روی قالی قدیمی لاکی رنگی که وسط آلونک آجری گوشهی حیاط پهن بود لم دادهام.
داریوش نالهکنان از دلی که تا قیامت گریه میخواهد، میخواند.
آب خنکی از فواره توی حوض سرازیر میشود.
سوفیا با پیراهنی سپید و گلهای ریز رویش به شمعدانی ها آب میدهد.
گاهی هم از روی بیپروایی بچهگانه با آبپاش میرقصد و میگردد و همه چیز را خیس میکند.
مادربزرگم مثل همیشه غرغرکنان حیاط را دور میزند.
ماه به رنگ عسل شده و از شبهای دیگر بیشتر دلربایی میکند.
به گلی که اسمش را نمیدانم خیرهام و ترانههای کهنهی ایرانی به سمت غم بیشتری قدم برمیدارند.
با خود گمان میکنم که شاید ایرونی زاده شده تا محزون باشد، همچون بید مجنونی تنها و دلگرفته، اما پرشکوه.
داریوش نالهکنان از دلی که تا قیامت گریه میخواهد، میخواند.
آب خنکی از فواره توی حوض سرازیر میشود.
سوفیا با پیراهنی سپید و گلهای ریز رویش به شمعدانی ها آب میدهد.
گاهی هم از روی بیپروایی بچهگانه با آبپاش میرقصد و میگردد و همه چیز را خیس میکند.
مادربزرگم مثل همیشه غرغرکنان حیاط را دور میزند.
ماه به رنگ عسل شده و از شبهای دیگر بیشتر دلربایی میکند.
به گلی که اسمش را نمیدانم خیرهام و ترانههای کهنهی ایرانی به سمت غم بیشتری قدم برمیدارند.
با خود گمان میکنم که شاید ایرونی زاده شده تا محزون باشد، همچون بید مجنونی تنها و دلگرفته، اما پرشکوه.
بغض میان سینهام کهنهتر از همیشه بود.
چشمانم دلتنگ اشکهایم شده بودند.
پس از مدتی، با دیدن ویدیویی از مادری که سر قبر جگرگوشهاش بر زمین منزل کرده بود، زار زار گریستم.
دروغ چرا؟ فکر میکنم که بیشتر به حال خود گریستم، و آن زنِ سپیدمو، بهانهای برای خالی شدن بود.
بهانهای برای از یاد بردن شبی که بوسهای بر روی موهایم گذاشت و فردای آن شب، ما غریبهای بیش نبودیم.
تا چهارشنبه شب یادم نمیآمد که بار آخر کِی بیاختیار دل باخته بودم.
اما حال میدانم که من پنجشنبه شب به او دل دادم و شنبه شب به راحتی فراموشش کردم.
چشمانم دلتنگ اشکهایم شده بودند.
پس از مدتی، با دیدن ویدیویی از مادری که سر قبر جگرگوشهاش بر زمین منزل کرده بود، زار زار گریستم.
دروغ چرا؟ فکر میکنم که بیشتر به حال خود گریستم، و آن زنِ سپیدمو، بهانهای برای خالی شدن بود.
بهانهای برای از یاد بردن شبی که بوسهای بر روی موهایم گذاشت و فردای آن شب، ما غریبهای بیش نبودیم.
تا چهارشنبه شب یادم نمیآمد که بار آخر کِی بیاختیار دل باخته بودم.
اما حال میدانم که من پنجشنبه شب به او دل دادم و شنبه شب به راحتی فراموشش کردم.
از منظر من، هنر بهتره که از هنرمند تفکیک بشه.
هنرمند در برههای که هنری رو خلق میکنه، باوری از آن خود داره که در اون هنر میریزه و اون هنر رو لبریز از درون خویش میکنه.
زمانی که اون هنر به اتمام رسید به یک استقلال میرسه و اگر در سالیان دراز یا حتی کمی اعتقادات هنرمند زیر و رو شد، اون هنر پایدار و بکر میمونه و هنوز همون مفهوم گذشته رو به مخاطبش القا میکنه.
هنرمند در برههای که هنری رو خلق میکنه، باوری از آن خود داره که در اون هنر میریزه و اون هنر رو لبریز از درون خویش میکنه.
زمانی که اون هنر به اتمام رسید به یک استقلال میرسه و اگر در سالیان دراز یا حتی کمی اعتقادات هنرمند زیر و رو شد، اون هنر پایدار و بکر میمونه و هنوز همون مفهوم گذشته رو به مخاطبش القا میکنه.
طراحیهایی اروتیک، با محوریت مردان.
«از آثار ژان کوکتو هنرمند فرانسوی»
«از آثار ژان کوکتو هنرمند فرانسوی»
Ouvrir ses bras son ombre est celle d'une croix.
«هنگامی که بازوههایش را برای آغوش باز میکند، سایهی یک صلیب نمایان میشود.»
«هنگامی که بازوههایش را برای آغوش باز میکند، سایهی یک صلیب نمایان میشود.»
mystery of lack
Françoise Hardy – Il n'y a pas d'amour heureux (Remasterisé en 2016)
Et quand il veut serrer son bonheur il le broie.
«و هنگامی که خوشبختی را محکم نگه میدارد، آن را خرد میکند.»
«و هنگامی که خوشبختی را محکم نگه میدارد، آن را خرد میکند.»
mystery of lack
Françoise Hardy – Il n'y a pas d'amour heureux (Remasterisé en 2016)
Il n'y a pas d'amour heureux.
«در عشق، هیچ خوشی وجود ندارد.»
«در عشق، هیچ خوشی وجود ندارد.»
mystery of lack
Ethel Cain – Nettles
I pray the race is worth to fight.