mystery of lack – Telegram
تک تک لحظات سالی که گذشت مثل یک ویدیوی قدیمی در نواری خاک خورده به دستم رسید.
اوایل هجده سالگی را بسیار خام و نابالغ توصیف می‌کنم.
شاید متعصب به افکار خود،
حساس، شکننده و وابسته.
کسی که هنوز خودش را کامل پیدا نکرده، اما در تلاش است.
منِ هجده ساله اشتباهات بسیاری داشته، اما منِ نوزده ساله تمامی آنهارا به عنوان اشتباه می‌پذیرد.
نظر من را بخواهی بالغ شدن سن خاصی ندارد.
تو در تمام لحظات زندگی می‌کوشی تا به کمال برسی.
حال آرزو می‌کنم که سال‌های دیگر وقتی این متن را خواندم، خود را بهتر درک کرده باشم.
mystery of lack
Photo
Pearl diver
dive, dive deeper.
من بذر گیاهی هستم که در این خاک نمی‌رویم،
بگذار باد مرا در آغوش گرفته و به جایی ببرد تا شاید بدون نگاه ناپسند خلق پذیرفته شوم.
با تمام توان دور شدن.
کاش مرا به امان خدا ول کنند.
این جمعه دلگیرترین جمعه اخیر بوده.
من به یک نظم و قرینگی، توی بی قاعدگی و به‌هم ریختگی باور دارم.
You're an angel, I'm a dog or you're a dog and I'm your man.
You believed me like a God,
I destroy you like I am.
ژینا گیان، تۆ نامری، ناوت ئەبێتە ڕمز.
«همه در کنار هم‌اند، اما کسی آرام نیست.»
دست‌نوشته سارینا اسماعیل‌زاده
به راستی چرا چراغ قلب کسی روشن نیست؟
Forwarded from My Whole Universe...
دقیقه آخر بود.
نفس نفس می‌زد.
چنان ترس برش داشته بود،که نمی‌دانست قدم هایش را چگونه بردارد.
انگار خودش را گم کرده بود.
میان نیستی ها...
میان آغوش گرم مادر...
میان دستان گرم آدم ها...
میان قلب بزرگ کسی که نیست...
میان خدایی که وجود ندارد...
میان زمانی که ثانیه به ثانیه می‌گذرد...
میان تمام چیز‌هایی که دیگر نیست...
شاید‌ هم از همان اول نبود.
شاید هم چشمان من بود که می‌خواست آنها را خوب و درست ببیند.
شاید هم این من بودم که اشتباه می‌کردم.
شاید هم نباید منتظر ماند‌.
می‌دانی؟!
خیر!
تو هیچ‌وقت مرا درک نخواهی کرد.
خیر!
تو هیچ‌وقت مرا درک نخواهی کرد.
1401/2/12
03:29
Forwarded from My Whole Universe...
ساعت از نیمه شب گذشته بود،
دخترک تنها در اتاقش به تک ستاره‌ای در آسمان‌ها چشم دوخته بود،
اشک در چشمانش خشک شده بود، اما روحش، دانه دانه اشک می‌ریخت.
با خودش گمان می‌کرد که دیگر دنیا به آخر رسیده و به بدبختی‌ای متناهی دست یافته است.
آسمان روشن شد، اگر پاییز بود،
حتما خیال رعد و برق به سرش می‌زد،
اما گویی صدای شلیک بود.
دخترک نه در ذهنش
و
نه در شهرش، امنیت نداشت.
با خود گفت اهمیت ندارد، و به ادامه بدبختی پرداخت.
اما باری دیگر شلیک شد
و باز دوباره
و باز دوباره!
۴ بار.
۴ گلوله.
۴ بار خم شدن انگشت.
۴ ضربان قلب.
۴ باری که تمرکز دخترک را از او به سمت خودش کشید.
در اصل ۴ تلنگری بود در وجودش.
اینکه، ۴ نفر (یا) یک نفر ۴ بار جان خود را از دست دادند، ولی تو اینجا این‌گونه مغز خود را بیهوده می‌خوری و چیزی را عوض نخواهی کرد.
تا به کِی؟
تا کِی به ادامه خواهی پرداخت؟
کافی نیست؟
تمامش کن!

1401/5/5
10:48