کاش میشد که در آغوشت عاری از هرگونه راز بودم.
فقط میشنیدی و با سرانگشتانت، تارهای زلفم را لمس میکردی.
کاش کنارت، چون آب زلال و چون آینه بی شیله پیله بودم.
کاش دستانت برای اسرارم پناه بود، گوشهایت برای دردِ دلم شنوا و دیدگانت برای وهم چشمهایم تسکین.
کاش برای من نزدیکترین ناآشنا نبودی؛ غریبهای که برایش جان میدهم.
حال با تمام این «کاشها» لبریز از حسرتم، لبریز از ناگفتهها.
فقط میشنیدی و با سرانگشتانت، تارهای زلفم را لمس میکردی.
کاش کنارت، چون آب زلال و چون آینه بی شیله پیله بودم.
کاش دستانت برای اسرارم پناه بود، گوشهایت برای دردِ دلم شنوا و دیدگانت برای وهم چشمهایم تسکین.
کاش برای من نزدیکترین ناآشنا نبودی؛ غریبهای که برایش جان میدهم.
حال با تمام این «کاشها» لبریز از حسرتم، لبریز از ناگفتهها.
گاهی با خیره شدن به مردمکم، درونم را مثل یک نثر روان میخوانی؛ و گاهی باطنم را چون یک شعر از زبانی مُرده نمیفهمی.
عکسهای قدیمی را از میان آلبومهای کهنه و خاک گرفته گلچین میکنم.
عکسها، برایم هم آشنا و هم غریبهاند، چون نوشکوفهای که تازه طعم بهار را چشیده.
او از کمتر عکسی از خود پیشینش خوشش میآید، گویی که او را در گذشته در آن پیراهن سپید رها کرده.
حال ورق میزنم، گویی که دفتر زندگی در دستانم است.
دلبستهی چشمهای دوختهشان بههم شدهام.
چشمهایی که دیگر مثل قبل نیستند.
چشمهایی که دگرگون شدهاند.
پشت هر عکس، تاریخی مکتوب شده.
درون هر لمس، خاطرهای محبوس شده.
و گوشهی هر لبخند، دردی سعی در قایم شدن است، دردی که هنوز در دلش جاریست.
عکسها، برایم هم آشنا و هم غریبهاند، چون نوشکوفهای که تازه طعم بهار را چشیده.
او از کمتر عکسی از خود پیشینش خوشش میآید، گویی که او را در گذشته در آن پیراهن سپید رها کرده.
حال ورق میزنم، گویی که دفتر زندگی در دستانم است.
دلبستهی چشمهای دوختهشان بههم شدهام.
چشمهایی که دیگر مثل قبل نیستند.
چشمهایی که دگرگون شدهاند.
پشت هر عکس، تاریخی مکتوب شده.
درون هر لمس، خاطرهای محبوس شده.
و گوشهی هر لبخند، دردی سعی در قایم شدن است، دردی که هنوز در دلش جاریست.
به راستی زمان با ما چه میکند؟
چه بر سر آن بچهی معصوم در عکس، که چشمهایش را بسته تا آرزویی بیهوده کند، آمد؟
حتی ذرهای به یاد ندارم که آرزویم چه بود.
دلم میخواهد به آغوش بکشمش و به جای دگری بگریزم، چون مادری که جگرگوشهاش را از میان مردم به دوردستها خواهد برد.
آنها لیاقت تورا نداشتند.
من هم لیاقت تو بودن را ندارم.
تو در آن آلبوم با خندهای شیرین، همیشه کوچک و بیگناه میمانی.
من هم روز به روز عاصیتر میشوم، گویی که روزی تو نبودهام.
چه بر سر آن بچهی معصوم در عکس، که چشمهایش را بسته تا آرزویی بیهوده کند، آمد؟
حتی ذرهای به یاد ندارم که آرزویم چه بود.
دلم میخواهد به آغوش بکشمش و به جای دگری بگریزم، چون مادری که جگرگوشهاش را از میان مردم به دوردستها خواهد برد.
آنها لیاقت تورا نداشتند.
من هم لیاقت تو بودن را ندارم.
تو در آن آلبوم با خندهای شیرین، همیشه کوچک و بیگناه میمانی.
من هم روز به روز عاصیتر میشوم، گویی که روزی تو نبودهام.
امروز بیستویک ساله شدم.
دیروز بیست ساله بودم.
روزی سیزده ساله، روزی هشت ساله و روزی هم اصلا حیات نداشتهام.
در تمامی این روزها، درخت انجیر خانهی مادربزرگم هنوز همان صورت را به خود گرفته.
مادربزرگم هرازچندگاهی به بریدن تهدیدش میکند، اما تا روزی که مادربزرگم قطعش نکند، هر بهار جوانه میزند و نفس میکشد.
درخت انجیر کاشته شده تا بار بدهد.
رسالتش جز این نیست.
رسالت من چیست؟
کندن آن ریشهای که مرا چون آن درخت انجیر، در این خاک به اسارت گرفته؟
دیروز بیست ساله بودم.
روزی سیزده ساله، روزی هشت ساله و روزی هم اصلا حیات نداشتهام.
در تمامی این روزها، درخت انجیر خانهی مادربزرگم هنوز همان صورت را به خود گرفته.
مادربزرگم هرازچندگاهی به بریدن تهدیدش میکند، اما تا روزی که مادربزرگم قطعش نکند، هر بهار جوانه میزند و نفس میکشد.
درخت انجیر کاشته شده تا بار بدهد.
رسالتش جز این نیست.
