mystery of lack – Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوروز سال ۲۵۳۷، ترانه‌ی ای انسان با اجرای عارف، نلی، بتی، سلی، نسرین و فرامز پارسی.
این پلی‌لیستی که ساختم، بی‌نقص‌ترین پلی‌لیستیه که تابه‌حال ساختم، واقعا ده از ده.
بیش‌تر ترانه‌های این لیست غم‌‌زده‌ن، بی‌خود نیست که می‌گن هنر از غم زاده می‌شه.
خیالبافی تنها دلیل نفس کشیدنم نیست، اما بذر امید را در دلم می‌کارد.
Forwarded from 🍋‍🟩 (Pan)
my mother was the first country i ever lived in
رهایش کردم؛
مرد درمانده‌ی کذاب عهدشکنی که امیدی واهی درونش را لبریز کرده بود.
هنگامی که طرد شد، پوچی زندگی کثافتش همچون سیلی‌ای به صورتش خورد.
حال ناامیدتر از همیشه بود و تنهاتر از درخت خشکیده‌ای میان بیابان.
نیمه‌شب داشتم این موبایل لعنتی را بالا و پایین می‌کردم تا خود را از این آشوب برهانم، که یکباره رخِ سارینا با گیسوان پریشان بر گونه‌هایش وسط صفحه نمایان شد.
بدون درنگی بغضی که کل روز با شوخ‌طبعی سعی در قایم کردنش داشتم، ترکید.
به پهنای صورتم اشک سرازیر شد.
انگار که تمامی این روزها مرده‌‌ای بودم که احساساتش خشکیده، اما ناگهان این احساسات جوشیده و تنش را لبریز کرده.
آخر این چه زندگی‌ای بود که گرفتارش شدیم؟ این چه غمی بود که درونمان کهنه شد؟
نمی‌دانم، از خدا بپرسم؟
به یاد نداشتم که خدا مُرده است!
حال که فکر می‌کنم، احتمالا خودش را کُشته تا از زیر سنگینی رسالتش بگریزد.
«میان ما و شما دریایی از خون فاصله‌ست.»
«نه می‌بخشیم و نه فراموش می‌کنیم.»
روی قالی قدیمی لاکی رنگی که وسط آلونک آجری گوشه‌ی حیاط پهن بود لم داده‌ام.
داریوش ناله‌کنان از دلی که تا قیامت گریه می‌خواهد، می‌خواند.
آب خنکی از فواره توی حوض سرازیر می‌شود.
سوفیا با پیراهنی سپید و گل‌های ریز رویش به شمعدانی ها آب می‌دهد.
گاهی هم از روی بی‌پروایی بچه‌گانه با آب‌پاش می‌رقصد و می‌گردد و همه چیز را خیس می‌کند.
مادربزرگم مثل همیشه غرغرکنان حیاط را دور می‌زند.
ماه به رنگ عسل شده و از شب‌های دیگر بیش‌تر دلربایی می‌کند.
به گلی که اسمش را نمی‌دانم خیره‌ام و ترانه‌های کهنه‌ی ایرانی به سمت‌ غم بیش‌تری قدم برمی‌دارند.
با خود گمان می‌کنم که شاید ایرونی زاده‌ شده تا محزون باشد، همچون بید مجنونی تنها و دل‌گرفته، اما پرشکوه.
بغض میان سینه‌ام کهنه‌تر از همیشه بود.
چشمانم دلتنگ اشک‌هایم شده بودند.
پس از مدتی، با دیدن ویدیویی از مادری که سر قبر جگرگوشه‌اش بر زمین منزل کرده بود، زار زار گریستم.
دروغ چرا؟ فکر می‌کنم که بیش‌تر به حال خود گریستم، و آن زنِ سپیدمو، بهانه‌ای برای خالی شدن بود.
بهانه‌ای برای از یاد بردن شبی که بوسه‌ای بر روی موهایم گذاشت و فردای آن شب، ما غریبه‌ای بیش نبودیم.
تا چهارشنبه شب یادم نمی‌آمد که بار آخر کِی بی‌اختیار دل باخته بودم.
اما حال می‌دانم که من پنجشنبه شب به او دل دادم و شنبه شب به راحتی فراموشش کردم.
از منظر من، هنر بهتره که از هنرمند تفکیک بشه.
هنرمند در برهه‌ای که هنری رو خلق می‌کنه، باوری از آن خود داره که در اون هنر می‌ریزه و اون هنر رو لبریز از درون خویش می‌کنه.
زمانی که اون هنر به اتمام رسید به یک استقلال می‌رسه و اگر در سالیان دراز یا حتی کمی اعتقادات هنرمند زیر و رو شد، اون هنر پایدار و بکر می‌مونه و هنوز همون مفهوم گذشته رو به مخاطبش القا می‌کنه.
طراحی‌هایی اروتیک، با محوریت مردان.
«از آثار ژان کوکتو هنرمند فرانسوی»