چرا سوسیالیسم محکوم به شکست است: کالبدشکافی یک فروپاشی اجتنابناپذیر
بر اساس آراء هانس هرمان هوپ
بحث درباره سوسیالیسم و سرمایهداری اغلب در دام «تجربهگرایی» گرفتار میشود. مدافعان سوسیالیسم با مشاهده فقر و استبداد در اتحاد جماهیر شوروی یا آلمان شرقی، استدلال میکنند که «آنچه اجرا شد، سوسیالیسم واقعی نبود» یا «شرایط خاص تاریخی و جنگی باعث شکست شد». اما برای درک ماهیت سوسیالیسم، نباید صرفاً به تاریخ نگاه کرد؛ بلکه باید به منطق کنش انسان (Praxeology) رجوع کرد.
سوسیالیسم صرفنظر از اینکه توسط چه کسی، در کجا و با چه نیتی اجرا شود، به دلیل تضاد ذاتی با قوانین بنیادین اقتصاد و طبیعت انسانی، محکوم به شکست است. این شکست یک تصادف تاریخی نیست، بلکه نتیجه منطقی ساختار مالکیت در این سیستم است.
ریشه تفاوت: مالکیت خصوصی در برابر مالکیت عمومی
هسته مرکزی اختلاف میان سرمایهداری و سوسیالیسم، مسئله «مالکیت» است. در سرمایهداری، منابع و ابزار تولید دارای مالکان خصوصی هستند؛ کسانی که این منابع را تولید کرده، کشف کرده یا با قرارداد داوطلبانه خریدهاند. اما سوسیالیسم، به معنای «اجتماعی کردن ابزار تولید» است. در این نظام، مالکیت خصوصی بر کارخانهها و زمینها لغو شده و «جامعه» (که در عمل دولت یا شورای برنامهریزی است) نقش سرپرست را ایفا میکند.
این تغییر در ساختار مالکیت، چهار پیامد ویرانگر اقتصادی و یک پیامد هولناک جامعهشناختی به همراه دارد.
۱. تغییر انگیزهها: پاداش به ناکارآمدی
اولین اثر لغو مالکیت خصوصی، تغییر در ساختار انگیزشی جامعه است. وقتی ابزار تولید متعلق به همه باشد، درآمد حاصل از تولید نیز باید بازتوزیع شود. در سوسیالیسم، ثروت از تولیدکننده و فرد کارآمد گرفته شده و به غیرتولیدکننده یا سرپرستان سیستم داده میشود. منطق ساده است: اگر پاداش سختکوشی و تولید، مصادره شدن ثروت باشد و پاداش تنبلی یا ناکارآمدی، دریافت یارانه و حمایت، جامعه به سمت تولید کمتر حرکت میکند. انگیزه برای کار، پسانداز و نوآوری میمیرد و فقر عمومی نه یک اتفاق، بلکه نتیجه مستقیم این سیستم پاداشدهی معکوس است.
۲. نابینایی اقتصادی: غیرممکن بودن محاسبه
مهمترین نقد فنی به سوسیالیسم (که لودویگ فون میزس آن را مطرح کرد و هوپ بر آن تأکید دارد)، مسئله «محاسبه اقتصادی» است. در بازار آزاد، قیمتها سیگنالهایی هستند که کمیابی نسبی منابع را نشان میدهند. سود و زیان به کارآفرین میگوید که آیا منابع را درست مصرف کرده است یا خیر. اما در سوسیالیسم، چون بازارِ خرید و فروش ابزار تولید وجود ندارد، قیمتی هم شکل نمیگیرد. بدون قیمتهای واقعی، برنامهریزان مرکزی نمیتوانند هزینههای واقعی پروژهها را بسنجند. آنها نمیدانند ساختن یک سد با سیمان به صرفهتر است یا با سنگ. آنها در تاریکی مطلق تصمیم میگیرند. نتیجه این نابینایی، اتلاف عظیم منابع کمیاب در پروژههایی است که هیچ توجیه عقلانی ندارند.
۳. مصرف سرمایه: تراژدی سرپرستان
در سیستم مالکیت خصوصی، مالک سعی میکند ارزش سرمایهاش (مثلاً کارخانهاش) را برای درازمدت حفظ کند تا بتواند در آینده آن را بفروشد یا سود بیشتری کسب کند. اما در سوسیالیسم، مدیران کارخانهها «مالک» نیستند، بلکه «سرپرست» (Caretaker) هستند. آنها حق فروش کارخانه و برداشتن پول آن را ندارند. بنابراین، سرپرست انگیزه دارد تا حد ممکن از دستگاهها و منابع کار بکشد تا تولید فعلی را (که پاداشش به آن وابسته است) بالا ببرد، بدون اینکه نگران فرسودگی یا تعمیرات اساسی باشد. این پدیده به «مصرف سرمایه» منجر میشود؛ جایی که زیرساختهای کشور مستهلک شده و نابود میشوند، چون هیچکس انگیزهای برای حفظ ارزش آنها برای آینده ندارد.
