mystery of lack – Telegram
mystery of lack
476 subscribers
129 photos
8 videos
5 links
رازی نوشتم.

@PoetofPagan
Download Telegram
سرما تا اسخوانمان نفوذ کرده بود اما گرمای کلامش برای گرم کردنم کافی بود.
روی چمنزار نشسته و به او گوش می‌سپردم.
گربه‌ها و کلاغ‌ها دورمان را احاطه کرده بودند اما گربه‌ای هم نتوانست باعث شود از او چشم بردارم.
باهم قدم برمی‌داشتیم تا به زن و مردی رسیدیم که داشتند همدیگر را با رنگ روغن نقاشی می‌کردند.
ضربه های قلموی زن به حدی زیبا و چشم نواز بودند که نتوانستم از او تعریف نکنم و زن با خوشرویی تشکر کرد.
نمی‌دانم اما شاید باز رنگ روغن را شروع کردم.
«کافه شبانه»
اثر وینسنت ون‌گوگ.
تنهایی به کافه‌ای نقلی و دنج پناه می‌برم که پاتوق همیشگی‌ام است.
از شخصیت مرد داستان کتابم نفرت دارم.
در سرمای خیابان داخل مغازه‌ها صمیمی‌تر دیده می‌شود.
پلیور گرم بدنم را آرام می‌کند.
حتی خانه‌ها هم با بخاری و بخار چای‌ها گرم و صمیمی‌ترند.
در نظرم کوچه‌های سرد و تیره نقطه‌ی برعکس خانه های گرم و صمیمی هستند.
انگاری که مردم از هیولای تاریک کوچه به خانه‌ها پناه برده‌اند.
بیچاره عسل، آن گربه‌ی نگون بخت نتوانسته از هیولای شب سرد فرار کند، آشیانه‌ای ندارد جز کوچه‌ای که مجبورا با سرمایش اخت شده.
بیچاره مادربزرگم که هیچوقت نمی‌تواند با حیوانی خو بگیرد، مهر این گربه به دلش بنشیند و این بچه را به خانه‌اش بیاورد.
اما از نظر دایی چیزها آن‌قدر که ما فکر می‌کنیم مهم نیستند.
هرچیزی می‌گذرد و دوامی ندارد. این حرفی بود که آن روزها به من می‌گفت. برایم از عظمت کهکشان می‌گفت و ناچیزی سیاره ما. آنقدر بزرگ و کوچک را پیش هم می‌گذاشت که وقتی به خودمان می‌رسید دیگر نبودیم. اصلا به حساب نمی‌آمدیم. سفری بود که در آن حیرت از هستی، دلت را پر می‌کرد و جا برای هیچ چیز دیگر نمی‌ماند. بعدها بارها خواستم به چنین سفری بروم، نتوانستم.
خورشید جایی گم و گور می‌شد و ستاره‌ها و سیاره‌ها ربطی به من نداشتند.
هستی فقط اسم خوبی برای دخترها بود و زمان غریب‌تر از هر چیزی بود. از جایی می‌گذشت و از جایی نمی‌گذشت. از روی صورتم رد می‌شد و پیرم می‌کرد ولی با روزهای دور زندگی‌ام کاری نداشت. گاهی حتی بازیگوشانه آن‌هارا به رخ می‌کشید، گزندگی و تلخی‌شان را. ناچیز بودند و زیر هیچ ذره‌بینی دیده نمی‌شدند ولی در لحظاتی از زمان به سلول های ذهن چسبیده بودند. کنده نمی‌شدند و به اندازه همه کهکشان اهمیت داشتند.

«رازی در کوچه ها» به قلم فریبا وفی.
دستهای سردش را می‌گیرم تا به دستهای گرم من پناه بیاورد.
روی نیمکتی نزدیک به هم نشسته و جوری دستان هم را گرفته‌ایم که کسی نتواند ببیند.
دور و برمان را نگاه می‌کنیم اما مردم امان نمی‌دهند که کمی هم را برانداز کنیم.
کنارمان سوت و‌ کور می‌شود، به لبهایش خیره می‌شوم، ناگهان لبهایم را در بر می‌گیرد و شروع به مکیدن می‌کند.
