و اگر نبودم، یادت بیاور که من آن آفتاب روشن و سوزانی هستم که بعد از اولین طلوع آزادی بر پوست تنت میتابد.
من یک انسان تنهام.
تمام کسانی که دوستشون دارم داخل یک گوشی توی دستم زندانی شدن.
کسیو توی دنیای واقعی کنارم ندارم که هروقت دلش گرفت بیاد پیشم تا با تمام وجود درکش کنم و در آغوش بگیرمش.
کسیو ندارم که به چشمام خیره بشه، دستامو نوازش کنه و واقعی وجود داشته باشه نه فقط از پشت صفحهی چت.
تمام کسانی که دوستشون دارم داخل یک گوشی توی دستم زندانی شدن.
کسیو توی دنیای واقعی کنارم ندارم که هروقت دلش گرفت بیاد پیشم تا با تمام وجود درکش کنم و در آغوش بگیرمش.
کسیو ندارم که به چشمام خیره بشه، دستامو نوازش کنه و واقعی وجود داشته باشه نه فقط از پشت صفحهی چت.
آیا این دیواری که دورم کشیدم باعث میشه احساس امنیت کنم یا فقط دارم دیگران رو از خودم دور میکنم؟
الان که دارم بهش فکر میکنم، شاید امسال اونقدرا هم سال بدی نبود برام، نه؟
بعد از اون روزای مزخرفی که توی سال قبل برام گذشت، حس میکنم که آرومتر گذشت، توش خبری از بحث و جدال نبود، خبری از اجبارها و تحقیر شدنا نبود.
اگر بخوام صادق باشم رسیدن بهش به تمامی اون دعواها و فشارهای روانی میارزید.
من الان معنا پیدا کردم، الان میدونم کیام.
میدونی، قبلا هیچوقت انقدر احساس خوشحالی نکرده بودم، اما امسال شاید؟
وارد جای جدیدی شده و زود تونستم خودم رو با شرایط نو وفق بدم، اگر چه که هنوزم توی اون مکان، حتی یک نفر هم برام قابل اعتماد نیست، شاید بخاطر محتاط بودنمه.
برای اولین بار به یکی احساسی پیدا کردم، نمیدونم شاید هم دومین بار.
برای اولین بار موهامو رنگ کردم و واقعا میتونم بگم خیلی خوشحالم که تجربش کردم.
من هیچوقت با مادربزرگم رابطهی جالبی نداشتیم، اما امسال میتونم بگم که همهچیز تغییر کرده، حتی این.
بعد از اون روزای مزخرفی که توی سال قبل برام گذشت، حس میکنم که آرومتر گذشت، توش خبری از بحث و جدال نبود، خبری از اجبارها و تحقیر شدنا نبود.
اگر بخوام صادق باشم رسیدن بهش به تمامی اون دعواها و فشارهای روانی میارزید.
من الان معنا پیدا کردم، الان میدونم کیام.
میدونی، قبلا هیچوقت انقدر احساس خوشحالی نکرده بودم، اما امسال شاید؟
وارد جای جدیدی شده و زود تونستم خودم رو با شرایط نو وفق بدم، اگر چه که هنوزم توی اون مکان، حتی یک نفر هم برام قابل اعتماد نیست، شاید بخاطر محتاط بودنمه.
برای اولین بار به یکی احساسی پیدا کردم، نمیدونم شاید هم دومین بار.
برای اولین بار موهامو رنگ کردم و واقعا میتونم بگم خیلی خوشحالم که تجربش کردم.
من هیچوقت با مادربزرگم رابطهی جالبی نداشتیم، اما امسال میتونم بگم که همهچیز تغییر کرده، حتی این.
Forwarded from فرد مدعی (akuma no ko) (— Miss All Sunday)
منم دلم میخواد از مجازی برم
در اصل دلم میخواد کلا محو شم و در یاد کسی نمونم و کلا اثری از زیستنم نمونه
انگار که هیچوقت نبودم
ولی این امکان پذیر نیست
تنها راه ممکن برای رفتن مرگه که خیلی ازش متنفرم، نیاز هامو کامل ارضا نمیکنه و نا عادلانه و احمقانه ست و حقیقتا دردناک تر از اونه که بتونم دوباره شجاعتم رو برای رفتن به سمتش جمع کنم.
و وقتی به سمت اون نری ناچاری که زندگی کنی.
و هرچقدر هم تلاش کنی راهی برای زندگی بدون رابطه با دیگران نیست.
من ترجیح میدم این نیازمو با ادمایی که دوسشون دارم ارضا کنم.
که چند نفر در مجازی ان و چند نفرم در زندگی واقعی. که البته اونا هم زندگی و مشغله خودشونو دارن و وقتی که برای من میتونن بذارن ناچیزه. و منم همیشه آمادگی روبرویی با ادما رو ندارم و از ترسش گاهی ترجیح میدم نبینمشون.
پس فضای مجازی و کاربرهایی که فقط با برداشتن گوشی و در چند لحظه میتونن باهات صحبت کنن و وقتی بهت سخت میگذره باعث لبخندت بشن، و بر اساس عقاید قشنگشون و علایقت بهشون نزدیک شدی خیلی عاقلانه تر بنظر میرسه و حس راحتی بیشتری داره.
این دلیلیه که من موندم
چون نمیخوام دوستامو از دست بدم
هرچقدر هم با خودم کلنجار برم
بازم نمیتونم از وابستگیم کم کنم.
و این تنها راه زندگی کردنه
حداقل تنها راهی که بلدم.
در اصل دلم میخواد کلا محو شم و در یاد کسی نمونم و کلا اثری از زیستنم نمونه
انگار که هیچوقت نبودم
ولی این امکان پذیر نیست
تنها راه ممکن برای رفتن مرگه که خیلی ازش متنفرم، نیاز هامو کامل ارضا نمیکنه و نا عادلانه و احمقانه ست و حقیقتا دردناک تر از اونه که بتونم دوباره شجاعتم رو برای رفتن به سمتش جمع کنم.
و وقتی به سمت اون نری ناچاری که زندگی کنی.
و هرچقدر هم تلاش کنی راهی برای زندگی بدون رابطه با دیگران نیست.
من ترجیح میدم این نیازمو با ادمایی که دوسشون دارم ارضا کنم.
که چند نفر در مجازی ان و چند نفرم در زندگی واقعی. که البته اونا هم زندگی و مشغله خودشونو دارن و وقتی که برای من میتونن بذارن ناچیزه. و منم همیشه آمادگی روبرویی با ادما رو ندارم و از ترسش گاهی ترجیح میدم نبینمشون.
پس فضای مجازی و کاربرهایی که فقط با برداشتن گوشی و در چند لحظه میتونن باهات صحبت کنن و وقتی بهت سخت میگذره باعث لبخندت بشن، و بر اساس عقاید قشنگشون و علایقت بهشون نزدیک شدی خیلی عاقلانه تر بنظر میرسه و حس راحتی بیشتری داره.
این دلیلیه که من موندم
چون نمیخوام دوستامو از دست بدم
هرچقدر هم با خودم کلنجار برم
بازم نمیتونم از وابستگیم کم کنم.
و این تنها راه زندگی کردنه
حداقل تنها راهی که بلدم.
اینها واقعی نیستن،
همهش توی ذهنته، همهش خیالپردازیه،
بیدار شو.
همهش توی ذهنته، همهش خیالپردازیه،
بیدار شو.
هرچقدر به آخرشب نزدیک میشیم، لحظات برام دلگیرتر میگذره.
نمیدونم، یه نگاهی به اطراف میندازم و میفهمم فقط خودمم و خودم.
توی طول روز هیچکس متوجه این تنهایی نمیشه، اما نیمهشبا پدیدار میشه.
نمیدونم، یه نگاهی به اطراف میندازم و میفهمم فقط خودمم و خودم.
توی طول روز هیچکس متوجه این تنهایی نمیشه، اما نیمهشبا پدیدار میشه.
امیدوارم یک روزی هیچ خاطرهای از اینجا و از هرچه بر سرمون اومد، یادم نمونه.
امیدوارم روزی به دور از اینجا بتونم دوباره متولد بشم، انگاری که هیچوقت اینجا به دنیا نیومده و زندگی نکردم.