۴. دیکتاتوری تولیدکننده بر مصرفکننده
در بازار آزاد، مصرفکننده پادشاه است. اگر شرکتی کالای بیکیفیت تولید کند، مردم نمیخرند و آن شرکت ورشکست میشود. اما در سوسیالیسم، درآمد کارخانهها از بودجه دولتی تأمین میشود، نه از جیب مشتری. تولیدکننده سوسیالیست نیازی به جلب رضایت مشتری ندارد؛ او فقط باید رضایت مافوق خود در حزب یا دولت را جلب کند. نتیجه این ساختار، تولید کالاهایی بیکیفیت، زشت و ناکارآمد است که هیچکس خواهان آنها نیست، اما انبارها از آنها پر شده است.
۵. فروپاشی اخلاقی: سیاسی شدن جامعه
شاید تاریکترین بخش تحلیل هوپ، اثر سوسیالیسم بر شخصیت انسانهاست. در یک اقتصاد آزاد، راه ثروتمند شدن «خدمت به دیگران» است؛ یعنی تولید کالا یا خدمتی که مردم حاضر باشند داوطلبانه برای آن پول بدهند. این سیستم، مهارتهای فنی، هوش تولیدی و همدلی با نیاز مشتری را تشویق میکند.
بر اساس آراء هانس هرمان هوپ
بحث درباره سوسیالیسم و سرمایهداری اغلب در دام «تجربهگرایی» گرفتار میشود. مدافعان سوسیالیسم با مشاهده فقر و استبداد در اتحاد جماهیر شوروی یا آلمان شرقی، استدلال میکنند که «آنچه اجرا شد، سوسیالیسم واقعی نبود» یا «شرایط خاص تاریخی و جنگی باعث شکست شد». اما برای درک ماهیت سوسیالیسم، نباید صرفاً به تاریخ نگاه کرد؛ بلکه باید به منطق کنش انسان (Praxeology) رجوع کرد.
سوسیالیسم صرفنظر از اینکه توسط چه کسی، در کجا و با چه نیتی اجرا شود، به دلیل تضاد ذاتی با قوانین بنیادین اقتصاد و طبیعت انسانی، محکوم به شکست است. این شکست یک تصادف تاریخی نیست، بلکه نتیجه منطقی ساختار مالکیت در این سیستم است.
ریشه تفاوت: مالکیت خصوصی در برابر مالکیت عمومی
هسته مرکزی اختلاف میان سرمایهداری و سوسیالیسم، مسئله «مالکیت» است. در سرمایهداری، منابع و ابزار تولید دارای مالکان خصوصی هستند؛ کسانی که این منابع را تولید کرده، کشف کرده یا با قرارداد داوطلبانه خریدهاند. اما سوسیالیسم، به معنای «اجتماعی کردن ابزار تولید» است. در این نظام، مالکیت خصوصی بر کارخانهها و زمینها لغو شده و «جامعه» (که در عمل دولت یا شورای برنامهریزی است) نقش سرپرست را ایفا میکند.
این تغییر در ساختار مالکیت، چهار پیامد ویرانگر اقتصادی و یک پیامد هولناک جامعهشناختی به همراه دارد.
۱. تغییر انگیزهها: پاداش به ناکارآمدی
اولین اثر لغو مالکیت خصوصی، تغییر در ساختار انگیزشی جامعه است. وقتی ابزار تولید متعلق به همه باشد، درآمد حاصل از تولید نیز باید بازتوزیع شود. در سوسیالیسم، ثروت از تولیدکننده و فرد کارآمد گرفته شده و به غیرتولیدکننده یا سرپرستان سیستم داده میشود. منطق ساده است: اگر پاداش سختکوشی و تولید، مصادره شدن ثروت باشد و پاداش تنبلی یا ناکارآمدی، دریافت یارانه و حمایت، جامعه به سمت تولید کمتر حرکت میکند. انگیزه برای کار، پسانداز و نوآوری میمیرد و فقر عمومی نه یک اتفاق، بلکه نتیجه مستقیم این سیستم پاداشدهی معکوس است.
