در طراحی معمولا یک فشاری روی آدمه که انگار اجازه نمیده راحت خط بکشی. فشاری که از ترس خراب شدن کل کار میآد و از نداشتن اعتمادبهنفس و چه میدونم چیای دیگه. شجاعت در طراحی هم یعنی از شر این فشار خلاص شی یا حد اقل درکش کنی. یعنی وقتی داری خط چانه رو میکشی یا چشم رو یا لب رو و قلبت تو دهنته، بفهمی که این راهش نیست و باید آرومتر باشی و اگه خط کج شد دیگه ته دنیا نیست. رد شدن از این خط، رد شدن از این مرز که چندینوچند حس باهم توش قاتی شده کار سختیست و به نظر من که درصد بالایی اصلا ازش خلاص نمیشن. درصد پایینی اصلا ندارن همچین حسی و اون درصدی هم که تلاش میکنه رها شه به نظر من تنها راهش اینه که مدام طراحی کنه و مدام هوشیار باشه: در جنگی بزرگ با خودت هستی و همهی کارت به عنوان یک هنرمند پیروزی در همین جنگ همیشگی و پرتنش و خاموشه.
دیگه همه میدونن نوشتن کار سختیه و الکی در باغ سبز نشون میدن که آره چقدر خوش میگذره و اینا. نه اصلا خوش نمیگذره و اینا، و یک راه خیلی تاریک و ترسناک و بیشتر مواقع بیهودهایه. یعنی هی میری و درب وداغون میشی و له میشی و صدتا جونور گازت میگیرن و نیشت میزنن و چی و چی و در نهایت میبینی به جایی نرسیدی. هیچکس هم به دادت نمیرسه که هیچ، بهت میخندن که یادته بهت گفتیم از اینور نرو؟!
هر نویسندهای هم هرکاری میکنه که ننویسه. من یه دوستی داشتم -قبلا هم گفتم- هروقت نوشتنش جدی میشد کمردرد میگرفت و جوری زمینگیر میشد که حتا دستشویی هم نمیتونست بره! یعنی درد روحی تبدیل میشد به درد بدنی! سوزان سانتاگ هم که میگه زیاد کتاب میخونه چون میخواد از نوشتن فرار کنه.
من تازگیها فهمیدم که برای فرار از نوشتن، مطالعهی بیربط میکنم. معمولا وقتی مینویسی سعی میکنی مرتبط با موضوعت کتاب بخونی که ذهنتو آمادهی کار نگه داری یا ایدههای تازه بگیری از مطالعهت. من اینطوریام که هروقت کار تازهای شروع میکنم چیزهایی میخونم که هیچ ربطی به موضوعم ندارن و اینطوری کمکم موضوع توی ذهنم سرد میشه و بیخیالش میشم. اگه میبینی دارم مثلا کتابهایی دربارهی پرندهها میخونم و مستندهاشونو میبینم یعنی مطمئنا دارم چیز تازهای مینویسم که ازش فراریام!
حالا دیگه حرفمو زدم و متوجه منظورم شدین، دیگه بانمکش نمیکنم و شاخوبرگش نمیدم. اینچیزا بمونه برای وقتی که چیزی ته ذهنم هرلحظه عذابم نده که برگرد منو بنویس! برگرد ای نفرینی بیاراده!
هر نویسندهای هم هرکاری میکنه که ننویسه. من یه دوستی داشتم -قبلا هم گفتم- هروقت نوشتنش جدی میشد کمردرد میگرفت و جوری زمینگیر میشد که حتا دستشویی هم نمیتونست بره! یعنی درد روحی تبدیل میشد به درد بدنی! سوزان سانتاگ هم که میگه زیاد کتاب میخونه چون میخواد از نوشتن فرار کنه.
من تازگیها فهمیدم که برای فرار از نوشتن، مطالعهی بیربط میکنم. معمولا وقتی مینویسی سعی میکنی مرتبط با موضوعت کتاب بخونی که ذهنتو آمادهی کار نگه داری یا ایدههای تازه بگیری از مطالعهت. من اینطوریام که هروقت کار تازهای شروع میکنم چیزهایی میخونم که هیچ ربطی به موضوعم ندارن و اینطوری کمکم موضوع توی ذهنم سرد میشه و بیخیالش میشم. اگه میبینی دارم مثلا کتابهایی دربارهی پرندهها میخونم و مستندهاشونو میبینم یعنی مطمئنا دارم چیز تازهای مینویسم که ازش فراریام!
