر» می‌گویند، به سوی آسمان و به مزرعه می‌پاشند تا سال پرباران و زمین پرمحصولی داشته باشند (همانجا). در رستم‌آباد رودبار، پس از پریدن از روی آب، بزرگ خانواده دو سنگ از داخل آب برمی‌دارد و یکی را در انبار برنج و دیگری را در انبار آرد می‌گذارد تا برکت بیاورد (همانجا). در برخی مناطق کازرون نیز زنان در این شب، مقداری نمک سنگی می‌خریدند و به منزل ۷ دختر از اهالی محل می‌بردند تا آن را بکوبند؛ نمک کوبیده‌شده را به نیت برکت در روزی‌شان، درون ظرفی دربسته نگهداری می‌کردند (دوستی، ۹۸).
در روستای لچۀ گورابِ رشت، برای اینکه در سال نو کرم ابریشم بیشتر از گذشته شود، شب چهارشنبه‌سوری به بافتن بیریس (طنابی از جنس ساقۀ برنج) می‌پردازند (بیهقی، ۲۲). زنان افشار تکاب در شب چهارشنبه‌سوری، برای برکت در شیر دامها، کره و دوغ تهیه می‌کردند (دوستی، ۹۳). مردمان ساوه و بیجار مقداری گندم بوداده برای پرندگان و مورچه‌ها در اطراف نورگیر خانه می‌پاشند، زیرا باور دارند که با دعای آنها آرزویشان برآورده می‌شود و خیر و برکت به خانه‌هایشان می‌آید (هاشم‌نیا، ۲۱۳؛ دوستی، همانجا؛ قس: کیوان، ۹۵). صبح چهارشنبه‌سوری در روستاهای رشت، مادران از دختران دم‌بخت خود می‌خواستند که اتاق را از پایین به بالا جارو بکشند و خاکروبه‌ها را پشت خانه و رو به قبله می‌ریختند تا سال پربرکتی داشته باشند (بیهقی، همانجا).
آیینهای برکت‌زایی، برای درختان کم‌ثمر نیز انجام می‌شود. برای نمونه، در برخی از روستاهای الموت و رودبار و آستانۀ اشرفیه، مرسوم است که صبح روز چهارشنبه‌سوری، صاحب درخت تبری برداشته و آن را تهدید به قطع‌شدن می‌کند؛ در این میان، کسی واسطه می‌شود و قول می‌دهد که درخت در سال نو حتماً بار خواهد داد (عسگری، ۱ / ۶۰؛ حمیدی، ۳۰۸؛ پناهی، ۱۹۱-۱۹۲؛ فقیه، ۱ / ۱۱۹-۱۲۰). در ابهر و تاکستان، برای بارورکردن درختان کم‌میوه، از قبرستان قدیمی شهر چند تکه سنگ برمی‌دارند و در شب چهارشنبه‌سوری در لابه‌لای شاخه‌های درخت می‌گذارند (طاهرخانی، ۷۰)».


📚 یاسمین مجتهد‌پور، «چهارشنبه‌سوری»، دانشنامه فرهنگ مردم ایران، ج ۳.

🆔t.me/HistoryandMemory
👍32
🔥 «در تهران قدیم، افرادی بودند که از بیابانهای اطراف شهر بوته جمع‌آوری می‌کردند و از صبح روز سه‌شنبۀ آخر سال، برای فروش به محله‌ها می‌رفتند و این آواز را در دستگاه سه‌گاه می‌خواندند: «شب چارشنبه‌سوری‌اس بته بته بته / مال آتش‌بازی‌اس بته بته بته» (احمدی، ۸۶ -۸۷). در چهارمحال و بختیاری، بچه‌ها هنگام جمع‌آوری بوته و چوب و جز اینها، این آواز را می‌خوانند: «چنک و چلفتی / بپا نیفتی / شوم چهارشنبه‌سوری / چای بریز تو قوری ... » (نیکزاد، ۱۶۳). تویسرکانیها عقیده داشتند که برای افروختن آتش نباید از بوته و گیاه استفاده کرد و معمولاً هیزم و اشیاء مستعمل چوبی را آتش می‌زدند (مقدم، ۱ / ۵۴۱). برخی اهالی قدیمی روستای سنگاچین بندرانزلی، پیش از آتش‌افروزی، با نگاه به آسمان تشخیص می‌دادند که چند بوته را می‌بایست آتش بزنند (رفیع‌زاده، ۲۲)».

📚 یاسمین مجتهد‌پور، «چهارشنبه‌سوری»، دانشنامه فرهنگ مردم ایران، ج ۳.

🆔t.me/HistoryandMemory
👍42
«بهار ۱۳۷۸
...
هجیب
اشتهارد را گذراندیم و نزدیک بوئین به راه هجیب راندیم. در اوایل جاده دو آبادی بالا و پایین هست به نام پته‌کو. سال‌ها پیش شبی را در آنجا گذرانده‌ام. چه بیچاره دهی، چه خوش منظره. در هجیب نان خریدیم. ده دقیقه‌ای با مردمی که در سایه دیوار نشسته بودند صحبت کردیم. کاروانسرای زیبا و عجیب هجیب به همان ویرانگی پیشین باقی است. الهی عزت‌الله نگهبان زنده باشد که موجب شد کمی به آن رسیدند».