۲. نابینایی اقتصادی: غیرممکن بودن محاسبه
مهمترین نقد فنی به سوسیالیسم (که لودویگ فون میزس آن را مطرح کرد و هوپ بر آن تأکید دارد)، مسئله «محاسبه اقتصادی» است. در بازار آزاد، قیمتها سیگنالهایی هستند که کمیابی نسبی منابع را نشان میدهند. سود و زیان به کارآفرین میگوید که آیا منابع را درست مصرف کرده است یا خیر. اما در سوسیالیسم، چون بازارِ خرید و فروش ابزار تولید وجود ندارد، قیمتی هم شکل نمیگیرد. بدون قیمتهای واقعی، برنامهریزان مرکزی نمیتوانند هزینههای واقعی پروژهها را بسنجند. آنها نمیدانند ساختن یک سد با سیمان به صرفهتر است یا با سنگ. آنها در تاریکی مطلق تصمیم میگیرند. نتیجه این نابینایی، اتلاف عظیم منابع کمیاب در پروژههایی است که هیچ توجیه عقلانی ندارند.
۳. مصرف سرمایه: تراژدی سرپرستان
در سیستم مالکیت خصوصی، مالک سعی میکند ارزش سرمایهاش (مثلاً کارخانهاش) را برای درازمدت حفظ کند تا بتواند در آینده آن را بفروشد یا سود بیشتری کسب کند. اما در سوسیالیسم، مدیران کارخانهها «مالک» نیستند، بلکه «سرپرست» (Caretaker) هستند. آنها حق فروش کارخانه و برداشتن پول آن را ندارند. بنابراین، سرپرست انگیزه دارد تا حد ممکن از دستگاهها و منابع کار بکشد تا تولید فعلی را (که پاداشش به آن وابسته است) بالا ببرد، بدون اینکه نگران فرسودگی یا تعمیرات اساسی باشد. این پدیده به «مصرف سرمایه» منجر میشود؛ جایی که زیرساختهای کشور مستهلک شده و نابود میشوند، چون هیچکس انگیزهای برای حفظ ارزش آنها برای آینده ندارد.
۴. دیکتاتوری تولیدکننده بر مصرفکننده
در بازار آزاد، مصرفکننده پادشاه است. اگر شرکتی کالای بیکیفیت تولید کند، مردم نمیخرند و آن شرکت ورشکست میشود. اما در سوسیالیسم، درآمد کارخانهها از بودجه دولتی تأمین میشود، نه از جیب مشتری. تولیدکننده سوسیالیست نیازی به جلب رضایت مشتری ندارد؛ او فقط باید رضایت مافوق خود در حزب یا دولت را جلب کند. نتیجه این ساختار، تولید کالاهایی بیکیفیت، زشت و ناکارآمد است که هیچکس خواهان آنها نیست، اما انبارها از آنها پر شده است.
۵. فروپاشی اخلاقی: سیاسی شدن جامعه
شاید تاریکترین بخش تحلیل هوپ، اثر سوسیالیسم بر شخصیت انسانهاست. در یک اقتصاد آزاد، راه ثروتمند شدن «خدمت به دیگران» است؛ یعنی تولید کالا یا خدمتی که مردم حاضر باشند داوطلبانه برای آن پول بدهند. این سیستم، مهارتهای فنی، هوش تولیدی و همدلی با نیاز مشتری را تشویق میکند.
👏8❤1
اما وقتی مکانیسم بازار حذف شود، تنها راه برای ارتقای جایگاه و کسب درآمد بیشتر، «سیاست» است. در جامعه سوسیالیستی، کسی پیشرفت میکند که مهارتهای سیاسی بهتری داشته باشد: توانایی لابیگری، چاپلوسی، توطئه علیه رقبا، سخنوری پوپولیستی و بیرحمی. سوسیالیسم جامعه را سیاستزده (Politicized) میکند. در چنین سیستمی، افراد شایسته و تولیدگر به حاشیه رانده میشوند و افرادی که در دسیسهچینی و فریب مهارت دارند، به رأس هرم قدرت صعود میکنند. بنابراین، فساد و خشونت در سوسیالیسم یک انحراف نیست، بلکه ویژگیِ کسانی است که این سیستم آنها را برای رهبری انتخاب میکند.
سوسیالیسم تنها یک تئوری اقتصادی غلط نیست؛ بلکه یک خطای بنیادی در درک نظم اجتماعی است. این سیستم با قطع ارتباط میان تلاش و پاداش، حذف قطبنمای قیمتها، و جایگزین کردن رقابتِ سازنده با نزاعِ سیاسی، ناگزیر به فقر، استبداد و انحطاط اخلاقی ختم میشود. فروپاشی شوروی ناشی از خیانت رهبران یا توطئه دشمنان نبود؛ این فروپاشی در ذاتِ الغای مالکیت خصوصی نهفته بود.
