مخیلهام درگیر همان هالهی کثافتیست که دیوارهای شهر را کدر کرده.
روانم آسمان خاکستریست؛ بیرنگ، بیحیات.
خستگی کهنهای از بیداری درونم خوابیده، اما من نمیخوابم، از خواب عمیق میترسم.
روانم آسمان خاکستریست؛ بیرنگ، بیحیات.
خستگی کهنهای از بیداری درونم خوابیده، اما من نمیخوابم، از خواب عمیق میترسم.
با پایی بیرمق و جادهای غرق در مه،
هنوز هم میتوان به پایان راه امیدوار بود؟
هنوز هم میتوان به پایان راه امیدوار بود؟
mystery of lack
Ethel Cain – Tempest
Do you swing from your neck, with the hope someone cares?
mystery of lack
امشب ساحلی غریبم که در سکون میلرزد.
امشب درختی ستبرم که در تیرگی سایه، کورسویی از روشنی میبیند.
خورشید پشت پردهی ابرها قایم شده.
از پنجرهی قطار برکهی آبی بین بیابون به چشمم میآد. کنارش علفهای هرز جا خوش کردن.
تکدرختی میبینم، بهنظر تنهاست، کاش این کلاغها گاهی بهش سر بزنن.
گاهی با خودم میگم اگر صحنهای که برای من چشمگیره برای اطرافم پوچه، شاید من فقط دیدنش رو متعلق به خودم دونستم.
امروز چیزی که از این برکهها تماشا کردم رو کمتر کسی میدید، اما هر بار خواستم عکس بگیرم زود فرار کردن، انگار که دنبالشون میکردن.
وجود زندگی همینه، تا بخوای لحظهای رو همیشگی کنی مثل ماهی از دستت سر میخوره.
خودم رو سپردم به جریان حیات.
به رفت و آمدشون چشم دوختم و حالا حس میکنم که زندهام.
از پنجرهی قطار برکهی آبی بین بیابون به چشمم میآد. کنارش علفهای هرز جا خوش کردن.
تکدرختی میبینم، بهنظر تنهاست، کاش این کلاغها گاهی بهش سر بزنن.
گاهی با خودم میگم اگر صحنهای که برای من چشمگیره برای اطرافم پوچه، شاید من فقط دیدنش رو متعلق به خودم دونستم.
امروز چیزی که از این برکهها تماشا کردم رو کمتر کسی میدید، اما هر بار خواستم عکس بگیرم زود فرار کردن، انگار که دنبالشون میکردن.
وجود زندگی همینه، تا بخوای لحظهای رو همیشگی کنی مثل ماهی از دستت سر میخوره.
خودم رو سپردم به جریان حیات.
به رفت و آمدشون چشم دوختم و حالا حس میکنم که زندهام.
با چشمهای خیرهات به قرنیهاش او را نمیبینی، بلکه خودت را در آینهای تمام قد میبینی.
با لبهایت طعم لبانش را نمیچشی، فقط تف خود را مزه میکنی.
با لبهایت طعم لبانش را نمیچشی، فقط تف خود را مزه میکنی.
کاش طغیان کنم
کاش رها شوم
کاش خراب کنم
کاش گوش دهم
کاش تماشا کنم
کاش لمس کنم
کاش پشیمان شوم
کاش ادراک کنم
کاش احساس کنم
کاش از یاد نبرم
کاش نقاشی کنم
کاش بنویسم
کاش شعر بخوانم
کاش بگریم
کاش بخندم
کاش زنده شوم
کاش زندگی کنم
کاش رها شوم
کاش خراب کنم
کاش گوش دهم
کاش تماشا کنم
کاش لمس کنم
کاش پشیمان شوم
کاش ادراک کنم
کاش احساس کنم
کاش از یاد نبرم
کاش نقاشی کنم
کاش بنویسم
کاش شعر بخوانم
کاش بگریم
کاش بخندم
کاش زنده شوم
کاش زندگی کنم
در آستانهی فصلی سرد
در محفل عزای آینهها
و اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد؟
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست،
او هیچوقت زنده نبوده است.
از دفتر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
فروغ فرخزاد
در محفل عزای آینهها
و اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد؟
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست،
او هیچوقت زنده نبوده است.
از دفتر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
فروغ فرخزاد
زمستانی تیره بر کوههای خسته تکیه داده است. زمستانی که درخت را از ته ماندهی برگهای پوسیدهاش عاری میکند.
زمستانی که با سرمایش از گرمای درونم گُر گرفتهام.
زمستانی که با هر روزش سرکشتر از دیروز میشوم. زمستانی که گمان میکنم همان فصل عریان شدن است.
زمستانی که با سرمایش از گرمای درونم گُر گرفتهام.
زمستانی که با هر روزش سرکشتر از دیروز میشوم. زمستانی که گمان میکنم همان فصل عریان شدن است.
تمامی کوچهها را طی میکنم.
خانهها به یکصدا از غم فریاد میزنند.
باد میآید؛
باد سوزناکی که تا اعماق وجودم را سست میکند.
و تنها منم که در بحبوحهی این انقلاب زمستانی بین خیابانی خلوت سرگردانم.
فروغ در گوشم میخواند،
«انسان پوک، انسان پوک پر از اعتماد. نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود میخوانند.» و در هنگام شنیدن دندانهایم از سرما همدیگر را میساییدند.
خانهها به یکصدا از غم فریاد میزنند.
باد میآید؛
باد سوزناکی که تا اعماق وجودم را سست میکند.
و تنها منم که در بحبوحهی این انقلاب زمستانی بین خیابانی خلوت سرگردانم.
فروغ در گوشم میخواند،
«انسان پوک، انسان پوک پر از اعتماد. نگاه کن که دندانهایش چگونه وقت جویدن سرود میخوانند.» و در هنگام شنیدن دندانهایم از سرما همدیگر را میساییدند.
تمام روز را به مادرم دروغ گفتم.
شاید هم روزها و هفتهها.
کاش گلهام را به خدایش بکند. از آن خدای پوچ و بزدل بیزارم.
زیر سقف پهناور این آسمان و پشت آن دیوارهای کهنه همه مردهاند.
سردم است.
سردم است و به این زودی گرم نخواهم شد.
مادرم گفت که تیرگی زیر چشمانت به صورتت زار میزند.
نمیدانست که چشمانم ساعتی پیش بر دل مادران داغ دیده زار زده بود.
حال مینویسم.
مینویسم چون نفس میکشم.
مینویسم از این روزها تا بعد بخوانم که چه بر سرم آوار شد.
شاید هم روزها و هفتهها.
کاش گلهام را به خدایش بکند. از آن خدای پوچ و بزدل بیزارم.
زیر سقف پهناور این آسمان و پشت آن دیوارهای کهنه همه مردهاند.
سردم است.
سردم است و به این زودی گرم نخواهم شد.
مادرم گفت که تیرگی زیر چشمانت به صورتت زار میزند.
نمیدانست که چشمانم ساعتی پیش بر دل مادران داغ دیده زار زده بود.
حال مینویسم.
مینویسم چون نفس میکشم.
مینویسم از این روزها تا بعد بخوانم که چه بر سرم آوار شد.