رسالت من چیست؟
کندن آن ریشهای که مرا چون آن درخت انجیر، در این خاک به اسارت گرفته؟
بوی پاییز را از آسمان خاکستری میشنوم.
به تازگی پردهها را تور نازکی زدهایم، حال آسمان با گرفتگیاش خودنمایی میکند.
در اتاقِ تنهایی، چون پیچکی به پتو میپیچم.
تنم را با آب داغی میشویم تا سوزش سرمای استخوانهایم را مهار کنم.
خزان از راه میرسد تا محزونم کند، من هم با گشادهرویی به استقبالش میروم.
به استقبال روزهای سرد، به استقبال شبهایی که میخواهند بدون گرمای تن دیگری سپری شوند.
به تازگی پردهها را تور نازکی زدهایم، حال آسمان با گرفتگیاش خودنمایی میکند.
در اتاقِ تنهایی، چون پیچکی به پتو میپیچم.
تنم را با آب داغی میشویم تا سوزش سرمای استخوانهایم را مهار کنم.
خزان از راه میرسد تا محزونم کند، من هم با گشادهرویی به استقبالش میروم.
به استقبال روزهای سرد، به استقبال شبهایی که میخواهند بدون گرمای تن دیگری سپری شوند.
mystery of lack
«تجلی غمهای رنگپریده» زندگی من را همیشه در بر میگیرد. منکر این نمیشوم که مردم در زندگیشان از غم رنج نمیبرند، اما اندوه زندگی من همانطور که به رنگ آبی تشبیه شده، گاهی تمام زندگی مرا همچون موج اقیانوسی که ساحل را میبلعد، میپوشاند. گاهی هم همان آب شروع…
ساده بگویم، بعد از هر سرخوشی، کوهی از نگرانی و اندوه بر سرم آوار میشود.
mystery of lack
Photo
از این منظره بیزارم، با هر قدمی که برای گریز برمیدارم، این ساختمان مرا در خود میبلعد.
mystery of lack
Fiona Apple – I Want You To Love Me
“And I want you to use it, blast the music, bang it, bite it, bruise it.”
یا من بهتر بگم: «میخوام تا وقتی که نفس میکشم و در این کالبد وجود دارم، از تنم در راه امیالم استفاده بشه.
چرا که بعد از مرگم چیزی از من باقی نمیمونه تا کبودی بدنم رو در اثر آتش عشق حس کنه.»
یا من بهتر بگم: «میخوام تا وقتی که نفس میکشم و در این کالبد وجود دارم، از تنم در راه امیالم استفاده بشه.
چرا که بعد از مرگم چیزی از من باقی نمیمونه تا کبودی بدنم رو در اثر آتش عشق حس کنه.»
mystery of lack
فیونا دربارهی این چیز جالبی گفته: «وقتی یک درخت توی جنگل میافته، هیچکسی نمیفهمه و صداشو نمیشنوه. اما آیا افتادن اون درخت صدایی نداده و اون درخت نیفتاده؟ پس اگر صدایی وجود داره مهم نیست تو شنیدیش یا نه مهم اینه که وجود داره. پس منم وجود دارم حتی اگر منو…
In June 1883, the question was asked, "If a tree were to fall on an island where there were no human beings would there be any sound?"
کاش میتوانستم باور داشته باشم.
وهمی که درون دیگری انباشته شده، برایم معنایی ندارد.
معنای هستی برایم شبههای بیش نیست.
هربار با خود کلنجار میروم که اگر به وجودش مومن نباشم، چطور به روزهایی که چشمبهراهند امید داشته باشم؟
روزها میگذرند، برگهای درخت مو بر زمین میریزند و من هنوز تهی از ایمانم.
در تیرگی لم دادهام و به این فکر میکنم که شاید درحال تقاص پس دادنم، تقاص دیدن تناقضها.
وهمی که درون دیگری انباشته شده، برایم معنایی ندارد.
معنای هستی برایم شبههای بیش نیست.
هربار با خود کلنجار میروم که اگر به وجودش مومن نباشم، چطور به روزهایی که چشمبهراهند امید داشته باشم؟
روزها میگذرند، برگهای درخت مو بر زمین میریزند و من هنوز تهی از ایمانم.
در تیرگی لم دادهام و به این فکر میکنم که شاید درحال تقاص پس دادنم، تقاص دیدن تناقضها.
هنوز خاطرات تمامی آن روزها در گوشهای از کالبدم کز کرده و زانوی غم بغل گرفتهاند.
تن به تن به دنبال آن چیز میگشتم؛ آن چیزی که درونم را به آتش میکشید.
اما کسی گوشزد نکرده بود که آن چیز هم گذراست، چون تمام لحظات حیات.
پس البسهام را میپوشیدم و نیست میشدم.
شرم وجودم را فرا میگرفت.
نمیخواستم عاری از احساس دیده شوم،
پس از دست آن روزها فرار کردم
و هیچوقت پشت سرم را نگاه نکردم.
تن به تن به دنبال آن چیز میگشتم؛ آن چیزی که درونم را به آتش میکشید.
اما کسی گوشزد نکرده بود که آن چیز هم گذراست، چون تمام لحظات حیات.
پس البسهام را میپوشیدم و نیست میشدم.
شرم وجودم را فرا میگرفت.
نمیخواستم عاری از احساس دیده شوم،
پس از دست آن روزها فرار کردم
و هیچوقت پشت سرم را نگاه نکردم.
mystery of lack
Mitski – Bag of Bones
And I hope you leave right before the sun comes up, so I can watch it alone.
mystery of lack
Photo
The love and hate relationship between mother and child.