#جزئی_نگر
The Case Against Socialism | Hans-Hermann Hoppe
قسمت چهارم
@Learn_Cast
سوسیالیسم تنها یک تئوری اقتصادی غلط نیست؛ بلکه یک خطای بنیادی در درک نظم اجتماعی است. این سیستم با قطع ارتباط میان تلاش و پاداش، حذف قطبنمای قیمتها، و جایگزین کردن رقابتِ سازنده با نزاعِ سیاسی، ناگزیر به فقر، استبداد و انحطاط اخلاقی ختم میشود. فروپاشی شوروی ناشی از خیانت رهبران یا توطئه دشمنان نبود؛ این فروپاشی در ذاتِ الغای مالکیت خصوصی نهفته بود.
#جزئی_نگر
The Case Against Socialism | Hans-Hermann Hoppe
قسمت چهارم
@Learn_Cast
YouTube
The Case Against Socialism | Hans-Hermann Hoppe
Hans Hoppe (Mises.org/Hoppe) lectures at the Mises Institute's "First Annual Advanced Instructional Conference in Austrian Economics" at Stanford University on June 25, 1987. Includes a Question and Answer Period beginning at 39:50.
Mises.org/MisesU87
Mises.org/MisesU87
👏5❤1
Finance & Economics
انجمن جنتیه
حرام زادهاید، دست خودتون نیست، ناموستون میفروشید برا پول بیشتر
حرام زادهاید، در بلند ترین شب سال، از همین حال تا فردا صبح حرامزادهاید میگید جنت خواه فرقه درست کرده و دارید براش پرونده درست میکنید
شرافت خود را فروختید که چه بخرید؟
حرام زادهاید، در بلند ترین شب سال، از همین حال تا فردا صبح حرامزادهاید میگید جنت خواه فرقه درست کرده و دارید براش پرونده درست میکنید
شرافت خود را فروختید که چه بخرید؟
👍48❤3🔥1
فراتر از «کنش»: تبارشناسی الهیاتی آزادی و اقتصاد
چرا عقلانیت و بازار آزاد برای بقا به آکسیومهایی بیرون از خود نیاز دارند؟
توهم خودبسندگی و دیوار ناتمامیت
همواره تمایزی ظریف اما بنیادین میان «فیلسوف» و «پیامبر» وجود داشته است؛ تمایزی که درک آن، کلید فهم بحرانهای تمدنی امروز است. فیلسوف در بهترین حالت، ماشین استنتاج است؛ او اصول را میگیرد و معماری بنای فکری را پیشنهاد میدهد. اما فیلسوف خود خالق «آجر اول» نیست. عقل بشری، همانند هر سیستم صوری دیگری، با مسئله «ناتمامیت» (Incompleteness) روبهروست. اگر عقل بخواهد تمام اصولش را از درون خود استخراج کند، یا دچار دوری باطل میشود و یا به دیواری سخت برخورد میکند که نتیجهاش فروپاشی معناست.
وقتی سیستمِ عقلیِ بسته، به بنبست میرسد، انسان دو راه بیشتر ندارد: یا به پوچی میرسد و فریاد میزند «من دنیا را نفهمیدم» که نهایتاً به «گنوستیسیسم» (جهان بهمثابه زندان یا بازیچه خدای شرور) ختم میشود؛ و یا میپذیرد که برای کارکرد صحیح عقل، به ورودیهایی از یک «متا-سیستم» (Meta-system) نیاز دارد. اینجاست که نقش وحی نه بهعنوان خاموشکننده عقل، بلکه بهعنوانِ تضمینکننده کارکرد آن آشکار میشود.
۱. اقتصاد اتریشی و حفرهی متافیزیکی «کنش»
حتی در دقیقترین سیستمهای دفاع از آزادی، مانند مکتب اتریش، ما با یک پیشفرض پنهان مواجهیم. لودویگ فون میزس، بنای عظیم «پراکسیولوژی» (کنششناسی) را بر روی یک اصل موضوعه (Axiom) بنا میکند: «انسان عمل میکند» (Human Action).
اما بیایید با همان تیغِ تیزِ تحلیلِ آکسیوماتیک، به سراغ خودِ میزس برویم. آیا «انسان عمل میکند» واقعاً یک اصلِ تجزیهناپذیرِ نهایی است؟
پاسخ منفی است. کنش، خود معلولِ باوری عمیقتر است. انسان چرا عمل میکند؟ چرا به جای «تغییر وضعیت»، به انفعال محض، دعا کردنِ صرف، یا انتظار برای مرگ تن نمیدهد؟
کنشِ انسانی تنها در صورتی معنادار است که فاعل (Agent) به سه پیشفرض ایمان داشته باشد:
کمبود و نقص: وضعیت فعلی ایدهآل نیست (رنج و نیاز وجود دارد).
