به هر مردی که خیره میشوم، زنی در آغوشش ریشهایش را نوازش میکند.
مرد به آرامی دستهای زن را با دستهای خود یکی میکند؛ گویی که تمامی مردان به زنان تعلق دارند و زنان هم به مردان.
گویی که موجودی برای کامل کردن من خلق نشده و تنها چیزی که عاید من میشود حسرت و دوختن چشمهایم به اقبال دیگران است.
مرد به آرامی دستهای زن را با دستهای خود یکی میکند؛ گویی که تمامی مردان به زنان تعلق دارند و زنان هم به مردان.
گویی که موجودی برای کامل کردن من خلق نشده و تنها چیزی که عاید من میشود حسرت و دوختن چشمهایم به اقبال دیگران است.
سرم را به ماشین تکیه دادهام.
به درختان خشکیده و عاری از برگ مینگرم.
سوز سرمایی گونهام را هدف گرفته و هرکسی که چشمانم را ببیند غم را مییابد.
تنهایی به شهرستان سیاهی برمیگردم، زادگاهی که خیری برایم نداشت.
به درختان خشکیده و عاری از برگ مینگرم.
سوز سرمایی گونهام را هدف گرفته و هرکسی که چشمانم را ببیند غم را مییابد.
تنهایی به شهرستان سیاهی برمیگردم، زادگاهی که خیری برایم نداشت.
از طرد شدن، از دست دادن و رها شدن میترسم.
انگار با تمام زوری که دارم دستان هرکسی که نزدیکم میشود را میگیرم و ملتمسانه میخواهم از من لحظهای غافل نشود.
اما چه فایده که هرچه من نزدیکتر میشوم آنها دورتر میگریزند و میروند و دودی در هوا میشوند، انگار که اصلا وجود نداشتهاند.
انگار با تمام زوری که دارم دستان هرکسی که نزدیکم میشود را میگیرم و ملتمسانه میخواهم از من لحظهای غافل نشود.
اما چه فایده که هرچه من نزدیکتر میشوم آنها دورتر میگریزند و میروند و دودی در هوا میشوند، انگار که اصلا وجود نداشتهاند.
در دریای شهوت شناور شدهام.
هرچه دست و پا میزنم بیشتر به قعر فرو میروم.
راه خشکی را گم کرده و هنوز عشق را میان امواج هوس نجستهام.
از شنا کردن خسته و پریشانم، از گدایی محبت عاجزم و درمانده از روزهایی که هرروز به هم شبیهتر میشوند.
هرچه دست و پا میزنم بیشتر به قعر فرو میروم.
راه خشکی را گم کرده و هنوز عشق را میان امواج هوس نجستهام.
از شنا کردن خسته و پریشانم، از گدایی محبت عاجزم و درمانده از روزهایی که هرروز به هم شبیهتر میشوند.
Forwarded from confused doll
my favorite color was green but you painted me blue.
روزهای پایانی سال برای من بهترین روزهای سال بودند.
از رقصیدنهای شبانه با موسیقی اصیل ایرانی بهاری گرفته تا دیدن سوفیا بعد از ماهها انتظار.
سوفیا جزو تنها کسانیست که مرا از ته دل دوست دارد، شاید چون دل کودک ها به زلالی آب میماند و برای همین به خوبی به دلم نشسته است.
دیشب تا نیمهشب باهم رقصیدیم و امشب در آغوش من خوابش برد.
همیشه گونه های مرا بی درنگ میبوسد و به گفتهی مادرش وقتی که دور است دلتنگم میشود.
نمیدانم اما شاید روزی بتوانم پدر خوبی باشم، یعنی آن روز میرسد؟
تمام چیزی که از سالی که گذشت به یاد دارم سختی، پریشان حالی و آشوب ذهنی بود.
دلم برای گذشته تنگ نخواهد شد و امیدوارم این سال زودتر تمام شود و از یاد برود.
آغاز بهار شیرین است.
با دوباره متولد شدن طبیعت من هم گویی دوباره زاییده میشوم و تغییر میکنم، انگار که من گذشتهای وجود نداشته.
