اگر قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، چه کسی بهتر از خودم؟
اگر به دنبال عشق واقعی هستم، نخست باید از رفتن به دنبال عشقهای بیارزش احساس خستگی کنم.
تجربهی من در زندگی اندک است، ولی به من میآموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست.
همه چیز تنها نوعی توهم است و این توهم، در مسایل مادی و معنوی وجود دارد.
اگر کسی چیزی را که در شرف رسیدن به آن باشد از دست بدهد، در نهایت میآموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد. و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، پس نباید اوقاتم را صرف محافظت از چیزهایی کنم که مال من نیست.
بهتر است به گونهای زندگی کنم که انگار همین امروز، نخستین یا آخرین روز زندگی من است.
📕 یازده دقیقه
👤 #پائولو_كوئليو
📚 @PDFsCom
اگر به دنبال عشق واقعی هستم، نخست باید از رفتن به دنبال عشقهای بیارزش احساس خستگی کنم.
تجربهی من در زندگی اندک است، ولی به من میآموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست.
همه چیز تنها نوعی توهم است و این توهم، در مسایل مادی و معنوی وجود دارد.
اگر کسی چیزی را که در شرف رسیدن به آن باشد از دست بدهد، در نهایت میآموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد. و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، پس نباید اوقاتم را صرف محافظت از چیزهایی کنم که مال من نیست.
بهتر است به گونهای زندگی کنم که انگار همین امروز، نخستین یا آخرین روز زندگی من است.
📕 یازده دقیقه
👤 #پائولو_كوئليو
📚 @PDFsCom
👍59❤11🔥6
تنگنا یك نمایشنامه است كه مكان آن تهران، محلهای كهنه و موضوع آن در مورد شش- هفت خانوار تهیدست و فقیری است كه در یك خانة قدیمی و خرابه، هریك در اتاقی كوچك زندگی میكنند.
📕 تنگنا
✍🏻 #محمود_دولت_آبادی
📚 @PDFsCom
📕 تنگنا
✍🏻 #محمود_دولت_آبادی
📚 @PDFsCom
👍12❤5
اگر عقاید خود را با تفکر و مطالعه به دست بیاورید ؛ کسی نمیتواند به آنها توهین کند.
اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمیشوید؛
یا میخندید یا به فکر فرو میروید ...
#برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
اگر کسی چیزی بر خلافشان بگوید عصبانی نمیشوید؛
یا میخندید یا به فکر فرو میروید ...
#برتراند_راسل
📚 @PDFsCom
👍42❤11
📎 #_یک_تکه_کتاب
شما هر نامی که به حکومت بدهید، اعم از جمهوری یا مشروطه یا حکومت مطلقه مختارید، ولی بدانید که اصل این است که ملت رنج میکشند و جز این موضوعی مطرح نیست. ملت گرسنه است، ملت با سرما دست به گریبان است، فقر و مسکنت مردان را به جنایت و زنان را به فحشا سوق میدهد. شما به ملتی که پسران رشیدش را زندان میگیرد و دختران فقیرش را روسپیخانهها میرباید رحم کنید. در کشور شما زندانیان محکوم به کار اجباری و زنان هرجایی بسیارند. وجود این دو سرطان در بدن مملکت چه معنی دارد؟ معنی آن این نیست که در پیکر اجتماع عیبی وجود دارد و در خون او مرضی راه یافته است.
📕 کلود ولگرد
✍🏻 #ویکتور_هوگو
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/6980
📚 @PDFsCom
شما هر نامی که به حکومت بدهید، اعم از جمهوری یا مشروطه یا حکومت مطلقه مختارید، ولی بدانید که اصل این است که ملت رنج میکشند و جز این موضوعی مطرح نیست. ملت گرسنه است، ملت با سرما دست به گریبان است، فقر و مسکنت مردان را به جنایت و زنان را به فحشا سوق میدهد. شما به ملتی که پسران رشیدش را زندان میگیرد و دختران فقیرش را روسپیخانهها میرباید رحم کنید. در کشور شما زندانیان محکوم به کار اجباری و زنان هرجایی بسیارند. وجود این دو سرطان در بدن مملکت چه معنی دارد؟ معنی آن این نیست که در پیکر اجتماع عیبی وجود دارد و در خون او مرضی راه یافته است.
