خوشحال کنندهتر از این نیست که با کسایی که همیشه توی ذهنت با خودت میگفتی «هر جور مونده من باید با این شخص ارتباط برقرار کنم و رفیقش بشم!» رفاقت کنی و حتی ندونی چجور به اینجا رسیدید.
گاهی اوقات به افکار درونم گوشزد میکنم که اونجا جاتون امنه، آزاد نشید و بیشتر از این منو پریشانحال نشون ندید.
Forwarded from عوالم
کاش میشد؛ آدم، گاهی… فقط گاهی
به اندازه نیاز بمیرد. بعد بلند شود
خاکهایش را بتکاند
اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست بخوابد تا ابد!
به اندازه نیاز بمیرد. بعد بلند شود
خاکهایش را بتکاند
اگر دلش خواست برگردد به زندگی
دلش نخواست بخوابد تا ابد!
از «از دست دادن» آدمای مهم زندگیم میترسم.
از ناراحت کردنشون میترسم.
ساعتها مثل انسانهای دیوانه به مرگشون فکر میکنم و بغض میکنم.
دوری ازشون اذیتم میکنه
از تنها گذاشتن مادرم میترسم.
از دلتنگی میترسم.
و میدونم که یک روز این اتفاق میافته.
از اینکه همه چیزو اینجا رها کنم و برم، میترسم.
میخوام همیشه آغوششون و گرمای وجودشونو حس کنم با اینکه میدونم از محالاته.
از ناراحت کردنشون میترسم.
ساعتها مثل انسانهای دیوانه به مرگشون فکر میکنم و بغض میکنم.
دوری ازشون اذیتم میکنه
از تنها گذاشتن مادرم میترسم.
از دلتنگی میترسم.
و میدونم که یک روز این اتفاق میافته.
از اینکه همه چیزو اینجا رها کنم و برم، میترسم.
میخوام همیشه آغوششون و گرمای وجودشونو حس کنم با اینکه میدونم از محالاته.
هرکسی توی مهمونیها باید یک جایی رو داشته باشه که وقتی از جمع و شلوغی خسته شد بهش پناه ببره.
خودشو خالی کنه و احساس امنیت کنه.
جایی که تنها با خودت حرف بزنی، گوشهای پشت در، توی یک اتاق کوچیک.
خودشو خالی کنه و احساس امنیت کنه.
جایی که تنها با خودت حرف بزنی، گوشهای پشت در، توی یک اتاق کوچیک.
دوازده نیمهشب رو به این دلیل دوست دارم که هرچقدر توی خودم باشم، غمگین بهنظر برسم، باز کسی نیست که ازم بپرسه چیزی شده یا نه؟
که اگر دلیلی هم نداشته باشم مجبورم دروغی سرهم کنم تا از سر خودم بازش کنم.
توی یک اتاق تاریک راحت سرم توی لاک خودمه و همش به خودم فکر میکنم.
کسی نیست آرامشتو بر هم بزنه چون همه خوشبختانه توی خواب نازن.
که اگر دلیلی هم نداشته باشم مجبورم دروغی سرهم کنم تا از سر خودم بازش کنم.
توی یک اتاق تاریک راحت سرم توی لاک خودمه و همش به خودم فکر میکنم.
کسی نیست آرامشتو بر هم بزنه چون همه خوشبختانه توی خواب نازن.
وقتی تک تک کلمههایی که میآد توی ذهنم رو مینویسم، آرومتر میشم،
انگار اون حسو با شما هم تقسیم کردم.
انگار اون حسو با شما هم تقسیم کردم.
الان که دارم اینو مینویسم چشمام پر از اشکه.
بغضم بعد از ماهها بالاخره ترکید و اشکهام مثل آبشاری سرازیر شد.
نمیدونم از کجا شروع کنم،
من خیلی دلتنگ گذشتهم.
برای چیزایی که هیچوقت مثل قبل نمیشن.
برای صمیمیترین دوستم.
