من هنوز ایستادهام.
هنوز جایی ایستادهام که دیگران در گذشتهی نزدیکی ترکش کردهاند.
هنوز جایی ایستادهام که از منظرهاش بیزارم؛ منظرهای که همیشهی خدا رنگ خاکستری به رخسارش گرفته.
از ایستادن خسته و منتظر شروعم؛ شروعی که پایانش در دیدگانم مبهم نیست.
پاهایم نای ایستادن ندارند و راه را گمکردهام.
میدانم که راه در همین نزدیکیست، اما نمیدانم که همسفرم کجا کز کرده و مرا در این برزخ چطور برانداز میکند.
هنوز جایی ایستادهام که دیگران در گذشتهی نزدیکی ترکش کردهاند.
هنوز جایی ایستادهام که از منظرهاش بیزارم؛ منظرهای که همیشهی خدا رنگ خاکستری به رخسارش گرفته.
از ایستادن خسته و منتظر شروعم؛ شروعی که پایانش در دیدگانم مبهم نیست.
پاهایم نای ایستادن ندارند و راه را گمکردهام.
میدانم که راه در همین نزدیکیست، اما نمیدانم که همسفرم کجا کز کرده و مرا در این برزخ چطور برانداز میکند.
mystery of lack
Julee Cruise – The World Spins
The things I touch are made of stone
Falling through this night alone.
Falling through this night alone.
من محکوم به رها کردنم؛ چون مردی که کبوترش را از قفسی پر میدهد و چون زنی که دولاب دلش را برای فرار از دلتنگی میگشاید.
وانتهت مرحلة الجمر
وها أنا أعود إلى نافذتي العتيقة
أتكوم داخل جسدي العتيق
أرقب الخريف يزحف إلى الحديقة
وفي دمي صهيل أحصنة لا تتعب
تحمل إلى باستمرار
أفراح الربيع المقبل وفارسه ..
«مرحلهی اخگر به پایان رسید،
و هان اینک من به پنجرهی کهنم باز میگردم
و درون جسم کهنم خود را جمع میکنم
و مراقب پاییز میشوم که به سوی باغچه میخزد
در حالی که در خون من، شیههی اسبانیست نستوه
که بر زینهای خود،
شادیهای بهار آینده و سوارانش را
حمل میکنند…»
وها أنا أعود إلى نافذتي العتيقة
أتكوم داخل جسدي العتيق
أرقب الخريف يزحف إلى الحديقة
وفي دمي صهيل أحصنة لا تتعب
تحمل إلى باستمرار
أفراح الربيع المقبل وفارسه ..
«مرحلهی اخگر به پایان رسید،
و هان اینک من به پنجرهی کهنم باز میگردم
و درون جسم کهنم خود را جمع میکنم
و مراقب پاییز میشوم که به سوی باغچه میخزد
در حالی که در خون من، شیههی اسبانیست نستوه
که بر زینهای خود،
شادیهای بهار آینده و سوارانش را
حمل میکنند…»
از «روزگاران میان اخگر و خاکستر»
غاده السمان
mystery of lack
Ólöf Arnalds & Björk – Surrender
Gentle flow,
Scent of growth that opens me.
Scent of growth that opens me.
مخیلهام درگیر همان هالهی کثافتیست که دیوارهای شهر را کدر کرده.
روانم آسمان خاکستریست؛ بیرنگ، بیحیات.
خستگی کهنهای از بیداری درونم خوابیده، اما من نمیخوابم، از خواب عمیق میترسم.
روانم آسمان خاکستریست؛ بیرنگ، بیحیات.
خستگی کهنهای از بیداری درونم خوابیده، اما من نمیخوابم، از خواب عمیق میترسم.