وانتهت مرحلة الجمر
وها أنا أعود إلى نافذتي العتيقة
أتكوم داخل جسدي العتيق
أرقب الخريف يزحف إلى الحديقة
وفي دمي صهيل أحصنة لا تتعب
تحمل إلى باستمرار
أفراح الربيع المقبل وفارسه ..
«مرحلهی اخگر به پایان رسید،
و هان اینک من به پنجرهی کهنم باز میگردم
و درون جسم کهنم خود را جمع میکنم
و مراقب پاییز میشوم که به سوی باغچه میخزد
در حالی که در خون من، شیههی اسبانیست نستوه
که بر زینهای خود،
شادیهای بهار آینده و سوارانش را
حمل میکنند…»
وها أنا أعود إلى نافذتي العتيقة
أتكوم داخل جسدي العتيق
أرقب الخريف يزحف إلى الحديقة
وفي دمي صهيل أحصنة لا تتعب
تحمل إلى باستمرار
أفراح الربيع المقبل وفارسه ..
«مرحلهی اخگر به پایان رسید،
و هان اینک من به پنجرهی کهنم باز میگردم
و درون جسم کهنم خود را جمع میکنم
و مراقب پاییز میشوم که به سوی باغچه میخزد
در حالی که در خون من، شیههی اسبانیست نستوه
که بر زینهای خود،
شادیهای بهار آینده و سوارانش را
حمل میکنند…»
از «روزگاران میان اخگر و خاکستر»
غاده السمان
mystery of lack
Ólöf Arnalds & Björk – Surrender
Gentle flow,
Scent of growth that opens me.
Scent of growth that opens me.
مخیلهام درگیر همان هالهی کثافتیست که دیوارهای شهر را کدر کرده.
روانم آسمان خاکستریست؛ بیرنگ، بیحیات.
خستگی کهنهای از بیداری درونم خوابیده، اما من نمیخوابم، از خواب عمیق میترسم.
روانم آسمان خاکستریست؛ بیرنگ، بیحیات.
خستگی کهنهای از بیداری درونم خوابیده، اما من نمیخوابم، از خواب عمیق میترسم.
با پایی بیرمق و جادهای غرق در مه،
هنوز هم میتوان به پایان راه امیدوار بود؟
هنوز هم میتوان به پایان راه امیدوار بود؟
mystery of lack
Ethel Cain – Tempest
Do you swing from your neck, with the hope someone cares?
mystery of lack
امشب ساحلی غریبم که در سکون میلرزد.
امشب درختی ستبرم که در تیرگی سایه، کورسویی از روشنی میبیند.
خورشید پشت پردهی ابرها قایم شده.
از پنجرهی قطار برکهی آبی بین بیابون به چشمم میآد. کنارش علفهای هرز جا خوش کردن.
تکدرختی میبینم، بهنظر تنهاست، کاش این کلاغها گاهی بهش سر بزنن.
گاهی با خودم میگم اگر صحنهای که برای من چشمگیره برای اطرافم پوچه، شاید من فقط دیدنش رو متعلق به خودم دونستم.
امروز چیزی که از این برکهها تماشا کردم رو کمتر کسی میدید، اما هر بار خواستم عکس بگیرم زود فرار کردن، انگار که دنبالشون میکردن.
وجود زندگی همینه، تا بخوای لحظهای رو همیشگی کنی مثل ماهی از دستت سر میخوره.
خودم رو سپردم به جریان حیات.
به رفت و آمدشون چشم دوختم و حالا حس میکنم که زندهام.
از پنجرهی قطار برکهی آبی بین بیابون به چشمم میآد. کنارش علفهای هرز جا خوش کردن.
تکدرختی میبینم، بهنظر تنهاست، کاش این کلاغها گاهی بهش سر بزنن.
گاهی با خودم میگم اگر صحنهای که برای من چشمگیره برای اطرافم پوچه، شاید من فقط دیدنش رو متعلق به خودم دونستم.
امروز چیزی که از این برکهها تماشا کردم رو کمتر کسی میدید، اما هر بار خواستم عکس بگیرم زود فرار کردن، انگار که دنبالشون میکردن.
وجود زندگی همینه، تا بخوای لحظهای رو همیشگی کنی مثل ماهی از دستت سر میخوره.
خودم رو سپردم به جریان حیات.
به رفت و آمدشون چشم دوختم و حالا حس میکنم که زندهام.
با چشمهای خیرهات به قرنیهاش او را نمیبینی، بلکه خودت را در آینهای تمام قد میبینی.
با لبهایت طعم لبانش را نمیچشی، فقط تف خود را مزه میکنی.
با لبهایت طعم لبانش را نمیچشی، فقط تف خود را مزه میکنی.
کاش طغیان کنم
کاش رها شوم
کاش خراب کنم
کاش گوش دهم
کاش تماشا کنم
کاش لمس کنم
کاش پشیمان شوم
کاش ادراک کنم
کاش احساس کنم
کاش از یاد نبرم
کاش نقاشی کنم
کاش بنویسم
کاش شعر بخوانم
کاش بگریم
کاش بخندم
کاش زنده شوم
کاش زندگی کنم
کاش رها شوم
کاش خراب کنم
کاش گوش دهم
کاش تماشا کنم
کاش لمس کنم
کاش پشیمان شوم
کاش ادراک کنم
کاش احساس کنم
کاش از یاد نبرم
کاش نقاشی کنم
کاش بنویسم
کاش شعر بخوانم
کاش بگریم
کاش بخندم
کاش زنده شوم
کاش زندگی کنم