امکانِ تغییر: جهان صلب و تغییرناپذیر نیست.
سلامتِ هستی: جهان یک زندانِ فریبکارانه (تلهی گنوسیستی) نیست؛ یعنی کنشِ من در واقعیت اثر میگذارد و جهان به تلاش من پاسخ میدهد.
بنابراین، خودِ مفهوم «بازار آزاد» و «کنش اقتصادی»، بر روی یک زیرساخت الهیاتی بنا شده است: باور به اینکه جهان «پاک» است، زندان نیست، و قوانین علت و معلولی در آن (که نهایتاً به ارادهی خالق برمیگردد) قابل اتکا هستند. اگر این آکسیوم را حذف کنیم، «عمل کردن» حماقت است و اقتصاد فرو میریزد.
۲. گنوستیسیسم مدرن و خطر «دولتخدایی»
اگر انسان نپذیرد که آکسیومهای حیاتی (مثل عینیت، مالکیت، و حق حیات) از یک منبع بیرون از سیستم (خدا/وحی) میآیند، مجبور است برای پر کردن خلأ معنا، به «درون سیستم» چنگ بزند. اینجاست که فاجعه رخ میدهد.
وقتی اتصال به «متا-سیستم» قطع شود، انسان که تحمل سرگردانی و بیپاسخیِ اگزیستانسیال را ندارد، ناچار است یک «خدای زمینی» بسازد. لئونارد پیکاف در کتاب Ominous Parallels به درستی اشاره میکند که چگونه فاصله گرفتن از عینیت و اصول ثابت، آلمان را به دامن نازیسم انداخت. اما نکتهای که شاید خود پیکاف (به دلیل رویکرد آبجکتیویستیاش) نادیده میگیرد، این است که خودِ «عینیت» بدون تضمینِ متافیزیکی، شکننده است.
بدون آن نقطه اتکای بیرونی، «علم» و «دین» هر دو به ابزار دولت تبدیل میشوند:
دین دولتی: ابزاری برای تخدیر.
علم دولتی: ابزاری برای بردگی و کنترل (تکنوکراسی).
این همان جایی است که سیستم به سمت «عرفانگرایی منفی» و «گنوستیسیسم» میلغزد؛ جایی که دولت جایگزین خدا میشود تا با وعدهی بهشت زمینی، جهنمی از توتالیترینیسم بسازد. دولت میخواهد با «قوانین دستوری»، جایگزین «قوانین تکوینی» شود، غافل از اینکه نبرد با واقعیت، تنها به شکست واقعیت منجر نمیشود، بلکه به انهدام انسانیت میانجامد.
۳. معجزه: پیامِ تثبیتِ عقل
برخلاف تصور رایج سکولار، معجزه برای نقضِ عقل نیست؛ معجزه پیامی است که میگوید: «قوانین طبیعت و منطق برقرارند، اما ضرورت ذاتی ندارند؛ آنها برقرارند چون ارادهای برتر (متا-سیستم) خواسته است که چنین باشند.»
این یعنی 2+2=4 میشود، نه فقط چون ما دلمان میخواهد، بلکه چون نظمی عینی بر جهان حاکم است. پیامبران (در ادیان ابراهیمی) آمدند تا این اصولِ فرا-عقلی را به بشر بدهند. اصولی که عقل نمیتواند خودش تولید کند، اما برای کارکردن به شدت به آنها نیاز دارد.
چرا عقلانیت و بازار آزاد برای بقا به آکسیومهایی بیرون از خود نیاز دارند؟
توهم خودبسندگی و دیوار ناتمامیت
همواره تمایزی ظریف اما بنیادین میان «فیلسوف» و «پیامبر» وجود داشته است؛ تمایزی که درک آن، کلید فهم بحرانهای تمدنی امروز است. فیلسوف در بهترین حالت، ماشین استنتاج است؛ او اصول را میگیرد و معماری بنای فکری را پیشنهاد میدهد. اما فیلسوف خود خالق «آجر اول» نیست. عقل بشری، همانند هر سیستم صوری دیگری، با مسئله «ناتمامیت» (Incompleteness) روبهروست. اگر عقل بخواهد تمام اصولش را از درون خود استخراج کند، یا دچار دوری باطل میشود و یا به دیواری سخت برخورد میکند که نتیجهاش فروپاشی معناست.
