به یک شکل عجیب و غریب این روزها،احساس این را دارم که یک بار چند تنی را از روی دوشم برداشته ام،یک گوشه آرام گرفته ام،نه كسی کاری به کارم دارد و نه من کاری به کسی،اینکه میگویم زمستان را از همه فصل ها بیشتر دوست دارم بخاطر همین فصل* هایش هست!
همینقدر بگویم خدایاشکرت و دمت گرم،که هرچند،هر وقت اینهارا گفتم این درب رحمت شما بود که بروی ما باز شد و تو کریمی،و تو رحیمی!
*مانع و حاجز میان دوچیز!
همینقدر بگویم خدایاشکرت و دمت گرم،که هرچند،هر وقت اینهارا گفتم این درب رحمت شما بود که بروی ما باز شد و تو کریمی،و تو رحیمی!
*مانع و حاجز میان دوچیز!
وقتی حرف میزد،دوست داشتم فقط نگاهش کنم،این را برای اینکه کلمات کنار یکدیگر شکل عاشقانه پیدا کند نمیگویم،که اصلا این کار را بلد نیستم که نوشتن کار من نبوده و نیست،من همان عکاس گوشه گیرم که زندگیش را با کتاب و عکس و پادکست،پر میکند و عکس های او...
این که دوست داشتم به چشمانش نگاه کنم و او فقط حرف بزند و فقط حرف بزند،یک بلوف نوشتاری عاشقانه نبود که دوست داشتم از هرچه که دوست دارد بگوید،از زمین و زمان و محل کارش و زندگی اش و عروسک نقره ای رنگش تا حرفای بزرگ بزرگ سیاستمدارنه ...
لذت زندگیم این بود صبحها که چشمانم را باز میکردم و باریکه نور آفتاب از پنجره اتاقم بر روی رختخواب همیشه پهنم میوفتاد اول شعر صبح بخیرش را بخوانم و بعد نگاهش کنم و به خودم بگویم تا سیر نشدی حق نداری از جایت بلند شوی...
من میدانستم این شیرین زبانی هایش آخر مرا دیوانه میکند،درست ترش آن است،دیوانه تر میکند!
پ.ن:
مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده...
که از سیاهی پایان قصه مطمئنم...
این که دوست داشتم به چشمانش نگاه کنم و او فقط حرف بزند و فقط حرف بزند،یک بلوف نوشتاری عاشقانه نبود که دوست داشتم از هرچه که دوست دارد بگوید،از زمین و زمان و محل کارش و زندگی اش و عروسک نقره ای رنگش تا حرفای بزرگ بزرگ سیاستمدارنه ...
لذت زندگیم این بود صبحها که چشمانم را باز میکردم و باریکه نور آفتاب از پنجره اتاقم بر روی رختخواب همیشه پهنم میوفتاد اول شعر صبح بخیرش را بخوانم و بعد نگاهش کنم و به خودم بگویم تا سیر نشدی حق نداری از جایت بلند شوی...
من میدانستم این شیرین زبانی هایش آخر مرا دیوانه میکند،درست ترش آن است،دیوانه تر میکند!
پ.ن:
مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده...
که از سیاهی پایان قصه مطمئنم...
در فقه می گوییم،هر وقت دیواره های شهر از دید تو پنهان شد،باید نماز را شکسته بخوانی،حالا شدی مسافر!
یا می گوییم آنگاه که دیگر صدای اذان را نشنیدی،آن وقت مسافری!
حالا ما می گوییم آنگاه که آوا و آهنگ هواهای نفسانی به گوش دلت نرسید،آن موقع تو مهاجری!
آن گاه که دیواره های شهر مادیت از دیدت پنهان شد،آن موقع تو مسافری!
حاج آقا مجتبی تهرانی(رضوان الله علیه)
یا می گوییم آنگاه که دیگر صدای اذان را نشنیدی،آن وقت مسافری!
حالا ما می گوییم آنگاه که آوا و آهنگ هواهای نفسانی به گوش دلت نرسید،آن موقع تو مهاجری!
