🌚4
❤🔥5🎃2💘1
❤4😍1
❤5😍1
نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت
که زخمهای دل ...... من علاج نداشت
که زخمهای دل ...... من علاج نداشت
Anonymous Quiz
23%
ریش
38%
خون
38%
تنگ
0%
خوب
🆒3💔1
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ
که مَرا نام نه در دفترِ اشیا شنوند
ها و ها باشد اگر محملِ ما سازی و هم
برسانیم به کم، زانکه زِ من «ها» شنوند
#خاقانی
که مَرا نام نه در دفترِ اشیا شنوند
ها و ها باشد اگر محملِ ما سازی و هم
برسانیم به کم، زانکه زِ من «ها» شنوند
#خاقانی
🔸او که خود را «سایهٔ هیچ» میداند؛ یعنی حضوری وابسته به غیب، موجودیتی برآمده از محال است. «هیچ» سایه نمیپذیرد، اما او خویشتن را همان محال میخواند تا نشان دهد که جایش در دفتر اشیا نیست. در این انکار، نوعی اثبات است: شاعر بودن یعنی بیرونبودن از شمارِ موجودات، یعنی تواناییِ هویت یافتن در عدم. خاقانی یکی از نخستین اعلامِ پوچی کنندگان شاعرانه در شعر پارسیست:@Kalums
«بودن» ِ او چیزی جز «نبودن» ِ شاعرانه نیست.
❤🔥3
❤6💔1
❤🔥3❤1
و گفت: همه چیز اندر دو چیز یافتم؛ یکی مرا، و یکی نه مرا.
آن که مراست اگر بسیار از آن گریزم همی سوی من آید،و آن که نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خویش هرگز در دنیا نیابم.
اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری ِ آخرت.
#شیخ_فرید_الدین_عطار_نیشابوری
#تذکره_الاولیاء
@Kalums
آن که مراست اگر بسیار از آن گریزم همی سوی من آید،و آن که نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خویش هرگز در دنیا نیابم.
اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری ِ آخرت.
#شیخ_فرید_الدین_عطار_نیشابوری
#تذکره_الاولیاء
@Kalums
💯4
🤝5
#معرفی_کتاب
قلدر انسانِ ضعیفی است که خواهانی نداشته است، و انسانِ نیرومند، که چندان اعتنایی به این که بخواهَندَش یا نه ندارد، تنها انسانِ برخوردار از ملایمتی است که عامی آن را ضعف میپندارد.
@Kalums
قلدر انسانِ ضعیفی است که خواهانی نداشته است، و انسانِ نیرومند، که چندان اعتنایی به این که بخواهَندَش یا نه ندارد، تنها انسانِ برخوردار از ملایمتی است که عامی آن را ضعف میپندارد.
مارسل پروست
در جستجوی زمان از دست رفته
سدوم و عموره، ترجمهی سحابی
@Kalums
🤝4
💘9
چنان از طرحِ وضعِ ناپسندِ خود گریزانم
کهگر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
@Kalums
کهگر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
#وحشی_بافقی
@Kalums
من آن مرغم که افکندم به دامِ صد بَلا خود را
به یک پروازِ بیهنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بَر سر، نه پایی داشتم در گِل
به دستِ خویش کردم اینچنین بیدستوپا خود را
چنان از طرحِ وضعِ ناپسندِ خود گریزانم
کهگر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
گَر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را
چو از اظهارِ عشقم، خویش را بیگانه میداری
نمیبایست کرد اول به این حرف آشنا خود را
ببین وحشی که در خونابِ حسرت مانْد پا در گِل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بَقا خود را
❤4😭1