وقتی سیستمِ عقلیِ بسته، به بنبست میرسد، انسان دو راه بیشتر ندارد: یا به پوچی میرسد و فریاد میزند «من دنیا را نفهمیدم» که نهایتاً به «گنوستیسیسم» (جهان بهمثابه زندان یا بازیچه خدای شرور) ختم میشود؛ و یا میپذیرد که برای کارکرد صحیح عقل، به ورودیهایی از یک «متا-سیستم» (Meta-system) نیاز دارد. اینجاست که نقش وحی نه بهعنوان خاموشکننده عقل، بلکه بهعنوانِ تضمینکننده کارکرد آن آشکار میشود.
۱. اقتصاد اتریشی و حفرهی متافیزیکی «کنش»
حتی در دقیقترین سیستمهای دفاع از آزادی، مانند مکتب اتریش، ما با یک پیشفرض پنهان مواجهیم. لودویگ فون میزس، بنای عظیم «پراکسیولوژی» (کنششناسی) را بر روی یک اصل موضوعه (Axiom) بنا میکند: «انسان عمل میکند» (Human Action).
اما بیایید با همان تیغِ تیزِ تحلیلِ آکسیوماتیک، به سراغ خودِ میزس برویم. آیا «انسان عمل میکند» واقعاً یک اصلِ تجزیهناپذیرِ نهایی است؟
پاسخ منفی است. کنش، خود معلولِ باوری عمیقتر است. انسان چرا عمل میکند؟ چرا به جای «تغییر وضعیت»، به انفعال محض، دعا کردنِ صرف، یا انتظار برای مرگ تن نمیدهد؟
کنشِ انسانی تنها در صورتی معنادار است که فاعل (Agent) به سه پیشفرض ایمان داشته باشد:
کمبود و نقص: وضعیت فعلی ایدهآل نیست (رنج و نیاز وجود دارد).
امکانِ تغییر: جهان صلب و تغییرناپذیر نیست.
سلامتِ هستی: جهان یک زندانِ فریبکارانه (تلهی گنوسیستی) نیست؛ یعنی کنشِ من در واقعیت اثر میگذارد و جهان به تلاش من پاسخ میدهد.
بنابراین، خودِ مفهوم «بازار آزاد» و «کنش اقتصادی»، بر روی یک زیرساخت الهیاتی بنا شده است: باور به اینکه جهان «پاک» است، زندان نیست، و قوانین علت و معلولی در آن (که نهایتاً به ارادهی خالق برمیگردد) قابل اتکا هستند. اگر این آکسیوم را حذف کنیم، «عمل کردن» حماقت است و اقتصاد فرو میریزد.
۲. گنوستیسیسم مدرن و خطر «دولتخدایی»
اگر انسان نپذیرد که آکسیومهای حیاتی (مثل عینیت، مالکیت، و حق حیات) از یک منبع بیرون از سیستم (خدا/وحی) میآیند، مجبور است برای پر کردن خلأ معنا، به «درون سیستم» چنگ بزند. اینجاست که فاجعه رخ میدهد.
وقتی اتصال به «متا-سیستم» قطع شود، انسان که تحمل سرگردانی و بیپاسخیِ اگزیستانسیال را ندارد، ناچار است یک «خدای زمینی» بسازد. لئونارد پیکاف در کتاب Ominous Parallels به درستی اشاره میکند که چگونه فاصله گرفتن از عینیت و اصول ثابت، آلمان را به دامن نازیسم انداخت. اما نکتهای که شاید خود پیکاف (به دلیل رویکرد آبجکتیویستیاش) نادیده میگیرد، این است که خودِ «عینیت» بدون تضمینِ متافیزیکی، شکننده است.
بدون آن نقطه اتکای بیرونی، «علم» و «دین» هر دو به ابزار دولت تبدیل میشوند:
دین دولتی: ابزاری برای تخدیر.
علم دولتی: ابزاری برای بردگی و کنترل (تکنوکراسی).
این همان جایی است که سیستم به سمت «عرفانگرایی منفی» و «گنوستیسیسم» میلغزد؛ جایی که دولت جایگزین خدا میشود تا با وعدهی بهشت زمینی، جهنمی از توتالیترینیسم بسازد. دولت میخواهد با «قوانین دستوری»، جایگزین «قوانین تکوینی» شود، غافل از اینکه نبرد با واقعیت، تنها به شکست واقعیت منجر نمیشود، بلکه به انهدام انسانیت میانجامد.
۳. معجزه: پیامِ تثبیتِ عقل
برخلاف تصور رایج سکولار، معجزه برای نقضِ عقل نیست؛ معجزه پیامی است که میگوید: «قوانین طبیعت و منطق برقرارند، اما ضرورت ذاتی ندارند؛ آنها برقرارند چون ارادهای برتر (متا-سیستم) خواسته است که چنین باشند.»
