گریه کردم.
بغض بزرگی که در گلویم گیر کرده بود، امروز به یکباره ترکید و فوران شد.
حس میکنم اون پایی که همیشه روی قفسهی سینهم بود برداشته شد و الان میتونم نفس بکشم.
بغض بزرگی که در گلویم گیر کرده بود، امروز به یکباره ترکید و فوران شد.
حس میکنم اون پایی که همیشه روی قفسهی سینهم بود برداشته شد و الان میتونم نفس بکشم.
حس بچهای رو دارم که یک گوشهی پارک داره به بچههایی که توی بازی راهش ندادن خیره شده.
امشب، آخرین شب امساله.
امیدوارم همینطور که آخرین شب امساله، آخرین شبی هم باشه که تا پنج صبح و گرگ و میشی هوا بیدار میمونم.
اما خب این تولد افکار، همیشه با من همراهه.
امیدوارم همینطور که آخرین شب امساله، آخرین شبی هم باشه که تا پنج صبح و گرگ و میشی هوا بیدار میمونم.
اما خب این تولد افکار، همیشه با من همراهه.
دوست دارم از امسال بنویسم،
از چیزهایی که تجربه کردم، اینکه چی شد که من به این نقطه از زندگیم رسیدم.
راه درازی بوده و قطعا براتون خسته کنندهس.
دلم میخواد بگم سال کاملا مزخرفی بود، ولی اگر بگم دروغ گفتم.
روزای خیلی قشنگی هم داشت، حداقل برای من.
احساساتی رو تجربه کردم که تا به حال تجربشون نکرده بودم، سخت بودن ولی شیرین.
راه تازه ای توی زندگیم به روم گشوده شد.
انقلاب بزرگی درون من رخ داد که هیچوقت فکرشم نمیکردم.
حس میکنم این بیشتر خود واقعیمم.
همه چیز خیلی سریع داره پیش میره، این برام بعضی اوقات خوشحال کننده و بعضی اوقات ترسناکه.
هیچ چیزی از آینده نمیدونم، توی زمان حال هم گم شدم و هنوز گذشته رو ترک نکردم.
میدونم که خوشحالم، اونم با تموم حس ناراحتی، بغض و غمی که توی گلوم جمع آوری شده.
تجارب جدید همیشه در انتظارن، اما من از پیشقدم شدن میترسم.
از طرد شدن و نادیده گرفته شدن میترسم.
از کامل نبودن میترسم.
از بینقص نبودن میترسم.
از خراب کردن میترسم.
اینو به عنوان حرف آخر میزنم، نیازی ندارم که سال پیش رو برام سال خوبی باشه، ولی کاش کمتر آزارم بده.
از چیزهایی که تجربه کردم، اینکه چی شد که من به این نقطه از زندگیم رسیدم.
راه درازی بوده و قطعا براتون خسته کنندهس.
دلم میخواد بگم سال کاملا مزخرفی بود، ولی اگر بگم دروغ گفتم.
روزای خیلی قشنگی هم داشت، حداقل برای من.
احساساتی رو تجربه کردم که تا به حال تجربشون نکرده بودم، سخت بودن ولی شیرین.
راه تازه ای توی زندگیم به روم گشوده شد.
انقلاب بزرگی درون من رخ داد که هیچوقت فکرشم نمیکردم.
حس میکنم این بیشتر خود واقعیمم.
همه چیز خیلی سریع داره پیش میره، این برام بعضی اوقات خوشحال کننده و بعضی اوقات ترسناکه.
هیچ چیزی از آینده نمیدونم، توی زمان حال هم گم شدم و هنوز گذشته رو ترک نکردم.
میدونم که خوشحالم، اونم با تموم حس ناراحتی، بغض و غمی که توی گلوم جمع آوری شده.
تجارب جدید همیشه در انتظارن، اما من از پیشقدم شدن میترسم.
از طرد شدن و نادیده گرفته شدن میترسم.
از کامل نبودن میترسم.
از بینقص نبودن میترسم.
از خراب کردن میترسم.
اینو به عنوان حرف آخر میزنم، نیازی ندارم که سال پیش رو برام سال خوبی باشه، ولی کاش کمتر آزارم بده.
Forwarded from Labyrinth
«تمام آهنگایی که قراره بشنویم و مورمورمون بشه، تمام کتابایی که قراره نوشته بشه و تو ذهنمون ته نشین بشه، تمام آدمایی که قراره یه روزی، یه جایی ببینیمشون و باعث یه جرقه ی بزرگ تو زندگیمون باشن، تمام مکان های جدیدی که باید کشف کنیم، تمام عکسای دسته جمعی که قراره توشون واقعی بخندیم، تمام شبایی که قراره با آرامش سر رو بالشت بذاریم، تمام صبح هایی که قراره با یه امید تازه شروع بشن، تمام برفا و بارونایی که قراره زیرشون قدم بزنیم، تمام خوراکیای خوشمزه ای که قراره امتحان کنیم، تمام فانتزیای کوچیک و بزرگی که قراره واقعی بشن.لیاقتشو داریم مگه نه؟»
یه لحظه به سرم زد و موبایلمو خاموش کردم، چند دقیقه به طور کامل وقتی افتاده بود روی تخت بهش خیره شدم. من فقط یه موبایل خاموش ندیدم، یه دنیا دیدم پر از آدمهایی که دور و برمان.