شادی در چیزهای کوچک نهفته است، مثل روشن کردن شمعی در سفرهی هفت سین، همخوانی با ترانه های گوگوش و یا دیدن لبخند مادربزرگت وقتی که روی خندان تو را میبیند.
این شهر سالهاست که زنده نیست اما این سرزندگی نو درون من درحال روییدن است.
از رقصیدنهای شبانه با موسیقی اصیل ایرانی بهاری گرفته تا دیدن سوفیا بعد از ماهها انتظار.
سوفیا جزو تنها کسانیست که مرا از ته دل دوست دارد، شاید چون دل کودک ها به زلالی آب میماند و برای همین به خوبی به دلم نشسته است.
دیشب تا نیمهشب باهم رقصیدیم و امشب در آغوش من خوابش برد.
همیشه گونه های مرا بی درنگ میبوسد و به گفتهی مادرش وقتی که دور است دلتنگم میشود.
نمیدانم اما شاید روزی بتوانم پدر خوبی باشم، یعنی آن روز میرسد؟
تمام چیزی که از سالی که گذشت به یاد دارم سختی، پریشان حالی و آشوب ذهنی بود.
دلم برای گذشته تنگ نخواهد شد و امیدوارم این سال زودتر تمام شود و از یاد برود.
آغاز بهار شیرین است.
با دوباره متولد شدن طبیعت من هم گویی دوباره زاییده میشوم و تغییر میکنم، انگار که من گذشتهای وجود نداشته.
شادی در چیزهای کوچک نهفته است، مثل روشن کردن شمعی در سفرهی هفت سین، همخوانی با ترانه های گوگوش و یا دیدن لبخند مادربزرگت وقتی که روی خندان تو را میبیند.
این شهر سالهاست که زنده نیست اما این سرزندگی نو درون من درحال روییدن است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوروز سال ۲۵۳۷، ترانهی ای انسان با اجرای عارف، نلی، بتی، سلی، نسرین و فرامز پارسی.
این پلیلیستی که ساختم، بینقصترین پلیلیستیه که تابهحال ساختم، واقعا ده از ده.
Spotify
The beginning of death
Playlist · Arya · 110 items · 14 saves
بیشتر ترانههای این لیست غمزدهن، بیخود نیست که میگن هنر از غم زاده میشه.
خیالبافی تنها دلیل نفس کشیدنم نیست، اما بذر امید را در دلم میکارد.
Forwarded from 🍋🟩 (Pan)
my mother was the first country i ever lived in
رهایش کردم؛
مرد درماندهی کذاب عهدشکنی که امیدی واهی درونش را لبریز کرده بود.
هنگامی که طرد شد، پوچی زندگی کثافتش همچون سیلیای به صورتش خورد.
حال ناامیدتر از همیشه بود و تنهاتر از درخت خشکیدهای میان بیابان.
مرد درماندهی کذاب عهدشکنی که امیدی واهی درونش را لبریز کرده بود.
هنگامی که طرد شد، پوچی زندگی کثافتش همچون سیلیای به صورتش خورد.
حال ناامیدتر از همیشه بود و تنهاتر از درخت خشکیدهای میان بیابان.
نیمهشب داشتم این موبایل لعنتی را بالا و پایین میکردم تا خود را از این آشوب برهانم، که یکباره رخِ سارینا با گیسوان پریشان بر گونههایش وسط صفحه نمایان شد.
بدون درنگی بغضی که کل روز با شوخطبعی سعی در قایم کردنش داشتم، ترکید.
به پهنای صورتم اشک سرازیر شد.
انگار که تمامی این روزها مردهای بودم که احساساتش خشکیده، اما ناگهان این احساسات جوشیده و تنش را لبریز کرده.
آخر این چه زندگیای بود که گرفتارش شدیم؟ این چه غمی بود که درونمان کهنه شد؟
نمیدانم، از خدا بپرسم؟
به یاد نداشتم که خدا مُرده است!
حال که فکر میکنم، احتمالا خودش را کُشته تا از زیر سنگینی رسالتش بگریزد.