برای لحظاتی که میتونستیم کنار هم بگذرونیم ولی به لطف جبر جغرافیایی با پیام دادن از پشت شیشهای سیاه گذرونده شد.
تو حتی اگر نباشی هم جات همیشه توی
قلب من خالی میمونه.
کل هفته رو انتظار میکشم تا باهات صحبت کنم.
گاهی اونقدر منتظر میمونم که شاید فراموش کنم حالتو ازت بپرسم.
یه وقتایی بعضی آدمها انقدر برات عزیز میشن که از پشت این شیشهی مسخره، غصهشونو میخوری و بغلشون میکنی.
میدونی، دلم نمیخواست اینجور پیش بره.
میتونست خیلی قشنگتر باشه.
ما برای این زندگی آماده نبودیم.
من نبودم، هیچوقتم نبودم.
کاش میتونستم پیشت باشم.
محکم بغلت میکردم و بغضمون میترکید.
اما من و تو اینو میدونیم که هیچوقت هیچچیز اونجوری که میخوای پیش نمیره.
در همین حین دوباره یاد بچگیم افتادم.
شاید آمادهی بزرگ شدن نبودم.
زمان هرچقدر میگذره،
ماهها، سالها،
بیشتر دلم برای گذشته تنگ میشه.
شاید باید ترکش کنم، اما هنوز یه تیکه از من در گذشته جا مونده.
کاش میتونستم بهت بگم همه چیز تموم میشه، اما شاید ادامه دار باشه. بعضی دردها هیچوقت تمومشدنی نیستن.
تو برام خیلی ارزشمندی.
شاید برای همینه که جای خالی یک خواهر بزرگتر رو حس نمیکنم، اما خیلی وقته جای خالی تورو حس میکنم.
بغضم بعد از ماهها بالاخره ترکید و اشکهام مثل آبشاری سرازیر شد.
نمیدونم از کجا شروع کنم،
من خیلی دلتنگ گذشتهم.
برای چیزایی که هیچوقت مثل قبل نمیشن.
برای صمیمیترین دوستم.
برای لحظاتی که میتونستیم کنار هم بگذرونیم ولی به لطف جبر جغرافیایی با پیام دادن از پشت شیشهای سیاه گذرونده شد.
تو حتی اگر نباشی هم جات همیشه توی
قلب من خالی میمونه.
کل هفته رو انتظار میکشم تا باهات صحبت کنم.
گاهی اونقدر منتظر میمونم که شاید فراموش کنم حالتو ازت بپرسم.
یه وقتایی بعضی آدمها انقدر برات عزیز میشن که از پشت این شیشهی مسخره، غصهشونو میخوری و بغلشون میکنی.
میدونی، دلم نمیخواست اینجور پیش بره.
میتونست خیلی قشنگتر باشه.
ما برای این زندگی آماده نبودیم.
من نبودم، هیچوقتم نبودم.
کاش میتونستم پیشت باشم.
محکم بغلت میکردم و بغضمون میترکید.
اما من و تو اینو میدونیم که هیچوقت هیچچیز اونجوری که میخوای پیش نمیره.
در همین حین دوباره یاد بچگیم افتادم.
شاید آمادهی بزرگ شدن نبودم.
زمان هرچقدر میگذره،
ماهها، سالها،
بیشتر دلم برای گذشته تنگ میشه.
شاید باید ترکش کنم، اما هنوز یه تیکه از من در گذشته جا مونده.
کاش میتونستم بهت بگم همه چیز تموم میشه، اما شاید ادامه دار باشه. بعضی دردها هیچوقت تمومشدنی نیستن.
تو برام خیلی ارزشمندی.
شاید برای همینه که جای خالی یک خواهر بزرگتر رو حس نمیکنم، اما خیلی وقته جای خالی تورو حس میکنم.
در آشپزخانه نشسته بودم.
به وسایل مینگریدم.
گاهی مثل بچهها حس میکنم اشیا جان دارند و بعد از ترک ما به صدا در میآیند.
به آیندهی آنها فکر کردم.
آیا صدسال دیگر اینجایی که به آن خانه میگوییم همین شکل باقی میماند؟ قطعا نه.
غمانگیز است.
ساختمانی که بیست و چندی سال است که با افراد داخلش خانه خطاب میشود، ممکن است در آینده دیگر خانه نباشد.
معلوم نیست این وسایل تا صدسال دیگر وقتی که ما زیر خاکیم چه بلایی سرشان خواهد آمد.
دلم برای آنها هم میسوزد.
دیگر کسی نیست از آنها استفاده کند.
کهنه و فرتوت میشوند و کم کم در جایی دورافتاده از بین میروند.
عجیب است.
فکر کردن به پنج سال آینده هم عجیب است، چه برسد صدسال.
از من چه چیزی باقی میماند؟
متعلقات من هم مثل بقیه اسباب این خانه از بین بروند؟
وسایلی که الان نگران خاک گرفتنشان هستم، اصلا برای کسی باارزش هستند جز خودم؟
بعد از من چه کسی به آنها اهمیت میدهد؟
به راستی چه چیزی از من باقی میماند
آیا خودم هم فراموش میشوم؟
موبایلی که در دست من است بعد از مرگ من سرنوشتش چه میشود؟
تمام نوشتههایم،
تمام موسیقی های مورد علاقهام،
تمام چرت و پرت هایی که به سرم میزد و برای خالی کردن مغزم آنهارا جایی مینوشتم و سراغشان نمیرفتم،
اگر به دست کسی بیفتد چه فکری دربارهی من میکند؟
حتی نمیتوانم از مغز مجنونم دفاع کنم.
حتی شاید کسی رمز این وسیلهی مسخره که تمام اسرار من درونش هست را نداند.
دوستانم چه میشوند؟
پنجاه سال بعد چه بلایی سرشان میآید
به این پی میبرم که بعد از مرگ هیچ چیز برایت مهم نیست.
تو آزاد میشوی و جسمت بی جان.
راستش را بخواهی، از این حجم از آرامش میترسم.
نمیخواهم بمیرم.
به وسایل مینگریدم.
گاهی مثل بچهها حس میکنم اشیا جان دارند و بعد از ترک ما به صدا در میآیند.
به آیندهی آنها فکر کردم.
آیا صدسال دیگر اینجایی که به آن خانه میگوییم همین شکل باقی میماند؟ قطعا نه.
غمانگیز است.
ساختمانی که بیست و چندی سال است که با افراد داخلش خانه خطاب میشود، ممکن است در آینده دیگر خانه نباشد.
معلوم نیست این وسایل تا صدسال دیگر وقتی که ما زیر خاکیم چه بلایی سرشان خواهد آمد.
دلم برای آنها هم میسوزد.
دیگر کسی نیست از آنها استفاده کند.
کهنه و فرتوت میشوند و کم کم در جایی دورافتاده از بین میروند.
عجیب است.
فکر کردن به پنج سال آینده هم عجیب است، چه برسد صدسال.
از من چه چیزی باقی میماند؟
متعلقات من هم مثل بقیه اسباب این خانه از بین بروند؟
وسایلی که الان نگران خاک گرفتنشان هستم، اصلا برای کسی باارزش هستند جز خودم؟
بعد از من چه کسی به آنها اهمیت میدهد؟
به راستی چه چیزی از من باقی میماند
آیا خودم هم فراموش میشوم؟
موبایلی که در دست من است بعد از مرگ من سرنوشتش چه میشود؟
تمام نوشتههایم،
تمام موسیقی های مورد علاقهام،
تمام چرت و پرت هایی که به سرم میزد و برای خالی کردن مغزم آنهارا جایی مینوشتم و سراغشان نمیرفتم،
اگر به دست کسی بیفتد چه فکری دربارهی من میکند؟
حتی نمیتوانم از مغز مجنونم دفاع کنم.
حتی شاید کسی رمز این وسیلهی مسخره که تمام اسرار من درونش هست را نداند.
