Forwarded from Waltz of colors
«اما بعضی وقتها هم رسیدن اهمیتی نداره، تو فقط نیاز داری تو جاده باشی.»
من در این زمان کوتاه کاملا به این پی بردم که روان، خودستیز ترین موجودیت هستیه.
هنگامی که باد شکنندهی سردی از میان موهای پریشان و لباس گرمم میوزد و تنم را یخ میزند، حس زنده بودن میکنم.
تنهای تنها درکوچه پس کوچههای تاریک پا میگذارم.
این تنهایی با بخشی از وجودم گره خورده، دوست ندارم از دستش بدهم.
تنهای تنها درکوچه پس کوچههای تاریک پا میگذارم.
این تنهایی با بخشی از وجودم گره خورده، دوست ندارم از دستش بدهم.
احساس میکنم که بین دو دیوار گذاشته شده و دیوارها هرچه نزدیکتر میشوند، من نفس نفس زنان به استقبال وحشت میروم.
احساس خفگی در درون و معلق بودن در بیرون.
احساس خفگی در درون و معلق بودن در بیرون.
افکارم همچون ملحفههایی که پیرزنی آنهارا برای خانه تکانی بیرون ریخته، آشفته هستند.
همانطور که پیرزن بخاطر درد کمر و تن ناتوانش نمیتواند ملحفه هارا بر دوش خود بیندازد، من هم نمیتوانم به روانم سروسامان دهم.
همانطور که پیرزن بخاطر درد کمر و تن ناتوانش نمیتواند ملحفه هارا بر دوش خود بیندازد، من هم نمیتوانم به روانم سروسامان دهم.
Forwarded from Waltz of colors
من فکر میکردم آدمها اگر جا بمونن از دست میرن. اگر به مقصد نرسن از دست میرن، اگر همراه نداشته باشن و در واقع جای و مکانی نباشه که به اونجا تعلق داشته باشن از دست میرن و وجودشون پر میشه از گمشدگی و پوچی. اما آدم وقتی نمیرسه، وقتی جا مونده میشه، میتونه مسیر رو درون خودش پیدا کنه، تنهایی و گم شدن رو در آغوش بگیره و خودش رو بسپره به باد، دردناکه اما کسی چه میدونه شاید این نصفه و نیمه رها کردن جاده، خودش مسیر جدیدی باشه که مقصد رو به همراه داشته باشه.
«اگر هیچ چیز سر جایش نباشد چه؟»
انگار کسی در گوشش فریاد زد.
از سردرگمی به خود میپیچید، خیال میکرد تُهی شده. بیآنکه آگاه باشد، به گودال آشوب افکارش تن داده بود.
بیرون آمدن از این بازار شام کار حضرت فیل بود؛ و او هم به حضرت فیل کافر.
انگار کسی در گوشش فریاد زد.
از سردرگمی به خود میپیچید، خیال میکرد تُهی شده. بیآنکه آگاه باشد، به گودال آشوب افکارش تن داده بود.
بیرون آمدن از این بازار شام کار حضرت فیل بود؛ و او هم به حضرت فیل کافر.
از زندان افکاری که با دستهای خود
آجرهایش را بنا نهاده و دیوارش را تا آسمان هفتم پیش بردهام، همراه نسیمی بهاری در لابهلای موهایم رها شدم.
و در آخر من میمانم و من.
آجرهایش را بنا نهاده و دیوارش را تا آسمان هفتم پیش بردهام، همراه نسیمی بهاری در لابهلای موهایم رها شدم.
و در آخر من میمانم و من.
Forwarded from •𝐀𝐫𝐭𝐞𝐦𝐢𝐬 (bahar)
میدونی همش از قدرت نوشتن میگن و دروغین بهنظر میآد. ولی واقعا جواب میده. انگار وقتی با کلمات روی کاغذ ثبت میکنی متعهد میشی به اونچه که ثبت کردی. از یادت نمیره و همیشه گوشه ذهنت هست. به تبع هی برای رسیدن به اون چیز، تغییرش یا هرچیز دیگهای که توی نظرته، مشتاقتر و پرارادهتر میشی.
mystery of lack
شاید درون ما قراره همیشه برامون مبهم باشه.
ابهامی مثل تاریکی کوچه پس کوچه های سرد زمستونی.
تو هم مثل بچهی پنج سالهای هستی که مادرتو گم کردی و به آسمون تیره و تار نگاه میکنی. توی دلت میگی پس خورشید کی راهمو روشن میکنه؟
باید بگم توی این داستان هیچوقت قرار نیست اون تاریکی مبهم روشن بشه، بلکه قراره چشمای تو بهش عادت کنه.
کل زندگی و ماهیت ما ابهامی بیش نیست.
تو هم مثل بچهی پنج سالهای هستی که مادرتو گم کردی و به آسمون تیره و تار نگاه میکنی. توی دلت میگی پس خورشید کی راهمو روشن میکنه؟
باید بگم توی این داستان هیچوقت قرار نیست اون تاریکی مبهم روشن بشه، بلکه قراره چشمای تو بهش عادت کنه.
کل زندگی و ماهیت ما ابهامی بیش نیست.
شاید هیچوقت ذات صادق این انسان زمینی برام هویدا نشه، حتی ذات خودم.
امروز خانوم میانسالی کنارم نشست و درحال سیگار کشیدن بود.
بهم سیگار تعارف کرد و من رد کردم.
نمیدونم، شاید صحنه سوررئالی بنظر میرسید.
بهم سیگار تعارف کرد و من رد کردم.
نمیدونم، شاید صحنه سوررئالی بنظر میرسید.
Forwarded from Waltz of colors
دیگه نمیدونم برای کدوم یکی باید بجنگم؛ سر تا سر وجودم شده سه تا کلمه، جنگ، خفگی، ندونستن. من دیگه نمیدونم از کی باید بخوام من رو از اینجا بیرون بکشه، نمیدونم دارم سر چی میجنگم، نمیدونم دارم چی رو نابود میکنم، حتی نمیدونم دارم چی رو درست میکنم. فقط این رو میدونم که این مرز بین زندگی و مرگ خیلی وقته که دیگه ناچیز و بیمعنیه.
Forwarded from Evening Wind
بیورک // «من فکر میکنم خلاقیت همیشه درون هر کسی زندگی میکند، اما ماهیتی فریبنده داشته و مانند ماهی لیز میخورد و هر بار که دم آن را میگیرید، در گوشهای دیگر پناه میگیرد. شاید بهتر باشد، اجباری به کار نبرید و آن را به زور بیرون نکشید تا در جایی که مدنظرتان هست قرار دهید. به جای این کار، با مهربانی دنبال ردی از او باشید و ببینید که اینبار ممکن است کجا رفته باشد... من همیشه هم در این کار موفق نیستم، اما به طور کلی کارهایم در زمانیکه به غریزهی این موجود اعتماد میکنم بسیار پربارتر میشود تا زمانی که بخواهم به آن افسار بزنم و مانند حیوان سیرک آن را برقصانم. به هر ترتیب: هر چهقدر که شما مایل باشید که به آن بیاعتنایی کنید، باز هم بهتراست که به آن توجه کنید. چرا که اگر این کار را نکنید، روزگار تاریکی پیش رو خواهید داشت...»