mystery of lack – Telegram
از آسمان آتشی می‌بارد، انعکاسش در چشمان خیس کودکی در آغوش مادرش پدیدار می‌شود.
زنی که عمرش به اسارت رفته تنها جگرگوشه خود را با تمام وجودش گرم می‌کند.
آشیانه‌ها فرو می‌ریزند، آبادی‌ها بیابان می‌شوند، مادران بی فرزند می‌شوند و مردمان بی سرپناه.
کودکان نمی‌دانند مرگ چیست، گمان می‌کنند مادر آنهارا ترک کرده.
پیکر مادر بی جان است؛ دستان کوچک کودک دیگر از داغی مادر نمی‌سوزند.
کودک نمی‌داند کمونیسم چیست، راستگرایی، چپگرایی یا هر کوفت سیاسی دیگر به چه گویند.
او در دنیای خود مادر را با بال‌هایی سپید به سوی آسمان روانه می‌کند؛ همراه تکه‌ای از قلب و روحش، همراه تکه‌ای از وجودش، همراه تکه‌ای از گذشته.
او دیگر فراموش نخواهد کرد.
اکنون خشم تمام تن اورا محاصره کرده، او دیگر بی‌گناه نیست، او هم‌ بی‌اختیار پا به چرخه‌ی خون برای خون می‌گذارد.
معصومیت از دست رفته و مشتی گره خورده، خیره به پهپاد های بالای سرش.
«تجلی غم‌های رنگ‌پریده»
زندگی من را همیشه در بر می‌گیرد.
منکر این نمی‌شوم که مردم در زندگی‌شان از غم رنج نمی‌برند، اما اندوه زندگی من همانطور که به رنگ آبی تشبیه شده، گاهی تمام زندگی مرا همچون موج اقیانوسی که ساحل را می‌بلعد، می‌پوشاند.
گاهی هم همان آب شروع به محو شدن می‌کند؛ طوری که انگار من همان فرد افسرده‌ی دارای افکار خودکشی نبوده‌ام!
لُب کلام بگویم که موسیقی بلوز، آبی تیره رنگ و حُزن محو شدنی هستند، اما این مهمانان ناخوانده از تو قول خواهند گرفت که دوباره برمی‌گردند.
گذر روزهای روشن در کالبد سرمایی دلگیر.
اگر کمی شجاع تر بودیم زندگی کردن چقدر برامون آسون تر میشد؟
Forwarded from Waltz of colors
«اما بعضی وقت‌ها هم رسیدن اهمیتی نداره، تو فقط نیاز داری تو جاده باشی.»
من در این زمان کوتاه کاملا به این پی بردم که روان، خودستیز ترین موجودیت هستیه.
هنگامی که باد شکننده‌ی سردی از میان موهای پریشان و لباس گرمم می‌وزد و تنم را یخ میزند، حس زنده بودن می‌کنم.
تنهای تنها درکوچه پس کوچه‌های تاریک پا می‌گذارم.
این تنهایی با بخشی از وجودم گره خورده، دوست ندارم از دستش بدهم.
چرا از زندگی کردن می‌ترسی؟
در اقلیت، نبوغ پدیدار میشود.
احساس می‌کنم که بین دو دیوار گذاشته شده و دیوارها هرچه نزدیک‌تر می‌شوند، من نفس نفس زنان به استقبال وحشت می‌روم.
احساس خفگی در درون و معلق بودن در بیرون.
افکارم همچون ملحفه‌هایی که پیرزنی آنهارا برای خانه تکانی بیرون ریخته، آشفته هستند.
همانطور که پیرزن بخاطر درد کمر و تن ناتوانش نمی‌تواند ملحفه هارا بر دوش خود بیندازد، من هم نمی‌توانم به روانم سروسامان دهم.
Forwarded from Waltz of colors
من فکر می‌کردم آدم‌ها اگر جا بمونن از دست می‌رن. اگر به مقصد نرسن از دست می‌رن، اگر همراه نداشته باشن و در واقع جای و مکانی نباشه که به اونجا تعلق داشته باشن از دست می‌رن و وجودشون پر می‌شه از گمشدگی و پوچی. اما آدم وقتی نمی‌رسه، و‌قتی جا مونده می‌شه، می‌تونه مسیر رو درون خودش پیدا کنه، تنهایی و گم شدن رو در آغوش بگیره و خودش رو بسپره به باد، دردناکه اما کسی چه می‌دونه شاید این نصفه و نیمه رها کردن جاده، خودش مسیر جدیدی باشه که مقصد رو به همراه داشته باشه.
«اگر هیچ چیز سر جایش نباشد چه؟»
انگار کسی در گوشش فریاد زد.
از سردرگمی به خود می‌پیچید، خیال می‌کرد تُهی شده. بی‌آن‌که آگاه باشد، به گودال آشوب افکارش تن داده بود.
بیرون آمدن از این بازار شام کار حضرت فیل بود؛ و او هم به حضرت فیل کافر.
از زندان افکاری که با دست‌های خود
آجرهایش را بنا نهاده‌ و دیوارش را تا آسمان هفتم پیش برده‌ام، همراه نسیمی بهاری در لا‌به‌لای موهایم رها شدم.
و در آخر من می‌مانم و من.
Forwarded from •𝐀𝐫𝐭𝐞𝐦𝐢𝐬 (bahar)
می‌دونی همش از قدرت نوشتن می‌گن و دروغین به‌نظر می‌آد. ولی واقعا جواب می‌ده. انگار وقتی با کلمات روی کاغذ ثبت می‌کنی متعهد می‌شی به اونچه که ثبت کردی. از یادت نمی‌ره و همیشه گوشه ذهنت هست. به تبع هی برای رسیدن به اون چیز، تغییرش یا هرچیز دیگه‌ای که توی نظرته، مشتاق‌تر و پراراده‌تر می‌شی.
شاید درون ما قراره همیشه برامون مبهم باشه.
mystery of lack
شاید درون ما قراره همیشه برامون مبهم باشه.
ابهامی مثل تاریکی کوچه پس کوچه های سرد زمستونی.
تو هم مثل بچه‌ی پنج ساله‌ای هستی که مادرتو گم کردی و به آسمون تیره و تار نگاه می‌کنی. توی دلت می‌گی پس خورشید کی راهمو روشن می‌کنه؟
باید بگم توی این داستان هیچ‌وقت قرار نیست اون تاریکی مبهم روشن بشه، بلکه قراره چشمای تو بهش عادت کنه.
کل زندگی و ماهیت ما ابهامی بیش‌ نیست.
شاید هیچ‌وقت ذات صادق این انسان زمینی برام هویدا نشه، حتی ذات خودم.