در باب خودارضایی بگویم که در اوج شهوت چیزی به جز لمس خود به چشمت نمیآید.
جوری تن خود را میجویی که انگاری با ارضا شدن به گنجی نایاب دست یافتهای.
با هر انگشت و هر لمس لذتی جدید کشف میکنی که گویی پیکرت به عرش میرود و با اهل آسمان همصحبت میشوی.
عشق و شهوت باهم درآمیخته میشوند و به شکل نفس یا نالهای بیرون میآیند.
شیرهی وجودت فوران میشود و تنت را گرم میکند، پاهای لرزانت آرام میگیرند و چشمانت به خواب میروند. حال روان تو رسالت خود را به بهترین شکل ممکن انجام داده است.
جوری تن خود را میجویی که انگاری با ارضا شدن به گنجی نایاب دست یافتهای.
با هر انگشت و هر لمس لذتی جدید کشف میکنی که گویی پیکرت به عرش میرود و با اهل آسمان همصحبت میشوی.
عشق و شهوت باهم درآمیخته میشوند و به شکل نفس یا نالهای بیرون میآیند.
شیرهی وجودت فوران میشود و تنت را گرم میکند، پاهای لرزانت آرام میگیرند و چشمانت به خواب میروند. حال روان تو رسالت خود را به بهترین شکل ممکن انجام داده است.
Forwarded from Hidden Chat
شبها که از غصه خوابت نمیبره،برای نجات پیدا کردن به هورمون هایی چنگ میزنی که بعد از ارضا کردن خودت ترشح میشن.
انگار "به اوج رسیدن" فقط یه لحظه ی کوتاهه.تو اون نقطه،تو اون لحظه،همه چی یادت میره.انگار همه چی خوبه و بهتره.
و بعد دستای خسته ت میوفتن کنار بدنت،
و بدون اینکه به چیز بیشتری فکر کنی خواب تورو با خودش میبره.با یه حس خلا...
چه لذت غمناکی،مثل یه حفره ی توخالی که بازم میری سراغش و هربار همون نتیجه رو میده!
انگار پس از هر لذتی،خلا به سراغ انسان میاد.
حتی این چیزها هم برای پوشاندن حفره های انسان کافی نیست.حتی دست های خودش.دست های دیگری.بوسه های دیگری.به هر شکلی،همیشه به اون نقطه ی خالی برمیگرده.
انگار آفریده شده تا همیشه خلا های پس از هر لذت رو در آغوش بگیره و هرگز لبالب پر نشه...
انگار "به اوج رسیدن" فقط یه لحظه ی کوتاهه.تو اون نقطه،تو اون لحظه،همه چی یادت میره.انگار همه چی خوبه و بهتره.
و بعد دستای خسته ت میوفتن کنار بدنت،
و بدون اینکه به چیز بیشتری فکر کنی خواب تورو با خودش میبره.با یه حس خلا...
چه لذت غمناکی،مثل یه حفره ی توخالی که بازم میری سراغش و هربار همون نتیجه رو میده!
انگار پس از هر لذتی،خلا به سراغ انسان میاد.
حتی این چیزها هم برای پوشاندن حفره های انسان کافی نیست.حتی دست های خودش.دست های دیگری.بوسه های دیگری.به هر شکلی،همیشه به اون نقطه ی خالی برمیگرده.
انگار آفریده شده تا همیشه خلا های پس از هر لذت رو در آغوش بگیره و هرگز لبالب پر نشه...
با خود در جنگی تن به تن هستم.
گاهی از خود نفرت دارم و گاهی خود را ستایش میکنم.
نمیدانم این روح لایق این تن نیست یا این تن لایق این روح، اما در آخر روز باهم کنار میآیند.
گاهی از خود نفرت دارم و گاهی خود را ستایش میکنم.
نمیدانم این روح لایق این تن نیست یا این تن لایق این روح، اما در آخر روز باهم کنار میآیند.
من به هیچ کجا و هیچکس متعلق نیستم.
شاید تعلق کوچکترین چیزیست که باید نگرانش میبودم.
گویی که از زمین و آسمان و ستارهها گریزانم و هیچ چیز نمیتواند مرا در خود محبوس کند.
شاید تعلق کوچکترین چیزیست که باید نگرانش میبودم.
گویی که از زمین و آسمان و ستارهها گریزانم و هیچ چیز نمیتواند مرا در خود محبوس کند.
از مردمی که میخواهند مرا بدون هیچ تفکر مشترکی در خانوادهی خود جای دهند بیزار و هراسانم.
فقط میخواهم بینشان نباشم، به دور دست ها فرار کنم و نیست و نابود شوم.
فقط میخواهم بینشان نباشم، به دور دست ها فرار کنم و نیست و نابود شوم.
نمیدانم، اما میخواهم بی قید و بند باشم.
نمیخواهم هنگام آزاد شدن از قفس کوچکی خود را به قفس بزرگتری بیندازم.
نمیخواهم هنگام آزاد شدن از قفس کوچکی خود را به قفس بزرگتری بیندازم.
بیرون یخبندان است.
به رسم هر پاییز به زیرزمین میروم و در کنجی، زیر کُرسی غرق میشوم.
دنیای من و پدرم به بهشت و جهنم میماند، اما با این تفاوت کنار میآییم.
به قدری وابستگی به تک فرزند خود دارد که میترسد روزی از دستم بدهد،
اما اگر روزی او را رها نکنم خودم را رها کردهام.
به رسم هر پاییز به زیرزمین میروم و در کنجی، زیر کُرسی غرق میشوم.
دنیای من و پدرم به بهشت و جهنم میماند، اما با این تفاوت کنار میآییم.
به قدری وابستگی به تک فرزند خود دارد که میترسد روزی از دستم بدهد،
اما اگر روزی او را رها نکنم خودم را رها کردهام.
من تودهای از افکارم.
نیمی از آنها مرا به باتلاقی عمیق فرو میبرد که هرچه دست و پا میزنم نجات نمییابم.
در این حین نیمهی دیگر به شمایل یک ناجی ظهور میکند و مرا از این منجلاب بیرون میکشد.
نیمی از آنها مرا به باتلاقی عمیق فرو میبرد که هرچه دست و پا میزنم نجات نمییابم.
در این حین نیمهی دیگر به شمایل یک ناجی ظهور میکند و مرا از این منجلاب بیرون میکشد.
از آدمی که دنبال خودش میگردد و دیوانگی را پیدا میکند، بیش از این هم انتظار نمیرفت.
روزی در کنج آن کافهی سوت و کور قدیمی، با فنجانم برایم فال گرفتی.
در فالم درخت بید مجنونی پدیدار بود؛ همان درختی که جلوی کلیسا روبرویمان بود وقتی که برای بار اول پنهانی دستانم را گرفتی.
در متروکهترین قسمت پارک، جایی عاری از مردم، زیر نور مهتاب و در کنار تنهی درختی لبانم را با ولع خوردی.
و در آخر مرا به ماه تشبیه کردی، دستان هم را رها کردیم و من رفتم.
دیگر هیچچیز مثل قبل نشد.
در فالم درخت بید مجنونی پدیدار بود؛ همان درختی که جلوی کلیسا روبرویمان بود وقتی که برای بار اول پنهانی دستانم را گرفتی.
در متروکهترین قسمت پارک، جایی عاری از مردم، زیر نور مهتاب و در کنار تنهی درختی لبانم را با ولع خوردی.
و در آخر مرا به ماه تشبیه کردی، دستان هم را رها کردیم و من رفتم.
دیگر هیچچیز مثل قبل نشد.