این یعنی 2+2=4 میشود، نه فقط چون ما دلمان میخواهد، بلکه چون نظمی عینی بر جهان حاکم است. پیامبران (در ادیان ابراهیمی) آمدند تا این اصولِ فرا-عقلی را به بشر بدهند. اصولی که عقل نمیتواند خودش تولید کند، اما برای کارکردن به شدت به آنها نیاز دارد.
❤11👍3
اگر «ختم نبوت» را به عنوان آخرین آکسیوم بپذیریم، به این معناست که سیستمِ اصولِ اخلاقی و هستیشناسی تکمیل شده است («اکمال دین»). حالا انسان با در دست داشتن این اصول، آزاد است تا با عقل خود در چارچوب واقعیت کنشگری کند.
نتیجهگیری: بازگشت به اصالت
آزادی، بازار آزاد، و مسئولیت فردی، معلق در خلأ نیستند. آنها میوههای درختی هستند که ریشه در یک متافیزیک خاص دارد.
فیلسوف استنتاج میکند.
کارآفرین عمل میکند.
اما هر دوی آنها روی زمینی ایستادهاند که پیامبران (وحی) مختصات آن را تعریف کردهاند: زمینی که در آن واقعیت، واقعی است؛ عینیت، معتبر است؛ و انسان، مجاز به تغییر سرنوشت خویش است.
دفاع از آزادی بدون درک این ریشهها، دفاعی ناقص است که در برابر اولین طوفانِ نهیلیسم یا دولتگرایی، فرو خواهد ریخت. محافظهکارِ اصیل کسی است که میداند: حتی برای اینکه «اقتصاد» کار کند، ما به «ایمان» به سلامتِ جهان نیاز داریم.
@Learn_Cast
نتیجهگیری: بازگشت به اصالت
آزادی، بازار آزاد، و مسئولیت فردی، معلق در خلأ نیستند. آنها میوههای درختی هستند که ریشه در یک متافیزیک خاص دارد.
فیلسوف استنتاج میکند.
کارآفرین عمل میکند.
اما هر دوی آنها روی زمینی ایستادهاند که پیامبران (وحی) مختصات آن را تعریف کردهاند: زمینی که در آن واقعیت، واقعی است؛ عینیت، معتبر است؛ و انسان، مجاز به تغییر سرنوشت خویش است.
دفاع از آزادی بدون درک این ریشهها، دفاعی ناقص است که در برابر اولین طوفانِ نهیلیسم یا دولتگرایی، فرو خواهد ریخت. محافظهکارِ اصیل کسی است که میداند: حتی برای اینکه «اقتصاد» کار کند، ما به «ایمان» به سلامتِ جهان نیاز داریم.
@Learn_Cast
❤27👍5👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بسیاری فکر میکنند CBDC همان پول دیجیتالی است که الان در اپلیکیشنهای بانکی داریم، اما حقیقت بسیار ترسناکتر است. این ویدئو پرده از سیستمی برمیدارد که میتواند مفهوم «مالکیت خصوصی» را برای همیشه نابود کند.
@Learn_Cast
@Learn_Cast
👍37❤5🔥1
.
۱. پولی که دیگر متعلق به شما نیست!
در سیستم فعلی، پول شما در بانکهای تجاری است، اما با ظهور CBDC، واسطهها حذف میشوند و کیف پول شما مستقیماً تحت نظارت و کنترل بانک مرکزی قرار میگیرد. این یعنی دولت هر لحظه که بخواهد، بدون نیاز به حکم دادگاه، میتواند دسترسی شما را به داراییتان قطع کند.
اگر روزی دولت تصمیم بگیرد که عقاید سیاسی یا فعالیتهای اجتماعی شما «نامناسب» است، چقدر زمان میبرد تا با یک دکمه، تمام دارایی شما را مسدود کرده و شما را از چرخه اقتصاد حذف کند؟
۲. مرگ حریم خصوصی در نطفه
پول نقد تنها ابزاری است که به شما اجازه میدهد بدون ردیابی شدن، معامله کنید. CBDC طراحی شده تا پول نقد را نابود کند. در این سیستم، هر فنجان قهوهای که میخورید، هر کتابی که میخرید و هر کمکی که به دیگران میکنید، در دیتابیس دولت ثبت میشود.
