راستش اینه که آدم هیچ وقت نمی دونه چی می خواد، آدم فکر می کنه یه جور آدم مشخص رو می خواد..و بعد یکی رو میبینه که هیچی از چیزهایی که می خواسته رو نداره...
و بدون هیچ دلیلی عاشقش میشه!
Woody Allen
و بدون هیچ دلیلی عاشقش میشه!
Woody Allen
بعد اونا فکر میکنن من متوجه نمیشم، یا اصلا ناراحت نمیشم، ولی من فقط یاد گرفتم هیچیو بروی خودم نیارم. هیچچیزیرو. هیچوقت نباید به آدما بگی حالت خوب نیست، یا چی باعث شده حالت بد بشه. چون همونا سر فرصت از همون راه واسه بد کردن حالت، واسه ناراحت کردنت استفاده میکنن.
#ارسالی_شما
#ارسالی_شما
Forwarded from کوتاهْ تَر از زِندگی
هیچ!
آدم ها به اندازه ی چیزهایی که باید بگن ولی نمیگن از هم دور میشن ...
[...]
نشست و گفت: عزيزم مرا ببخش، نرو
(مراببخش) موثر نبود، منت كرد
بلند شد برود، رفت توي لاك خودش
و توي لاك خودش بيشتر حماقت كرد
غروب، كافه ي سيد، صداي قل قل درد
نشست و بغضش را توي كافه قسمت كرد
.
.
.
مرتضی عابدپور لنگرودی
نشست و گفت: عزيزم مرا ببخش، نرو
(مراببخش) موثر نبود، منت كرد
بلند شد برود، رفت توي لاك خودش
و توي لاك خودش بيشتر حماقت كرد
غروب، كافه ي سيد، صداي قل قل درد
نشست و بغضش را توي كافه قسمت كرد
.
.
.
مرتضی عابدپور لنگرودی
هیچ!
[...] نشست و گفت: عزيزم مرا ببخش، نرو (مراببخش) موثر نبود، منت كرد بلند شد برود، رفت توي لاك خودش و توي لاك خودش بيشتر حماقت كرد غروب، كافه ي سيد، صداي قل قل درد نشست و بغضش را توي كافه قسمت كرد . . . مرتضی عابدپور لنگرودی
جلو تر میره شعر و میگه :
اگرچه شك اش را بر يقين گذاشته بود
از ابتدا فرض اش را بر اين گذاشته بود
كه هيچوقت گزندي به مار ها نرسد
براي پيرهنش آستين گذاشته بود
(:
اگرچه شك اش را بر يقين گذاشته بود
از ابتدا فرض اش را بر اين گذاشته بود
كه هيچوقت گزندي به مار ها نرسد
براي پيرهنش آستين گذاشته بود
(:
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته، نگارا تو بمان.
- هوشنگ_ابتهاج
بنگر این نقش بخون شسته، نگارا تو بمان.
- هوشنگ_ابتهاج
اغلب مردم تعریف و تمجیدها را ظرف چنددقیقه فراموش میکنند، اما یک اهانت را سالها بهخاطر میسپارند.
آنها مانند آشغالجمعکنهایی هستند که هنوز توهینی را که مثلا بیستسال پیش به آنها شده با خود حمل میکنند و بوی ناخوشایند این زبالهها همواره آنان را میآزارد.
برای شادبودن باید بر افکار شاد تمرکز کنید.
و باید ذهن خود را از زبالههای تنفر،خشم،نگرانی و ترس رها کنید.
#اندرو_متیوس
آنها مانند آشغالجمعکنهایی هستند که هنوز توهینی را که مثلا بیستسال پیش به آنها شده با خود حمل میکنند و بوی ناخوشایند این زبالهها همواره آنان را میآزارد.
برای شادبودن باید بر افکار شاد تمرکز کنید.
و باید ذهن خود را از زبالههای تنفر،خشم،نگرانی و ترس رها کنید.
#اندرو_متیوس
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهت ثابت میكنم
وقتی که اين مردم متمدن
تو يه موقعيت بحرانی قرار بگيرند حاضرن حتی همديگر رو بخورن!
#شوالیه_تاریکی
وقتی که اين مردم متمدن
تو يه موقعيت بحرانی قرار بگيرند حاضرن حتی همديگر رو بخورن!
#شوالیه_تاریکی
Forwarded from آقای چار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چه ها که بر سر ما رفت و
کس نزد آهی.....
کس نزد آهی.....
آقای چار
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی.....
جانم, جانم...
به به, به به...
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی...
به به, به به...
چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی...
️همه چیز دست خود آدم است اما به علت بزدلی محض همه چیز از چنگش میلغزد. این یک اصل بدیهی است. از خودم میپرسم مردم از چه چیز بیشتر میترسند؟
برداشتن گامی تازه، زدن حرفی تازه، از همین است که بیشترین ترس را دارند.
