mystery of lack – Telegram
من به یک نظم و قرینگی، توی بی قاعدگی و به‌هم ریختگی باور دارم.
You're an angel, I'm a dog or you're a dog and I'm your man.
You believed me like a God,
I destroy you like I am.
ژینا گیان، تۆ نامری، ناوت ئەبێتە ڕمز.
«همه در کنار هم‌اند، اما کسی آرام نیست.»
دست‌نوشته سارینا اسماعیل‌زاده
به راستی چرا چراغ قلب کسی روشن نیست؟
Forwarded from My Whole Universe...
دقیقه آخر بود.
نفس نفس می‌زد.
چنان ترس برش داشته بود،که نمی‌دانست قدم هایش را چگونه بردارد.
انگار خودش را گم کرده بود.
میان نیستی ها...
میان آغوش گرم مادر...
میان دستان گرم آدم ها...
میان قلب بزرگ کسی که نیست...
میان خدایی که وجود ندارد...
میان زمانی که ثانیه به ثانیه می‌گذرد...
میان تمام چیز‌هایی که دیگر نیست...
شاید‌ هم از همان اول نبود.
شاید هم چشمان من بود که می‌خواست آنها را خوب و درست ببیند.
شاید هم این من بودم که اشتباه می‌کردم.
شاید هم نباید منتظر ماند‌.
می‌دانی؟!
خیر!
تو هیچ‌وقت مرا درک نخواهی کرد.
خیر!
تو هیچ‌وقت مرا درک نخواهی کرد.
1401/2/12
03:29
Forwarded from My Whole Universe...
ساعت از نیمه شب گذشته بود،
دخترک تنها در اتاقش به تک ستاره‌ای در آسمان‌ها چشم دوخته بود،
اشک در چشمانش خشک شده بود، اما روحش، دانه دانه اشک می‌ریخت.
با خودش گمان می‌کرد که دیگر دنیا به آخر رسیده و به بدبختی‌ای متناهی دست یافته است.
آسمان روشن شد، اگر پاییز بود،
حتما خیال رعد و برق به سرش می‌زد،
اما گویی صدای شلیک بود.
دخترک نه در ذهنش
و
نه در شهرش، امنیت نداشت.
با خود گفت اهمیت ندارد، و به ادامه بدبختی پرداخت.
اما باری دیگر شلیک شد
و باز دوباره
و باز دوباره!
۴ بار.
۴ گلوله.
۴ بار خم شدن انگشت.
۴ ضربان قلب.
۴ باری که تمرکز دخترک را از او به سمت خودش کشید.
در اصل ۴ تلنگری بود در وجودش.
اینکه، ۴ نفر (یا) یک نفر ۴ بار جان خود را از دست دادند، ولی تو اینجا این‌گونه مغز خود را بیهوده می‌خوری و چیزی را عوض نخواهی کرد.
تا به کِی؟
تا کِی به ادامه خواهی پرداخت؟
کافی نیست؟
تمامش کن!

1401/5/5
10:48
Forwarded from My Whole Universe...
باز دوباره صبح شد؛
اما من هنوز حوصله‌ی هیچ چیزی رو ندارم؛
و باز شروع تمسخر‌های بی‌پایان؛
تا کی ادامه دارد؟
بی‌نهایت؟
---------
خشابش را پر از ظلم می‌کند؛
با قدم بعدی شرافت را زیر پاهایش گذاشته و محکم‌تر می‌دُوید، رو به راه فرار از انسانیت.
گلوله را با خشم رو به صورتش می‌کوبد.
دخترک را می‌گویم؛
که وجودش پر از زخم است.
اما آیا این زخم‌ها التیام خواهند بخشید؟
می‌چکد.
به تلخی می‌چکد؛
مایعی سرخ رنگ با رایحه‌ی رز.
آسمان شهر قرمز شد.
چشمان دخترک بسته شد.
او الآن هم از درون داغان بود و هم از بیرون؛
هم جسمش، و هم روحش؛
و تمام وجودش.
او با خود چه می‌گفت؟
مغزش چه رنگی به خود داشت، که بی‌رحمانه گلوله را پرتاب می‌کرد؟
آیا او به زیستن ادامه خواهد داد؟
او در ادامه چندین گلوله را پرتاب خواهد کرد؟
اما اگر تناسخ باشد، بی‌چاره آن جسم!
جسمی که روحِ در وجودش سبب تعفن شده باشد.
اما آیا کسی به شست و شوی این حجم از کثافت کمکی می‌کند؟

1401/6/29
15:59
Forwarded from My Whole Universe...
یعنی میشه بشه؟
سعی کردم قسمت قابل توجهی از نوشته‌های سارینا را بخوانم،
تا حداقل ادای احترامی به او کرده باشم.
می‌دانم هرکسی که احساساتش را می‌نویسد از بیننده توقع دارد که خواننده هم باشد، بند بند تمام آن متن‌ها که با تمام وجود و احساساتش نوشته است را بفهمد و درک کند.
نمی‌خواهم جمله‌ای کلیشه‌ای را بازگو کنم، اما به راحتی از احساسات و عقاید گنجانده شده در نوشته ها رد نشویم،
زیرا تنها نوشته‌ها هستند که از آدمی باقی می‌ماند.
گاهی به این فکر میکنم که آیا بعد از مرگ چیزی از من باقی خواهد ماند؟
امشب پس از مدت زیادی این موقع شب بیرون رفتم.
نیمه‌شب بود، کوچه‌های خلوت به چشمانم مرموز به نظر می‌رسیدند.
باد خنک پاییزی به صورتم خورد.
به تیرهای چراغ برقی که توسط درختان احاطه شده و باعث نمایان شدن سایه زیبایی از برگ‌ها بر کف آسفالت شده‌اند، خیره شدم.
پارک کوچک سر کوچه‌مان در ظلمت فرو رفته بود.
ناخودآگاه با رد شدن احساس ترس کردم.
گربه‌های نارنجی و سیاه رنگ خوابیده روی سنگفرش‌ از من فرار نمی‌کردند، اگر دیروقت نبود کنارشان وقت تلف می‌کردم.
درون پاییز اندوهی پرسه می‌زند، با هر قدم متوجهش می‌شدم.
Forwarded from نامه به میلنا.
کاش می‌توانستم رهایت کنم بروم و حتی پشت سرم را نگاه هم نکنم، دور شوم دور شوم و دور شوم.
خانه جدیدی انتخاب می‌کردم و آن ماتم‌کده‌ی قدیمی و تارعنکبوت زده‌‌ گذشته ام را با همه‌ی آدم‌های عجیب و دوست نداشتنی اش آتش می‌زدم.
هرموقع می‌بینم خاله‌ام کاموایی کنار پایش انداخته و درحال بافتن چیزیست، پوی پاییز به مشامم می‌رسد.
Forwarded from Waltz of colors
نصف و نیمه رها کردن چیز‌ها رو دوست ندارم. اما خیلی وقته که دیگه چیزی کامل تموم نمی‌شه، نه فیلمی، نه کتابی، نه موسیقی‌ای، نه غذایی، نه آدمی. انگار هیچی کامل نیست، حتی خودم. من تمام مدت بین این جاده‌ها نصف و نیمه رها می‌شدم.
اولین بارون پاییزی.