پر از کسایی که کلی باهاشون خاطره ساختم و توی دوره های مختلف زندگیم کنارم بودن.
راستش خیلی برام عجیب و همزمان ناراحت کننده بود.
دیدی وقتی بیش از حد به یک کلمه یا یک چیز فکر کنی چقدر بهنظرت عجیب میآد؟ مخت سوت میکشه؟ تقریبا یک حس اینجوری بهش داشتم.
انگار همهی کسایی که میشناسمشون و یک دنیای کامل، همه توی اون گوشی زندانی شده بودن.
توی یک وسیلهای که به راحتی توی دست جا میشه!
پر از کسایی که کلی باهاشون خاطره ساختم و توی دوره های مختلف زندگیم کنارم بودن.
راستش خیلی برام عجیب و همزمان ناراحت کننده بود.
دیدی وقتی بیش از حد به یک کلمه یا یک چیز فکر کنی چقدر بهنظرت عجیب میآد؟ مخت سوت میکشه؟ تقریبا یک حس اینجوری بهش داشتم.
انگار همهی کسایی که میشناسمشون و یک دنیای کامل، همه توی اون گوشی زندانی شده بودن.
توی یک وسیلهای که به راحتی توی دست جا میشه!
این ناراحت کنندهست، متن موسیقی که گوش میدم ناراحت کنندهست، همهچیز ناراحت کنندهست.
میتونم بیوقفه به ماه خیره شم.
میتونم جوری رفتار کنم که انگار اولین باره که توی آسمون میبینمش.
میتونم جوری رفتار کنم که انگار اولین باره که توی آسمون میبینمش.
برام سواله چرا این اثر یوهانس ورمیر به اسم «پرتره بانوی جوان» هیچوقت به اندازهی «دختری با گوشواره مروارید» به شهرت نرسید.
نقاش دوتا نقاشی یک نفره.
هر دو گوشوارهی مروارید دارن.
پس زمینهی هردو نقاشی سیاهی مطلق و ابهامه.
هردو از پس شونه به روبرو خیره شدن و هر دو پارچهای روی سرشون دارن.
نمیدونم، شاید چون دنیا همیشه به کام زیبارویان بوده؟
نقاش دوتا نقاشی یک نفره.
هر دو گوشوارهی مروارید دارن.
پس زمینهی هردو نقاشی سیاهی مطلق و ابهامه.
هردو از پس شونه به روبرو خیره شدن و هر دو پارچهای روی سرشون دارن.
نمیدونم، شاید چون دنیا همیشه به کام زیبارویان بوده؟
به نقل قول از دوستی،
«همهی اینا تجربه میشه، زندگی پر از چیزای ناراحت کنندهست.
تو نمیتونی از سنگ باشی، تجربه کردنش و فهمیدنش بسیار ارزشمنده.»
«همهی اینا تجربه میشه، زندگی پر از چیزای ناراحت کنندهست.
تو نمیتونی از سنگ باشی، تجربه کردنش و فهمیدنش بسیار ارزشمنده.»
توی آینه به خودم خیره شدم.
چی دیدم؟
انسانی خسته.
خسته از انسانها، از زندگی، از اینکه ادامه بده.
توی صورتم یه خستگی کهنه دیدم که در نرفته.
توی گلوم یه بغض بزرگ دیدم که نای ترکیده شدن و فروپاشی نداره.
خودمو دیدم، خود واقعیم.
بچگیمو دیدم، وقتی که اونقدری خوشحال بودم که میشد توی چشمام خنده رو پیدا کرد.
ولی من دیگه اون بچه نیستم.
توی چشمام اون حسرت رو دیدم.
من دیگه شباهتی به اون بچهی معصوم ندارم.
محکومم به ادامه دادن، تا شاید توی آینده بتونم دوباره اون خنده رو توی چشمام ببینم.
چی دیدم؟
انسانی خسته.
خسته از انسانها، از زندگی، از اینکه ادامه بده.
توی صورتم یه خستگی کهنه دیدم که در نرفته.
توی گلوم یه بغض بزرگ دیدم که نای ترکیده شدن و فروپاشی نداره.
خودمو دیدم، خود واقعیم.
بچگیمو دیدم، وقتی که اونقدری خوشحال بودم که میشد توی چشمام خنده رو پیدا کرد.
ولی من دیگه اون بچه نیستم.
توی چشمام اون حسرت رو دیدم.
من دیگه شباهتی به اون بچهی معصوم ندارم.
محکومم به ادامه دادن، تا شاید توی آینده بتونم دوباره اون خنده رو توی چشمام ببینم.
خوشحال کنندهتر از این نیست که با کسایی که همیشه توی ذهنت با خودت میگفتی «هر جور مونده من باید با این شخص ارتباط برقرار کنم و رفیقش بشم!» رفاقت کنی و حتی ندونی چجور به اینجا رسیدید.