با این همه، زیادی وراجی میکنم. برای همین است هیچکاری نمیکنم، چون زیادی وراجی میکنم. اما شاید قضیه اینطور باشد: وراجی میکنم چون هیچ کاری نمیکنم.
#جنايات_و_مكافات
#فئودور_داستایوسکی
برداشتن گامی تازه، زدن حرفی تازه، از همین است که بیشترین ترس را دارند.
با این همه، زیادی وراجی میکنم. برای همین است هیچکاری نمیکنم، چون زیادی وراجی میکنم. اما شاید قضیه اینطور باشد: وراجی میکنم چون هیچ کاری نمیکنم.
#جنايات_و_مكافات
#فئودور_داستایوسکی
Forwarded from برنامه ناشناس
از وقتی رفت، من استخدام شدم،
حقوقم بالاتر رفته،
دسته چک گرفتم،
چند میلیون پسانداز کردم،
مدرکمو گرفتم،
دارم ماشین میخرم،
تنهایی سفر میرم،
ساز میزنم،
خوشپوشتر شدم،
حتی میگن تو این مدت خوشگلتر شدم،
باشگاه میرم،
بیشتر معاشرت میکنم،
بیشتر از قبل اعتبار پیدا کردم،
حامی بودن رو بلدتر شدم،
دلشون میگیره، غمشون بزرگ میشه، حرفاشون از بیکسی کوه میشه، منو صدا میزنن که گوش باشم واسشون،
کارشون که گیر میکنه از من کمک میخوان،
جایی میخوان برن بودن من واسشون مهمه،
به کارم مسلطتر شدم، به خودم مسلطتر شدم.
نمیدونم تا کجا بگم، نیستش و من سرِ پا واستادم، رفتم جلو، قدم برداشتم، درجا نزدم، شکستم ولی خردههامو کج و کوله چسبوندم به هم و ریخت و شکل گرفتم.
ولی خب میدونی تَهِ همهی اینا، دلم تنگه واسش.
تَهِ این مغز و قلبم، دوسش دارم و مثه خودم که سرپا واستادم، این دلتنگیه قویتر از هر روز روبروم سرپا واستاده.
آخرِ شب، اول صبح، اونوقتی که خلوت از همهکار و همهکسم، یهو وسطِ کار، یهو حینِ گپ زدن، یهو مابینِ جلسه، یهو وقتِ خرید، یهو موقعِ امضایِ برگهی همراهِ بیمار، یهو وسطِ خندیدنای توی ماشینِ رفیق، یهو همهاش اونه، مثه یه قاصدکِ بیوزنِ از شاخه جدا که به دستِ چرخشِ باد تسخیره دلم به دلتنگیش گرفتاره.
بیبی راست میگفت بِهِم، دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...
از وقتی رفت، من استخدام شدم،
حقوقم بالاتر رفته،
دسته چک گرفتم،
چند میلیون پسانداز کردم،
مدرکمو گرفتم،
دارم ماشین میخرم،
تنهایی سفر میرم،
ساز میزنم،
خوشپوشتر شدم،
حتی میگن تو این مدت خوشگلتر شدم،
باشگاه میرم،
بیشتر معاشرت میکنم،
بیشتر از قبل اعتبار پیدا کردم،
حامی بودن رو بلدتر شدم،
دلشون میگیره، غمشون بزرگ میشه، حرفاشون از بیکسی کوه میشه، منو صدا میزنن که گوش باشم واسشون،
کارشون که گیر میکنه از من کمک میخوان،
جایی میخوان برن بودن من واسشون مهمه،
به کارم مسلطتر شدم، به خودم مسلطتر شدم.
نمیدونم تا کجا بگم، نیستش و من سرِ پا واستادم، رفتم جلو، قدم برداشتم، درجا نزدم، شکستم ولی خردههامو کج و کوله چسبوندم به هم و ریخت و شکل گرفتم.
ولی خب میدونی تَهِ همهی اینا، دلم تنگه واسش.
تَهِ این مغز و قلبم، دوسش دارم و مثه خودم که سرپا واستادم، این دلتنگیه قویتر از هر روز روبروم سرپا واستاده.
آخرِ شب، اول صبح، اونوقتی که خلوت از همهکار و همهکسم، یهو وسطِ کار، یهو حینِ گپ زدن، یهو مابینِ جلسه، یهو وقتِ خرید، یهو موقعِ امضایِ برگهی همراهِ بیمار، یهو وسطِ خندیدنای توی ماشینِ رفیق، یهو همهاش اونه، مثه یه قاصدکِ بیوزنِ از شاخه جدا که به دستِ چرخشِ باد تسخیره دلم به دلتنگیش گرفتاره.
بیبی راست میگفت بِهِم، دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده...