mystery of lack – Telegram
درخت خشکیده‌ی تنها.
یه لحظه به سرم زد و موبایلمو خاموش کردم، چند دقیقه به طور کامل وقتی افتاده بود روی تخت بهش خیره شدم. من فقط یه موبایل خاموش ندیدم، یه دنیا دیدم پر از آدمهایی که دور و برم‌ان.
پر از کسایی که کلی باهاشون خاطره ساختم و توی دوره های مختلف زندگیم کنارم بودن.
راستش خیلی برام عجیب و همزمان ناراحت کننده بود.
دیدی وقتی بیش از حد به یک کلمه یا یک چیز فکر کنی چقدر به‌نظرت عجیب می‌آد؟ مخت سوت می‌کشه؟ تقریبا یک حس این‌جوری بهش داشتم.
انگار همه‌ی کسایی که می‌شناسمشون و یک دنیای کامل، همه توی اون گوشی زندانی شده بودن.
توی یک وسیله‌ای که به راحتی توی دست جا می‌شه!
این ناراحت کننده‌ست، متن موسیقی که گوش می‌دم ناراحت کننده‌ست، همه‌چیز ناراحت کننده‌ست.
Oleanders,
by Vincent van Gogh
می‌تونم بی‌وقفه به ماه خیره شم.
می‌تونم جوری رفتار کنم که انگار اولین باره که توی آسمون می‌بینمش.
برام سواله چرا این اثر یوهانس ورمیر به اسم «پرتره بانوی جوان» هیچ‌وقت به اندازه‌ی «دختری با گوشواره مروارید» به شهرت نرسید.
نقاش‌ دوتا نقاشی یک نفره.
هر دو گوشواره‌ی مروارید دارن.
پس زمینه‌ی هردو نقاشی سیاهی مطلق و ابهامه.
هردو از پس شونه به روبرو خیره شدن و هر دو پارچه‌ای روی سرشون دارن.
نمی‌دونم، شاید چون دنیا همیشه به کام زیبارویان بوده؟
به نقل قول از دوستی،
«همه‌ی اینا تجربه می‌شه، زندگی پر از چیزای ناراحت کننده‌ست.
تو نمی‌تونی از سنگ باشی، تجربه کردنش و فهمیدنش بسیار ارزشمنده.»
توی آینه به خودم خیره شدم.
چی دیدم؟
انسانی خسته.
خسته از انسانها، از زندگی، از این‌که ادامه بده.
توی صورتم یه خستگی کهنه دیدم که در نرفته.
توی گلوم یه بغض بزرگ دیدم که نای ترکیده شدن و فروپاشی نداره.
خودمو دیدم، خود واقعیم.
بچگیمو دیدم، وقتی که اونقدری خوشحال بودم که می‌شد توی چشمام خنده رو پیدا کرد.
ولی من دیگه اون بچه نیستم.
توی چشمام اون حسرت رو دیدم.
من دیگه شباهتی به اون بچه‌ی معصوم ندارم.
محکومم به ادامه دادن، تا شاید توی آینده بتونم دوباره اون خنده رو توی چشمام ببینم.
خوشحال کننده‌تر از این نیست که با کسایی که همیشه توی ذهنت با خودت می‌گفتی «هر جور مونده من باید با این شخص ارتباط برقرار کنم و رفیقش بشم!» رفاقت کنی و حتی ندونی چجور به اینجا رسیدید.
گاهی اوقات به افکار درونم گوشزد می‌کنم که اونجا جاتون امنه، آزاد نشید و بیشتر از این منو پریشان‌‌حال نشون ندید.
Forwarded from عوالم
کاش می‌شد؛ آدم، گاهی… فقط گاهی
به اندازه نیاز بمیرد. بعد بلند شود
خاک‌هایش را بتکاند
اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست بخوابد تا ابد!
از «از دست دادن» آدمای مهم زندگیم می‌ترسم.
از ناراحت کردنشون می‌ترسم.
ساعت‌ها مثل انسان‌های دیوانه به مرگشون فکر می‌کنم و بغض می‌کنم.
دوری ازشون اذیتم میکنه
از تنها گذاشتن مادرم می‌ترسم.
از دلتنگی می‌ترسم.
و می‌دونم که یک روز این اتفاق می‌افته.
از اینکه همه چیزو اینجا رها کنم و برم، می‌ترسم.
می‌خوام همیشه آغوششون و گرمای وجودشونو حس کنم با این‌که می‌دونم از محالاته.
دوراهی بین رفتن یا ماندن؟
هرکسی توی مهمونی‌ها باید یک جایی رو داشته باشه که وقتی از جمع و‌ شلوغی خسته شد بهش پناه ببره.
خودشو خالی کنه و احساس امنیت کنه.
جایی که تنها با خودت حرف بزنی، گوشه‌ای پشت در، توی یک اتاق کوچیک.
دوازده نیمه‌شب رو به این دلیل دوست دارم که هرچقدر توی خودم باشم، غمگین به‌نظر برسم، باز کسی نیست که ازم بپرسه چیزی شده یا نه؟
که اگر دلیلی هم نداشته باشم مجبورم دروغی سرهم کنم تا از سر خودم بازش کنم.
توی یک اتاق تاریک راحت سرم توی لاک خودمه و همش به خودم فکر می‌کنم.
کسی نیست آرامشتو بر هم بزنه چون همه خوشبختانه توی خواب نازن.
وقتی تک تک کلمه‌هایی که می‌آد توی ذهنم رو می‌نویسم، آروم‌تر می‌شم،
انگار اون حسو با شما هم تقسیم کردم.
الان که دارم اینو می‌نویسم چشمام پر از اشکه.
بغضم بعد از ماه‌ها بالاخره ترکید و اشک‌هام مثل آبشاری سرازیر شد.
نمی‌دونم از کجا شروع کنم،
من خیلی دلتنگ گذشته‌م.
برای چیزایی که هیچوقت مثل قبل نمی‌شن.
برای صمیمی‌ترین دوستم.
برای لحظاتی که می‌تونستیم کنار هم بگذرونیم ولی به لطف جبر جغرافیایی با پیام دادن از پشت شیشه‌ای سیاه گذرونده شد.
تو حتی اگر نباشی هم جات همیشه توی
قلب من خالی می‌مونه.
کل هفته رو انتظار می‌کشم تا باهات صحبت کنم.
گاهی اونقدر منتظر می‌مونم که شاید فراموش کنم حالتو ازت بپرسم.
یه وقتایی بعضی آدم‌ها انقدر برات عزیز می‌شن که از پشت این شیشه‌ی مسخره، غصه‌شونو می‌خوری و بغلشون می‌کنی.
می‌دونی، دلم نمی‌خواست اینجور پیش بره.
می‌تونست خیلی قشنگ‌تر باشه.
ما برای این زندگی آماده نبودیم.
من نبودم، هیچوقتم نبودم.
کاش می‌تونستم پیشت باشم.
محکم بغلت می‌کردم و بغضمون می‌ترکید.
اما من و تو اینو می‌دونیم که هیچوقت هیچ‌چیز اونجوری که می‌خوای پیش نمی‌ره.
در همین حین دوباره یاد بچگیم افتادم.
شاید آماده‌ی بزرگ شدن نبودم.
زمان هرچقدر می‌گذره،
ماه‌ها، سالها،
بیش‌تر دلم برای گذشته تنگ می‌شه.
شاید باید ترکش کنم، اما هنوز یه تیکه از من در گذشته جا مونده.
کاش می‌تونستم بهت بگم همه چیز تموم می‌شه، اما شاید ادامه دار باشه. بعضی دردها هیچوقت تموم‌شدنی نیستن.
تو برام خیلی ارزشمندی.
شاید برای همینه که جای خالی یک خواهر بزرگتر رو حس نمی‌کنم، اما خیلی وقته جای خالی تورو حس می‌کنم.