📕 کلود ولگرد
✍🏻 #ویکتور_هوگو
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/6980
📚 @PDFsCom
👍39❤4🔥2👎1
این رمان، مراقبه ای در مورد اثرات مدرنیته بر ادراک فرد از جهان است.
این رمان از داستانهای جداگانهای تشکیل شده است
که این داستانها در طول رمان به هم بافته شده و در انتهای کتاب تمامی گرههای داستان که به هم پیچ خورده بودند از هم باز می شوند.
📕 آهستگی
✍🏻 #میلان_کوندرا
📚 @PDFsCom
این رمان از داستانهای جداگانهای تشکیل شده است
که این داستانها در طول رمان به هم بافته شده و در انتهای کتاب تمامی گرههای داستان که به هم پیچ خورده بودند از هم باز می شوند.
📕 آهستگی
✍🏻 #میلان_کوندرا
📚 @PDFsCom
👍13
زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری، اونم بهت سخت میگذرونه. این ماییم که بهش ارزش میدیم. با همه ی کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمیشه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمهی پر لیوان رو ببینیم. حالا اون تفنگ و طناب رو پس بده ...
📕 مغازه خودکشی
✍🏻 #ژان_تولی
📚 @PDFsCom
📕 مغازه خودکشی
✍🏻 #ژان_تولی
📚 @PDFsCom
👍41❤9🔥5👎1
یکی از قهرمانان مشهور گلف جهان، وقتی در یک مسابقه پیروز شد، زنی به سویش دوید و گفت:
بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مُرد.
او بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد.
هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت:
خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد.
قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت:
این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر.
مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است... بزرگ فکر کنیم ...
📚 @PDFsCom
بچه ام مریض است، به من کمک کن و گرنه خواهد مُرد.
او بلافاصله همه ی پولی را که برنده شده بود به آن زن داد.
هفته بعد، یکی از مقامات ورزش گلف با او تماس گرفت و گفت:
خبر بدی برایت دارم. آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ای داشته باشد.
قهرمان مشهور گلف در پاسخ گفت:
این که خبر خوبی است، یعنی بچه ای مریض نبوده که در حال مرگ باشد، خدا را شکر.
مدل ذهنی انسان های بزرگ و موفق این گونه است... بزرگ فکر کنیم ...
📚 @PDFsCom
❤121👍60🔥11👎3
دو کَس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند: یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد.
علم چندانکه بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقّق بوَد نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
📕 گلستان سعدی (جلد اول)
✍🏻 #سعدی
🎙 #گوینده #اسماعیل_آذر (ایرانصدا)
📚 @PDFsCom
علم چندانکه بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
نه محقّق بوَد نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر
📕 گلستان سعدی (جلد اول)
✍🏻 #سعدی
🎙 #گوینده #اسماعیل_آذر (ایرانصدا)
📚 @PDFsCom
👍38👎1
گلستان سعدی- جلد اول
👍26❤9
در تعیین اهداف خود قاطعیت داشته باشید، اما در مورد روش دستیابی به آنها انعطافپذیر باشید. در عصر تحولات سریع، رقابت شدید و کهنهشدنِ مدامِ همه چیز، انعطافپذیری و سازگاری از شرایط اساسی موفقیت است.
📕 قوانین جهانی موفقیت
✍🏻 #برایان_تریسی
📚 @PDFsCom
📕 قوانین جهانی موفقیت
✍🏻 #برایان_تریسی
📚 @PDFsCom
👍15❤2
📎 #_یک_تکه_کتاب
خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه می دارد. ولی گفته که در دل طوفان ،به ما آرامش می دهد. خداوند این را آرامشی بالاتر از درک و فهم ما می نامد. به این معنی که با وجود مشکلات زندگی، شما هنوز آرامش خود را دارید.
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود، اما من نگران نیستم چون می دانم که خدا حواسش به من هست.