دوستانم چه میشوند؟
پنجاه سال بعد چه بلایی سرشان میآید
به این پی میبرم که بعد از مرگ هیچ چیز برایت مهم نیست.
تو آزاد میشوی و جسمت بی جان.
راستش را بخواهی، از این حجم از آرامش میترسم.
نمیخواهم بمیرم.
Forwarded from برنامه ناشناس
نیمه شب مِه کنار میره
و خودت رو واضح تر میتونی ببینی
یکم دردناکه، اما خوبه.
نیمه شب مِه کنار میره
و خودت رو واضح تر میتونی ببینی
یکم دردناکه، اما خوبه.
به گذشته نگاه کردن عجیبه.
وقتی میبینی احساساتی وجود داشتن که الان به طور کل نابود شدن.
انسانهایی که روزی جزو ارزشمندترین افراد زندگیت بودن، الان حتی به یاد نمیاری که چطور باهاشون اوقات خوش و اندوهتو میگذروندی.
فقط یک نام ازشون توی دفتر خاطرات باقی میمونه.
خاطرات هم همراه خودشون کمرنگ و کمرنگتر میشن تا روزی بالاخره محو میشن، مثل نوشتن یک نثر با مداد روی یک کاغذ و پاک کردنش با پاککنه، شاید نوشته از بین بره ولی جاش هنوز روی ورقه میمونه.
نمیدونم چطور اما زمان التیام میبخشه، مثل یک تخته پاک کن آهسته تمام احساساتی که داشتی رو از تخته سیاه دلت پاک میکنه.
فراموش کردن میتونه جزو بهترین ویژگی انسانها باشه ولی یک مشکل هست به نام دلتنگی که اونم زودگذره، نه؟
وقتی میبینی احساساتی وجود داشتن که الان به طور کل نابود شدن.
انسانهایی که روزی جزو ارزشمندترین افراد زندگیت بودن، الان حتی به یاد نمیاری که چطور باهاشون اوقات خوش و اندوهتو میگذروندی.
فقط یک نام ازشون توی دفتر خاطرات باقی میمونه.
خاطرات هم همراه خودشون کمرنگ و کمرنگتر میشن تا روزی بالاخره محو میشن، مثل نوشتن یک نثر با مداد روی یک کاغذ و پاک کردنش با پاککنه، شاید نوشته از بین بره ولی جاش هنوز روی ورقه میمونه.
نمیدونم چطور اما زمان التیام میبخشه، مثل یک تخته پاک کن آهسته تمام احساساتی که داشتی رو از تخته سیاه دلت پاک میکنه.
فراموش کردن میتونه جزو بهترین ویژگی انسانها باشه ولی یک مشکل هست به نام دلتنگی که اونم زودگذره، نه؟
چقدر تصور آینده لذت بخشه؛
آیندهای که فقط توی ذهنت پدیدار شده و هیچ سنخیتی با واقعیت نداره.
مایوس کنندهست.
آیندهای که فقط توی ذهنت پدیدار شده و هیچ سنخیتی با واقعیت نداره.
مایوس کنندهست.
چهل ساله بود؛ نیمی از حیاتش گذشته بود.
در به در به دنبال کسی میگشت که تکیهگاهش باشد، یا شاید خود به او تکیه کند.
از همه چیز واهمه داشت.
حسرت، چیزی بود که هر ثانیه بجای نفس میکشید.
عشق برایش تابو بود.
حتی از چهرهی خودش در آینه هم فراری بود.
کاش اینقدر طرد نمیشد.
در به در به دنبال کسی میگشت که تکیهگاهش باشد، یا شاید خود به او تکیه کند.
از همه چیز واهمه داشت.
حسرت، چیزی بود که هر ثانیه بجای نفس میکشید.
عشق برایش تابو بود.
حتی از چهرهی خودش در آینه هم فراری بود.
کاش اینقدر طرد نمیشد.
روزی که من بعد از نوشتن افکار درونم اینجا از قضاوت شما بترسم، دیگه نوشتهی بیوی اینجا هیچ معنایی نداره.