آیا حاضرید تمام جزئیات زندگی خصوصی و خریدهای روزمرهتان را به صورت لحظهای با نهادهای امنیتی و مالیاتی به اشتراک بگذارید؟
۳. پول برنامهریزی شده؛ قلادهای بر گردن معیشت
وحشتناکترین ویژگی CBDC، «برنامهپذیری» آن است. دولت میتواند برای پول شما «تاریخ انقضا» تعیین کند (اگر تا پایان ماه خرج نکنید، ناپدید میشود!) یا تعیین کند که آن پول را فقط برای کالاهای خاصی میتوانید خرج کنید.
اگر دولت به بهانه محیطزیست یا کمبود منابع، خرید گوشت یا بنزین را برای شما سهمیهبندی کند و پولتان در فروشگاههای دیگر کار نکند، آیا باز هم خودتان را یک انسان آزاد میدانید یا یک جیرهخوار گوشبهفرمان؟
۴. پیوند با سیستم اعتبار اجتماعی (مدل چین)
ویدئو نشان میدهد که چگونه CBDC ابزار تکمیلکننده سیستم اعتبار اجتماعی است. اگر رفتار شما از نظر دولت «خوب» نباشد، نرخ بهره حساب شما را تغییر میدهند یا امکان خرید بلیط هواپیما و قطار را از کیف پولتان سلب میکنند.
تفاوت میان یک برده و شهروندی که پولش فقط با اجازه و طبق الگوی رفتاریِ مدنظرِ دولت کار میکند، چیست؟
۵. مسابقهی جهانی برای کنترل تودهها
از چین و روسیه گرفته تا اروپا و آمریکا، همگی در حال مسابقه برای راهاندازی این زندان دیجیتال هستند. آنها این کار را پشت نقاب «راحتی»، «سرعت» و «مبارزه با فساد» پنهان میکنند.
@Learn_Cast
۱. پولی که دیگر متعلق به شما نیست!
در سیستم فعلی، پول شما در بانکهای تجاری است، اما با ظهور CBDC، واسطهها حذف میشوند و کیف پول شما مستقیماً تحت نظارت و کنترل بانک مرکزی قرار میگیرد. این یعنی دولت هر لحظه که بخواهد، بدون نیاز به حکم دادگاه، میتواند دسترسی شما را به داراییتان قطع کند.
اگر روزی دولت تصمیم بگیرد که عقاید سیاسی یا فعالیتهای اجتماعی شما «نامناسب» است، چقدر زمان میبرد تا با یک دکمه، تمام دارایی شما را مسدود کرده و شما را از چرخه اقتصاد حذف کند؟
۲. مرگ حریم خصوصی در نطفه
پول نقد تنها ابزاری است که به شما اجازه میدهد بدون ردیابی شدن، معامله کنید. CBDC طراحی شده تا پول نقد را نابود کند. در این سیستم، هر فنجان قهوهای که میخورید، هر کتابی که میخرید و هر کمکی که به دیگران میکنید، در دیتابیس دولت ثبت میشود.
آیا حاضرید تمام جزئیات زندگی خصوصی و خریدهای روزمرهتان را به صورت لحظهای با نهادهای امنیتی و مالیاتی به اشتراک بگذارید؟
۳. پول برنامهریزی شده؛ قلادهای بر گردن معیشت
وحشتناکترین ویژگی CBDC، «برنامهپذیری» آن است. دولت میتواند برای پول شما «تاریخ انقضا» تعیین کند (اگر تا پایان ماه خرج نکنید، ناپدید میشود!) یا تعیین کند که آن پول را فقط برای کالاهای خاصی میتوانید خرج کنید.
اگر دولت به بهانه محیطزیست یا کمبود منابع، خرید گوشت یا بنزین را برای شما سهمیهبندی کند و پولتان در فروشگاههای دیگر کار نکند، آیا باز هم خودتان را یک انسان آزاد میدانید یا یک جیرهخوار گوشبهفرمان؟
۴. پیوند با سیستم اعتبار اجتماعی (مدل چین)
ویدئو نشان میدهد که چگونه CBDC ابزار تکمیلکننده سیستم اعتبار اجتماعی است. اگر رفتار شما از نظر دولت «خوب» نباشد، نرخ بهره حساب شما را تغییر میدهند یا امکان خرید بلیط هواپیما و قطار را از کیف پولتان سلب میکنند.
تفاوت میان یک برده و شهروندی که پولش فقط با اجازه و طبق الگوی رفتاریِ مدنظرِ دولت کار میکند، چیست؟
۵. مسابقهی جهانی برای کنترل تودهها
از چین و روسیه گرفته تا اروپا و آمریکا، همگی در حال مسابقه برای راهاندازی این زندان دیجیتال هستند. آنها این کار را پشت نقاب «راحتی»، «سرعت» و «مبارزه با فساد» پنهان میکنند.
@Learn_Cast
1❤27👍13👏1