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته.
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7611
📚 @PDFsCom
خداوند هرگز قولی نداده که ما را از مشکلات دور نگه می دارد. ولی گفته که در دل طوفان ،به ما آرامش می دهد. خداوند این را آرامشی بالاتر از درک و فهم ما می نامد. به این معنی که با وجود مشکلات زندگی، شما هنوز آرامش خود را دارید.
مثلا گزارشات پزشکی خوب نبود، اما من نگران نیستم چون می دانم که خدا حواسش به من هست.
من آن مقامی که برایش زحمت کشیدم را نتوانستم کسب کنم ولی ناراحت نیستم چون می دانم که خداوند مقام بالاتری برایم در نظر گرفته.
📕 چگونه با آرامش و بدون نگرانی زندگی کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
لینک و آدرس دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/7611
📚 @PDFsCom
👍29❤15👎2🔥2
صحبت کردن درباره تجریبات مثبت با دیگران آن تجربه را تقویت میکند.
انسانها اجتماعیترین موجودات کائنات هستند، بنابراین ما شبکه عصبی بسیار پیشرفتهای برای همدلی و درک متقابل داریم و میتوانیم خود را جای دیگران بگذاریم.
مادام که دو یا چند نفر تجربه مثبت مشترکی دارند، احساس مثبت تولید شده در این شبکههای همدلی دوباره خود را نشان میدهد و به صورت زنجیروار در عکسالعمل نمایان میشود. همانطور که جان میلتون در کتاب «بهشت گمشده» خود مینویسد: «هرچه از خوبی بیشتر یاد کنید، بیشتر رشد میکنند.»
📕 شادکامی ماندگار
✍🏻 #ریک_هانسون
📚 @PDFsCom
انسانها اجتماعیترین موجودات کائنات هستند، بنابراین ما شبکه عصبی بسیار پیشرفتهای برای همدلی و درک متقابل داریم و میتوانیم خود را جای دیگران بگذاریم.
مادام که دو یا چند نفر تجربه مثبت مشترکی دارند، احساس مثبت تولید شده در این شبکههای همدلی دوباره خود را نشان میدهد و به صورت زنجیروار در عکسالعمل نمایان میشود. همانطور که جان میلتون در کتاب «بهشت گمشده» خود مینویسد: «هرچه از خوبی بیشتر یاد کنید، بیشتر رشد میکنند.»
📕 شادکامی ماندگار
✍🏻 #ریک_هانسون
📚 @PDFsCom
👍22❤5👎1
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📚 @PDFsCom
مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم.. ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.
بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»
جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.
ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟
اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»
دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم. برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!
خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم.
روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!
مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»
آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.
📚 @PDFsCom
❤201👍78🔥13
سونیا: من زشتم.
یلنا: تو موهای قشنگی داری.
سونیا: نه! اینطور نیست. وقتی که زنی زیبا نباشد به او میگویند: «چه چشمان زیبایی داری و یا موهایت قشنگ است....»
📕 دایی وانیا
✍🏻 #آنتوان_چخوف
📚 @PDFsCom
یلنا: تو موهای قشنگی داری.
سونیا: نه! اینطور نیست. وقتی که زنی زیبا نباشد به او میگویند: «چه چشمان زیبایی داری و یا موهایت قشنگ است....»
📕 دایی وانیا
✍🏻 #آنتوان_چخوف
📚 @PDFsCom
👍54❤16👎5🔥5
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری ، باید دست بکشی از بخشیدن کسی که هیچوقت بخشیدنت را نفهمید ! ﺗﺎ ﺍﯾﻦﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ! وقتی میمانی و میبخشی ، فکر میکنند رفتن را بلد نیستی . ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩمها ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ، ﺁﺩمها ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﻨﺪ، یک جا ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ میرﻭﻧﺪ ...!
📕 کتاب : گریز دلپذیر
✍ اثر : #آنا_گاوالدا
📚 @PDFsCom
📕 کتاب : گریز دلپذیر
✍ اثر : #آنا_گاوالدا
📚 @PDFsCom
❤18👍15🔥1