mystery of lack – Telegram
در آشپزخانه نشسته بودم.
به وسایل می‌نگریدم.
گاهی مثل بچه‌ها حس می‌کنم اشیا جان دارند و بعد از ترک ما به صدا در می‌آیند.
به آینده‌ی آن‌ها فکر کردم.
آیا صدسال دیگر اینجایی که به آن خانه می‌گوییم همین شکل باقی می‌ماند؟ قطعا نه.
غم‌انگیز است.
ساختمانی که بیست و چندی سال است که با افراد داخلش خانه خطاب می‌شود، ممکن است در آینده‌‌ دیگر خانه نباشد.
معلوم نیست این وسایل تا صدسال دیگر وقتی که ما زیر خاکیم چه بلایی سرشان خواهد آمد.
دلم برای آن‌ها هم می‌سوزد.‌
دیگر کسی نیست از آنها استفاده کند.
کهنه و فرتوت می‌شوند و کم کم در جایی دورافتاده از بین می‌روند.
عجیب است.
فکر کردن به پنج سال آینده هم عجیب است، چه برسد صدسال.
از من چه چیزی باقی می‌ماند؟
متعلقات من هم مثل بقیه اسباب این خانه از بین بروند؟
وسایلی که الان نگران خاک گرفتنشان هستم، اصلا برای کسی باارزش هستند جز خودم؟
بعد از من چه کسی به آن‌ها اهمیت میدهد؟
به راستی چه چیزی از من باقی می‌ماند
آیا خودم هم فراموش می‌شوم؟
موبایلی که در دست من است بعد از مرگ من سرنوشتش چه می‌شود؟
تمام نوشته‌هایم،
تمام موسیقی های مورد علاقه‌ام،
تمام چرت و پرت هایی که به سرم می‌زد و برای خالی کردن مغزم آن‌هارا جایی می‌نوشتم و سراغشان نمی‌رفتم،
اگر به دست کسی بیفتد چه فکری درباره‌ی من می‌کند؟
حتی نمی‌توانم از مغز مجنونم دفاع کنم.
حتی شاید کسی رمز این وسیله‌ی مسخره که تمام اسرار من درونش هست را نداند.
دوستانم چه می‌شوند؟
پنجاه سال بعد چه بلایی سرشان می‌آید
به این پی می‌برم که بعد از مرگ هیچ چیز برایت مهم نیست.
تو آزاد می‌شوی و جسمت بی جان.
راستش را بخواهی، از این حجم از آرامش می‌ترسم.
نمی‌خواهم بمیرم.
Le Suicidé
by Édouard Manet
مرگ هیچ‌وقت خبرت نمی‌کنه.
پس چه به عنوان یادگار از خود باقی بذاریم؟
mystery of lack
Photo
به کسایی که توی این خونه زندگی می‌کنن حسادت می‌کنم.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
نیمه شب مِه کنار می‌ره
و خودت رو واضح تر میتونی ببینی
یکم دردناکه، اما خوبه.
به گذشته نگاه کردن عجیبه.
وقتی می‌بینی احساساتی وجود داشتن که الان به طور کل نابود شدن.
انسانهایی که روزی جزو ارزشمندترین افراد زندگیت بودن، الان حتی به یاد نمیاری که چطور باهاشون اوقات خوش و اندوهتو می‌گذروندی.
فقط یک نام ازشون توی دفتر خاطرات باقی می‌مونه.
خاطرات هم همراه خودشون کمرنگ و کمرنگ‌تر میشن تا روزی بالاخره محو می‌شن، مثل نوشتن یک نثر با مداد روی یک کاغذ و پاک کردنش با پاک‌کنه، شاید نوشته از بین بره ولی جاش هنوز روی ورقه می‌مونه.
نمی‌دونم چطور اما زمان التیام می‌بخشه، مثل یک تخته پاک کن آهسته تمام احساساتی که داشتی رو از تخته سیاه دلت پاک می‌کنه.
فراموش کردن می‌تونه جزو بهترین ویژگی انسانها باشه ولی یک مشکل هست به نام دلتنگی که اونم زودگذره، نه؟
- Het gele huis
Vincent van Gogh
و راهی برای فرار وجود ندارد.
La Columna Rota,
Frida Kahlo
چقدر تصور آینده لذت بخشه؛
آینده‌ای که فقط توی ذهنت پدیدار شده و هیچ سنخیتی با واقعیت نداره.
مایوس کننده‌ست.
چهل ساله بود؛ نیمی از حیاتش گذشته بود.
در به در به دنبال کسی می‌گشت که تکیه‌گاهش باشد، یا شاید خود به او تکیه کند.
از همه چیز واهمه داشت.
حسرت، چیزی بود که هر ثانیه بجای نفس می‌کشید.
عشق برایش تابو بود.
حتی از چهره‌ی خودش در آینه هم فراری بود.
کاش این‌قدر طرد نمی‌شد.
روزی که من بعد از نوشتن افکار درونم اینجا از قضاوت شما بترسم، دیگه نوشته‌ی بیوی اینجا هیچ معنایی نداره.
او گفت، «یک جای دنیا پلی شکسته، و نمی‌گذارد هیچکس به مقصد دلخواهش برسد.»
The Victory of Faith,
Saint George Hare
mystery of lack
The Victory of Faith, Saint George Hare
«پیروزی ایمان»
این اثر در زمان خلق شدن به عنوان دو خواهر شهید مسیحی خفته معرفی شده.
دست زن اتیوپیایی روی ران پای زن قفقازی نشان دهنده آن احساسیست که بین این دو زن بوده.
نقاش به خوبی توانسته احساس میان این دو زن را نمایان کنه و به اثر روح ببخشه.
اگر چهل دقیقه از آخر زندگیم مونده بود، نزدیک‌ترین انسان به خودم رو یک دل سیر در آغوش می‌گرفتم.
به نوای غم‌زده‌ی ویولن گوش می‌سپردم، ویولن همیشه بهم حس لحظات آخر زندگیو می‌ده، اون تنش و آرامش همزمانی رو حس می‌کنم.
شاید می‌خوام با بدنی برهنه بین بازوهای کسی که عمیقا دوستش دارم منتظر فرا رسیدن مرگم بشم.
ترکیب شهوت و اندوه در لحظات آخر و سپس، خاموشی ابدی.
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
یه جمله ای هست برای نیروی دریایی فرانسه
قبل از اینکه برای آخرین بار ایستگاه تلگرافشونو تعطیل کنن
اینو تلگراف کردن:
Calling all. This is our last cry before our eternal silence.
چندروزی بود با خودم درگیر بودم که چرا این‌قدر به این صفحه‌ی سیاه دستم وابسته شدم.
امروز بعد از هم‌صحبتی با انسان‌هایی که تحملشون طاقت فرساست، متوجه شدم که من یک دنیای نو با افرادی که دوستشون دارم توی همین صفحه‌ی سیاه ساختم.
راستش امشب فهمیدم ممکنه دنیای اینجارو بیشتر دوست داشته باشم، ولی در نهایت باید برای ساختن دنیای واقعی هم تلاش کنم.
انسانهای نازنین در واقعیت شیرین‌تر هستن و زندگی رو از خاکستری بودن نجات میدن.