یعنی میتونم همشو از یاد ببرم و یک زندگی نو برای خودم شروع کنم؟ بعید بدونم.
امیدوارم روزی به دور از اینجا بتونم دوباره متولد بشم، انگاری که هیچوقت اینجا به دنیا نیومده و زندگی نکردم.
یعنی میتونم همشو از یاد ببرم و یک زندگی نو برای خودم شروع کنم؟ بعید بدونم.
از عکسای رندوم خیلی خوشم میاد،
عکسایی که همهچیز بههم ریختهس
و کسی برای عکس چیزیو جمع نمیکنه.
عکسایی که همهچیز بههم ریختهس
و کسی برای عکس چیزیو جمع نمیکنه.
Forwarded from Demure
دلم میخواد از همه هنرمندهای ناشناسی که هیچوقت اسمی ازشون ندونستیم عذرخواهی کنم؛
چون کسی چه میدونه اسم چند دیکینسون و دبوسی و ونگوگ توی تاریخ گم شد؟
چون کسی چه میدونه اسم چند دیکینسون و دبوسی و ونگوگ توی تاریخ گم شد؟
امروز روز قشنگی بود برام.
از رقصیدن زیر آفتاب،
تا وزش باد سرد روی بدنم و لای موهام.
از نقاشی کشیدن زیر آسمون آبیای
که هم خورشید و هم ماه رو دارا بود، تا دویدن توی کوچهی خالی.
از رقصیدن زیر آفتاب،
تا وزش باد سرد روی بدنم و لای موهام.
از نقاشی کشیدن زیر آسمون آبیای
که هم خورشید و هم ماه رو دارا بود، تا دویدن توی کوچهی خالی.
حسهایی که موسیقی میتونن بهتون القا کنه نامحدوده و بعضی از اون حسها اونقدر خاص و عمیق هستن که نمیشه توصیفشون کرد.
ما نمیتونیم همه احساساتمون رو توضیح بدیم.
بعضی اوقات میتونیم، مثلا خوشحالی، لذت، صلح، آرامش، عشق.
اما هرازگاهی حسهایی داریم که اونقدر خاص و عمیق هستن که کلمهای براشون وجود نداره.
برای همین موسیقی اینقدر شگفتانگیزه،
چون موسیقی برامون اونارو نامگذاری کرده.
فقط با نوت بهجای کلمات.
هیچوقت یادتون نره موسیقی یه حرکته، جابجا میشه و جهتش تغییر پیدا میکنه و از یه نوت به دیگری جریان داره و این جنبش و جریان، از میلیونها کلمه احساساتمونو بهتر توضیح میده.
- Tár by Todd Field
ما نمیتونیم همه احساساتمون رو توضیح بدیم.
بعضی اوقات میتونیم، مثلا خوشحالی، لذت، صلح، آرامش، عشق.
اما هرازگاهی حسهایی داریم که اونقدر خاص و عمیق هستن که کلمهای براشون وجود نداره.
برای همین موسیقی اینقدر شگفتانگیزه،
چون موسیقی برامون اونارو نامگذاری کرده.
فقط با نوت بهجای کلمات.
هیچوقت یادتون نره موسیقی یه حرکته، جابجا میشه و جهتش تغییر پیدا میکنه و از یه نوت به دیگری جریان داره و این جنبش و جریان، از میلیونها کلمه احساساتمونو بهتر توضیح میده.
- Tár by Todd Field
و مرگ همون آرامش ابدیای هستش که همهی ما آرزوشو داریم.
نمیتونم بفهمم که مرگ چیزی جز سیاهی و سکوت نیست یا فراتره.
تنِ انسان مُرده انقدر آروم خوابیده
که انگار داره نشون میده از اون آرامش راضیه.
پس چرا بطور غریزی از رسیدن به این آرامش
این همه ترس و واهمه داریم؟
نمیتونم بفهمم که مرگ چیزی جز سیاهی و سکوت نیست یا فراتره.
تنِ انسان مُرده انقدر آروم خوابیده
که انگار داره نشون میده از اون آرامش راضیه.
پس چرا بطور غریزی از رسیدن به این آرامش
این همه ترس و واهمه داریم؟