با ترس به روبرو نگاه می‌کنیم،
هیچکس جز ما نیست.
در هیاهوی بازار حس زندگی از هر قدم شنیده‌ می‌شود.
به مردم که می‌نگرم هرکسی دنبال زندگی درحال فرار خود می‌دود.
در کنار پیرمردی می‌نشینم که می‌گوید چیزی به عمرش نمانده و می‌خواهد در سالهای آخر زیبا بنظر برسد.
پز کلاهی را می‌دهد که من از آن تعریف کردم، همسرش از انگلیس برایش آورده.
دلم می‌خواهد از چیزهایی که به چشم دیگران نمی‌آید بیشتر بگویم،
مثلا اینکه چقدر با دیدن هر طیف رنگ سبز مخصوصا سدری و پسته‌ای به وجد می‌آیم.
«سلف پرتره درحال خودارضایی»
اثری از اگون شیله.
در باب خودارضایی بگویم که در اوج شهوت چیزی به جز لمس خود به چشمت نمی‌آید.
جوری تن خود را می‌جویی که انگاری با ارضا شدن به گنجی نایاب دست یافته‌ای.
با هر انگشت و هر لمس لذتی جدید کشف می‌کنی که گویی پیکرت به عرش می‌رود و با اهل آسمان هم‌صحبت می‌شوی.
عشق و شهوت باهم درآمیخته می‌شوند و به شکل نفس یا ناله‌ای بیرون می‌آیند.
شیره‌ی وجودت فوران می‌شود و تنت را گرم می‌کند، پاهای لرزانت آرام می‌گیرند و چشمانت به خواب می‌روند. حال روان تو رسالت خود را به بهترین شکل ممکن انجام داده است.
آثار گوستاو کلیمت.
شاخکی در دل ماه فرو رفته و برگی شبیه به قطره‌ا‌‌ی خون سقوط می‌کند.
Forwarded from Hidden Chat
شبها که از غصه خوابت نمیبره،برای نجات پیدا کردن به هورمون هایی چنگ میزنی که بعد از ارضا کردن خودت ترشح میشن.
انگار "به اوج رسیدن" فقط یه لحظه ی کوتاهه.تو اون نقطه،تو اون لحظه،همه چی یادت میره.انگار همه چی خوبه و بهتره.
و بعد دستای خسته ت میوفتن کنار بدنت،
و بدون اینکه به چیز بیشتری فکر کنی خواب تورو با خودش میبره.با یه حس خلا...
چه لذت غمناکی،مثل یه حفره ی توخالی که بازم میری سراغش و هربار همون نتیجه رو میده!
انگار پس از هر لذتی،خلا به سراغ انسان میاد.
حتی این چیزها هم برای پوشاندن حفره های انسان کافی نیست.حتی دست های خودش.دست های دیگری.بوسه های دیگری.به هر شکلی،همیشه به اون نقطه ی خالی برمیگرده.
انگار آفریده شده تا همیشه خلا های پس از هر لذت رو در آغوش بگیره و هرگز لبالب پر نشه...
رنج مردم والاترین چیزیست که می‌توان در هنر و ادبیات یافت.
We've got a war to fight
Never found our way.
با خود در جنگی تن به تن هستم.
گاهی از خود نفرت دارم و گاهی خود را ستایش می‌کنم.
نمی‌دانم این روح لایق این تن نیست یا این تن لایق این روح، اما در آخر روز باهم کنار می‌آیند.
من به هیچ کجا و هیچ‌کس متعلق نیستم.
شاید تعلق کوچک‌ترین چیزیست که باید نگرانش می‌‌بودم.
گویی که از زمین و آسمان و ستاره‌ها گریزانم و هیچ چیز نمی‌تواند مرا در خود محبوس کند.
از مردمی که می‌خواهند مرا بدون هیچ تفکر مشترکی در خانواده‌ی خود جای دهند بیزار و هراسانم.
فقط می‌خواهم بینشان نباشم، به دور دست ها فرار کنم و نیست و نابود شوم.
نمی‌دانم، اما می‌خواهم بی‌ قید و بند باشم.
نمی‌خواهم هنگام آزاد شدن از قفس کوچکی خود را به قفس بزرگتری بیندازم.