mystery of lack – Telegram
mystery of lack
476 subscribers
124 photos
7 videos
5 links
رازی نوشتم.

@PoetofPagan
Download Telegram
روزی در کنج آن کافه‌ی سوت و کور قدیمی، با فنجانم برایم فال گرفتی.
در فالم درخت بید مجنونی پدیدار بود؛ همان درختی که جلوی کلیسا روبرویمان بود وقتی که برای بار اول پنهانی دستانم را گرفتی.
در متروکه‌ترین قسمت پارک، جایی عاری از مردم، زیر نور مهتاب و در کنار تنه‌ی درختی لبانم را با ولع خوردی.
و در آخر مرا به ماه تشبیه کردی، دستان هم را رها کردیم و من رفتم.
دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نشد.
مسعود وقت خواب متكاى اضافه بغل مى‌كرد. عزيز هميشه پايش را بغل مى‌كرد. بغل‌ها توى خانه ما تنگ بود و به آغوش تبديل نمی‌شد.
رازی در کوچه ها اثر فریبا وفی
«زنان برهنه در آغوش هم»
آثار اگون شیله.
La Pianiste
Dir. Michael Haneke
به هر مردی که خیره می‌شوم، زنی در آغوشش ریش‌هایش را نوازش می‌کند.
مرد به آرامی دست‌های زن را با دست‌های خود یکی می‌کند؛ گویی که تمامی مردان به زنان تعلق دارند و زنان هم به مردان.
گویی که موجودی برای کامل کردن من خلق نشده و تنها چیزی که عاید من می‌شود حسرت و دوختن چشمهایم به اقبال دیگران است.
سرم را به ماشین تکیه داده‌ام.
به درختان خشکیده و عاری از برگ‌ می‌نگرم.
سوز سرمایی گونه‌ام را هدف گرفته و هرکسی که چشمانم را ببیند غم را می‌یابد.
تنهایی به شهرستان سیاهی برمی‌گردم، زادگاهی که خیری برایم نداشت.
از طرد شدن، از دست دادن و رها شدن می‌ترسم.
انگار با تمام زوری که دارم دستان هرکسی که نزدیکم می‌شود را می‌گیرم و ملتمسانه می‌خواهم از من لحظه‌ای غافل نشود.
اما چه فایده که هرچه من نزدیک‌تر می‌شوم آنها دورتر می‌گریزند و می‌روند و دودی در هوا می‌شوند، انگار که اصلا وجود نداشته‌اند.
در دریای شهوت شناور شده‌ام.
هرچه دست و پا می‌زنم بیش‌تر به قعر فرو می‌روم.
راه خشکی را گم کرده و هنوز عشق را میان امواج هوس نجسته‌ام.
از شنا کردن خسته و پریشانم، از گدایی محبت عاجزم و درمانده‌ از روزهایی که هرروز به هم شبیه‌تر می‌شوند.
Forwarded from confused doll
my favorite color was green but you painted me blue.
روزهای پایانی سال برای من بهترین روزهای سال بودند.
از رقصیدن‌های شبانه با موسیقی اصیل ایرانی بهاری گرفته تا دیدن سوفیا بعد از ماه‌ها انتظار.
سوفیا جزو تنها کسانیست که مرا از ته دل دوست دارد، شاید چون دل کودک ها به زلالی آب می‌ماند و برای همین به خوبی به دلم نشسته است.
دیشب تا نیمه‌شب باهم رقصیدیم و امشب در آغوش من خوابش برد.
همیشه گونه های مرا بی درنگ می‌بوسد و به گفته‌ی مادرش وقتی که دور است دلتنگم می‌شود.
نمی‌دانم اما شاید روزی بتوانم پدر خوبی باشم، یعنی آن روز می‌رسد؟
تمام چیزی که از سالی که گذشت به یاد دارم سختی، پریشان حالی و آشوب ذهنی بود.
دلم برای گذشته تنگ نخواهد شد و امیدوارم این سال زودتر تمام شود و از یاد برود.
آغاز بهار شیرین است.
با دوباره متولد شدن طبیعت من هم گویی دوباره زاییده می‌شوم و تغییر می‌کنم، انگار که من گذشته‌ای وجود نداشته.
شادی در چیزهای کوچک نهفته است، مثل روشن کردن شمعی در سفره‌ی هفت‌ سین، همخوانی با ترانه های گوگوش و یا دیدن لبخند مادربزرگت وقتی که روی خندان تو را می‌بیند.
این شهر سالهاست که زنده نیست اما این سرزندگی نو درون من درحال روییدن است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوروز سال ۲۵۳۷، ترانه‌ی ای انسان با اجرای عارف، نلی، بتی، سلی، نسرین و فرامز پارسی.
این پلی‌لیستی که ساختم، بی‌نقص‌ترین پلی‌لیستیه که تابه‌حال ساختم، واقعا ده از ده.
بیش‌تر ترانه‌های این لیست غم‌‌زده‌ن، بی‌خود نیست که می‌گن هنر از غم زاده می‌شه.