بدون درنگی بغضی که کل روز با شوخطبعی سعی در قایم کردنش داشتم، ترکید.
به پهنای صورتم اشک سرازیر شد.
انگار که تمامی این روزها مردهای بودم که احساساتش خشکیده، اما ناگهان این احساسات جوشیده و تنش را لبریز کرده.
آخر این چه زندگیای بود که گرفتارش شدیم؟ این چه غمی بود که درونمان کهنه شد؟
نمیدانم، از خدا بپرسم؟
به یاد نداشتم که خدا مُرده است!
حال که فکر میکنم، احتمالا خودش را کُشته تا از زیر سنگینی رسالتش بگریزد.
روی قالی قدیمی لاکی رنگی که وسط آلونک آجری گوشهی حیاط پهن بود لم دادهام.
داریوش نالهکنان از دلی که تا قیامت گریه میخواهد، میخواند.
آب خنکی از فواره توی حوض سرازیر میشود.
سوفیا با پیراهنی سپید و گلهای ریز رویش به شمعدانی ها آب میدهد.
گاهی هم از روی بیپروایی بچهگانه با آبپاش میرقصد و میگردد و همه چیز را خیس میکند.
مادربزرگم مثل همیشه غرغرکنان حیاط را دور میزند.
ماه به رنگ عسل شده و از شبهای دیگر بیشتر دلربایی میکند.
به گلی که اسمش را نمیدانم خیرهام و ترانههای کهنهی ایرانی به سمت غم بیشتری قدم برمیدارند.
با خود گمان میکنم که شاید ایرونی زاده شده تا محزون باشد، همچون بید مجنونی تنها و دلگرفته، اما پرشکوه.
داریوش نالهکنان از دلی که تا قیامت گریه میخواهد، میخواند.
آب خنکی از فواره توی حوض سرازیر میشود.
سوفیا با پیراهنی سپید و گلهای ریز رویش به شمعدانی ها آب میدهد.
گاهی هم از روی بیپروایی بچهگانه با آبپاش میرقصد و میگردد و همه چیز را خیس میکند.
مادربزرگم مثل همیشه غرغرکنان حیاط را دور میزند.
ماه به رنگ عسل شده و از شبهای دیگر بیشتر دلربایی میکند.
به گلی که اسمش را نمیدانم خیرهام و ترانههای کهنهی ایرانی به سمت غم بیشتری قدم برمیدارند.
با خود گمان میکنم که شاید ایرونی زاده شده تا محزون باشد، همچون بید مجنونی تنها و دلگرفته، اما پرشکوه.
بغض میان سینهام کهنهتر از همیشه بود.
چشمانم دلتنگ اشکهایم شده بودند.
پس از مدتی، با دیدن ویدیویی از مادری که سر قبر جگرگوشهاش بر زمین منزل کرده بود، زار زار گریستم.
دروغ چرا؟ فکر میکنم که بیشتر به حال خود گریستم، و آن زنِ سپیدمو، بهانهای برای خالی شدن بود.
بهانهای برای از یاد بردن شبی که بوسهای بر روی موهایم گذاشت و فردای آن شب، ما غریبهای بیش نبودیم.
تا چهارشنبه شب یادم نمیآمد که بار آخر کِی بیاختیار دل باخته بودم.
اما حال میدانم که من پنجشنبه شب به او دل دادم و شنبه شب به راحتی فراموشش کردم.
چشمانم دلتنگ اشکهایم شده بودند.
پس از مدتی، با دیدن ویدیویی از مادری که سر قبر جگرگوشهاش بر زمین منزل کرده بود، زار زار گریستم.
دروغ چرا؟ فکر میکنم که بیشتر به حال خود گریستم، و آن زنِ سپیدمو، بهانهای برای خالی شدن بود.
بهانهای برای از یاد بردن شبی که بوسهای بر روی موهایم گذاشت و فردای آن شب، ما غریبهای بیش نبودیم.
تا چهارشنبه شب یادم نمیآمد که بار آخر کِی بیاختیار دل باخته بودم.
اما حال میدانم که من پنجشنبه شب به او دل دادم و شنبه شب به راحتی فراموشش کردم.