📚 ایرج افشار، گلگشت در وطن، ۱۹-۲۰.

* پارسال ایسنا ضمن گزارشی با عنوان «وضعیت نامناسب «کاروانسرای هجیب» قزوین» چندین عکس‌ از این کاروانسرا منتشر کرده که عکس‌ بالا یکی از آنهاست.

#ایران

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5
«وانشان
از خوانسار به وانشان که ده کیلومتر فاصله از آن جاست آمدیم برای دیدن خرابه پل ساسون (ساسان)، نوع مصالح این پل نشان می‌دهد که دست دور اواخر عصر صفوی ساخته شده است. آقای میراحمدی در کتاب خود عکس کتیبه سنگی مربوط به آن‌جا را چاپ کرده است و آن نصّ دعایی است به خط نستعلیق مانند. تلفظ وانشان مثل ماه نشان است.
وانشان امامزاده‌ای دارد با گنبد مخروطی دوازده ترک، بنایی کشیده قامت است. آجری است. چنار کهنسالی کنار بنای امامزاده سایه انداز است. افسوس که رو به اضمحلال می‌رود.
رفتیم عکس برداریم مرد فضولی مانع شد. حتی به [منوچهر] ستوده نارواها گفت. ادعا می‌کرد دستورست که کسی نباید عکس بردارد من گفتم کجاست آن دستور رسمی که چنین حرفی می‌گویی.
گفت همین است که هست نام میراث فرهنگی را بردم که هر روز مردم را تشویق به دیدن آثار کهن می‌کنند. یک ناسزای درشت هم دربارۀ میراث فرهنگی گفت. امامزاده را ملک خودش می‌دانست این ماجرا در جاهای دیگر هم در طول سالهای درازی که به تفرج و تجسس رفته ایم بر سرمان آمده است میباید تحمل کرد. از آنجا دلزده به سوی گلپایگان راهی شدیم».

📚 ایرج افشار، گلگشت در وطن، ۲۹.

#ایران
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5
«سجاس
آمدیم به سجاس و با بنای سلجوقی منش که مسجد جمعه شده و یک چهارضلعی آجری است تجدید دیدار شد هنوز برجاست و بر سر پاست.
از سجاس به در آمدیم و از کنار سلطانیه گذشتیم و به اهر رسیدیم. راه نورین را پیش گرفتیم و به مزرعه مهربان عزیز منوچهر قشقایی وارد شدیم تا سلامی بکنیم و از وضع و حال او آگاه شویم. در خانه بود. نشستیم و گفتیم و برخاستیم و به نیاوران بازگشتیم قصه ما به سر رسید چهار هزار کیلومتر رفتیم و آمدیم. باز هم می‌نویسم: هر گوشه ایران که بروید زیباست».

📚ایرج افشار، گلگشت در وطن، ۳۸.

* درباره مسجد سُجاس این گزارش، خواندنی و دیدنی است.عکس‌ها را هم از همین‌جا برداشت‌ام.

#ایران

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
«ابرقو [زمستان ۱۳۷۷]

منزل بعدی ما ابرقو شد. کوبیدیم تا تاریک نشده است برسیم. باز نشد. ساعت شش بود که در خانه حسن کارگر دوست قدیم خود را زدم. معلوم شد به باغ رفته است. رفتیم به سراغش و به خانه‌اش آمدیم نشستیم و در گفت‌وگو باز شد. مثل همیشه، شعرها خواند، لطیفه‌ها پرداخت، قصه‌ها گفت. شب را دراز کرد یا کوتاه کرد، نمی‌دانم کدام درست است. بامداد کمی در شهر گشتیم. سرو کذایی در این سرمای زمستان تیرگی و درخشندگی خاص داشت. طنازی است یکتا در میان اقران خود.
رفتیم به محلهٔ دروازهٔ میدان که ده بیست خانهٔ مجلل اعیانی و اشرافی از آن خوانین ابرقو در آن محله است. افسوس مقداری را باد و باران گزند رسانیده، ولی لعنت حق باد آن مأموران دولتی که قسمتی دیگر را خراب کرده‌اند تا راسته خیابان بسازند. حضرات خیال میکنند نوسازی می‌کنند ولی نمی‌دانند که کهنه‌های بلعجب را خراب می‌سازند».

📚ایرج افشار، گلگشت در وطن، ۶۱.

* عکس‌ها را از اینجا و اینجا برداشته‌ام.

#ایران

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍4
«خواف [پاییز ۱۳۶۷]

از سلامه تا خواف راه درازی نیست. خواف مظهری است از زندگی سنتی خراسان. هنوز جایی است قدیمی. هنوز شهرکی است که دستار به سرها و تحت‌الحنکدارها با پیراهن‌های بلند و سفید بیننده را با هوای خراسان کهن همساز می‌کنند و به یاد می‌آورند مردمان روزگار فردوسی را که به همین شکل‌ها لباس می‌پوشیده‌اند، با این تفاوت که پیراهن و دستار آنها از کرباس و کتانی بود که در همان خراسان بافته می‌شد و امروز از پارچه‌هایی است که بسیاری از آنها را از چین و پاکستان و مالزی وارد می‌کنند».


#ایران

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5