آن گاه که دیواره های شهر مادیت از دیدت پنهان شد،آن موقع تو مسافری!
حاج آقا مجتبی تهرانی(رضوان الله علیه)
بعد از کشته شدن زبیر وقتی چشمان امام علی(ع) به شمشیر زبیر افتاد فرمود:«این شمشیر، کرارا غبار غم از چهره پیامبر خدا زدوده است.امیرالمومنین(ع) بر سر جنازه ی طلحه نیز فرمود:ای ابومحمد!بر من سخت گران است که تو را در زیرستارگان آسمان کشته ببینم،و ایکاش خداوند بیستسال قبل از این روز،جان مرا گرفته بود!»
هیچ!
بعد از کشته شدن زبیر وقتی چشمان امام علی(ع) به شمشیر زبیر افتاد فرمود:«این شمشیر، کرارا غبار غم از چهره پیامبر خدا زدوده است.امیرالمومنین(ع) بر سر جنازه ی طلحه نیز فرمود:ای ابومحمد!بر من سخت گران است که تو را در زیرستارگان آسمان کشته ببینم،و ایکاش…
علی(ع) وقتی چشمش به صورت بی جان زبیر افتاد،خطاب به جسد او فرمود:تو مدتی با پیامبر خدا مصاحب بودی و با او پیوند خویشاوندی داشتی(زبیر پسر عمه پیامبر(ص) بود)ولی شیطان بر عقل تو مسلط شد و کار تو به این جا انجامید.
حضرت چون جسد طلحه را دید فرمود:برای تو سابقهای در اسلام بود که میتوانست تو را سود بخشد،ولی شیطان تو را گمراه کرد و لغزانید و به سوی آتش شتافتی...
حضرت چون جسد طلحه را دید فرمود:برای تو سابقهای در اسلام بود که میتوانست تو را سود بخشد،ولی شیطان تو را گمراه کرد و لغزانید و به سوی آتش شتافتی...
بجای آنی که به جماعت انقلابی یاداوری کنید که تفرقه ممنوع،زورتان را نگه دارید برای جماعت ضدانقلاب که دستشان را دراز کرده اند به سوی پیکر بی جان آقای #هاشمی_رفسنجانی.
آنهایی که انقلابیند،تفرقه انداختن در مرامشان نیست،که این رسم انگلیسی هاست!
چهره بزک شده و زیبای این متن های سیاسی گولتان نزند.
آنهایی که انقلابیند،تفرقه انداختن در مرامشان نیست،که این رسم انگلیسی هاست!
چهره بزک شده و زیبای این متن های سیاسی گولتان نزند.
حالا دوباره داغ مرا تازه میکند...
عکسی درون حافظه ی دوربین من...
@rezataheripour
پ.ن: چه دوره خوبی بود رضای طاهری پور عزیزم...
عکس از من شعر از تو،شعر از من،عکس از تو،یادته؟! (:
عکسی درون حافظه ی دوربین من...
@rezataheripour
پ.ن: چه دوره خوبی بود رضای طاهری پور عزیزم...
عکس از من شعر از تو،شعر از من،عکس از تو،یادته؟! (:
آنقدر که به فکر تغییر دیگرانیم کمی هم روی خودمان وقت بگذاریم،اگر جای دوری رفت،کرایه برگشتش با من.
اميرالمؤمنين علي علیه السلام:
كُنْ فِي الفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ لَا ضَرْعٌ فَيُحْلَبُ وَ لا ظَهْرٌ فَيُرْكَبُ...
در فتنه ها همچون بچه شتر(دوساله)باش که نه دارای پستانی است تا دوشیده شود و نه پشتی که بر آن سوار گردند...
نهج البلاغه،حکمت1
پ.ن:
صبحتون بخیر...
كُنْ فِي الفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ لَا ضَرْعٌ فَيُحْلَبُ وَ لا ظَهْرٌ فَيُرْكَبُ...
در فتنه ها همچون بچه شتر(دوساله)باش که نه دارای پستانی است تا دوشیده شود و نه پشتی که بر آن سوار گردند...
نهج البلاغه،حکمت1
پ.ن:
صبحتون بخیر...