حالا دیگه حرفمو زدم و متوجه منظورم شدین، دیگه بانمکش نمیکنم و شاخوبرگش نمیدم. اینچیزا بمونه برای وقتی که چیزی ته ذهنم هرلحظه عذابم نده که برگرد منو بنویس! برگرد ای نفرینی بیاراده!
اینکه متمرکز بمونی روی موضوعت خیلی سخته. من حتا نمیتونم چشمهامو متمرکز نگه دارم که همهچیو دوتایی نبینم. هرروز انگار ده سال عقبتر از همهی جهان از خواب بیدار میشم و تا شب ده سال دیگه هم عقب میافتم. حالا از چی عقب میافتم نمیدونم. چون بهنظرم اگه زندگی یک ماشین باشه که ما سوارشیم؛ در حال حاضر بقیه هم سوار این ماشین زندگی نیستن و دارن هلش میدن که یک تکونی بخوره! من جون هل دادن هم ندارم. جون نه، انگیزه. انگیزه نه، حوصله. اصلا نفهمیدم چی نوشتم بابا.
همیشه بیتوجهی بقیه به قفسهی کتابها برام جالبه. وقتی حوصله دارم و صحبتم با کسی گل انداخته ازش میپرسم چطور ممکنه چشمت به قفسهی کتابها بیفته و جذبش نشی؟ نمیخوای بدونی توشون چی نوشته؟ کی نوشتهشون و چرا؟ چرا اون همه آدم خوشونو به زحمت انداختن تا این کتاب بیاد اینجا؟ هیچ کنجکاویای نداری نسبت بهش؟ بعد تازه این همه موضوع مختلف که آدم هرکدوم رو میخونه هی با تعجب پیش خودش تکرارش میکنه و بهش فکر میکنه. چطور میشه جایی در ذهنت مدام با این سوالات مشغول نباشه؟ و همیشه جوابها برام جالبن! اصلا بحث در مورد کتاب خوندن و نخوندن برای من خیلی جالبه و همیشه دوس دارم حرفشو بزنم. حالا همیشه که نه؛ نصف روز اصلا دلم نمیخواد حرف بزنم.
وقتی باهم غمگینیم بهتره. بهتر از وقتی که میخوایم خوشحال باشیم و علیرغم همهچی، بخندیم. غمگینیم، راهی نداریم، منتظریم و آروم و ساکت کنار هم نشستیم: دو سنجاقک زیر آفتاب زمستانی!
پیشینیان ما گفتهاند اگر بخواهند به کسی نفرین کنند آرزو میکنند نویسنده شود.
تا روشنایی بنویس
احمد اخوّت
تا روشنایی بنویس
احمد اخوّت
صبح با خودم میجنگم که بیدار شم. هروقت بیحوصلهم یک تصویری از دوراس در ذهنم روشن میشه که مثل جادوگری الکلی داره دیگ بزرگ بیحوصلگی جهان رو هم میزنه. فکر میکنم هرکی هروقت هرجای جهان بیحوصله شه یککمیش تقصیر مارگریت دوراسه.
Forwarded from Hidden Chat
سلام
میشه لطفن بگی اسم اون مستند دربارهی میازاکی چیه؟
میشه لطفن بگی اسم اون مستند دربارهی میازاکی چیه؟
That’s all folks!
سلام میشه لطفن بگی اسم اون مستند دربارهی میازاکی چیه؟
قبلا معرفیش کردم ولی طبق معمول پاکش کردم. اینه به هر حال که یک تدوین خیلی خیلی خوبی خورده و دربارهی تلاش و زندگی کردن و نمردن در میان مردگانه. بسیار دوستش دارم و به گفتهی لترباکسدم تا حالا هشت بار دیدمش:
It Must Have Been Love (Christmas for the Broken-Hearted)
Roxette
بهترین آهنگ جهان❤️🩹💔
@IReallyHopeSoTwo
@IReallyHopeSoTwo
حالا بیدگل که همه میگن گرونه کتاباش و معلومه. اما نگاه و فرهنگ جاوید هم خیلی گرون میدن کتاباشونو. گرون به نسبت کتابهای دیگه. کلا من در فرهنگ با قضیهی گرون بودن کنار نمیآم. برای همین هم نسبت به تئاتر موضع دارم. داشتم البته. الان که اصلا فرهنگ کجا بود. دوست ندارم مجلهی گرون هم بخرم و هیچوقت نمیخرم. مجلهی شیک چاپ نمیدونمچی ورق نمیدونمکی. از همون دور میگه سمت من نیا! نمیآم هم. کتاب گرون هم خیلی ناراحتم میکنه. گرون بیتناسب و منطق رو میگم. البته کتابخوانها از شکمشون هم شده بزنن میزنن و کتابی که بخوان رو میخرن اما کاش یک انتشاراتی باانصافی پیدا میشد و کتابها رو منصفانهتر به دست ما میرسوند.
یا باید هیچی سر جاش نباشه و گرسنه و بیخواب و افسرده و دلزده و ناراحت و عصبی باشم که بتونم بنویسم یا برعکس، همهچی باید سرجاش باشه و دنیا بر وفق مرادم و خوش و خرم و سر حال و عاشق و چی و چی... (متاسفانه هیچوقت چیزهای خوب به یادم نمیمونه، بیشتر به این خاطر که زیاد ندیدم!) در حالتی که اعصابم تحریک نشدن از نوشتن چیزی عایدم نمیشه. میتونم در این حالت هم بنویسم اما مثل یه نویسندهی بیاستعداد. چیزی که همهی ما تا یادم میآد ازش فراری بودیم و حالا فکر کنم اسم رمان بعدیام باشه: بیاستعداد! حتا دوبار بیاستعداد! دهبار بیاستعداد.
از «نامه به شاعر سالخورده»
نوشتهی امین
از «نامه به شاعر سالخورده»
نوشتهی امین
اگه من رمان جدیدم رو پدف کنم و فقط پنجاه هزارتومن بفروشم و قبل از منتشر کردنش به هزار نفر پیشفروش کنم میشه چقدر؟ ۵۰ میلیون تومن. خودش مبلغی نیست اما همچنان چندبرابر بیشتر از کل مبلغیست که از سه چاپ رمان اولم گرفتم -که هنوز نگرفتم البته-. تازه درگیر مجوز و نوبت چاپ و چه میدونم چی هم نمیشم. همین الان میتونم منتشرش کنم.
بدیاش چیه؟ اول از همه وقتی منتشر شد دیگه خیلی راحت میشه دانلودش کرد و عملا نه سود مالی دیگهای داره و نه کپیرایتی براش میمونه. هنوز اینم بد نیست چون همون درآمد اولیه خیلی بیشتر از درآمد چاپهای کاغذیشه و کپیرایت نداشتن هم که برای همهی آثار هنری در ایران وجود داره. کپیرایت کجا بود بندهی تنهای خدا! دیگه چی؟ چه بدیهای دیگهای داره؟ بگید منم بدونم!
اینم هست البته که من خودم چاپ کاغذی رو ترجیح میدما:))) چون اصلا پدف رو خودمم نمیتونم بخونم!
بدیاش چیه؟ اول از همه وقتی منتشر شد دیگه خیلی راحت میشه دانلودش کرد و عملا نه سود مالی دیگهای داره و نه کپیرایتی براش میمونه. هنوز اینم بد نیست چون همون درآمد اولیه خیلی بیشتر از درآمد چاپهای کاغذیشه و کپیرایت نداشتن هم که برای همهی آثار هنری در ایران وجود داره. کپیرایت کجا بود بندهی تنهای خدا! دیگه چی؟ چه بدیهای دیگهای داره؟ بگید منم بدونم!
اینم هست البته که من خودم چاپ کاغذی رو ترجیح میدما:))) چون اصلا پدف رو خودمم نمیتونم بخونم!
بچهها، پیدیاف اینو لطف کنین برام بفرستین! نمیدونم چی شد نسخهای که داشتم. خیلی زیاد ازتون ممنونم و بله لینکشو برای شما هم میذارم.
Chronicles: Volume One: Dylan, Bob: 9780743244589: Amazon.com: Books https://share.google/H8HtrIWpOOciXxSGb
Chronicles: Volume One: Dylan, Bob: 9780743244589: Amazon.com: Books https://share.google/H8HtrIWpOOciXxSGb