تک تک لحظات سالی که گذشت مثل یک ویدیوی قدیمی در نواری خاک خورده به دستم رسید.
اوایل هجده سالگی را بسیار خام و نابالغ توصیف میکنم.
شاید متعصب به افکار خود،
حساس، شکننده و وابسته.
کسی که هنوز خودش را کامل پیدا نکرده، اما در تلاش است.
منِ هجده ساله اشتباهات بسیاری داشته، اما منِ نوزده ساله تمامی آنهارا به عنوان اشتباه میپذیرد.
نظر من را بخواهی بالغ شدن سن خاصی ندارد.
تو در تمام لحظات زندگی میکوشی تا به کمال برسی.
حال آرزو میکنم که سالهای دیگر وقتی این متن را خواندم، خود را بهتر درک کرده باشم.
اوایل هجده سالگی را بسیار خام و نابالغ توصیف میکنم.
شاید متعصب به افکار خود،
حساس، شکننده و وابسته.
کسی که هنوز خودش را کامل پیدا نکرده، اما در تلاش است.
منِ هجده ساله اشتباهات بسیاری داشته، اما منِ نوزده ساله تمامی آنهارا به عنوان اشتباه میپذیرد.
نظر من را بخواهی بالغ شدن سن خاصی ندارد.
تو در تمام لحظات زندگی میکوشی تا به کمال برسی.
حال آرزو میکنم که سالهای دیگر وقتی این متن را خواندم، خود را بهتر درک کرده باشم.
من بذر گیاهی هستم که در این خاک نمیرویم،
بگذار باد مرا در آغوش گرفته و به جایی ببرد تا شاید بدون نگاه ناپسند خلق پذیرفته شوم.
بگذار باد مرا در آغوش گرفته و به جایی ببرد تا شاید بدون نگاه ناپسند خلق پذیرفته شوم.
Forwarded from My Whole Universe...
دقیقه آخر بود.
نفس نفس میزد.
چنان ترس برش داشته بود،که نمیدانست قدم هایش را چگونه بردارد.
انگار خودش را گم کرده بود.
میان نیستی ها...
میان آغوش گرم مادر...
میان دستان گرم آدم ها...
میان قلب بزرگ کسی که نیست...
میان خدایی که وجود ندارد...
میان زمانی که ثانیه به ثانیه میگذرد...
میان تمام چیزهایی که دیگر نیست...
شاید هم از همان اول نبود.
شاید هم چشمان من بود که میخواست آنها را خوب و درست ببیند.
شاید هم این من بودم که اشتباه میکردم.
شاید هم نباید منتظر ماند.
میدانی؟!
خیر!
تو هیچوقت مرا درک نخواهی کرد.
خیر!
تو هیچوقت مرا درک نخواهی کرد.
1401/2/12
03:29
نفس نفس میزد.
چنان ترس برش داشته بود،که نمیدانست قدم هایش را چگونه بردارد.
انگار خودش را گم کرده بود.
میان نیستی ها...
میان آغوش گرم مادر...
میان دستان گرم آدم ها...
میان قلب بزرگ کسی که نیست...
میان خدایی که وجود ندارد...
میان زمانی که ثانیه به ثانیه میگذرد...
میان تمام چیزهایی که دیگر نیست...
شاید هم از همان اول نبود.
شاید هم چشمان من بود که میخواست آنها را خوب و درست ببیند.
شاید هم این من بودم که اشتباه میکردم.
شاید هم نباید منتظر ماند.
میدانی؟!
خیر!
تو هیچوقت مرا درک نخواهی کرد.
خیر!
تو هیچوقت مرا درک نخواهی کرد.
1401/2/12
03:29